ابعاد علمی و اخلاقی حضرت آیت‌الله العظمی موسوی اردبیلی
در گفتگو با حجج الاسلام والمسلمین سید علی موسوی اردبیلی، سعید رهایی، مسعود ادیب و علیرضا مکاریان
 

ابتدا لازم است از سروران گرامی که علی‌رغم خستگی و مشغله این روزها، این گفت‌وگو را پذیرفتید تشکر بکنیم، همچنین خدمت همه‌تان، به ویژه خدمت حاج سید علی آقا فقدان خسارتبار حضرت آیت‌الله موسوی اردبیلی را تسلیت عرض می‌کنیم. چنان که مستحضرید قرار بود مصاحبه‌ها به صورت فردی باشد اما با پیشنهاد حاج علی آقا جمعی شد. اگر اجازه بدهید محور اول را از حاج علی آقا شروع می‌کنیم تا ان‌شاء‌الله به محورهای دیگر برسیم. حضرت آیت‌الله موسوی اردبیلی یک عالم تراز بالایی بود که ویژگی برجسته ایشان آن بود که در عمر طولانی خود با همه فراز و فرودها و مهاجرت‌ها که داشت، توجه تامش به مسائل علمی را از دست نداد، اگر ممکن است حضرت‌عالی زندگی ایشان را با این نگاه خاص تقریر بفرمایید.
حاج علی آقا: همان‌طور که فرمودید، به نظر من نیز مهمترین جنبه‌ای که در زندگی مرحوم والد وجود داشت، جنبه علمی زندگی ایشان بود و جنبه‌های دیگر باید بیشتر به صورت حاشیه در متن نگاه بشود. یعنی فعالیت‌هایی که ایشان انجام دادند حتی فعالیت‌های فرهنگی بیشتر ناظر به همان بعد علمی بود. مثلاً وقتی می‌خواهند کار فرهنگی انجام بدهند، می‌روند سراغ تاسیس مدرسه یا سراغ دانشگاه. اگرچه فعالیت‌های دیگری مثل کمک رسانی به محرومین یا کارهای خیر دیگر هم داشتند منتها اصل در زندگی ایشان همان بحث‌های علمی بود. علاقه ایشان به مطالب علمی خیلی علاقه وافری بود. ایشان یک بار می‌فرمود سخت‌ترین دوره زندگی ما از لحاظ اقتصادی و معیشتی زمانی بود که در نجف بودیم، برای اینکه آنجا امکانات زیادی برای طلبه‌های ایرانی وجود نداشت، فقط با شهریه‌ امرار معاش می‌کردند و شهریه هم خیلی مبالغ ناچیزی بود، لذا از حیث مالی و اقتصادی خیلی در مضیقه بودند، اما فرمودند اگر از من بپرسند شیرین‌تر دوران حیاتتان کی بوده می‌گویم همان دورانی که در نجف بودم. دلیلش هم این است که به جز پرداختن به مطالب علمی هیچ مشغولیت ذهنی دیگری نداشت. بعد در تمام مدتی که آمدند به قم، بعد ناچار شدند بروند به اردبیل، تهران و بعد دوباره بازگشت به قم، مشغولیت علمیشان را از دست ندادند و در کنار تمام فعالیت‌های دیگری که انجام می‌دادند به مباحث علمی هم می‌پرداختند. مثلاً اردبیل که رفتند یکی از مهمترین کارهایی که کردند این بود که مدرسه ملا ابراهیم را دوباره بازسازی کنند، طلبه‌ها را جمع کنند، تدریس شروع بکنند. یا وقتی آمدند به تهران در کنار کارهای دیگری که داشتند در مسجد امیرالمومنین تدریس شروع کردند، تدریس فلسفه و فقه، حتی زمانی که در قوه قضائیه بودند باز تدریس کتاب قضا را شروع کردند و بعد هم که آمدند به قم، تمام همّ و غم و تمام مشغولیتشان درس‌های علمی بود.
* در زندگی‌نامه‌هایی که این ایام از ایشان منتشر می‌شود، راجع به ادوار حیات علمی ایشان عدم دقت‌هایی وجود دارد، اگر ممکن است به تاریخ دقیق زندگی علمی ایشان اشاره نمایید.
حاج علی آقا: شاید تاریخ دقیق آن در ذهن من نباشد. ایشان متولد ۱۳۰۴ هستند (۱۳۴۴ قمری) در اردبیل. البته این را عرض بکنم که موطن اصلی ایشان در واقع خلخال بوده است، پدر ایشان از خلخال آمده به اردبیل و ایشان متولد اردبیل است. اگر دورتر هم بخواهیم برویم، اصالتمان نخجوانی است، یعنی اجداد ایشان از نخجوان آمدند به خلخال، بعد از خلخال آمدند به اردبیل. مال شهر اردوباد نخجوان، هنوز هم ما اقربایی در اردوباد داریم و اهالی اردوباد آقا را اردوبادی می‌دانند. ایشان مدتی در مکتب خانه‌ای در اردبیل مشغول به تحصیل شدند، دلیلش هم این بود که پدر ایشان با تمام کارهایی که رضاشاه می‌کرد مخالف بود، از جمله چون مدارس جدید را هم از اقدامات رضا شاه می‌دانست، اجازه اینکه فرزندش در مدارس جدید تحصیل بکند را نداد. چند سالی که در مکتب خانه تحصیل کردند، وارد حوزه شدند و در مدرسه ملا ابراهیم اردبیل تحصیلات حوزوی را آغاز کردند. آقا در باره آغاز تحصیل خود در حوزه خاطره‌ای را نقل می‌کرد و آن اینکه می‌فرمود: تا جایی که من خبر دارم اجدادم اهل علم و معمم بودند، آقا خودشان تک فرزند پسر بودند و هشت‌تا خواهر داشتند، می‌فرمود یادم است زمانی که در سن ده یازده سالگی می‌خواستم درس حوزوی را شروع کنم، یکی از اقربای ما آمد منزل ما شروع کرد با پدرم صحبت کردن و به پدرم توصیه می‌کرد نگذار ایشان برود حوزه، الان دیگر وقت دروس حوزه گذشته و دنیا عوض شده، دیگر این جور حرف‌ها در دنیا خریدار ندارد. پدرم گفت که عیب ندارد وقتش هم گذشته باشد، ایشان باید برود درسش را بخواند. آن بنده خدا هم گفت که آخر ایشان اگر برود حوزه از کجا می‌خواهد امرار معاش بکند، از کجا می‌خواهد برای زن و بچه‌اش چیزی در بیاورد که بخورند. (چون زمان رضاشاه بود و اجازه نمی‌دادند روحانیون با عمامه خارج بشوند، پدر آقا اصلاً از خانه خارج نمی‌شد لذا وضع اقتصادی و معیشت آنها خیلی سخت بود). می‌گفت پدرم برگشت گفت که می‌رود کارگری می‌کند!. آن آقا اصرار کرد، پدرم برگشت گفت وقتی تو مُردی کسی باید بیاید بر تو نماز میت بخواند یا نه؟! من حداقل می‌خواهم این یک نماز میتی یاد بگیرد تا وقتی تو مردی بیاید نماز میت تو را بخواند!. آقا می‌گفت من وقتی این حرف را شنیدم خیلی ناراحت شدم و برای من خیلی حرف سنگینی بود و تو عالم بچگی در ذهن خودم می‌گفتم خب او می‌خواهد بمیرد به من چه که بروم نماز ایشان را بخوانم؟!
آقا می‌فرمودند بعد فهمیدم که تصمیم پدرم درست بود و اگر خود من هم الان بخواهم برگردم به همان تاریخ باز همان راهی را خواهم رفت که ایشان ما را هدایت و تشویق کرد.
به هر حال تقریباً تا هفده سالگی در اردبیل درس را ادامه دادند و بعد آمدند به قم. البته چون از اردبیل به قم راه نبوده، اول رفتند به تبریز و در حد دو سه هفته‌ای در تبریز ماندند و بعد از تبریز آمدند. آقا می‌فرمودند در تبریز که سوار ماشین شدیم دیدم یک شیخ جوانی در ماشین نشسته، رفتم کنارش نشستم و خودم را معرفی کردم، گفتم من فلانی هستم، اهل اردبیلم. شما کی هستید؟ گفت من علی احمدی هستم، اهل میانه. بعد می‌گفتند اولین طلبه‌ای از طلبه‌های قم که با ایشان رفیق شدم مرحوم آقای آقا میرزا علی احمدی میانجی بود.
* ظاهراً یک الفت خاصی هم بین آن دو بزرگوار بوده.
حاج علی آقا: بله من یک خاطره‌ای هم در این باره از آقا دارم. من سال ۶۸ تا ۷۴ تهران بودم و دانشگاه درس می‌خواندم. سال ۷۱ ـ ۷۲ بود که آمده بودم قم به آقا سر بزنم. وارد اتاق آقا شدم دیدم ایشان نشستند و با مرحوم آقای احمدی میانجی صحبت می‌کنند. من که وارد شدم سلام کردم، آقا فرمودند دست آقا را ببوس٫ ما هم جوان بودیم یک مقدار دماغمان باد داشت. رفتم جلو اما یک مقداری اکراه داشتم، آقای احمدی بلند شد ما را معانقه کرد و اجازه دست بوسی نداد. بعد که ایشان تشریف بردند، من گفتم آقا یک عرضی داشتم. گفت بله بفرمایید. گفتم از شما خواهش می‌کنم به بنده امر نکنید دست کسی را ببوسم، خیلی خوشم نمی‌آید. ایشان فرمود من نمی‌دانستم به شما بر می‌خورد وگرنه هیچ وقت به شما نمی‌گفتم، اما من هم به تو نمی‌گویم دست هر کسی را ببوسی. این آقایی که من گفتم دستش را ببوسی، دستش بوسیدنیست. من که به تو گفتم دستش را ببوس، برای این است که خودم دلم می‌خواهد دستش را ببوسم ولی رویم نمی‌شود، به تو گفتم که از طرف من دستش را ببوسی
به هر حال ایشان آمدند حوزه قم و می‌فرمودند که من در اردبیل بعضی درس‌ها را خوانده بودم اما وقتی آمدم قم احساس کردم بعضی اساتید بهتر تدریس می‌کنند،‌ لذا شروع کردم دوباره آنها را خواندن. مثلاً می‌فرمودند مطول را در اردبیل خوانده بودم اما وقتی آمدم به قم، در فیضیه پشت حجره نشسته بودم دیدم یک آقایی دارد مطول می‌گوید و خیلی قشنگ می‌گوید. دو سه روز رفتم پشت در حجره دیدم خیلی خوب می‌گوید، لذا رفتم مطول را پیش ایشان دوباره خواندم و ایشان هم مرحوم آقای علوی داماد بزرگ مرحوم آیت‌الله گلپایگانی بودند که اوایل انقلاب مرحوم شدند. به هر حال در قم تا سال ۲۶ سطوح را تمام کردند و مشرف شدند به نجف.
