by et | مهر ۱۴, ۱۳۹۲ ۹:۱۴ ب.ظ

دانش و اخلاق

 

پنج سال خدمت در شهرستانها که جزء تعهد من بود، تمام شده بود. دکتر خانلری که وزیر فرهنگ بود، با انتقال من موافقت نمی‌کرد. در ساوه ماندم. در سال ۱۳۴۲ زنم هنگام به دنیا آوردن فرزندی درگذشت. من هنوز به چهل سالگی نرسیده بودم.

او هم خیلی جوان بود. نگهداری دو دختر و پسرم به عهدة من قرار گرفت، هر سه به مدرسه می‌رفتند. در شهرستان هم راه‌ها نزدیک بود و هم من به آنها دسترسی داشتم، بنابراین بهترین جا همان ساوه بود.

دکتر خانلری «بنیاد فرهنگ ایران» را تأسیس کرده بود. نامه‌ای برای من نوشت که به عنوان مأمور به تهران بروم. قبول کردم؛ ولی دیدم نمی‌توانم بچه‌ها را نگه دارم. انصراف دادم. او هم به وزارت فرهنگ نوشت که: «با کمال تأسف فلانی نمی‌تواند به تهران بیاید، ابلاغ مأموریت را لغو کنید.»

در ساوه انجمن ادبی تشکیل دادم که هر هفته یک‌بار تشکیل می‌شد. مدعوین شعر و مقاله می‌خواندند. نمایشنامه‌هایی را هم بازی می‌کردند. دو نمایشنامه از دکتر ساعدی بود و چند نمایشنامه که خودم نوشته بودم. «نمایشنامه فردوسی» و «نمایشنامه مرگ یزد گرد»، به شعر آزاد، «نمایشنامه ژان والژان»، و نمایشنامه‌های دیگر که به یاد ندارم.

دو سال آخر خدمتم در گرمسار گذشت، در آنجا حکمی برای من صادر شد که در مرکز انتشارات آموزشی خدمت کنم. در سال ۱۳۴۸ من سردبیر ماهنامة آموزش و پرورش شده بودم.

مدیرکل آن مرکز شادروان ایرج جهانشاهی، در ادبیات کودکان صاحب رأی و نظر بود. مجله‌‌های پیک در آنجا نوشته و چاپ می‌شد. آقای جهانشاهی دفتری داشت که در آن واژگانی را که کودک یاد گرفته یا باید یاد بگیرد، درج می‌کرد.

این واژگان را نویسندگان مخـتلف پیشنهاد می‌کردند و در شورایی بررسی می شد. ماهنامه را من وآقای علی‌پیرنیا تألیف و تنظیم می‌کردیم. این مجله در معارف و فرهنگ و آموزش و پرورش سابقة طولانی دارد. روزگاری مرحوم علی‌اصغر حکمت سردبیرش بود و سالهایی حبیب یغمایی و دکتر صورتگر و بالاخره نوبت به من رسید و چنانچه گفتم، ده دوره از مجله کارما بود تا وقتی که به «رشد معلم» تبدیل شد.

می‌دانیم که دخترتان پریدخت «محبوب پدر» بود. هرگاه از او سخن می‌گویید، برق چشمان و اندوه شما حکایت از ارتباط عمیق عاطفی شما و او دارد. در این مصاحبه، استثنائاً دربارة «محبوب پدر» به راحتی و بادل گشاده صحبت کنیم و همچنین از پریدخت آیتی به‌عنوان کسی که طبع شعر هم داشت، داستان هم می‌نوشت و بسیار علاقه‌مند به ادب بود.

پریدخت اولین فرزند من بود و در بابل به‌دنیا آمد. وقتی او به دنیا آمد، مرا به خرم‌آباد فرستاده بودند. پدربزرگش تلگراف کرد و تولد او را خبر داد. در ماه آبان به‌دنیا آمد تا چهل روزش بگذرد و بعد به بروجرد و خرم‌آباد بیاورندش، زمستان هم رسید. زمستان سختی بود و گردنه‌های رازان و زاغه‌ زود بسته می‌شد و مسافران در برف و یخ می‌ماندند.

خلاصه پری وارد شد. همه پدر و مادرها فرزندانشان در نظرشان خوشگل و باهوش هستند.

پری من هم همین طور بود. وقتی که به سن مدرسه رسید، در تهران در خیابان مختاری زندگی می‌کردیم. او را به دبستانی در آن حدود سپردیم. صحبت‌هایم با ناظم و مدیر که تمام شد، خداحافظی کردم و به راه افتادم. ناگهان دختر دامن کتم را گرفت و گریه‌کنان گفت: «مرا از اینجا ببر»، اصرار نکردم که در مدرسه بماند. او را برای گردش به پارک شهر بردم. یکی از دوستان چند عکس گرفت. فردا صبح کیف مدرسه‌اش را برداشت و با خوشحالی به مدرسه رفت. او شرح این ماجرا را در یکی از داستانهایش نوشته است:

هرگز فراموش نمی‌کنم

هیچ وقت آن روز یادم نمی‌رود، آدم دو روز اصلاً فراموشش نمی‌شود، یک روزی را که خیلی به او خوش گذشته باشد و دیگر روزی که بلاهای زیادی سرش آمده باشد یا از اون روز بدبختی اش شروع شده باشد. من هیچ وقت آن دومی از خاطرم نمی‌رود، خوب یادم هست. هشت سال پیش بود که من هم بدبخت شدم مثل بدبختهای دیگر. یک روز صبح با خیال راحت از خواب بیدار شدم، توی رختخواب داشتم نقشه می‌کشیدم که چطور سه چهار تا نان کشمشی از توی گنجه کش بروم. توی این فکرها بودم که اولین ناقوس خطر به صدا درآمد. بابام بود که داد زد:

ـ آهای «فلانی» زود باش بیا صبحانه‌ات را بخور، می‌خواهیم برویم بگذارمت مدرسه.

