گام به گام با معتادان دیروز و پاک شدگان امروز
ببخش و باورم کن!
 

قرارشان، راهپیمایی از میدان تجریش تا چهارراه ولی‌عصر(عج) است. من از پارک ملت به آنان می‌پیوندم، جایی که به عنوان اولین ایستگاه استراحتشان انتخاب کرده‌اند. کاورهای زرد خوشرنگی پوشیده‌اند که رویشان نوشته شده است ‌« ببخش و باورم کن»! از روی همین نشانی پیدایشان می‌کنم. ۱۳ اسفند ۱۳۹۲- را انتخاب کرده‌اند تا تمامی این مسیر را از ته سیگار و جعبه‌های خالی چوب کبریت پاکسازی کنند. دست هرکدامشان یک کیسه پلاستیکی است که در فاصله تجریش تا پارک ملت، پر شده است. چند تا ته سیگار باید در یک کیسه نایلونی نسبتا بزرگ ریخت، تا پر شود؟

بازگشت نجات یافتگان به زندگی

موسسه نیکوکاری طلوع بی نشان‌ها، ۸ سال است که برای حل معضلات اجتماعی مربوط به معتادان کارتن خواب، فعالیت می‌کند. همان طور که در کنار سارا چرتابیان، مدیر اجرایی موسسه، طول خیابان ولی‌عصر(عج) را به سمت میدان ونک طی می‌کنیم، از او درباره برنامه ‌شان می‌پرسم. می‌گوید: این آدم‌ها روزی اعتیاد داشتند، اما همه آنها بیش از یک سال است که ترک کرده‌اند و اکنون تصمیم گرفته‌اند برای جبران خسارت‌های مادی و معنوی که به خودشان و دیگران وارد کرده اند، در یک اقدام نمادین، طبیعت را که نمادی از جهان است، از وجود ته سیگار پاک کنند.

تا به حال هیچ گروهی با این تعداد اعضا، چنین حرکت یکپارچه‌ای انجام نداده است. این اقدام نمادین، مانند رستاخیزی است که آدم‌ها را وادار می‌کند برخیزند و مسئولیت اشتباهات گذشته شان را بر عهده بگیرند. آنان با شعار«ببخش و باورم کن»، از رفتارهای خشونت‌آمیز و نادرست خود با طبیعت عذرخواهی می‌کنند و از مردم می‌خواهند به آنها فرصت دیگری برای زندگی سالم بدهند.

به گفته خانم چرتابیان، سایر شهروندان هم باید از کسانی که با وجود داشتن تجربه تلخ اعتیاد، بار دیگر سرپای خود ایستاده‌اند، طلب بخشش کنند که به قدر کافی از آنها برای بازگشت به زندگی، حمایت نکرده اند.

آیین مهرورزی

مدیر اجرایی موسسه طلوع بی نشان‌ها درباره فعالیت‌های دیگرشان می‌گوید: ما هر سه شنبه شب، بعد از برگزاری آیین مهرورزی، برنامه پخش غذا در سطح شهر را داریم.

وقتی می‌خواهم درباره آیین مهرورزی توضیح بیشتری بدهد، در پاسخ می‌‌گوید: این آیین، یادآور اصل اطعام نیازمندان است که نزد پیشینیان ما جایگاه ویژه‌ای داشت. هدف ما از این کار، تنها سیر کردن شکم معتادان کارتن خواب نیست، بلکه دعوت از ‌آنها به سوی بازگشت است.

