هاشور
اسطوره امیرکبیر در جهان پیچیده سیاست
رضا بابایی
 

بیستم دی‌ماه، سالروز جاری شدن خونی پاک در حمام فین کاشان است. حدود ۱۵۰ سال از آن روز می‌گذرد؛ روزی که وزیر کارکشته مغلوب شاه جوان شد. در چنین روزی، سیاست، چهره‌ای دیگر از خود را به نمایش گذاشت. وزیر که هوای خدمت به وطن در سر داشت و می‌کوشید جامه سامان بر تن رنجور میهن بپوشاند، ناگاه به قربانگاه رفت تا قدرت بی‌عنان شاه، همچنان یکه‌تاز میدان سیاست باشد.

میرزا تقی‌خان امیرکبیر برای ایرانیان، نماد هوشمندی و آینده‌نگری و خدمت و پاک‌بازی در راه میهن است. فهرست خدمات او به ایران عهد قاجار، بسیار بیش از آن است که بتوان وزیر یا دولت‌مردی را در تاریخ معاصر ایران با او مقایسه کرد. چشمی به سنت‌ها داشت و چشمی به جهان مدرن. نظم و سودمندی، تنها چیزی بود که او از کارگزاران دولتی می‌خواست و در این راه تا جان در بدن داشت، کوشید. صداقت و مناعت او تا بدانجا بود که اگر به وزارت نمی‌رسید، روزگارش را در گوشه مسجد یا خانقاه یا مدرسه‌ای می‌‌گذراند. مجیزگویان را می‌راند؛ نابلدان را کنار می‌گذاشت و لقب‌فروشان را داغ می‌نهاد.

اما پیچیدگی‌های جهان سیاست و قدرت، او را نیز مقهور خویش کرد. امیرکبیر بر آن بود که قدرت را در شاه متمرکز کند و شاه را به دنبال خود کشد. پس شاهزادگان و درباریان و همه آنان که دستی در قدرت داشتند در دوران صدارت او معزول شدند و جز مواجبی اندک، نصیبی از قدرت و ثروت نداشتند. او حتی سنت دیرین بست‌نشینی را برانداخت تا هیج کس در برابر قدرت مرکزی، هیچ راهی جز تسلیم و فرمانبری نداشته باشد. اما درست همان گاه که همه قدرت را در کف بی‌کفایت شاه گذاشت، شتر حذف بر خانه او نیز نشست. او می‌پنداشت که پراکندگی قدرت، ایران را بی‌سامان و رنجور کرده است. اما به‌واقع خطر بزرگ‌تر برای کشور و مردم، قدرت بی‌مهار شاه بود و همین قدرت به امیرکبیر مجال حیات نداد؛ چه رسد به فرصت وزارت و خدمت. امیرکبیر را شاه نکشت؛ تصور او از جهان سیاست و دنیای پیچیده قدرت، دست بر گلوی او گذاشت. آن روز که شاه حکم قتل او را می‌نوشت، هیچ دستی و هیچ زبانی و هیچ اراده‌ای و هیچ نیرو و ساختاری نبود که شاه را از این ظلم عظیم به ملت بازدارد؛ زیرا پیشتر همه دست‌ها کوتاه و همه زبان‌ها لال شده بود و همه پناهگاه‌ها مانند سنت بست‌نشینی متهمان، پایان یافته بود. امیرکبیر بر این باور بود که ایران را قدرت‌های پراکنده و اراده‌های متکثر بدان حال و روز درآورده است. او گمان داشت که شاه جوان همیشه به تدبیر و اقتدار او تکیه خواهد کرد. اما ناگهان معلوم شد که قدرت بی‌رقیب شاه قاجار، خطری دو چندان دارد. پس او به قربانگاهی رفت که با دست خود ساخته بود.

تجربه امیرکبیر و قائم‌مقام فراهانی به مشروطه‌خواهان رسید و آنان کوشیدند که قدرت‌های جدید و مردمی در کنار قدرت شاه تعبیه کنند. پس نخست سخن از عدالت‌خانه گفتند و سپس مجلس شورا خواستند و در گام سوم، قانون نوشتند. قدرت‌های جدید (قوه قضائیه مستقل از شاه، پارلمان، قانون اساسی و مطبوعات) رویاروی قدرت بیکران شاه ایستادند و ایران را وارد قرن بیستم کردند. اما همچنان شاه قاجار هوای قدرت بی‌حد و حصر پدران تاجدارش را در سر داشت. پس مجلس را به توپ بست و قلم‌ها را شکست و آزادی‌خواهان را در باغشاه به دار آویخت. اما ایرانیان همچنان کوشیدند و در این راه سکندری‌ها خوردند و تجربه‌هایی گرانقدر نیز به دست آوردند.

Email this page

نسخه مناسب چاپ