دردسر جیغ و داد | Ettelaat International Newspaper

صفحه اصلی » کودک و جوان » دردسر جیغ و داد

دردسر جیغ و داد

 

بعدازظهر یکی از روزهای اردیبهشت بود و اصلا حوصله درس خواندن نداشتیم و ظاهرا آقای اقدسی هم حـــال و هوای بچه هارا فهمیده بود. چون ساعت دوم که به کلاس آمد، گفت:بچه ها امروز هوا خیلی خوب است. اگر موافق باشید برویم در حیاط بازی کنیم!
بچه ها با صدای بلند فریاد زدند: هورا، خیلی موافقیم، چه پیشنهاد خوبی و قبل از این که آقای اقدسی حرف دیگری بزند، همه به حیاط رفتیم و چنان مشغول بازی فوتبال شدیم که انگار پرسپولیس و استقلال هستیم و وسط زمین چمن ورزشگاه آزادی!
آن روز هر چه معلم مان می گفت اینقدر داد و بیداد نکنید، همســایه هــا
ناراحـت می شوند، به گوشمان نمی رفت که نمی رفت و برای یک پاس اشتباه چنان داد می زدیم که تا هفت کوچه آن طرف تر هم شنیده می شد!
بعضی ها هم نظریه «سر و صدا جزء بازی است»را اصل بازی
می دانستند و به کلی مکان و زمان را فراموش کرده بودند که یک دفعه صدای وحشتناکی درفضا پیچید و نفس ها را در سینه ها حبس کرد.
از پنجره ساختمان روبه رو، مردی با لباس خواب، سرش را بیرون کرده بود و داد می زد و هرچه آقای طاهری و آقای دلیریان – که تازه وارد معرکه شده بودند – از وی عذرخواهــی می کردند، نه تنها ساکت نمی شد بلکه صدایش بلندتر و کلماتش زشت تر و زشت تر
می شد.
سرانجام آقای دلیریان به آقای طاهری گفت: بیایید برویم دنبال کارمان.
اما هنوز آقای طاهری به اتاقش نرسیده بود که چند نفر دیگر هم سر از پنجره در آوردند و با هم فریاد زدند.
همه عصبانی بودند و کسی هم جلودارشان نبود که ناگهان، اکبری – یکی از بچه ها-نقش زمین شد، دادش به هوا رفت و به یکباره خون زیادی از سرش بیرون زد و چند تا از بچه ها که نزدیک او بودند با صدای بلندی فریاد زدند: اکبری مُرد! اکبری مُرد!
همگی با چشمان وحشت زده او را دوره کردیم؛خوشبختانه او نمرده بود!
اکبری، دست خونی اش روی سرش بود و با صدای بلند گریه
می کرد وسنگی خونی که کنارش بود، بچه ها را مطمئن می کرد که او را با سنگ زده اند!
در عرض چند ثانیه همه ساکت شدند،حتی همسایه های عصبانی!
آقای دلیریان و آقای اقدسی با عجله بالای سر او حاضر شدند وآقای اقدسی که زوربیشتری داشت او را بغل کرد و با عجله به اتاق بهداشت برد.
خانم کاظمی بدون معطلی و در حالی که می پرسید «چه شده؟» مشغول پانسمان سر اکبری شد. آقای دلیریان و اقدسی هم می گفتند :
نمی دانیم . فقط دیدیم افتاد و از سرش کلی خون آمد!
بچه ها با نگرانی بسیار پشت در اتاق ایستاده بودند و با صدای نسبتا بلندی می گفتند : همسایه ها زدن، همسایه ها زدن!
آقای دلیریان از اتاق بهداشت بیرون آمد و با آرامش به آن ها تذکر دادکه وقتی مطمئن نیستیم نباید به کسی تهمت بزنیم.
او به خوبی می دانست در آن زمان کنترل بچه ها کار دشواری است ، چون بچه ها بیشتر با احساسشان زندگی می کنند تا با عقلشان و این موضوعی است که خیلی از بزرگترها گاهی آن را فراموش
می کنند، مخصوصا همسایه ها که دیگر از آن ها خبری نبود!
عاقبت وقتی کار پانسمان سر اکبری تمام شد، ماجرا را برای همه تعریف کرد:وقتی محو تماشای همسایه ها شده بودم، پایم داخل یکی از چاله های حیاط که باید پر می شد، گیر کرد و اُفتادم و سَرم به سنگ خورد ولی چون سنگ خونی شده، همه فکر می کنید مرا با سنگ زده اند.بعد از آن تا مدتی از ورزش های
تشویقی و سر و صدای همسایه ها
خبری نبود!


Scroll To Top