آیین مهرورزی، اولین بار توسط چند نفر در اواخر سال ۱۳۸۴ با توزیع ۲۵ پرس غذا که مازاد غذای یک جشن خانوادگی بود، با این نیت که هر ماه انجام شود، آغاز شد. آنان غذاها را در ساعت ۱۲ شب میان کارتن خواب‌های غرب تهران (پارک المهدی – آزادی) پخش کردند. بیش از نیمی از کسانی که این غذاها را دریافت کردند، معتاد به مواد مخدر بودند و خوشبختانه به واسطة آشنایی یکی از اعضا با بیماری اعتیاد، امید به شفا و بهبودی از این بیماری برای درماندگان، در آنان زنده شد.‏

آن چند نفر توانستند نذرها و شکرانه‌های جشن‌های خانوادگی و دوستانه خود را سازماندهی کنند و هرماه یا هر دو هفته یک بار به یکی از گرمخانه‌های شهر تهران غذا ببرند. آنان در این راه با استقبال اعضای فامیل و دوستانشان روبه‌رو شدند. در این مسیر توفیقاتی از جمله آشنایی با خیل دردمندان شهر و آشنایی با عاشقانی دست داد که تمایل داشتند در این امر یاری‌رسانی کنند.

موسسه طلوع بی نشان‌ها علاوه بر حمایت از افرادی که کسی به‌ آنان توجهی ندارد، می‌خواهد بی تفاوتی مردم را نسبت به آسیب‌های اجتماعی، از بین ببرد.

خانم چرتابیان در پایان گفت‌وگو تاکید می‌کند: همه ما در برابر هر معضل و خرابی که در جامعه وجود داشته باشد، هرچند کوچک، مسئول هستیم.

خلاء‌هایی که با انسانیت پر می‌شود

خانمی که با یک شاخه گل سنبل به استقبال من می‌آید، خود را از حامیان موسسه معرفی می‌کند. اما وقتی مدت عضویتش را می‌پرسم، می‌گوید: ازهمین حالا به بعد! او می‌افزاید: بشر تنهاست و همه در خود احساس خلاء دارند، مگر آن که انسانیت خودشان را زنده نگه دارند و با عشق ورزی، به افتخار خدمت به دیگران نائل شوند. من هم آن قدر از این حرکت خوشم آمده است که می‌خواهم از همین امروز به جمع حامیان کارتن خواب‌هایی که توانسته‌اند بر اعتیاد خودشان غلبه کنند، بپیوندم.

او با کنجکاوی از من درباره حرفه‌ام سوال می‌پرسد و با اشاره به زیاد شدن تعداد روزنامه نگاران زن،‌برای آینده زنان ایران ابراز امیدواری می‌کند و می‌گوید: شما راه رابرای بقیه باز می‌کنید!

موسسه‌ای برای معتادان کارتن خواب

اکبر رجبی ـ مدیر موسسه نیکوکاری طلوع بی‌نشان‌ها که مددجویان را در راهپیمایی شان همراهی می‌کند، در توضیح کار خود می‌گوید: احساس کردم من هم امروز باید اینجا باشم. ببینید، ما تنها موسسه‌ای هستیم که به طور خاص برای کارتن خواب‌ها کار می‌کند، ۸-۹۷ درصد از این افراد اعتیاد دارند. ما تلاش می‌کنیم آنها را درمان و در مراحل بعدی به تامین سرپناه، اشتغال، آموزش و بازگرداندن‌شان به خانواده و اجتماع کمک کنیم. در حال حاضر موسسه بیش از ۸۵۰ نفر را تحت پوشش و حمایت خود دارد.

آقای رجبی در توضیح برنامه سه شنبه‌ها می‌گوید: هر هفته بین هزار تا ۳ هزار وعده غذا را به وسیله حدود ۴۰ خودرو به نقاطی می‌بریم که قبلا توسط افراد بهبود یافته شناسایی شده‌اند و مرکز تجمع کارتن خواب‌ها هستند. آنها هم می‌توانند جذب موسسه شوند و اعتیادشان را در کنار همدردان پیشین خود، ترک کنند.

همه حواس آقای رجبی به زردپوش‌هاست. مدام می‌گوید: بچه‌ها خسته نباشید!‏ ‏ هر دو نفر می‌توانند یک باغچه را پاکسازی کنند و بعد به سراغ باغچه بعدی بروند. در پارک ساعی دوباره کمی استراحت می‌کنیم و نونوار می‌شویم، بعد ادامه می‌دهیم.

