از فرمایشات ما !
رضا رفیع
 

باد در غربال -۱۲
بر باد رفته!

گفتم که سالها پیش‌ـ اوایل دهة ۸۰ـ به درخواست یکی از دوستان باسواد و باصفایم «سید محمدسادات اخوی» که از اجلّة اصدقاء بی‌غل و غش این‌جانب و بسیاری از عالی جنابان است، برای یک همایش دانش‌آموزی ـ که گویا ایشان دبیر علمی‌اش بودـ قطعنامه‌ای با چاشنی طنز و برای قرائت در روز پایانی آن اجلاس، نوشتم که داستان پیدا کرد.
مقاله را در چند صفحه و بر روی چند کاغذ نوشتم و چون عجله در کار بود، به یک پیک موتوری بادپا زنگ زدم که بیاید و محمولة کاغذی ما را به سرعت باد به مقصد برساند.
پیک آمد و گرفت و رفت. و ما با خیال راحت به حمام منزل رفتیم تا غبار گرد و خاکی را که قلم سرکش‌مان بلند کرده بود، از خود بزداییم و پاک کنیم. تازه از حمام گرم کوی خود بیرون آمده و حوله‌ای بر تن و دوش داشتیم که زنگ درِ خانه به صدا درآمد. چون کسی در منزل نبود، به ناچار، با همان وضعیّت فجیع، پشت در رفتیم و گفتیم: کیست؟
گفت: پیکی هستم!
در شگفت شدم که به چه سرعتی محموله را به مقصد رسانده و برگشته است. خود باد هم مدّعی یک همچین سرعت عجیبی نیست. گفتم: بفرمایید، در خدمتم. گفت: لطفاً در را باز کنید. گفتم: نمی‌شود، عذر شرعی دارم. گفت: کار مهمی دارم. به ناچار، لای در را در حدی که اسلام به خطر نیفتد و مواضع شفاف ما علنی نشود، باز کردم و گفتم: بفرمایید!… با یک حالت خجالت‌زده‌ای گفت: «ببخشید، شما این کاغذهایی را که به من دادید، لازم داشتید؟!» از این سؤال احمقانه‌اش، مانده بودم بخندم یا گریه کنم. بلاتکلیف و متعجب پرسیدم: «حالا چطور مگه؟… چیزی شده؟…» و شروع کرد به نقل داستان: «کاغذها را گذاشته بودم بین بلوز و بادگیرم که در وسط بزرگراه مدرس، زیپ بادگیرم شل شد و یک دفعه باد آنها را برد. حالا خواستم ببینم که اگر کاغذها را لازم داشتید که برگردم و اطراف بزرگراه را بگردم و حتی اطراف بادگیرم!»
کارد به من می‌زدید، خونم در نمی‌آمد. گرچه خون چندانی هم همیشه نداشتیم و به زور خودمان را تا خانه کشانده‌ایم. ماندم چه بگویم که خدا را خوش بیاید. به نظرم رسید که اولین بار، فحش در یک همچین موقعیتی توسط بشر اختراع شده است! به هرحال، کاری بود شده و اتفاقی بود افتاده. گفتم: اگر لازم نبود که به شما زنگ نمی‌زدیم تشریف بیاورید و پول پیک نمی‌دادیم. لابد لازم بود و بلکه ضروری!… خیلی محبت کردید. باز خدا را شکر که باد، خود شما را نبرده است. همین مانده بودکه دیه‌تان هم به گردن قلمی ما بیفتد. خلاصه نشستم و دوباره، آنچه را در ذهن داشتم، بازنویسی کردم و مجدد فرستادم. این بار به سلامت رسید، چون به گمانم باد کمتر بود. اعصابم که آرام شد، این چند بیت را مرتکب شدم:
آن پیک بادپا که ز ما رفت سوی دوست
دیدی چگونه گند زد او روبروی دوست؟
دادم به دست او، دو سـه تا کاغـذ مهـم
تا بلکه با موتور، برساند به کوی دوسـت
چون ساعتی گذشت، سرافکنده بازگشت
گفتا: «قسم به موی سر مشکبوی دوست
آن کاغذی که لطف شما داد دسـت من
بادش ببرد روی هوا مثل بوی دوسـت»
گفتم: «چقدر پیک شمـا پیک بادپاسـت
لابد حقیـر نیـز رفیـق بَبـوی دوسـت»!
خندید و گفت: پیک موتور، این‌چنین بود
گاهی کند خجل، همه مان را ز روی دوست
گفتم به خنده،‌ پیک خر و اسب یاد بـاد
پیکی بزن ز چای به یاد سبوی دوسـت
سخن از قدرت و سرعت باد کافی است. در خانه اگر کس است، یک باد بس است. البته خیلی هم نباید از باد ترسید. آدمی اگر از قدرت دنیای درون خود باخبر باشد، نیازش به استفاده ابزاری از باد نمی‌افتد. باد در همه جا نشان و نماد قدرت و قوّت نیست. درست است که بادکنک، هرچه بیشتر باد شود، بالاتر می‌ورد، اما اگر خوب دقت کنید و نه فقط به چشم سر؛ می‌بینید که در حقیقت سرشار از تهی است. پُر از خالی!
درست است که گفتند شیر،‌ شیر است، ‌اما ببینید حضرت مولانا چگونه بین شیرهای شرزة واقعی متکی به قدرت سرپنجة خود با شیرهای خالی و سرشار از باد نقش بسته بر روی پرچم‌ها و بیرق‌ها تفاوت و تمایز قائل است:
مـا همـه شیـران، ولی شیـر علـم حمله‌شان از باد باشد دم به دم
حملـه‌شـان پیـدا و ناپیـداسـت باد آنک ناپیداست هرگز کم مبـاد
خب دیگر، حسن ختام این مقدمه بادآورده، ریتم را یک کمی شاد کنیم. پیش از این که صحبت از حضور باد در سطح ادبیات منظوم و منثور ما و نقش ساختاری آن در ترکیب‌سازی‌هایی مثل صیغة دعایی باد در قالب فعل «بادا» شد؛ این نکته مغفول واقع شد که از «باد مکرّر» برای تأکید بیشتر مطلب و جا انداختن محکم آن بهره برده می‌شده است.

code

نسخه مناسب چاپ