* ایشان نفرمودند که چرا در سال ۲۶ از قم رفتند، با این که حوزه قم در آن زمان رونق گرفته بود، افرادی مثل امام حضور داشتند، علامه طباطبایی، آیات ثلاث، به خصوص آیت‌الله بروجردی آمده بودند و در حوزه قم حضور داشتند؟
حاج علی آقا: اتفاقاً می‌فرمودند که برخی از افراد به من می‌گفتند الان که قم دارد رونق می‌گیرد، وقت رفتن از قم نیست و چرا دارید می‌روید؟ ولی می‌فرمودند، وجه اینکه قم را ترک کردم این بود که قم به خاطر مرجعیت و زعامتی که آیت‌الله بروجردی پیدا کرده بود، مقداری شلوغ شده بود، به خصوص رفت و آمد احزاب‌ و سیاسیون و سر و صداهایی که بود، نمی‌گذاشت ذهنیتی برای تحصیل بماند و من دنبال یک جای آرامی بودم که سر و صدایی نباشد، که فقط بتوانم درس بخوانم. می‌فرمودند بعد از آقای اصفهانی که وارد نجف شدیم، نجف خیلی آرام شده بود و محل خیلی مناسبی بود برای اینکه آدم فقط فکر و ذکرش درس باشد، علاوه بر اینکه اعاظم خیلی بزرگی هم در آنجا بودند و اسمهایشان با عظمت برده می‌شد ولی من ممحض در درس مرحوم آقای خویی و مرحوم آقای حکیم شدم. البته مدتی در درس دیگر آقایان هم شرکت کردند، مثلاً فلسفه را پیش مرحوم صدرا خواندند. منتها پدرشان مریض شده و یکی از اقربا نامه نوشتتند که پدرتان حالش خوب نیست. ایشان می‌فرمودند چون من چند تا خواهر در منزل داشتم و اینها ازدواج نکرده بودند، اگر پدرم از دنیا می‌رفت اینها بی‌سرپرست می‌ماندند، من به همین خاطر برگشتم. البته می‌فرمودند هدفم این بود که به پدرم سر بزنم ببینم اگر حالشان خوب است دوباره برگردم. فلذا می‌فرمودند برای خدا حافظی زیارت سامرا نرفتم و گفتم ان‌شاءالله برمی‌گردم و می‌روم یک ماه رمضان در سامرا می‌مانم. ولی وقتی آمدم دیگر شرایط مهیا نشد که بتوانم به نجف برگردم. البته یک مقدار حال پدرشان بهتر شد و ایشان به همراه پدر و خانواده آمدند به قم و از آن به بعد در درس مرحوم آقای داماد و مرحوم آیت‌الله بروجردی شرکت کردند. تا اواخر سال ۳۹ که ایشان مبتلا به مرض تیرویید شدند و پزشکان گفتند هوای قم با شما سازگار نیست و باید مدتی از قم دور باشید. فرمودند ایام تابستان رسید رفتم اردبیل چند ماهی باشم و بعد از تابستان برگردم. منتها می‌گفتند در آن چند ماه یک سری کارهایی در شهر شروع کردیم که مردم دیگر به ما اجازه ندادند بیاییم. لذا تا ۸ سال در اردبیل ماندند و در کنار کارهای اجتماعی و اداره مسجد، با بازسازی مدرسه به تربیت طلاب پرداختند، تا سال ۴۸ که فشار ساواک به قدری شدید شد که دیگر نتوانستند بمانند. بعد می‌فرمود به نیت کمک به زلزله زده‌های خراسان اموالی را از مردم جمع کردم آمدم تهران، از آنجا پول‌ها را فرستادم برای مرحوم آقای میلانی ولی دیگر از تهران برنگشتم. با اینکه چند گروه از اردبیل آمدند اصرار کردند که برگردید ولی من استخاره کردم و استخاره برای برگشتن خیلی بد آمد و لذا در تهران ماندم اما نیتم آمدن به قم بود لذا به مرحوم سید مهدی روحانی نامه نوشتم که من می‌خواهم به قم بیایم، شما یک زحمتی بکشید بفرمایید یک منزلی برای ما اجاره بکنند که من بیایم در آنجا مستقر بشوم. مرحوم سید مهدی در جواب من نوشت که الان ایام تعطیل است و در قم خبری نیست شما بروید در خیابان جمال‌زاده که محل تجمع بهائیت است، مردم مسجدی ساختند از من خواستند بروم آنجا ولی من نمی‌توانم بروم، شما که کتابی هم در باره بهاییت نوشتید، بروید چند ماهی در آن مسجد باشید بعد اگر خواستید بیایید به قم. می‌فرمودند من به نیت همین ایام موقت رفتم آن مسجد منتها دیگر این موقت ما بیست سال طول کشید، از سال ۴۸ تا ۶۸٫ در تهران هم که خب ایشان مراکز مختلفی تاسیس کردند، علاوه بر مسجد امیرالمومنین که نیمه کاره بود و تکمیل کردند، در جنب همان مسجد امیرالمومنین خیریه امیرالمومنین را تاسیس کردند، کانون توحید را تاسیس کردند، سال ۵۳ مدارس مفید را تاسیس کردند. علاوه بر همه اینها تدریس شروع کردند و همین آقای آقا شیخ حسن روحانی، آقای سیدرضا اکرمی و برخی دیگر از آقایان در درس ایشان شرکت می‌کردند. هم اسفار می‌گفت و هم در فقه کتاب الخمس می‌گفت. علاوه بر اینکه با دوستانشان در تهران، مرحوم آقای مطهری، مرحوم آقای بهشتی و بقیه دوستان جلسات علمی داشتند و در باره مباحث‌ اقتصادی و تفسیر قرآن با همدیگر بحث‌ داشتند، چنان که در کارهای مربوط به انقلاب هم مشارکت داشتند تا سال ۵۷ که انقلاب پیروز شد.
می‌فرمود بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در اوایل سال ۵۸، امام ما را خواست و شروع کرد به هر کسی یک سمتی را واگذار کرد ولی به بنده چیزی نگفت و چون من مهیا شده بودم که بیایم به قم، از این قضیه خیلی خوشحال شدم. اما امام به آقای بهشتی فرمود که شما بروید به قوه قضاییه، آقای بهشتی گفت که من تنها نمی‌روم اگر بخواهم بروم آقای اردبیلی هم باید با من باشند. امام هم گفت پس با هم بروید. می‌گفتند من گفتم آقا من اصلاً روحیه کار اجرایی، آن هم در دادگستری ندارم و برنامه‌ام چیز دیگری است وخودم را مهیا کردم که برگردم به قم، اگر اجازه بفرمایید ما را معاف بکنید که به کارمان برسیم. آقای بهشتی گفت که اگر ایشان نیایند من نمی‌روم. امام هم فرمود اعتراض نکنید با هم بروید. از آنجا که آمدم بیرون به آقای بهشتی گلایه کردم که چه کاری بود شما کردید. گفت من کاری نکردم، گفتم اگر شما باشید من می‌روم، نباشید نمی‌روم. گفتم این یک نحوه تحمیل است، گفت نه من به کسی چیزی تحمیل نکردم، من فقط نظر خودم را گفتم، تحمیلی از جانب من نبود. به هر حال ایشان رفتند قوه قضائیه تا مرحوم آقای بهشتی شهید شدند و ایشان از طرف امام به عنوان رئیس دیوان عالی کشور منصوب شدند. آقا می‌فرمود از سال ۶۴ ـ ۶۵ احساس کردم که دیگر خیلی حضور من در قوه قضائیه ضرورتی ندارد، لذا دو سه بار رفتم خدمت امام و استعفا دادم. امام هم می‌فرمود برای چه می‌خواهی استعفا بدهی، می‌گفتم آقا آن موقع که شما امر کردید ما احساس کردیم کاری روی زمین مانده و وظیفه ما است که کمکی بکنیم، اما الان الحمدلله افرادی هستند که بخواهند این کارها را انجام بدهند، پس بودن ما ضرورتی ندارد. امام فرمود نه، من آدمی به جز شما ندارم و شما هم باید باشید. دفعه دوم هم رفتم اصرار کردم، باز ایشان فرمود نه. دفعه دوم گفتم آقا من خسته شدم دیگر پیرمرد شدم، سنم رفته بالا و توان ندارم. ایشان فرمود که شما پیرترید یا من؟ من که از شما پیرترم؟. گفتم که خب هر کسی توانی دارد، الحمدلله خدا به شما توان زیادی داده می‌توانید تحمل کنید، من توانش را ندارم. آقا فرمود نه، شما باید باشید. دفعه سوم که گفتم امام فرمودند اینقدر این حرف را تکرار نکنید، این را بدانید تا من هستم، شما هم هستید، بگذارید هر وقت من مُردم آن وقت شما هر جا که می‌خواهید بروید. فلذا می‌فرمودند تا وقتی امام بود من در آنجا بودم، ایشان که از دنیا رفتند، من خداحافظی کردم و گفتم مدتی بود می‌خواستم به قم بروم و به کارهای علمی خودم بپردازم، اگر اجازه بدهید بروم و مشغول کارهای خودم بشوم لذا از مهر سال ۶۸ ایشان آمد به قم. البته تاسیس دانشگاه مفید برای قبل از این تاریخ است، حدود سال ۶۳، مقدماتش را شروع کرد و سال ۶۵ تاسیس شد. ۶۸ که آمدند قم علاوه بر کارهای حوزوی، نظارت بر دانشگاه مفید هم داشتند تا ایام ارتحال.
جناب آقای ادیب چنان که آقا سید علی گفتند آیت‌الله موسوی اردبیلی با همه فراز و فرودهای زندگی‌شان در قامت یک عالم اسلامی زندگی کردند، درست است که ایشان واقعاً ممحض در مسائل علمی بودند اما علم ایشان یک علم محض نبود بلکه نگاه ایشان به علم نگاه کاربردی است،‌ تیپ فکری ایشان این بود، که فقهی می‌خواست که زندگی بشر در عرصه‌های مختلف را اداره کند، تفسیری که برای انسان جلوه‌های زندگی باشد. تحلیل شما از شخصیت علمی ایشان چگونه بود؟
آقای ادیب: به سه معنا عالم بودن ایشان را می‌شود تفسیر کرد. معنای اول اینکه بگوییم آیت‌الله موسوی اردبیلی در چه صنف و در چه بخشی از طبقات اجتماع قرار می‌گیرند که ایشان جزو طبقه علما بود. معنای دوم اینکه اگر بخواهیم علایق فردی و دلبستگی‌های شخصی ایشان را نام ببریم، قطعاً‌ ایشان از تحصیل، تحقیق، تدریس و اینگونه فعالیت‌ها بیش از هر کار دیگر‌ی لذت می‌بردند. یادم می‌آید برای بررسی حاشیه عروه ایشان، در یک دوره طولانی همراه دوستان، شبها از محضرشان استفاده می‌کردیم، یک ایامی ایشان به دلیل مشکلات جسمانی که داشتند پادرد شدیدی گرفته بودند جوری که حتی نمی‌توانستند بنشینند، ولی در جلسه بحث شرکت می‌کردند. و پرسیدیم آقا شما توانستید مطالعه بکنید، فرمودند دیشب در حالی که دراز کشیده بودم، کتاب را بالای سر گرفته بودم و مطالعه کردم. خب این جز عشق و علاقه دلیل دیگری نمی‌تواند داشته باشد، یک آدمی در این سن با این مشکلات و با حالت درد که دارد ولی مطالعه‌اش را انجام می‌دهد و با ذهن حاضر سر جلسه درس و بحث حاضر می‌شود. این علاقه و عشق است. بنابراین به این معنا هم آیت‌الله موسوی اردبیلی جزو طبقه عالمان است و مقوله اصلی زندگیش علم است. معنای سوم هم اینکه ایشان تا عالی‌ترین درجات و مراتبی که در نظام و سنت حوزوی ما تحصیلات ادامه پیدا می‌کند رفته بودند. هم خودشان فارغ التحصیل نظام سنتی ما بودند، هم در این نظام به درجه استادی ممتاز در سطوح و خارج و درجه مرجعیت رسیده بودند. به این سه معنا، آقای موسوی اردبیلی را در درجه نخست باید یک عالم دانست.