اجازه می‌خواهم تا من هم به رنگ آنها در بیایم. می‌گویند«البته، با کمال افتخار!» و یکی از آن کاورهای زرد رنگ را به من می‌دهند. می‌پوشم و از رنگش خوشم می‌آید! ‏

مرد میانسال موقری که نوشته روی آن را خوانده است، با کنجکاوی از من می‌پرسد: چه چیزی را باید ببخشیم و چه چیزی را باید باور کنیم؟ می‌گویم: کسانی را که با اعتیاد خود، زمین و جامعه را آلوده کرده اند، ببخشید و باور کنید که آنان می‌توانند دوباره زندگی سالمی داشته باشند!‏

‏ با کنجکاوی آمیخته با نگرانی می‌پرسد: شما هم…؟ می‌خندم:‌ من روزنامه نگار هستم!‏

گردونه اعتیاد

به جمع بهبودیافتگانی می‌روم که امروز را به عذرخواهی از جامعه اختصاص داده اند. چند نفرشان شاخه‌های گل سنبل به دست دارند و به مردم هدیه می‌دهند، به زنان و مردان کهنسال، پلیس‌های راهنمایی و رانندگی و کودکان. یکی شان می‌گوید: من ۳۵ سال تجربه اعتیاد دارم اما ۶ سال و ۸-۷ روز است که پاکم. در مقطعی از زندگی ام هستم که باید به آن احترام بگذارم، حتی اگر از هر ۱۰ نفر، یک نفر هم از این حرکت ما درسی بگیرد، برایم کافی است.

او متفکرانه ادامه می‌دهد: چراغ‌های قرمز و سبز، سر راه همه ما است، انتخاب با خود ماست. اعتیاد هم مثل یک گردونه است که بعضی‌ها را به بیرون پرتاب می‌کند و بعضی‌ها را به سمت خود می‌کشد. شاید این مشکل در «ژن» من بوده است! شاید اگر اعتیاد پیدا نمی‌کردم، الان برای خودم پروفسوری بودم… یا شاید بدتر از این که هستم، مثلا یک جانی می‌شدم!

در لحظاتی که او فیلسوفانه درباره سرنوشت و رویدادهای خوب یا بدی که می‌توانست اتفاق بیفتد، حرف می‌زند، یک گروه موسیقی خیابانی در کنار ایستگاه اتوبوس متوقف و مشغول نواختن می‌شوند. یکی از بهبودیافتگان موسسه طلوع پیش می‌رود و به ساز آنان می‌رقصد! پشت لبخندهایشان آدم‌هایی را می‌بینم که سرنوشت با هیچ کدامشان خوب تا نکرده است، اما همچنان سعی می‌کنند شادی‌های اندکشان را با هم تقسیم کنند.

خسته شده‌ایم!

تصمیم می‌گیرم سر صحبت را با یکی دیگر از اعضای موسسه باز کنم. می‌پرسم چند سال اعتیاد داشته است و می‌شنوم هفده هجده سال. می‌پرسم به چه ماده‌ای و او خیلی آرام پاسخ می‌دهد: سفید! آن قدر آرام و محتاط جواب می‌دهد که انگار همین حالا «سفید» دارد و می‌ترسد کسی بشنود و بداند. با تعجب می‌پرسم: سفید دیگر چیست؟! با نگاهی عاقل اندر سفیه و آمیخته به ناراحتی از این که مجبور است نام اصلی ماده را بگوید، آرام‌تر از قبل پاسخ می‌دهد: هرویین! ‏

اما بعد صدایش بلندتر می‌شود: دو سال است که پاک پاکم، اما در همان سال‌های اعتیاد، زن و بچه ام را از دست دادم و الان سرگردان شده ام. ۸ سال است که بچه ام را ندیده ام. با مادرش در شهرستان است.

