پائیز با سینه خِس خس کُن و صدای خشدار برگ‌هایش!‏
باز پاییز با تمامی هیمنه و هیأت همراهش، پشت دروازه دلهای‌مان بی اذن دخول و دق الباب از پی آن است تا با سینه خس خس کن و صدای خشدار برگ‌هایش، بسراید «کسی اینجاست».
لشکر چپاول و تطاولش انگار نه چون اهرمنان، آمده از پی خاموشی چراغ و یا رهزنان چنگیزی، که ساربانان قافله عشق اند. انگار شاعر، دست پاییز را خوانده بود که دم گرفت «ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن، دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد».
متفکر این معنایم که زردی روی پاییز را سبب کدام است و مر تو را زین زردی مطلوب چیست؟ روزگاری مطلح الدین شیرازی به گلوی خونین از بیداد اشکم به پشت چسبیدگی در خست آسمان و فقر زمین نبشت «من از بینوایی نیم روی زردر غم بینوایان رخم زرد کرد». آن دمان زردی روی حکایت از زوال نعمت و نان بی قاتق داشت که جوع، روی را همه از آیین دلبری تهی کند، سعدی اما ندانست که پاییز زردی را به دلبرانگی و دردانگی گزیده است، تا بشود حامل عاشقانه‌ترین اغایی و آواز‌ها.‏
تا خس خس شکست برگ‌های زرد زیر سم ضربه آدمیان عاشق این بار نه چاک استوران مغول، که رد عاشق‌ترین زندگان آن سال را بر خود داشته باشند.
کدام موسم چنین فرزند مهیب به بار آورد کز آسمان به ناز و غمز بر سپهر حدوث و جلوس کند تا مگر رد پایی بشکندش از میان و باز با نوای خشدار بسراید «چون صید به دام تو به هر لحظه شکارمرتا دام در آغوش نگیرم نگرانم»..حاشا و کلا و تا باد، چنین بادا!‏
گر زمستان مستور از برف سپید است و نازان به کرشمه‌های هنگام وقوع آن دانه‌های سپید،پاییز مفتخر است که برگ را، آن پاپیروس نخستین و آن دارنده حک نگاره‌های نخستین آبایی را بی پیرایه راهی زمین می‌کند تا چون مسافر شازده کوچولو خبری از احوالات جماعت دلشده میان اعتدال تابستان و زمستان بیاورند و دلشده‌ای این میان با قامتی افشرده اما گره ابرویی فشره پرسید «گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد؟» انگار داغدار رفتگان پاییز بود. آنانی که حرمت زمین بودند و چراغ زمان، تا هنوز به روایت آن پیه سوز قریه ی آدمیت «هر کودکی با این پیام به دنیا می‌آید که خدا هنوز از انسان ناامید نشده است» و باز زادگان به پاییز که مهرزاد می‌توان نامیدشان در مولودشان نیز نوعی میل به نیست شدگی و دمخوری با هفت هزارسالگان نهفته و نهادینه است، انگار کن در اشکم زمین شراب ترس محتسب خورده‌اند این دردانه، جهان. مگر ناف جماعت پاییزی را با قلم نی تراش، بریده‌اند که پیوست شان با نای و نی را تابی و عتابی نیست؟
باری، کسی زمانی سرو پاییزی اش را در بر «لولی وش مغموم» و آنکه در ستایش پاییز گفته بود «خبر از میوه‌های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌دارد» سپرد و گفت، راه کوتاه بود و جانکاه اما هیچ کم نداشت، و دمی بسر کردن در بر شیر شرزه، به که عمری با شغالان پالانی پاییدن! و پاییزی چنین صد بهار بی بهره و بحر مکاشفت را ارزد،حتی به یک برگش!
دکتر احسان اقبال سعید

نسخه مناسب چاپ