اما همان‌طور که خودتان اشاره کردید در یک تقسیم بندی علما را به دو بخش می‌شود تقسیم کرد: آنهایی که فقط اهل مدرسه هستند و آنهایی که اهل اجتماعند. ممکن است دو تا عالم که هر دو در یک سطح علمی هستند یکی دغدغه‌اش حل مشکلات در کتب و پرداختن مسائل فنی خاصّ یک علم است و از این لذت می‌برد که شبهه‌ای را که کسی مطرح کرده حل بکند و ذهن خودش را از این طریق آرامش ببخشد و اما یکی دیگر درد مردم دارد، آن داستانی که سعدی می‌گوید که:
صاحب دلی به مدرسه آمد ز خانقاه، بگسست عهد صحبت اهل طریق را، گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا انتخاب کردی از آن این طریق را، گفت آن گلیم خویش فرو می‌کشد ز موج، وین سعی می‌کند که بگیرد غریق را. واقعش این است که این مساله یک مقدار به طبع آدم‌ها، یک مقدار به شرایط زندگیشان و یک مقداری به محیط تحصیلشان برمی گردد. آیت‌الله موسوی اردبیلی طبعاً‌ آدمی بود که نیازها، دردها و مشکلات جامعه برایشان مطرح بود. من شاهد بودم که ایشان در این اواخر عمرش از اینکه به لحاظ جسمی ناتوان است و نمی‌تواند در بعضی میدان‌ها ورود کند و مشکلات را حل کند اشک می‌ریخت و غصه می‌خورد که‌ای کاش توان بیشتری داشت می‌توانست در حل بعضی از مشکلات کمک کند. همه ما شاهدیم که ایشان با جسمی واقعاً رنجیده و ناتوان در چه مسائلی ورود کردند، چه زحمت‌هایی کشیدند، رنج سفر بر خود هموار کردند، رفتند مسائل را پی گیری کردند که شاید خیلی از بزرگواران دیگر برایشان مسئله نبود. از آن طرف شاید این روحیه به دلیل زندگی در دامان پدری بود که سختی و رنج مبارزه با طاغوت را چشیده بود و محرومیت دوران رضاخان را تحمل کرده بود، پدر ایشان و اجدادش همه عالمان دین بودند اما عالمان دینی که در جامعه زندگی می‌کردند. جدّ ایشان ضمن اینکه عالم دین بودند، متمول هم بودند و املاک داشتند و با مردم حشر و نشر داشتند. پدر ایشان تجربه تلخ دوران رضاخان را از سر گذرانده بودند و در جامعه حضور داشتند. ایشان آقازاده‌ای نبود که در پس پرده‌ها پرورده شده باشد، پس این سبک زندگی هم به ایشان این زمینه را داده بود که به جامعه معطوف باشد. بعدها هم وقتی‌ به قم آمدند با یک حلقه‌ای از دوستان مرتبط شدند که اکثرشان همین تیپ بودند. مرحوم آیت‌الله بهشتی، مرحوم آیت‌الله آقا موسی صدر و بزرگان دیگر. به هر حال آیت‌الله موسوی اردبیلی یک فقیه جامعه نگر است، یک عالم معطوف به رنج‌ها و دردهای اجتماع است و جالب این است که رنج‌ها و دردهای اجتماع را هم به دلیل شخصیت علمی خودش و عمق نظر خودش عالمانه و عمیق می‌نگرد. ما عالمان جامعه نگری داریم که به درمان‌های روبنایی و جزئی اکتفا می‌کنند. آقای موسوی اردبیلی حتی در دوران طلبگی که مشغول درس و بحث و متعمّق در این امور است و در زمان مرجعیت و زعامت مرحوم آیت‌الله بروجردی، جزو کسانی است که مکتب اسلام را تاسیس می‌کند و از اولین تاسیس کنندگان و نویسندگان مکتب اسلام است و از شماره اول تا چندین شماره که ایشان در آن مجموعه فعالیت داشتند، مقالات ایشان وجود دارد. و یا وقتی می‌روند به اردبیل دو تا کار را در عرض هم پیش می‌برند: اولاً با سرمایه مردم و همت مردم یک کارخانه تاسیس می‌کند با عنوان «کارخانه مبارزه با فقر»، اصلاً با ذهنیت امروز نگاه نکنید که علما متصدی خیلی امور اجتماعی و سیاسی شدند و در خیلی امور مداخله می‌کنند، این صحبت مال بیش از پنجاه سال پیش است. بیشتر از نیم قرن پیش یک فاضل جوان حوزوی که تازه به مراحل اجتهاد رسیده و علی القاعده از این اجتهاد خودش لذت هم می‌برد و علی القاعده باید برود و متمهل در درس و بحث بشود و آقایی کند و مردم هم استقبال می‌کنند، می‌رود کارخانه تریکو بافی و چیزهای دیگر از این فعالیت‌ها را راه می‌اندازد برای اینکه مردم فقیر در آنجا جمع شوند و خودشان درآمد کسب کنند و زندگی کنند، نه اعانه جمع کند و فقط صدقات بین آنها تقسیم کند. در مسیر دیگر شروع می‌کند به نوشتن کتاب درباره ردّ و نقض جریان فکری بهائیت که آن روز مسئله دامنگیری در جامعه ما بوده است و اگر کتاب را بخوانید می‌بینید با این که پنجاه ـ شصت سال از نوشتنش گذشته،‌ قلم بسیار شیوا و لطیف و حتی گاهی وقت‌ها رمانتیک است که من به حاج آقا می‌گفتم که کتاب را شاعرانه نوشتید، توجه کنید که زبان مادری آقای موسوی اردبیلی ترکی است نه فارسی، زبان مادری مرحوم علامه طباطبایی ترکی است و با همه عمق و عظمت علمی که دارد و همه ما جیره خوار ایشان هستیم و خواهیم بود، ولی زبان فارسی ایشان قوی نیست. ولی آقای اردبیلی ترک بچه‌ای است که فارسی را چنان شیوا و زیبا نوشته که آدم متعجب می‌ماند. البته ایشان اگر چه نه زیاد و نه خیلی آشکار، شعر فارسی هم به زیبایی و سلاست هر چه تمام می‌سرودند. آقای اردبیلی می‌گفتند من اولی که آمدم قم طلبه شدم دنبال هم مباحثه تهرانی می‌گشتم برای اینکه زبانم اصلاح بشود، چون به سختی می‌توانستم فارسی را تکلم کنم. خب این کتاب به این زیبایی نوشته شده و چقدر منصفانه و مودبانه است، یک ذره قلم ایشان طغیان نکرده، نقد جدی است اما در عین حال منصفانه و مودبانه است. این چنین کاری از یک شخصیتی در بیش از نیم قرن پیش نشان می‌دهد که چقدر عمق علمی دارد. تهران هم که می‌آید باز همین است قصه ادامه دارد، یعنی یک آخوند ملایی که می‌توانست در تهران فقط آقایی کند، فعالیت‌های علمی دارد و مدرسه تاسیس می‌کند، در مدرسه با بچه‌ها حشر و نشر دارد، از آن طرف موسسه مکتب امیرالمومنین را که تاسیس می‌کند، بنایش توزیع پول بین فقرا نیست، بنایش مبارزه با فقر و مشکلات است. باز در دوران مبارزه ایشان چهره سیاسی داغی نیست ولی در کوران تصمیم گیری‌های جدی حضور دارد، جزو اولین شخصیت‌هایی است که از طرف مرحوم امام به عضویت شورای انقلاب انتخاب می‌شود. من واقعش قبل از اینکه خدمت ایشان برسم و توفیق داشته باشم از نزدیک با ایشان آشنا بشوم، به ذهنم آمد که چرا آقای موسوی اردبیلی در دوران انقلاب مامور مذاکره با ژنرال هایزر و سولیوان شده، ایشان زبان انگلیسی بلد است؟، خب آقای بهشتی زبان انگلیسی بلد بوده. اصلاً سابقه دستگیری ایشان مختصر است و تعقیبات مختصری داشته، سابقه طولانی زندان ندارد، پس به چه مناسبت ایشان رفته مذاکره کرده است؟. وقتی از نزدیک با ایشان آشنا شدم دیدم با همه فضایلی که دارند، یک دیپلمات به تمام معنای کلمه هم هستند، اینکه چه حرفی را بزنند چه حرفی را نزنند، خیلی دقیق و لطیف و ظریف مطالبشان را می‌گفتند. خب یک همچین شخصیتی در واقع مذاکره کننده ارشد نیروهای انقلاب با آمریکاست. بعد از انقلاب هم مسئولیت‌هایی به دوش ایشان بوده تا زمانی که تشریف می‌آورند قم و در قم هم این نگاه بنیادین برای خدمت به جامعه ادامه پیدا می‌کند. تاسیس دانشگاه مفید، ادامه مدارس مفید، ادامه کتاب نقد بهائیت، ادامه کارخانه مبارزه با فقر و ادامه موسسه مکتب امیرالمومنین است. فقه ایشان هم فقه ناظر به نیازمندیهاست. فقه قضا، مضاربه، شرکت، حدود و دیات، همه ناظر به نیازهای جامعه است. این نگاه‌ و این روحیه انصافاً مغتنم است و مع الاسف باید گفت که کمیاب است و امیدواریم که ان شاء‌الله این رشته استمرار پیدا کند و این راه پر رهرو باقی بماند.
* حاج آقای رهایی چنان که مستحضرید حضرت آیت‌الله موسوی اردبیلی فقیه بزرگی بود، فقیهی که اخیراً آیت‌الله شبیری زنجانی تعبیرات خیلی دقیق و بلندی درباره ایشان بیان کردند و یا نقل شده برخی علما ایشان را بر برخی از مراجع به لحاظ فقهی ترجیح می‌دادند. همان طوری که آقا سید علی آقا گفتند ایشان شاگرد مکتب قم و نجف بودند، یعنی هم در نجف از مرحوم آیت‌الله حکیم و آیت‌الله خویی استفاده کردند، هم در قم شاگرد آیت‌الله داماد و آیت‌الله بروجردی بودند، اگر ممکن است شما شخصیت فقهی ایشان را تحلیل نمایید.