وقتی با هم زندگی می‌کردیم، چند بار ترک کردم و نشد. اما الان پاکم. با موسسه و برنامه‌هایش آشنا هستم و می‌دانم که دیگر به طرف مواد برنمی گردم. تو را به خدا به مسئولان بگویید ما خسته شده‌ایم، کار می‌خواهیم. می‌خواهیم به اجتماع و گذشته مان برگردیم. هرجا برای کار می‌رویم، می‌گویند به شما زنگ می‌زنیم، اما نمی‌زنند. ما باید چه کارکنیم؟

صدای خانم چرتابیان بلند می‌شود: بچه‌ها، باز دارید بی تفاوت می‌شوید، آن ته سیگارها را ندیده‌اید؟! عابر پیاده‌ای به نایلون‌های پر از ته سیگار نگاه می‌کند و می‌گوید: اینها می‌خواهند نشان بدهند که همه به نوعی معتادند!

کمک‌های مردمی

خانم علیرضایی، یکی از همیاران موسسه طلوع بی‌نشان‌هاست. او می‌گوید: یک سال است که از طریق یکی از دوستانم با این موسسه آشنا هستم.

البته پیش از این، تجربه موسسه مردم نهاد دیگری را نداشتم،اما عشقی که در موسسه طلوع دیدم و همیاری و همدلی که بین بچه‌ها از هر سن و قشری وجود داشت، مرا پابند اینجا کرد. این آدم‌ها هم مثل ما هستند، فقط به واسطه یک اشتباه و غفلت، اتفاقی برایشان افتاده است و حالا که پشیمان شده اند، ما باید دستشان را بگیریم. در این راه از کمک‌های مردمی استقبال می‌کنیم، فرم جذب داوطلب داریم. مردم می‌توانند کمک‌های نقدی کنند، ضمن آن که هر توانایی و مهارتی داشته باشند، کارآیی دارد.

عده‌ای از اعضا یک چرخ دستی را می‌رانند که روی آن گلدانی پر از ته سیگار قرار دارد. در همان حال از کنار گروهی از رانندگان تاکسی رد می‌شویم. یکیشان می‌خندد و با لودگی می‌گوید: «ما دیگه نمی‌کشیم، زدیم تو کار شیشه!» سیگاری در دست دارد. به او می‌گویم: چرا به احترام کار این گروه، سیگارتان را خاموش نمی‌کنید؟ می‌گوید: سیگار بکشم که بهتر است تا از این روزگار بکشم! ‏

دوستانش دوره مان می‌کنند: خانم، شما بگویید ترک کند. خدا آدم‌هایی را که امروز این حرکت را راه انداخته‌اند خیر بدهد. ‏

یکی شان می‌گوید: من اراده ام کمی ضعیف بود و سیگار می‌کشیدم، اما دو ماه است ترک کرده ام. ایشان هم می‌تواند، اما باید خودش بخواهد.

در گیرو دار گفتگوی ما، یکی از زردپوشان پیش می‌آید و به راننده سیگاری می‌گوید: آقا، ممکن است سیگارت را بدهی بیندازم توی کیسه؟ راننده دستش را عقب می‌کشد و می‌گوید: نه خیر، دارم می‌کشم! مرد زردپوش با لحن جالبی جواب می‌دهد: چرا؟ حیف می‌شود؟ پول دادی باید تا آخرش بکشی؟ برو این پول‌ها را خرج زن و بچه ات کن!

مردم به این گروه زردپوش لبخند می‌زنند و وقتی متوجه ماجرایشان می‌شوند، به آنان آفرین می‌گویند. رهگذری چند ته‌سیگار از روی زمین برمی دارد و در کیسه می‌اندازد و می‌گوید: من هم می‌خواهم کاری کرده باشم.‏

شروع دوباره از سرخط

جوانی از میان عابران با کنجکاوی به ما نگاه می‌کند. بعد پیش می‌آید و به من می‌گوید: من از بچه‌های ‏NA‏ ( انجمن معتادان گمنام) هستم. اینها کی هستند؟! برایش توضیح می‌دهم و از اعتیادش سوال می‌کنم. می‌گوید: ۳ سال و ۳ ماه و یک روز است که پاکم. وقتی می‌گویم از کمپ‌های ترک اعتیاد هم گزارش تهیه کرده ام و با روند کارشان‌آشنایم، می‌خندد و به شیوه اعضای انجمن معتادان گمنام، دوباره خودش را معرفی می‌کند: مهدی هستم، یک معتاد!

