برایم نوشتی،برایت نوشتم
خانه دوست کجاست؟
 

چندین سال قبل (۱۳۶۵)، یک فیلمی پخش شد به نام «خانه دوست کجاست؟» و داستان پسری بود به‌نام احمد احمدپورکه بعد از بازگشت از مدرسه به خانه، متوجه شده بود به اشتباه دفتر مشق همکلاسی‌اش، محمدرضا نعمت‌زاده را با خود آورده است. همان روز معلم مدرسه به محمدرضا هشدار داده بود که اگر تکالیفش را در دفتر مشق خودش ننویسد، اخراج خواهد شد. احمد تصمیم گرفت به هر شکلی که شده، دفتر را به دوستش در آن ‌سوی روستا برساند و راه افتاد دنبال آدرس خانه دوستش، محمدرضا نعمت‌زاده …

این فیلم هم در ایران هم در کشورهای دیگر خیلی خیلی معروف شد و حتی از دید بنیاد فیلم بریتانیا در فهرست ۵۰ فیلمی که باید قبل از ۱۴ سالگی دید، قرار گرفت. کارگردان این فیلم، یک آقای خوش تیپ معروفی بود که همیشه عینک دودی به چشم داشت و اگرچه در دنیای بزرگترها، یک فیلمساز حرفه‌ای و مشهور و جهانی به حساب می‌آمد، اما در اصل یکی از قدیمی‌ترین افرادی بود که برای کودکان فیلم می‌ساخت.

اسمش «عباس کیارستمی» بود و چهار سال پس از تأسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان، مسئول سینمایی آنجا شد و خودش شروع کرد به فیلم ساختن برای بچه‌ها. دنیای کودکان و نوجوانان را خوب می‌شناخت و حرف‌های دل آنان را خیلی قشنگ به گوش بزرگ ترها می رساند. فیلم‌هایش حتی برای بچه‌‌های امروزی هم دیدنی هستند. حتما یک چیزی در وجود او و فکر و نگاه او بوده که می‌توانسته این قدر به دنیای آدم‌ها به ویژه کودکان نزدیک باشد و حرف‌هایی بزند که در هر زمانی شنیدنی باشند.

عباس آقا درباره این که چطور بزرگ شده و تفکراتش از کجا شکل گرفته، گفته:

«شش کلاس ابتدایی را در مدرسه بهرام و دبیرستان را در جم قلهک تحصیل کردم. در دوران مدرسه منزوی بودم. رفاقتی با کسی نداشتم و زنگ‌های تفریح یک گوشه می‌ایستادم و به بچه‌ها نگاه می‌کردم. در مجموع شاگرد متوسطی بودم. ریاضیاتم ضعیف بود، نقاشی‌ام بد نبود و شعر را خیلی خوب حفظ می‌کردم. در کلاس هم همیشه خودم را پشت شاگردهای دیگر پنهان می‌کردم که دیده نشوم. به نظرم در این کار موفق هم بودم برای این که کمتر معلمی مرا به اسم یا قیافه می‌شناخت. تمام کودکی و نوجوانی من در گندمزار پشت خانه‌مان، در طبیعت بین درخت‌ها و کرت‌ها گذشت. دور تا دور خانه ما هیچ خانه‌ای نبود. تا چشم کار می‌کرد سبزه و گندمزار دیده می‌شد. بیشتر وقت‌ها تنها و گاهی با دوستان موقع درس خواندن وقت را در طبیعت می‌گذراندم. خاطرم هست با دوستانم بین دو کرت قدم می‌زدیم و قرار می‌گذاشتیم هر نیم‌ساعت بین درس‌ خواندن یک گپی با هم بزنیم. وای که چه روزگار خوبی بود.

آن وقت‌ها غیر از رادیویی که تمام دلخوشی‌مان شنیدن برنامه گل‌ها و صدای بنان از آن بود و حضور در طبیعت بکر و دست نخورده، امکانات دیگری نداشتیم. اما الان فکر می‌کنم که درخت‌های زیادی در طبیعت هستند که منتظرند بروم و از آن‌ها عکاسی کنم، در نور روز، در مه، در تاریک روشن صبح، در فصل‌های مختلف؛ ولی درختان کودکی‌ام دیگر وجود ندارند. همه آن گندمزارها دیگر خانه شدند. مثل دوستان زیادی که بودند و یواش یواش یکی بعد از دیگر ی می روند. از آن موقع ها زیاد یادم هست. برای این که همان چیزهای قدیمی و کوچک آدم را دلخوش می‌کند. دنیای دیگری بود که با دنیای الان خیلی فرق داشت.»

***

راز نگاه عباس آقا را فهمیدید؟ یک نفر دیگر که کارشناس فیلم و سینماست به نام آقای رضا صائمیه، درباره راز فیلم‌ها و آثار کیارستمی گفته است: به نظرم هروقت آدمی دلش برای کودکی‌هایش تنگ می‌شود و از آن معصومیت از دست رفته دلش می‌گیرد، می‌تواند فیلم «خانه دوست کجاست» را ببیند و چشمه زلال و پاک کودکی را مزه مزه کند. حالا ما کودکان دیروز که خانه دوست را گم کرده‌ایم، مثل شازده کوچولو می‌مانیم که به دنبال دوست می‌گشت و می‌گفت: «آدم‌ها عادت کرده‌اند که همه چیز را از مغازه‌ها حاضر و آماده بخرند اما چون مغازه‌ای نیست که در آن دوست را معامله کنند، آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست.» در واقع شازده کوچولو هم مثل احمد به دنبال خانه دوست بود و شاید فیلم «خانه دوست کجاست» همان مغازه‌‌ای باشد که می‌توان در آن دوست و دوستی را پیدا کرد.

عباس آقا ۶ سال پیش (۱۳۹۵) فوت کرد اما نامش با فیلم‌ها و حرف‌ها و کارهایی که برای کودکان و نوجوانان ایران باقی گذاشته است، همچنان ورد زبان‌هاست.

وجیهه تیموری

code

نسخه مناسب چاپ