آقای رهایی: مرحوم استاد آیت‌الله العظمی موسوی اردبیلی رضوان‌الله علیه از حیث مکتب فقهی دارای چند ویژگی بودند. یکی اینکه همان‌طور که فرمودید ایشان آموخته مکتب قم و مکتب نجف هر دو ست، در قم ایشان در روش فقهی خودش بیشتر متاثر از مرحوم آقای بروجردی است. گرچه از حیث دقت ذهنی و ابداع دیدگاه، تحت تاثیر مرحوم آقا سید محمد محقق داماد است ولی از حیث روش، ایشان روش مرحوم آقای بروجردی را می‌پسندیدند. و در نجف هم ایشان از اساتید متعددی بهره بردند، آقای خویی، آقای حکیم، آقای آل یاسین و آقا سید عبدالهادی شیرازی، مرحوم محمد کاظم شیرازی و برخی از اساتید دیگر. ولی به نظر می‌آید که بیشتر تحت تاثیر مرحوم آقای خویی بودند. ایشان می‌فرمودند ما در دو درس آقای خویی شرکت می‌کردیم. یکی درس عمومی و یکی جلسه خصوصی که این جلسه خصوصی برای ما بیشتر مفید بود. شیوه آقای خویی هم این بود که مسئله‌ای را در جمع چهار، پنج نفری که پیشش می‌رفتیم طرح می‌کرد و خودش پاسخ نمی‌گفت. به یکی می‌گفت شما جواب بدهید. بعد به دیگری می‌گفت که حالا شما ایشان را نقد کنید. و به این شیوه ما را وامی‌داشت که دارای دیدگاه باشیم. خودش سکوت می‌کرد و فقط گاهی وقتها که خیلی اختلاف مابین آقایان بالا می‌گرفت دخالت می‌کرد. گرچه در نجف با آشنایی با مرحوم آقای میلانی، دیدگاه‌های آقای میلانی هم بر ایشان موثر بود و بارها از آقای میلانی به بزرگی یاد می‌کردند به خصوص که این دوستی ادامه پیدا کرد و وقتی آقای میلانی در مشهد هم بودند بارها به دعوت ایشان یا خودش به دیدن آقای میلانی می‌رفت. می‌گفت وقتی می‌رفتم و از در وارد می‌شدم آقای میلانی شکفته می‌شد و با من بحث می‌کردند. می‌گفت یک دفعه من وارد شدم، آقای میلانی با یکی از آقایان مشاهیر مشغول بحث در باره «انقلاب نسبت» در اصول بودند و آن آقا حرف آقای میلانی را نمی‌پذیرفتند تا من رسیدم گفتند «مرحبا به ناصرنا» آقای موسوی شما جواب این آقا را بدهید و من با این سخن شروع کردم که «انقلاب نسبت» یک قصه و یک افسانه است و هیچ عرفیت و علمیت ندارد و بحث کردیم. به هر صورت تاثیر آقای میلانی هم بر مرحوم استاد قابل توجه است. بخش دیگر تکوین دیدگاه فقهی آیت‌الله اردبیلی، تعلّم دائمی ایشان بود. هم اکنون هم که ایشان در سن ۹۰ سالگی و مرجع تقلید بودند باز سعی می‌کردند نکاتی را از فقهای دیگر بیاموزند و به کار ببرند. بارها می‌شد من خدمت ایشان می‌آمدم می‌گفت، فلانی چه نکته قشنگی دارد، به نظر شما خوب نیست؟. بعد شرح می‌دادند و از این دیدگاه بهره می‌بردند. ویژگی دیگری که آقای اردبیلی داشتند و به فقه از آن منظر نگاه می‌کردند، دخالت دادن دیدگاه عقل و عقلا و علم در حوزه فقه و به قول امروزی‌ها در فقه حکومت یا فقه الاجتماع بود. یکی از بهترین دیدگاه‌هایی که من از محضر استادم استفاده کردم این بود که یک دفعه خدمت آقای مکاریان در خاوه با ایشان در باب سقط جنین بحث می‌کردیم که سقط جنین با توجه به وضعیت مادر آیا جایز است یا جایز نیست، آثار کیفری و آثار مدنیش چیست؟ آقای مکاریان شروع کردند به خواندن روایات، ایشان گفتند صبر کن، روایت‌ها را نخوان، اول باید دید که عقلا در این باره چه می‌کنند، این مسئله اختصاصی ما مسلمین نیست، حرمت جان انسان یک مسئله عموم انسانی است، حرمت جنین هم همین‌طور است. حفظ جان مادر در باب تزاحم با جان جنین هم یک مسئله اسلامی نیست، اول بروید ببینید عقلا چه می‌کنند. دیدگاه عقلایی را تحلیل بکنیم بعد با این دیدگاه وارد فقه و روایت بشویم، طبعاً‌ بهتر بهره می‌گیریم. در مسائل متعدد فقه الشرکه هم همین شیوه را داشتند. در فقه الشرکه ایشان علاوه بر این که آن چهار مورد شرکتی که در بین فقها مشهور بوده را تحلیل می‌کرده، وارد مباحث شرکت‌های تجاری شده، موضوع شرکت‌های تجاری را از کتاب‌های حقوقی و اقتصادی خوب مطالعه کرده و این را وارد فقه کرده است. در کتاب فقه الشرکه هم ایشان اول به تحلیل دیدگاه عقلایی مسئله می‌پردازد، بعد وارد حوزه فقه و روایات می‌شود. گاهی هم بحث علم مطرح می‌شد، ایشان مکرر در جلسات خصوصی می‌گفت اگر یک روایتی گرچه صحیح السند باشد و فقها هم به آن عمل کرده باشند ولی در یک موضوع علمی باشد که امروز عالمان علوم تجربی بگویند این درست نیست، ما چه کار باید بکنیم. آیا می‌توانیم دیدگاه علمی را کنار بگذاریم و فقط سراغ فقه برویم.
آقای اردبیلی با اینکه بیشتر آنچه که در محضر آقای بروجردی و آقای خویی خوانده بود فقه العبادات بود، ولی خودش می‌آید وارد فقه اجتماع می‌شود. به خلاف خیلی از فقها که وقتی درس خارج را شروع می‌کنند تکرار مباحثی است که آموختند، ایشان آموخته‌ها را می‌گذارد کنار و می‌آید در حوزه‌ جدید وارد می‌شود، یعنی وقتی می‌خواهد بنویسد یا می‌خواهد دیدگاه ارائه بدهد، وارد فقه اجتماع می‌شود. برای همین وقتی من و مرحوم آقای قربان نیا لیسانسمان را گرفتیم ایشان از ما خواست که برویم حقوق بین‌الملل بخوانیم، در حالی که من به جد علاقمند حقوق جزا بودم. خدمت ایشان هم روی کتاب‌های متعددی کار کرده بودیم، می‌گفت نه بروید در حوزه بین الملل چون مسائل جدید می‌فهمید، دیدگاه جهانی را می‌فهمید و می‌توانید زبان دو طرفه فقه و حقوق باشید.
این بخشی از ویژگی‌های آیت‌الله اردبیلی است که عرض کردم، چند شب پیش فکر می‌کردم ایشان چه ویژگی‌هایی دارد که بنویسم، حدود سی ویژگی از ایشان را نوشتم و تنها یکی دیگر از آنها را می‌گویم و بسنده می‌کنم، یکی دیگر از ویژگی‌های آقای اردبیلی موضوع شناسی دقیق بود. موضوع شناسی از دو حیث. یکی موضوع آنچنان که در دلیل آمده یعنی مثلاً ارتدادی که در روایات آمده یعنی چه؟ غنا یعنی چه؟ اینکه ما به یک تعریفی که فلان فقیه کرده است اکتفا بکنیم یا به یک لغتی رجوع کنیم، فایده ندارد. ما باید سیر تاریخی و تبار مسئله را شناسایی بکنیم تا ببینیم موضوع در زمان معصوم(ع) چه بوده است. دوم وقتی می‌گوییم موضوع شناسی یعنی مصداق شناسی خارجی. امروز در همان بحث غنا آنچه که مردم به عنوان موسیقی در حقیقت با آن آشنا هستند و می‌شنوند یا می‌نوازند چیست؟ آن را بیاییم تحلیل کنیم. در باب ارتداد امروز مردم ما اگر تغییر عقیده می‌دهند چه نوع تغییر عقیده‌ای است؟ ایشان همیشه ابتدای ورود هر بحثی چند جلسه به موضوع شناسی می‌پرداخت. دوباره فردایش می‌آمدند می‌گفتند سراغ مسئله نروید من دیشب دو باره فکر کردم این نکته جدید را پیدا کردم یا مثلا در یک موضوع طبی دیشب با فلان پزشک صحبت کردم اینطور گفت.
جناب آقای مکاریان، آقای رهایی فرمودند که آیت‌الله اردبیلی متاثر از مرحوم آیت‌الله بروجردی بودند، یکی از ویژگی‌های مکتب فقهی آیت‌الله بروجردی بحث نگاه تطبیقی است با آن تعبیر معروفشان که فقه امامیه حاشیه بر فقه اهل سنت است. این نگاه تطبیقی کم و بیش در آثار مرحوم آقای اردبیلی وجود دارد، اگر ممکن است در این باره توضیح بفرمایید.
آقای مکاریان: ایشان خودشان هم بارها از آقای بروجردی این مطلب را نقل می‌کردند و هم معتقد بودند که ما اگر بخواهیم فهم دقیقی از روایات داشته باشیم بایستی فضای موجود صدور روایات را در نظر بگیریم، یکی از مواردی که می‌شود فضا را تشخیص داد، ملاحظه احوال و آراء اهل تسنن هست. آن جمله‌ای هم که از آقای بروجردی نقل می‌کرد، آن را به گونه‌ای تقریر می‌کرد که آقای بروجردی هم نمی‌خواهد بگوید: «فقه ما حاشیه است»، بلکه مقصود این است که برای شناختن و درک مطلبی که در روایات وارد شده ما بایستی از آراء و انظار فقهای آن زمان آگاهی داشته باشیم. لذا می‌بینید ایشان در کتاب‌های خود مثل فقه الحدود، فقه القصاص و فقه المضاربه آراء فقهای اهل تسنن را مفصل مطرح می‌کند حتی در جلسات حاشیه بر عروه که شبها داشتیم، آرای اهل تسنن در مسائل در همان جلسه خوانده می‌شد و ایشان هم استقبال می‌کردند. با اینکه این اواخر ایشان ضعف بدنی پیدا کرده بودند و نشستن برایشان مشکل بود، اما با آن کهولت سن و وضع جسمی تحمل می‌کردند و این را یک مسئله لازم می‌دانستند.
بفرمایید ایشان چقدر فقه را ناظر به قوانین موضوعه می‌دیدند؟
آقای مکاریان: روحیه علمی ایشان این بود که به روایات اکتفا نمی‌کردند، چنان که جناب آقای رهایی فرمودند ایشان در موارد مختلفی برای درک موضوع با فلان متخصص بحث می‌کردند. مثلاً‌ در بحث خنثی، ایشان می‌فرمودند که من با طبیبان صحبت کردم. در بحث دماء زن‌ها، می‌گفت من با فلان متخصص صحبت کردم، که مثلاً این خون چه جوری است؟ فرقش با آن خون چیست؟ ایشان از تخصص‌های لازم در بحث موضوع شناسی استفاده می‌کردند. همچنین از قوانین و قواعد موجود و حتی از قوانین بین الملل استفاده می‌کردند که مثلاً قاعده بین الملل در فلان مساله چیست. ایشان سعی می‌کردند که همه اینها را در فتوایشان ملاحظه کنند تا صرف نگاه به روایت نباشد.
آیت‌الله موسوی اردبیلی بدون تعارف یک فقیه متقی و متخلق و واقعاً‌ فقیه عادل بودند، و از ویژگی‌های برجسته اخلاقی برخوردار بودند، جناب آقا سید علی آقا شما که بیش از دیگران با این ویژگی‌های اخلاقی در خانواده و نیز اجتماع آشنا بودید، درباره شخصیت اخلاقی ایشان توضیح بفرمایید.
آقا سید علی آقا: یکی از مهمترین خصوصیاتی که در ایشان بود این بود که با اینکه خیلی به حفظ شئونات روحانیت مقید بودند، اما هیچ وقت دنبال این که تصنعی با مردم برخورد بکنند نبودند. اهل اینکه مثلاً یک نحوی بازی دربیاورند که خودشان را نشان بدهند، نبودند. من که هم در اندرونی خانه با ایشان بودم و هم در بیرونی؛ تفاوت چندانی در اخلاق ایشان در داخل یا خارج خانه نمی‌دیدم، اینطور نبود که در داخل یک نحوی برخورد بکند، خارج که آمد یک قیافه دیگری بگیرد. ظاهر و باطن یکی بود. و همین موجب القاء صمیمیت و خصوصیتی با افراد می‌شد و لذا اکثر افرادی که اینجا می‌آمدند و با ایشان ملاقات می‌کردند خیلی به شخصیت ایشان جذب می‌شدند. تا چهار پنج سال پیش که کسالت کمتری و حوصله بیشتری داشتند، آدم وقتی می‌نشست پیششان و صحبت می‌کرد، از مطالبی که می‌گفت و نحوه بیانشان آدم احساس خستگی نمی‌کرد، احساس تصنع نمی‌کرد، احساس خیلی صمیمیت می‌کرد. خدا رحمت کند مرحوم آقای وحدت را از منبری‌های بنام تبریز بود به من می‌گفت آقا تفاوتش با بقیه این است که «نمی‌ملاید»، یعنی ادا در نمی‌آورد و قیافه نمی‌گیرد. خصلت دیگری که در ایشان بود تواضع بود. خیلی تواضع به خرج می‌داد. من این را چند بار جای دیگر هم گفتم. خب ما فرزند ایشان بودیم، آدم به پسرش امر می‌کند، نهی می‌کند، کسی هم ایرادی نمی‌گیرد. اما حداکثر تلاشش را می‌کرد که مطالبی که می‌گوید حالت امر و نهی پیدا نکند. به شکل توصیه بیان می‌کرد. مثلاً می‌فرمود فکر نمی‌کنی اگر این جوری می‌شد بهتر بود. حتی در مطالب علمی وقتی بحث می‌شد مطلب خودش را تحکماً به طرف مقابل نمی‌گفت. و در بحث حاشیه عروه که خدمت آقا بودیم، بارها اتفاق افتاده بود که هر کسی نظری می‌داد، ایشان می‌فرمود این مطلبی که من می‌گویم به ذهن من این طور ‌رسیده، ممکن است شما چیز دیگری بگویید و جور دیگری بفهمید و شاید هم حرف شما درست باشد. یک بار یادم است فرمودند که هیچ وقت سعی نکنید حرف خودتان را به طرف مقابل بقبولانید، فقط سعی کنید تفهیم کنید، بفهمد که شما چه می‌گویید حالا قبول بکند یا نکند دیگر با خودش است، مطلب علمی را نمی‌شود به کسی تحمیل کرد. بارها شده بود من می‌رفتم خدمتشان. به خاطر مشکل جسمی نمی‌توانستند حرکت کنند. این اواخر حتی اگر می‌خواستند روی تخت جابجا بشوند، احتیاج به کمک داشتند. به من می‌فرمود که من یکی دو ساعت است که منتظر شما هستم که بروید کتابخانه کتابی را برای من بیاورید، امکان دارد برای شما؟ می‌گفتم آقا زنگ می‌زدید، امر می‌کردید، من می‌آمدم خدمتتان، چرا منتظر شدید؟ می‌گفت نه من نمی‌خواستم مزاحم بشوم. وقتی هم که می‌رفتم کتاب را می‌آوردم، مفصل عذرخواهی می‌کرد، خیلی معذرت می‌خواهم، زحمت شد برای شما، من اگر می‌توانستم خودم می‌رفتم.