آنها عقیده دارند اولین گام برای ترک اعتیاد، این است که قبول کنی معتادی. به همین دلیل، خودشان را این طوری معرفی می‌کنند.

بعد از‌آن به سه نفر دیگر از اعضای موسسه طلوع بی نشان‌ها می‌پیوندم که با وجود تفاوت سنی، صمیمانه با هم قدم می‌زنند. آن که جوان است، می‌گوید: ما « ته خطی» بودیم. به خودمان و خانواده‌مان صدمه وارد کردیم. همیشه از بین بردن، زمان کمتری می‌خواهد تا برگشتن و‌جبران کردن. خوشبختانه من توانستم خانواده‌ام را دوباره به دست بیاورم. اما ۷ سال معتاد بودم؛ از روی کنجکاوی به طرف مواد کشیده شدم. مهم نیست دوست ناباب تو را به این راه بکشد یا کنجکاوی، به هرحال بعد ازمدتی، اجبار به مصرف باعث می‌شود اراده خودت را ازدست بدهی و وابسته مواد بشوی!‏

می گویم: شما در دو دوره سنی متفاوت توانسته‌اید اعتیادتان را ترک کنید، به نظرتان این کار در جوانی آسان‌تر است یا پیری؟

‏ آن که جوان است می‌گوید: در جوانی، چون آدم بنیه بیشتری دارد. آن که سنی از او گذشته اما عقیده دیگری دارد: فکر نمی‌کنم به سن و سال ربطی داشته باشد. این که آدم واقعا دلش بخواهد ترک کند، مهم است. من برای ترک اعتیادم خیلی جاهای دیگر هم رفته بودم، اما هر بار با رنجش بیرون‌آمدم. بعضی جاها فقط به فکر منافع شخصی‌شان هستند، با آدم خیلی بد برخورد می‌کنند و می‌خواهند با کتک و اجبار، ترکت بدهند. این روش جواب نمی‌دهد. اما در موسسه طلوع، ترک اعتیاد رایگان است، کارکنان و مدیریتش جوری است که آدم دوست دارد بعد از ترک هم در آنجا بماند و اگر کاری از دستش برمی‌‌آید، برای همدردان خودش انجام بدهد.

این آقا که با وجود سن و سال بالا به خوبی موفق شده است اعتیادش را مهار کند، می‌گوید: در این اجتماع، به جز شما(!) همه بیمار و معتادند، یکی به مواد، یکی به پول. هر کاری که بر اثر تکرار تبدیل به عادت شود، یک جور اعتیاد است. خیال نکنید این اتفاق همیشه برای دیگران می‌افتد.

جوان که خودش را «اسماعیل» معرفی می‌کند، در تایید حرف‌های دوستش می‌گوید: بعضی‌ها عادت دارند با سبیل یا موهایشان بازی کنند، عادت یک جور بیماری است و ترک عادت هم راحت نیست. ‏

مرد مسن می‌افزاید: ما از همه شما اصحاب رسانه که به نوعی با ما همدردی کرده‌اید، تشکر می‌کنیم و امیدواریم بتوانید این باور را در مردم زنده کنید که اگر کسی در زندگی مسیر اشتباهی را در پیش گرفت، خانواده اش را به چوب او نرانند. زن و بچه و پدر و مادر او که تقصیری ندارند. به ما فرصت بدهید خطاهای گذشته خودمان را جبران کنیم و به آغوش خانواده‌هایمان برگردیم.

ارمغان زمان فشمی

Email this page

نسخه مناسب چاپ