وای، دلم از جا کنده شد، ضربه به قدری شدید بود که داشتم از تخت می‌افتادم پائین. «مدرسه». یاد حرفهای زهرا افتادم که تعریف می‌کرد:

ـ به آدم میگن باید از اول که می‌روی سر کلاس راست بشینی، نه راه بروی و نه دراز بکشی، باید حتماً توی لیوان آب بخوری. همیشه هم باید موهایت بافته شده باشد.

یاد اون لباس سیاه افتادم که مادر چند روز پیش برایم می‌دوخت من که هیچ خوشم نیامد آن را تنم کنم با آن یقه سفیدی که بیخ گلویم را می‌گرفت یا اصلاً دلم نمی‌خوست کیف دستم بگیرم «وای خدایا».

ـ د، زود باش دختر چقدر معطل می‌کنی…

بابام بود.

به هر زحمت که بود خودم را از رختخواب بیرون کشیدم.

بالاخره وقتش رسید که لباس را تنم کنم، مادرجون آمد جلو و شروع کرد به بستن دگمه‌ها، وقتی آمد یقه را ببندد گفت:

ـ ای وای یادم رفته اینجا را دگمه بدوزم عیب نداره، حالا سنجاق می‌زنم وقتی برگشتی درست می‌کنم. اومد سنجاق را به یقه‌ام بزنه همچین فرو کرد تو گلویم که از درد فقط یک جیغ زدم و صدایم درنیومد. بابام هم وارد شد و کیف را که یک دفتر و یک مداد و مدادپاک‌کن و یک لیوان و یک دستمال تازه داخل آن بود به دستم داد. و نصیحتها شروع شد:

بابا: رفتی اونجا گریه نکنی بگی من می‌خوام برم خونه…

مامان: با بچه‌های دیگر کتک‌کاری نکنی…

بابا: مواظب وسایلت باشی…

مامان: یک وقت ندویی بخوری زمین سروکله‌ات بشکند…

بابا: تا نیومدم دنبالت راه نیفتی بیایی…

مامان: سرکلاس نخوابی…

بابا: سر صف و کلاس حرف نزنی…

مامان: هر وقت دماغت درآمد بگیر، یادت نرود…

بابا: خوب بریم دیگه

من بیچاره مغزم از شنیدن این همه سفارش باد کرد ولی هیچی یادم نماند. راه افتادیم سرکوچه بابا رفت از مغازه یک بیسکویت بگیرد توی شیشة مغازه خودم را نگاه کردم انگار که یک نفر دیگر بودم. به موهایم نگاه کردم بافته بودند، چه روبانهای قشنگی، از این یک مورد خوشم اومد. به لباسم نگاه کردم، این چی بود با اون کمری که رویش بسته بودند، بابا اومد و من وقت بیشتری برای بررسی سر و وضعم پیدا نکردم، آه چقدر بچه!! بیشترشان هم یا با پدرشون آمده بودند یا مادرشان.

پیچیدیم توی یک کوچه رفتیم پائین توی یک حیاط که بالای درش یک تابلوی بزرگ زده بودند. پدر گفت:

ـ یادت باشه اسم مدرسه «کتایونه». رفتیم توی یک اطاق چند تا خانم نشسته بودند، بابا با یکی از خانمها چند کلمه حرف زد. اون خانم گفت:

ـ شاگرد خودم است بیا ببرمت سرکلاس٫

بعد من و بابا و آن خانم راه افتادیم به طرف کلاس٫ دم در کلاس بابا دوباره به من گفت:

ـ ظهر تنها راه نیفتی راه را گم کنی صبر کن تا بیایم ببرمت، خب خداحافظ.

هنوز بابا حرفش را تمام نکرده بود که شروع کردم یک جیغهایی می‌زدم که الان خودم وقتی یادم می‌آید تعجب می‌کنم چطور آن روز حنجره‌ام پاره نشد. بابا خواست برگردد که خانم نگذاشت و گفت:

ـ شما بروید ساکت می‌شود.

بابام راه افتاد و باز من جیغ زدم. خانم گفت:

ـ هیس صدا نکن.

از حرص فریاد زدم:

ـ کوفت، درد، بلا، خاک…

هنوز درست حسابی حرف نزده بودم که گوشم را چنان کشید که گریه یادم رفت، مات، نرم و به آرامی دست بردم ببینم گوشم سرجایش هست یا نه؟

بگذریم آن روز صبح گذشت و بعدازظهرش هم گذشت، فردا و پس‌فرداهای دیگر هم گذشتند تا امروز که نه تنها من، بلکه هزارها نفر دیگر که چهل و پنج تایش همین شاگردهای خودمان هستند، حسرت دوران قبل از هفت سالگی را می‌خورند، و حتم دارم هیچ یک از اینها آن روز را فراموش نکرده‌اند و نمی‌کنند.

Email this page

Source URL: https://www.ettelaat.com/etiran/index.php/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d9%88-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82-5/