اما از حیث مدیریتی، من فکر می‌کنم اگر آقایانی که در دانشگاه هستند یا آقایانی که در آن موقع در دستگاه قضا با ایشان بودند، به شما توضیح می‌دادند مناسب‌تر بود. اما در آنجا هم این نکته را من به مرات دیده بودم که ایشان در مدیریت اصلاً قائل نبود که مدیر باید دستور بدهد و زیر دست بگوید چشم. دنبال این بودند که با همکاری و همراهی و همدلی افراد مجموعه را مدیریت بکنند. این امر در دانشگاه خیلی مشهود بود، چندین بار این را خدمت آقایان گفت که دانشگاه ساخته و پرداخته آقایان است، ما هم در یک گوشه‌ای کمک می‌کردیم، به خودشان منتسب نمی‌کرد که اینجا را من ساختم. شیوه مدیریت ایشان بیشتر ناظر به این بود که جذب بکند، همدلی ایجاد بکند، همراهی ایجاد بکند و همه کار را ازآن خودشان بدانند تا با دلسوزی کار را پیش ببرند، نه اینکه بگویند چون فلانی دستور داد ما هم انجام دادیم.
* در تعاملات خودش با مردم در جایگاه مرجعیت هم همین شیوه را داشتند؟
آقا سید علی آقا: ایشان یک بار به من فرمودند مرجعی موفق است که مدتی در بین مردم زندگی کرده باشد و زبان مردم را بشناسد. مثال می‌آوردند از یکی از آقایان گذشته که فوق‌العاده از حیث تعامل با مردم آدم جذابی بود، دلیلش این بود که حدود ده سال رفته بود در بین مردم زندگی کرده بود. فرمودند یکی از نقاط ضعف ما روحانیون این است که تعامل با مردم نداریم. از چهارده سالگی، پانزده سالگی می‌آییم در حوزه تا هفتاد سالگی در همین فضای حوزه محصوریم تا اینکه مثلاً به مرجعیت برسیم. اگر هم چیزی از ما مانده مربوط به چهارده سالگی‌مان است. در این مدت پیشرفت نکردیم و نفهمیدیم حرف مردم چیست؟ فلذا وقتی حرفم می‌زنیم، مطلبی هم می‌گوییم مردم زبان ما را نمی‌فهمند، ما هم زبان مردم را نمی‌فهمیم. اگر واقعاً می‌خواهیم تعاملی وجود داشته باشد و حرف همدیگر را بفهمیم و حرفمان مقبول واقع بشود، باید بفهمیم خواسته مردم چیست؟ معنایش هم این نیست که حالا هر چه مردم دوست داشتند ما هم همان را بگوییم یا هر چه بدشان آمد ما هم از آن اجتناب بکنیم، نه، به معنای تبعیت نیست، به معنای شناخت مخاطب است. حتی وقتی می‌خواهیم فتوا بدهیم، نباید فتوایی بدهیم که ضایع بشود. اگر می‌دانم فتوایی که می‌خواهم بدهم امکان عملی ندارد، در واقع فتوا را تضییع کرده‌ام. لذا ایشان به خاطر اینکه مدتها با مردم حشر و نشر داشت و هفت هشت سال در اردبیل امام جماعت بود، بعد ده سال در تهران قبل از انقلاب امام جماعت بود، زبان مردم را خیلی خوب می‌فهمید. با اینکه اختلاف سنی ما قریب پنجاه سال بود، گاهی فکر می‌کردم که شاید به خاطر اینکه من جوانترم بهتر می‌توانم با افراد ارتباط بگیرم و زبانشان را بفهمم. منتها بارها اتفاق افتاده بود که من می‌دیدم ایشان خیلی بهتر از من می‌تواند ارتباط برقرار بکند، جاذبه‌ای که ایشان برای مردم دارد، اصلاً قابل مقایسه با آن رفتار و برخورد ما نیست. با هر قشری با زبان خودش برخورد می‌کرد، با کارگر با زبان خودش، با روستایی با زبان خودش، با استاد دانشگاه با زبان خودش، خب این یک امتیاز است که شما بتوانید با هر قشری تعامل متناسب خودش را برقرار بکنید. به نظر من این حالت در ایشان منحصر به فرد بود که این طور می‌توانست راحت با همه اقشار ارتباط برقرار بکند و جذب بکند.
علاوه بر این رفتار عملی که اشاره کردید، مواردی هم بود که ایشان به آموزه‌هایی از اخلاق اسلامی تاکید داشته باشد و توصیه کند؟
آقا سید علی آقا: من نمی‌توانم یک نکته خاصی را انگشت بگذارم و بگویم ایشان بر این قضیه تاکید می‌کردند، در قضایای مختلف، توصیه‌های مختلف داشتند اما من‌حیث المجموع روی تمام مسائل اخلاقی حساس بود، هم روی صداقت، هم روی تواضع، هم روی مسائل اخلاقی دیگر. البته این را هم عرض بکنم نادر می‌شد که به زبان مطلبی را توصیه بکند. مگر بعضی جاها خیلی ضروری می‌شد، ناچار بودند که به زبان بیاورند و گرنه ایشان بیشتر با رفتار خودشان آنها را به مردم القا می‌کردند.
جناب آقای ادیب، یکی از کارهای اجتماعی مهم آیت‌الله موسوی اردبیلی تاسیس کانون توحید بود، در این باره اگر توضیحی دارید بفرمایید.
آقای ادیب: من قبل از اینکه این سوال را پاسخ بدهم، اجازه بدهید در باره صفات اخلاقی حاج آقا یکی دو تا نکته را عرض کنم. یکی اینکه ایشان خیلی آدم عفیف‌السانی بود، خیلی مودب بود. حالا بعضی از آقایان یا به دلیل زیادی خودمانی بودن یا به دلیل نافرهیخته بودن، یا بعضاً که ان شاء‌الله کم باشد، به دلیل نگاه از بالا و پایین به افراد در برخوردهایشان یک ناهنجاریهایی وجود دارد. آقای موسوی اردبیلی از حیث کلام، نگاه و حرف زدن، بسیار آدم عفیف السان و بسیار آدم مودبی بود، آدم خیلی شسته رُفته‌ای بود. با اینکه به هر حال پیرمردی بود از روزگاران قدیم ولی در حدّ یک آدم امروزی شسته و رُفته و همیشه منزه و در برخوردها و مواجهه‌ها با افراد حریم نگه می‌داشت و در عین حال چنان هم متواضعانه و دوستانه برخورد می‌کرد که بر آدم سخت نمی‌گذشت، یعنی واقعاً به راحتی می‌شد با ایشان سخن گفت، حتی به راحتی می‌شد با ایشان دعوا کرد. من شرم‌سارانه دو سه بار در مسائل مختلف با ایشان در حد دعوا کردن صحبت کردم و ایشان چنان پدرانه و بزرگوارانه برخورد می‌کرد که آدم اصلاً احساس نمی‌کرد که مثلاً دارد پایش را از گلیم خودش درازتر می‌کند. به نظر من این، به آن روحیه دردمندی ایشان و آن روحیه انگیزه داشتن ایشان برمی گردد. به هر حال عالمان دین در طول تاریخ ملجا مردم بودند، ما حوزه‌های علمیه و دستگاه‌های علمی را دو جور می‌توانیم نگاه کنیم: یکی سنت علمی خاصی است که به هر حال باز تولید شده و استمرار پیدا کرده و حیات خودش را در طول قرون ادامه داده است. این سنت علمی در مکتب‌ها و مدرسه‌های گوناگون از عصر حضور ائمه(ع) تا به امروز استمرار داشته و پاره‌ای از بحث‌هایی که در حوزه‌ها صورت می‌گیرد، اصلاً خروجی اجتماعی ندارد، ولی استمرار یک سنت است.
به اصطلاح می‌گویند ارزش علمی دارد. واقعش این است که هر مدرسه‌ای، هر آکادمی برای خودش یک سری مباحث را به عنوان استمرار سنت خودش حفظ می‌کند اما در کنار این نقشی که عالمان دین را ماندگار کرده و آنها را در جامعه مقبول کرده، آن پاسخگویی است که به نیازهای اجتماع دارد. اتفاقی که در روزگار ما افتاده این است که سرعت تحولات اجتماعی از سرعت رشد و تغییر حوزه‌های علمیه قدری پیشی گرفته است. حالا بعد از انقلاب، به یمن انقلاب اسلامی و به یمن درگیر شدن حوزه‌ها با مسائل کشور علیرغم همه مشکلاتی که پدید آمده ولی در عین حال واقعش این است که یک دگرگونی را در حوزه شاهد هستیم. بعضی جاها هم با شتاب و عجله دارد تغییر و دگرگونی اتفاق می‌افتد که اتفاقاً باید نگران شتاب و عجله هم بود. اما یک نسلی از عالمان روزگار معاصر ما از صد سال پیش تاکنون وجود دارند که آن رسالت اجتماعی و آن کارکرد اجتماعی خودشان را، با توجه به دگرگونی‌هایی که اتفاق می‌افتد ایفا کردند. چهره‌های شاخص آنها کسانی هستند که به یک معنا نظریه پردازان انقلاب اسلامی هستند. کارگزاران اصلی جمهوری اسلامی در روزهای تاسیس هستند و بعد هم قله‌ها و استوانه‌های فکری جامعه ما بودند. حالا بعضیشان فرصت کوتاهتری از حیات برخوردار بودند و نیمه شکفته از جامعه گرفته شدند، بعضی‌ها مثل آقای موسوی اردبیلی این توفیق را پیدا کردند که عمر طولانی داشته باشند و بخش عمده‌ای از برگ و بار خودشان را به جامعه برسانند.
مرحوم آیت‌الله دکتر بهشتی قبل از رفتن آقای اردبیلی به تهران و آن دوره‌ای که در قم بودند، هم درس و هم بحث ایشان بودند، یک حلقه هفت، هشت، نفره از علما بودند که شاگردان مشترک آقای بروجردی و آقای داماد بودند و با هم رفیق بودند. مرحوم آقای بهشتی، امام موسی صدر، آیت‌الله شبیری زنجانی، مرحوم آقای روحانی، مرحوم آقای احمدی میانجی، و آیت‌الله موسوی و چند نفر از بزرگواران دیگر اینها اهل یک رفاقت و ارتباط مستمر بودند.
