میدان مشق
این‌بار می‏خواهم بپرسم چرا…
ارمغان زمان فشمی
 

نزدیک بیست سال است در موسسه تحت مدیریت حجت الاسلام والمسلمین سیدمحمود دعایی کار کرده‌ام، حدود نیمی از آن را در مجله جوانان امروز و نیم دیگر را در روزنامه اطلاعات.
حتی پیش از آن‌که او را از نزدیک بشناسم، اظهارلطف دیگران، از هر گروه سیاسی و اجتماعی، نسبت به شخصیت مستقل و آشتی‌طلب و معتدل و مردمدارش، برایم‌ جالب بود. حتی آن‌ها که به قول خودشان با «آخوندها» زاویه داشتند او را محترم می‌شمردند و حسابش را از بقیه جدا می‌کردند.
بی‌تردید این احترام را ساده به دست نیاورد. جانش آزرده می‌شد از بی‌مهری میان دیگران و بیشترین تلاشش، نگه‌داشتن اقشار مختلف مردم، روشنفکر و هنرمند و مذهبی و چپ و راست و غیره در حلقه‌ای نزدیک همدیگر بود، تا وقتی علقه مشترکی به‌نام وطن وجود دارد.
در هر مراسمی شرکت می‌کرد، به‌دنبال صندلی در ردیف اول و جلوی دوربین نبود، روی پله هم می‌نشست، ساده می‌زیست، با پیکان بدون کولر رفت وآمد می‌کرد، درحالی‌که ما خبرنگارها را ماشین‌های بهتری جابه‌جا می‌کردند. مهمان‌نواز بود. کسانی که با او هم‌سفره شده باشند می‌دانند چطور خودش شخصا از میهمان‌ها پذیرایی می‌کرد و اگر لازم می‌دید، لقمه را به دهانشان می‌گذاشت. حضور ذهن و حافظه فوق‌العاده‌ای داشت، خاطرات دورونزدیک را با جزییات تعریف می‌کرد. به کارکنان موسسه توجه داشت و اگر کسی عزیزی را از دست می‌داد شخصا برای تسلیت‌گویی نزد او می‌رفت. آخرین تصویری که از او به یاد دارم همین است، رفته بود فوت دایی یکی از همکارانمان را تسلیت بگوید. در دفترش همیشه به روی همه باز بود و این سال‏های آخر حتی منشی هم نداشت. بسیار شوخ‌طبع و حاضرجواب بود و نمونه‌های این ویژگی‌اش بسیار است.
دست و روی اهل فضل و فرهنگ و فرزانگی را فارغ از طرزفکر و سمتشان می‌بوسید. بارها دیدم دست کارگری را می‌بوسد و این اواخر چقدر ناروا شنید سر دستبوسی رییسی از سر عادت و مهربانی ذاتی‌‌اش.
گاهی ما را در حد صرف چای یا قهوه به دفترش دعوت می‌کرد و پای حرف‌هایمان می‌نشست. پارسال همین موقع برای گرفتن تأیید ضمیمه جامعه با موضوع نودوششمین سالگرد چاپ روزنامه به دفترش رفتم. مجموعه‏ای از یادداشت‎های بزرگان و عکس‏های کسانی را که طی این سال‏ها مهمان روزنامه شده بودند گرد آورده بودم. تک‏تک عکس‏ها را سریع اما به دقت نگاه کرد و متناسب با برخی از آن‏ها خاطره‏ای گفت. از حضور ذهنش تعجب کردم که چگونه یادش می‎آید مثلا در دیدار بیست سال قبل با سفیر ژاپن چه اتفاقی افتاده است!
آخرین مکالمه ما یک‌هفته قبل از سفر ابدی‌اش بود که به من گفت بعضی‏ها تلفن می‌زنند و از نوشته‌هایتان تعریف می‌کنند، خدا شما را برایمان حفظ کند.
آن‌که باید دعا می‌کرد (و می‌کرد) که خدا شما را حفظ کند، ما بودیم حاج‌آقا، ما که به قول یکی از همکارها در محل کارمان یتیم شدیم و تحمل دیدن اتاق خالیتان برایمان دشوار است.
روزهایی که به بهانه تولد کاکایتان به دیدن سیدمحمد خاتمی می‌رفتیم، خوشحال‌تر از همیشه بودید. لطیفه می‌گفتید و شعر می‌خواندید و سربه‌سر همه می‌گذاشتید. گاهی پیشنهاد بازی «چرا» می‏دادید، یعنی از همه سوال می‌کردید و کسی نباید در جواب، از واژه «چرا» استفاده می‌کرد، آن که می‌باخت باید دیگران را به بستنی یا شیرینی دعوت می‌کرد. من در آن بازی نباختم، اما حاج‏آقا! این‌بار می‏خواهم بپرسم چرا؟ چرا آدمی در حسرت مهربانی‏ها می‏ماند؟

code

نسخه مناسب چاپ