این ارتباط با آقای بهشتی در روزگاری که ایشان به تهران می‌رود تجدید می‌شود و یک همکاری خیلی عمیقی را رقم می‌زند. با مرحوم آیت‌الله مطهری علی القاعده از درس آقای بروجردی آشنایی داشتند ولی وقتی تهران می‌روند، آن وحدت فکر و وحدت روحیه و وحدت هدفی که با هم داشتند، اینها را به هم متصل کرده است. ایشان با عظمت از مرحوم آقای حاج آقا ابوالفضل زنجانی و نیز از بزرگان دیگری که در تهران بودند یاد می‌کردند، حالا با بعضی بیشتر در ابعاد علمی و با بعضی، هم علمی فکری و هم اجتماعی و با بعضی هم در جهات اجتماعی تنها همراهی داشتند، و محصولش آن فضایی است که در دوران قبل از انقلاب شکل می‌گیرد. ببینید دو مرکز عمده نواندیشی دینی ناظر به نیازهای جامعه در روزگار قبل انقلاب در تهران وجود داشته است، یکی حسینیه ارشاد است که غیر روحانیون موسس آن بودند، اگرچه بعداً از بزرگان روحانی، مثل مرحوم استاد مطهری و آقای بهشتی و آقای موسوی اردبیلی هم دعوت می‌کردند. همچنین مجامعی که آن شخصیت‌های مسلمان غیر روحانی تشکیل می‌دادند، مثل انجمن اسلامی پزشکان، انجمن اسلامی مهندسان که چهره‌های شاخصی مثل آقای مطهری و آقای موسوی اردبیلی هم در آن جلسات شرکت می‌کردند. اما یک مرکز مدرن و به یک معنا متفاوت با مراکز سنتی که قبل از انقلاب در غرب تهران تاسیس شده کانون توحید است که روحانی سنتی به نام موسوی اردبیلی آن را ایجاد کرده است. خود این نگاه که می‌رود به سمت ایجاد یک چنین مرکزی، مهم است. مرکزی که در آن یک معماری خاصی صورت می‌گیرد، یک شخصیت طراح جوان بالنده آن روز، آقای مهندس میرحسین موسوی زحمت طراحی آنجا را می‌کشد، چهره‌هایی می‌آیند آنجا سخنرانی می‌کنند. جالب است که این مرکزی که یک روحانی ایجاد کرده، فقط کانونی برای حضور روحانیان نیست بلکه مثل آقای دکتر حبیب‌الله پیمان هم می‌آید آنجا سخنرانی می‌کند، مثل مرحوم آقای رضا اصفهانی می‌آید آنجا سخنرانی می‌کند و به همین دلیل جوان‌های آن روز احساس نمی‌کنند که فقط با یک پاتوق روحانی مواجهند. اگرچه به لحاظ فکری زمام آنجا به دست آقای موسوی اردبیلی و آقای بهشتی و آقای مطهری و اینهاست ولی مجال به افکار دیگر و به چهره‌های دیگر هم داده می‌شود و به همین دلیل مرکزی است که جوان‌ها را به خودش جذب می‌کند و این مراکز زمینه ساز انقلاب اسلامی می‌شوند. من فکر می‌کنم ویژگی‌هایی مثل: اولاً ناظر به جامعه بودن، ثانیاً متوجه تغییرات و دگرگونی‌ها و نیازهای جدید بودن، و ثالثاً همه اینها را با پای بندی به سنت مستمر و مستقر دینی و طلبگی و حوزوی حفظ کردن، چیز کمیابی بوده که ما در آقای موسوی اردبیلی و بزرگانی مثل آقای بهشتی و آقای مطهری و امثال اینها می‌بینیم.
آقا سید علی آقا: با توجه به نکاتی که در باره آقا مطرح شده به نظر من یک نکته‌ دیگر لازم است اشاره بشود و آن این که ایشان از حیث شخصی کاملاً مقید و متعبد بود و حتی بعضی وقت‌ها می‌توانم بگویم که از حیث اعمال شخصی کاملاً سنتی بود. یعنی این طور نبود که بگوییم چون آدم روشنفکری به حساب می‌آمد و جزء تیپ خاصی از روحانیون به حساب می‌آمد، پس در اعمالش به یک طریقه خاصی هم رفتار می‌کرد. اتفاقاً ‌بعضی وقت‌ها به قدری سنتی و به قدری مقید در اعمالش برخورد می‌کرد که برای برخی از آقایان موجب تعجب هم می‌شد. یک بار خودشان به ما فرمودند ما وقتی طلبه بودیم استادی را برای تحصیل انتخاب می‌کردیم که بتوانیم پشت سرش نماز هم بخوانیم، پیش هر کسی درس نمی‌خواندیم. در دانشگاه هم همین‌طور بودند. می‌فرمودند در دانشگاه اگر بخواهم استادی را بیاورم تدریس بکند، استادی را می‌آورم که بتوانم پشتش نماز هم بخوانم. من حاضر نیستم بچه‌های مردم را دست هر کسی بسپارم. نسبت به ائمه(ع) هم علاقه‌ خاصی داشتند، به محض اینکه اسم آقا امام حسین(ع) یا دیگر ائمه می‌آمد چشمان ایشان پر از اشک می‌شد، بدون اینکه کسی ذکر مصیبتی بکند. همین که اسم می‌آمد، چشمانشان پر از اشک می‌شد. من یادم است که یک بار می‌فرمود آن ایامی که ما نجف بودیم یک سال عاشورا رفتم کربلا، تهرانی‌ها یک تکیه‌ای در بین الحرمین یا داخل صحن ابا‌عبدالله داشتند، دو تا هم منبری دعوت کرده بودند، یکی مرحوم فلسفی، دیگری مرحوم آقاشیخ حسین ترک. می‌فرمود من رفتم داخل این تکیه عمامه را برداشتم، لباس سیاهی پوشیدم و یک پارچه سیاهی هم به سرم بستم و رفتم یک گوشه‌ تاریکی نشستم، مرحوم فلسفی صحبت کرد تمام شد بعد آقا شیخ حسین ترک رفت بالای منبر، گفت آقای فلسفی گفتنی‌ها را گفتتند و من دیگر نمی‌خواهم برای شما حرف بزنم، شب عاشوراست می‌خواهم روضه بخوانم، بعد می‌گفتند حتی در ذهنم هست که چه شعری را خواند:
شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا که از اول شب در صبح باز باشد
بعد گفت ایشان روضه را که خواند بعد از مدتی من از حال رفتم، بعد به حال آمدم دیدم هیچ کس نیست، همه رفتند و مجلس تعطیل شده است، پا شدم بیام یک دفعه دیدم لباسم خیس است، تعجب کردم چرا لباس من خیس شده، این ور و آن ور را نگاه کردم دیدم خبری نیست، احساس کردم سرم یک خرده درد می‌کند، دست زدم دیدم سرم پر از خون است، بعد متوجه شدم که من بدون اینکه متوجه بشوم و بفهمم وقتی ایشان داشته روضه می‌خوانده از شدت ناراحتی سرم را کوبیدم به دیوار سرم شکسته و خون آمده و تمام لباسم خونی شده و از حال رفتم. به هر حال ایشان با تمام این دیدگاه‌های نویی که داشتند، به دنبال این بودند که حرف‌های ما باید به نحوی باشد که در جامعه مورد قبول و پذیرش باشد، هر حرفی را نمی‌شود گفت اما در اعمال شخصی خودشان کاملاً متعبدانه برخورد می‌کردند و حتی خیلی جاها خیلی سنتی بودند و حاضر نبودند از آن عقاید شخصی خود ذره‌ای تنازل بکنند.
آقای ادیب: من یک توضیحی راجع به مطلبی که علی آقا فرمودند عرض کنم. دو تا نکته است: یکی اینکه به هیچ وجه نباید گمان کنیم که نگاه نو داشتن و پاسخگوی نیازهای امروز بودن با بندگی و تعبد و عشق عمیق به دین و ارزش‌های دینی و پایبندی به سنت‌های ماندگار دینی منافات دارد، اتفاقاً‌ اینها دو روی یک سکه هستند، اگر با هم باشند کارسازند، اگر با هم نباشند ویرانگر می‌شوند. نکته دوم که به نظرم خیلی مهم است در ارتباط با پای بندی دینی، افراد را می‌شود به چهار دسته تقسیم کرد: کسانی از مومنان هستند که هم خودشان نسبت به وظایف دینی و ارزش‌های دینی یک مقدار با مسامحه برخورد می‌کنند، هم به دیگران سخت نمی‌گیرند. کسانی هستند که هم خودشان بسیار جدی و سخت و متعبّدانه عمل می‌کنند، هم به دیگران سخت می‌گیرند. گروه سوم کسانی هستند که خودشان چندان پای بند نیستند و با تسامح برخورد می‌کنند ولی به دیگران سخت می‌گیرند و گروه چهارم کسانی که خودشان به شدت پای بندند و بر خود سخت می‌گیرند، تعبد می‌ورزند اما به مردم سخت نمی‌گیرند. گروه اول که هم متسامح با مردم هستند و هم با خودشان، به نظرم اینها را باید ضعیف الاعتقاد دانست، آدم‌های صاف و صادقی هستند چون هم با مردم مسامحه می‌کنند، هم با خودشان، ولی پیداست پای بندیشان پای بندی جدی نیست. گروه دوم که هم به خودشان سخت می‌گیرند، هم به مردم، آدم‌های راسخ العقیده هستند ولی توجه ندارند که در دین‌داری نمی‌توان به دیگران فشار آورد. آن همه سفارش‌هایی که در عرصه دین آمده برای این است که خودت با جدیت هرچه تمامتر عمل کنی و مردم را فقط دعوت کنی. خدای تعالی حتی به پیغمبرش هم می‌فرماید که: تو مسیطر نیستی، به مردم سخت نگیر. «حرّض المومنین علی القتال لا تکلف الا نفسک» فشار به خودت بیاور، دیگران را تشویق کن و سنت پیغمبر ما و ائمه هدی هم همین بود. گروهی که خودشان متسامح‌اند و به دیگران سخت می‌گیرند که منافقند و آنها را واقعاً نباید از زمره دینداری حساب کرد. اما گروه چهارم که به نظر من آیت‌الله موسوی اردبیلی از این دسته بودند، آنهایی هستند که از باب «اخوک‏ دینک‏، فاحتط لدینک بما شئت‏» در نهایت دقت و سخت گیری سعی می‌کنند که خودشان را در مسیر بندگی و مسیر عبودیت حفظ کنند و هر جا حتی لازم است احتیاط کنند اما با بندگان خدا با مدارا برخورد می‌کنند و دینداری را چنان عرضه نمی‌کنند که بندگان خدا در مشکل و مضیقه بیفتند. لذا این نکته خیلی مهمی است که آقای اردبیلی در عین اینکه رویی گشاده داشتند، آغوشی گشاده داشتند، همگان را می‌پذیرفتند اما آن تعبد و سخت گیری شخصی و دقت‌هایی را که خودشان نسبت به دینداری خودشان باید اعمال کنند همیشه مد نظر داشت.
جناب استاد رهایی، در مساله موضوع شناسی، یک وقت است که می‌گوییم ذات موضوع عوض شده است، یک وقت مناسبات بیرونی عوض می‌شود، من به مناسبت ارتحال ایشان و این گفتگو این روزها مشخصاً مقدمه‌های کتابهای ایشان را مراجعه کردم و به تعبیرات خیلی سنگین و کم نظیری در باز اندیشی در سراسر فقه غیر از عبادات از ایشان دیدم. از این منظر تحلیلی از فقه ایشان ارائه بفرمایید.
آقای رهایی: بله، ایشان در باب موضوع شناسی به تحولات به وجود آمده در مصادیق توجه داشتند. در این باب یک بحث این است که گاهی مصادیق، در زمان شارع نبوده ولی یقیناً برای آن حکم فقهی وجود دارد، گرچه این حکم فقهی ارجاع به دیدگاه عقلایی زمان باشد ولی فقیه موظف است که این موضوعات را مورد بررسی قرار بدهد و دیدگاه شرعی را درباره‌اش بیان بکند. یکی هم بحث تحول در حکم به تبع تحول در موضوع است که حضرت امام رضوان‌الله علیه به بحث تاثیر زمان و مکان در بحث اجتهاد به آن اشاره کرد. در پرانتز عرض کنم که مرحوم آقای اردبیلی به شدت علاقمند بود که از جهت علمی خود را همیشه در حالت ایده آل نگه بدارد، اگر احساس می‌کرد برخی از مسائل یادش رفته می‌گفت دوباره برگردم ببینم. چند سال پیش یک وقت آمدم خدمتشان دیدم مجمع البیان را می‌خوانند، گفتند من احساس کردم که قرآن را که می‌خوانم بعضی از کلمات برای من قابل تامل است، گفتم یک بار دیگر مجمع البیان را نگاه بکنم که اینها برایم تجدید بشود. همین هفت ـ هشت ماه پیش بود من دیدم الکامل در تاریخ را می‌خوانند، گفتم آقا با این همه دغدغه و وضعیت جسمی، الکامل می‌خوانید؟ گفت آقای رهایی من می‌بینم بعضی از این موضوعات تاریخی دارد یادم می‌رود، گفتم یک بار دیگر این را نگاه بکنم تا این موضوعات به ذهنم بیاید. این بازاندیشی را ایشان مکرراً انجام می‌دادند برای اینکه به روز باشند. در بحث موضوع شناسی هم همین حساسیت را داشتند. با اینکه ما بحث غنا را قبلاً با ایشان کار کرده بودیم، دوباره به مناسبت استفتائات بررسی ‌کردیم. این موضوع همیشه دغدغه ایشان بود که اینکه در روایات به این شدت با غنا برخورد شده این کدام غناست؟ آیا همین که ما امروز به عنوان موسیقی می‌شناسیم است یا چیز دیگری است؟ ایشان به شدت در مقام افتا به این نکته توجه می‌کردند که دیدگاه فقیه و فتوای فقیه باید به صورتی باشد که اصالت فقه حفظ بشود، در عین حال مورد سوء استفاده برخی واقع نشود. در همین بحث غنا ایشان بحث‌ها را انجام دادند، بعد شب آخر آمدند و گفتند خب اینهایی که دیشب و پریشب و هفته‌های پیش گفتیم همه را بگذارید کنار، اگر قرار است پاسخ بدهید این جوری پاسخ بدهید. برخی از دوستان اعتراض کردند که آقا شما بعضی از موارد را تجویز کردید. گفت من نمی‌خواهم فقیهی باشم که از فتوای من برخی سوء استفاده بکنند و جوانها را به طرف دیگری بکشانند. یعنی ایشان در مقام محقق آدمی است که بسیار نقاد و بسیار روشن بین است، ولی در مقام یک مرجع صاحب فتوا، آثار فتوای خودش را بررسی می‌کند تا جامعه دچار مشکل نشود. گاهی بعضی دوستان اشکال می‌کردند که آقای اردبیلی در جلسات خصوصی علمی عجب حرف‌های روشن فکری می‌زند، خودشان نقاد می‌شوند نقادتر از خیلی از آقایانی که امروز به مراجع اشکال می‌گیرند، ولی چرا فتاوی ایشان حاکی دیدگاه ایشان نیست. من عرض کردم ایشان در مقام نقد و تحقیق همه چیز را بحث می‌کند ولی در مقام صدور فتوا ملاحظات دیگری هم دارد، یک بار همین نکته را من در جلسه خصوصی با ایشان طرح کردم که آقا شما در برخی از مسائل خودتان ناقد فقه موجود و دیدگاه مشهور هستید، چرا اینها را به صورت گسترده نظریه پردازی نمی‌کنید و به جامعه ارائه نمی‌دهید. ایشان نکته‌ای گفت که برای من خیلی قابل تامل است و فکر می‌کنم برخی از روشنفکران ما یا نواندیشان دینی باید به این نکته توجه کنند. ایشان می‌گفت آقای رهایی ما باید طوری نظریه پردازی کنیم که اصل فقه را زیر سوال نبریم، اگر ما فقه آنچنان که هست را کاملاً محکوم کنیم و زیر سوال ببریم دیگر نمی‌توانیم نظام فقهی جدیدی را به جامعه معرفی کنیم. در حقیت نقد فقه به صورت کلی باعث کنار گذاشتن شریعت از زندگی مردم می‌شود، ما باید به صورت موردی و به صورت دقیق با توجه به شیوه و سیره مرسوم فقهی مسائل را یک به یک بازسازی بکنیم، نه این که کل فقه را ناگهان زیر سوال ببریم.
* جناب آقای مکاریان شما هم اگر در باب به روز بودن ایشان نکته‌ای دارید بفرمایید.
آقای مکاریان: یک نکته‌ای حاج علی آقا داشتند که ایشان می‌فرمود یک مجتهد و یک مرجع باید در متن مردم باشد تا بتواند مسائل آنان را درک بکند. بارها ایشان این نکته را داشتند که فرق بین امام صادق(ع) و فقهای موجود آن زمان این بود که امام صادق به واقعیات موجود زمان خودش می‌پرداخت و احکام آن واقعیات را بیان می‌کرد اما ابوحنیفه و امثال او می‌گشتند فروضات را پیدا می‌کردند، یک چیزهایی که به فرض نشدنی است یا یک در میلیون است. ائمه ما اینجوری نبودند، واقعیات موجود را در نظر می‌گرفتند و روایات صادر می‌شد. ایشان هم همین جور بود. تو بحث‌ها گاهی ما یک فروضی را مطرح می‌کردیم. ایشان می‌گفتند اینها فرض است اینها را رها کنید، ما باید باید آنچه موجود است را بررسی کنیم. فلذا در بحث‌های فقهی خود، آن بحث‌هایی که موضوعاتش دیگر در خارج معدوم شده بود یا قلیل الوجود بود، مثل مسائل عبد را بحث نمی‌کردند و می‌گفتند حیف است عمر ما در این امور مصرف شود، موضوعات جدید پدید آمده و باید به آن موضوعات بپردازیم. در مقابل بحث‌های جدید که پیش می‌آمد، خیلی علاقه نشان می‌دادند و بحث می‌کردند، آقایان یادشان هست که بحث شبیه سازی یا بحث تغییر جنسیت چقدر مفصل بحث شده است.
* درباره ویژگی‌های اخلاقی ایشان هم اگر نکته‌ای دارید بفرمایید.
آقای مکاریان: به نظر من مهمترین ویژگی اخلاقی ایشان عزت نفس بود. ایشان با سختی‌ها می‌ساختند، با ناملایمات می‌ساختند اما تقاضا، طلب و ذلت را نمی‌پذیرفتند، به ما هم این جوری یاد می‌دادند. واقعاً ایشان عزت نفس داشت، اصلاً در عمق وجودش این مسئله نفوذ پیدا کرده بود، مجسمه عزت نفس بود. من در این بیست و هفت سالی که خدمت ایشان بودم هیچ وقت ندیدم به خاطر رسیدن به چیزی بخواهد خودش را کوچک بکند، «التقلل ولا التوسل»، به کم ساختن آری اما به فرد متوسل شدن نه. ایشان در ویژگی‌های شخصی هم ممتاز بودند، در خانواده بسیار متدینی به دنیا آمده بودند، حافظه و هوش بسیار بالایی داشتند، خودشان می‌گفتند من با یک بار خواندن شعار یا مطلبی آنها را حفظ می‌کردم. از آن طرف از خانواده خود هم خیلی راضی بودند، می‌گفت بچه هایم خوب هستند. حتی یکی از بچه هایم در شرکتی که کار می‌کرده پسوند اردبیلی را به کار نمی‌برده تا یک وقت متوجه نشوند که ایشان پسر من است، خیلی از بچه‌ها و خانواده‌ راضی بودند. ویژگی دیگر ایشان این بود که با این که از امکانات مالی خوبی برخوردار بود، اما در زندگی شخصی بسیار اهل قناعت بود و زندگی شخصی ساده‌ای داشت. چنان که بسیار آدم عاطفی و احساسی بودند نه تنها نسبت به اولاد خود بلکه نسبت به دوستانشان هم اینطوری بودند، یک اتفاق کوچک که می‌افتاد خیلی ناراحت می‌شدند، خیلی انسان احساسی و عاطفی بودند. مثلاً یک مسئله‌ای برای من به وجود آمده بود، من روز هفتم و هشتم می‌خواستم بیایم دفتر ایشان، به ایشان گفته بودند من ساعت هشت، هشت و نیم می‌آیم، به پاسدارها گفته بود ایشان را با ویلچر بیاورند وسط حسینیه، همین‌طور در ویلچر نشسته بودند تا من بیایم. من ساعت نه آمدم، گفتند نیم ساعت و خورده‌ای است که ایشان همین‌طور در ویلچر نشسته و به در حسینیه نگاه می‌کند که شما بیایید.
سفارشی که به ما طلبه‌ها می‌کردند این بود که می‌گفتند طلبه دو بال دارد، یک بال علم و یک بال ایمان و تقوا، طلبه‌ای که این دو را نداشته باشد، یا یکی را داشته باشد و دیگری را نداشته باشد، این به پشیزی نمی‌ارزد. همیشه سفارش می‌کردند هم درس بخوانید و هم خودتان را حفظ کنید.
آقای رهایی: اگر اجازه بدهید من نکته دیگری را به ویژگی علمی ایشان اضافه کنم. ایشان مکرر در مقام استنباط به این نکته اشاره داشتند که در مسائل روز، چه مسائل نوپیدا و چه مسائل قدیمی که به نظر می‌آید موضوع متحول شده است، ما نمی‌توانیم به یک فقه رباتیک مکانیکی اکتفا کنیم و با یک روایت بیاییم مسئله را تمام کنیم، این خیلی ساده اندیشی درباره فقه است. ما برای اینکه بتوانیم استنباط کنیم علاوه بر این که مسئله باید تبارشناسی بشود، به قول امروزیها باید کانتکس مسئله را هم دید، قرائن را مشاهده کرد و اهدافی که قرآن برای مسئله ذکر می‌کند را نیز باید توجه کرد. به یک روایت تمسک کردن و فقط سندش را درست کردن و تنها در صورتی که کل فقهای شیعه از این روایت اعراض کرده باشند، به روایت عمل نکردن، برای ما فقه قابل اجرای زمان نمی‌‌سازد، این باعث تزلزل فقه در جامعه ما می‌شود. نکته دیگری که دیگران هم گفتند ولی ایشان هم به آن پایبند بودند و آن را از مرحوم آقای بروجردی آموختند این بود که در مطالعه روایات ما به این نتیجه قطعی می‌رسیم که یک روایت را مرحوم کلینی به نحوی نقل کرده، همان روایت را شیخ در یک کتابش به نحوی و در کتاب دیگر به نحو دیگر و صدوق به نحوی دیگر. گاهی ابتدای روایت ریخته، گاهی انتهای روایت، لذا ما نمی‌توانیم با تمسک به یک روایت گرچه صحیح باشد، گرچه اصحاب به این روایت عمل کرده باشند، بیاییم برای جان و مال مردم محدودیت قائل بشویم. باید تامل بیشتری کرد، نمی‌گویم فقه‌المقاصدی باید نوشت، ولی در مقام استنباط فقیه باید مقاصد را در نظر بگیرد و فهم کند. باز نکته دیگری که ایشان داشتند توجه به قرآن بود، مکرر می‌گفتند فقهای ما متاسفانه کمتر به قرآن توجه کردند، چنان که مفسرین ما در مقام تفسیر به آیات فقهی کمتر توجه کردند. مرحوم علامه طباطبایی رضوان‌الله علیه با تمام بزرگیش که استاد ایشان بوده و مکرراً به بزرگی از ایشان یاد می‌کردند، در تحلیل آیات فقهی خیلی نکات قابل توجه و عمیقی ندارد. یعنی این دغدغه را نداشتند. ایشان مکرر می‌فرمودند ما باید قرآن را دوباره بررسی کنیم و به عنوان یک دلیل در فقه به آن تمسک کنیم. و نکته دیگر این که به عنوان سیره عملی و علمی آقای اردبیلی رضوان‌الله علیه به آزادی بیان معتقد بودند. من اول به عنوان یک دانشجوی طلبه سال ۷۰ با ایشان برخورد کردم، در کلاسی که ما را جمع کردند، ایشان گفتند ما قصد کردیم دانشگاه مفید را ایجاد بکنیم تا طلبه هم فقه را خوب بداند، هم کلام را، هم تفسیر را، و هم دنیا را خوب بشناسد. من که یک مقدار سرم داغ بود و الان فکر می‌کنم سوالم بی‌ادبانه بود بلند شدم گفتم آقا شما از دانشگاه چه می‌دانید که آمدید دانشگاه درست بکنید. شما همان قوه قضائیه را که کار کردید و به نظر خودتان خوب کار کردید، در همان هم اشکالاتی وجود دارد، حالا با آن اشکالات آمدید اینجا را بسازید؟! خب من یک طلبه شخصی که جلسه اول هم بود که ایشان را می‌دیدم، آن هم آقای اردبیلی که آن موقع، دو تا پاسدار سمت راست و دوتا سمت چپ ایشان ایستاده بودند. یکی از دوستان که پشت سر من نشسته بود، کت من را گرفته بود و می‌کشید و می‌گفت رهایی خودت را بدبخت کردی، بنشین. من منتظر بودم آقای اردبیلی با این بی‌ادبی من، گرچه روی احساسات پاکم بود، چه برخوردی می‌کند. ایشان فرمود: بله من برای دانشگاه و اداره دانشگاه دوره خاصی ندیدم و تسلطی هم ندارم اما قرار نیست که من بیایم مدیر گروه شما بشوم و مستقیم کار کنم. بله اشکالاتی هم ما در قوه قضائیه داشتیم. خلاصه خیلی خوب برخورد کردند چون به آزادی بیان معتقد بودند. می‌گفتند اگر ما اجازه ندهیم دیگران حرف بزنند، آثار سوء بیشتری خواهد داشت، تا اجازه بدهیم حرف بزنند. نکته دیگر این که ایشان شورایی بود، اگر شما مذاکرات مجلس قانون اساسی را ملاحظه بفرمایید آقای اردبیلی از کسانی است که به شدت از شورا صحبت می‌کند. در فقه هم همین‌طور و جلسات علمی ایشان به ویژه حاشیه عروه شورایی برگزار می‌شد و تا این اواخر هم ادامه داشت تا تمام شد، به ما هم آزادی می‌دادند که حرف بزنید. گاهی وقت‌ها با اینکه بر نظر خودشان فکر کرده بودند، بعد از شورا می‌گفتند این یک تکه را قبول دارم و این را حذف بکنیم. این دو ویژگی را که ایشان هم در مشی سیاسی‌اش داشت و هم در مشی فقهی، در کنار آن صفای باطنشان بود که آدم احساس می‌کرد به دنبال یافتن حق هستند. چند ماه پیش برای چندمین بار آمده بودم خدمت ایشان که از کار دانشگاه استعفا بدهم وقتی خدمتشان رسیدم، دیدم اشکشان از گوشه چشمشان درآمد و چشمشان قرمز شد، عرض کردم آقا من آمده بودم پیش شما گلایه بکنم می‌بینم حضرت عالی دارید گریه می‌کنید. گفت آقای رهایی رفتم در این فکر که اگر ما الان بخواهیم در محضر خداوند متعال حاضر بشویم بگوییم به من اردبیلی نود سال عمر دادی، این همه نعمت دادی، من چی دارم به خدا بگویم. این را می‌گفتند و همین‌طور اشکشان در می‌آمد. فرمودند من هیچی ندارم، غیر از حبّ به خدا و لطف خداوند هیچ چیز ندارم. گفتم آقا اگر یکی از کارهایی را که شما انجام دادید، منِ رهایی انجام داده بودم الان خوشحال بودم. ایشان فرمودند آنی که به درد آخرت می‌خورد قلب پاک است و اعمال صالح، خیلی فرق نمی‌کند مرجع تقلید باشی، یک عالم معمولی یا یک کارگر. می‌فرمود آن دفعه که سکته کرده بودم طولانی شد و من احساس کردم روحم از بدنم جدا شد و دارم می‌روم، همان لحظه فکر کردم و گویا یکی از من سوال کرد حالا چی داری؟. نگاه کردم نماز، روزه، مقابله با شاه، انقلاب، قوه قضائیه، دیدم هیچ کدام قابل ارائه به محضر خدا نیست. می‌گفت دو تا چیز به نظرم مهمتر می‌آمد، اول دانشگاه مفید، بعد مدارس مفید. بعد دیدم اینها هم قابل ارائه نیست که بگویم و همین‌طور دارم می‌روم و دارم جسمم را ترک می‌کنم و کاملاً تحت فشار بودم. بعد که به هوش آمده بودم بچه‌ها می‌گفتند خیلی در حالت تشنج بودم. می‌گفت آن لحظه آخر گفتم خدایا تنها چیزی که من یقیناً داشتم و دارم اینکه تو را دوست دارم، پیغمبرتو را دوست دارم، اهل بیت را دوست دارم، به عقایدم پای بند بودم. می‌گفت تا این را گفتم راحت شدم و دوباره برگشتم. و تا آخر عمرش هم این مسئله، مسئله اصلیش بود، به دیگران هم ارائه می‌داد و سعی می‌کرد این پاکی و صداقت را همراه خودش داشته باشد.
* ظاهراً یکی از مسائلی که مرحوم آیت‌الله اردبیلی باور داشت، مسئله تخصصی شدن فقه و اولویت بندی مسائل فقهی است، آن طور که یادم می‌آید ایشان در سال ۶۹ یا ۷۰، در مصاحبه‌ با صفحه حوزه روزنامه جمهوری اسلامی هدف دانشگاه مفید را تربیت عالمانی دانست که هم در علوم اسلامی صاحب نظر و مجتهد باشند و هم در علوم جدید صاحب نظر و متخصص باشند تا یک مجتهد فقه نیازمند بحث‌های تخصصی دیگر نباشد و خودش این توان را داشته باشد. جناب آقای ادیب میل به این اهداف را شما چگونه بررسی می‌کنید.
جناب آقای ادیب: بله، ایشان خیلی زودتر از دیگران به کار سازمان یافته در این زمینه شروع کردند. ایشان از اولین شخصیت‌هایی است که بعد از انقلاب این کار را شروع کردند. طبیعتاً این کار بسیار طولانی است. دانشگاه مفید هم مثل هر دستگاه دیگری با افت و خیز مواجه بوده است، توفیقاتی داشته، کمبودهایی داشته و با آزمون و خطا پیش رفته. آنچه مهم است این است که ما نباید تبدیل به اشخاص دو قطبی بشویم که یک لنگه وجودمان اسلام شناسی باشد و یک لنگه وجودمان نیازهای دنیای معاصر، این دو باید با هم تلفیق بشوند، همان‌طور که در جامعه ما این وضع دو قطبی نگران کننده است، در جامعه قبل از انقلاب یک گروه متدینی بودند که خبر از روزگار نداشتند، یک گروه مدرن و متمدن بودند که علایق دینی نداشتند، این اتفاق نباید الآن بیفتد، یعنی آنچه باید اتفاق بیفتد عرضه کردن سوال‌ها پیش فرض‌ها و نیازهای روزگار معاصر به ساحت دین و پاسخ مناسب گرفتن است، این کار خیلی کار دشواری است و کار ساده‌ای نیست. دانشگاه مفید هم یکی از تلاش‌هایی است که در این زمینه صورت گرفته امیدواریم به یمن جمهوری اسلامی به نتیجه برسد. واقعش این است که این فضا امروز در کل کشور پدید آمده ولی آقای اردبیلی این کار را از دهه اول انقلاب شروع کرده است. دهه اول انقلاب برای تربیت مدیران جمهوری اسلامی، مبلغان، قاضی و تربیت مربیان تربیتی در مدارس اقدامات زیادی صورت گرفته اما فارغ از نیازهای بالفعل اجرایی کشور، کسی نیاز فکری و فرهنگی عمیق کشور را ببیند و برایش برنامه ریزی کند این مغتنم است. امیدوارم ان شاء‌الله در دراز مدت به این نتیجه دست پیدا کند.
حاج علی‌آقا لطفاً آخرین توصیه‌ها یا دغدغه‌های مرحوم آیت‌الله اردبیلی را که در خاطر دارید بیان بفرمایید.
حاج علی آقا: توصیه‌هایی که به شخص بنده فرمودند بیشتر در خصوص استمرار این طریقی بود که شروع کردند. البته خیلی به بنده توصیه می‌کردند که جدی به درس و بحث بپردازم اما نسبت به مراکزی که توسط ایشان پایه‌گذاری شده بود نگران بودند، به دنبال این بودند که بنده با آقایانی که در خدمتشان هستیم، همه با همدیگر دست به دست بدهیم اینها را به سرانجام برسانیم. نظر ایشان این بود که کارهایی که تا به حال انجام شده ابتدای کار است و تا می‌خواهد به مقصد برسد راه زیادی مانده است، امیدواری ایشان این بود که ما بتوانیم این مراکز را ارتقا ببخشیم. اما یکی از نکاتی که ایشان این اواخر خیلی نسبت به آن نگران بودند، وضعیتی است که الان در جامعه و در بین مردم وجود دارد، اینکه کمبودها و کاستی‌ها به پای دین نوشته بشود و این مشکلات سبب بشود مردم از دین گریزان بشوند. این برای ایشان خیلی دغدغه جدی بود. و نسبت به این خیلی حساس بودند. آن مطالبی هم که چند سال قبل سر درس فرمودند در خصوص اینکه اگر قصور و تقصیری بوده از مردم عذرخواهی می‌کنم به همین جهت بود که بگویند اگر شما کاستی و قصوری دیدید، اینها را به پای دین ننویسید، به پای شخص من بنویسید. این اشکال دین و مذهب نبوده است. ما به هر حال همه انسانیم، همه یک سری محدودیت‌ها و خطاهایی در اعمال شخصی داریم، به جز حضرات معصوم کسی نیست که معصوم باشد. فلذا باید به مردم توضیح بدهیم که حساب این موارد را از هم جدا بکنید، همین‌طور خودمان به نحوی عمل نکنیم که در ذهن مردم این برود که ما دین مجسم هستیم. ما انسانی هستیم با تمام محدودیت‌ها و خطاهایی که هر انسانی ممکن است داشته باشد، تنها سعی ما بر این است تا جایی که می‌توانیم به آن دستورات عمل بکنیم اما خیلی جاها ممکن است که اشتباه بکنیم و هر وقت که اشتباه کردیم بیاییم بگوییم. بگوییم من فلان کار را انجام دادم، فکر می‌کردم درست است اما معلوم شد اشتباه است. برای این که برای مردم این تلقی پیش نیاید که این نقصانی در اصل دین و اصل عقیده است.

خواندن اصل فایل
ساخته شده توسط روزنامه اطلاعات

Email this page

نسخه مناسب چاپ