خروج نیروهای آمریکا از سوریه؛ تاکتیک، یا استراتژی؟
بخش اول
 

هرچند در یک کلام می‌توان گفت که تصمیم به خروج نیروهای آمریکایی از سوریه نه عقب‌نشینی است و نه راهبردی اما، در عین حال این امر، از اهمیت و اثرگذاری خاصی برخوردار است.علیرضا اکبری در خبرگزاری فارس نوشت: تصمیم ترامپ برای خارج ساختن ارتش امریکا از نقاط بحرانی خاورمیانه، بیش‌ از آنکه حیرت ایجاد کند، سوال برانگیز است!هرچند در یک کلام می‌توان گفت که؛ «این، نه عقب نشینی است و نه راهبردی»، اما، در عین حال این امر، از اهمیت و اثرگذاری خاصی برخوردار است.سه سوال محوری، پیرامون این “مساله”، باید پاسخ داده شود:

سوال نخست؛ «ماهیت تصمیم ترامپ، چیست؟» – این تصمیم، چه نسبتی با ساختارهای حاکمیتی و سنت‌های استراتژیک آمریکا دارد؟

سوال دوم؛ «آثار و عواقب خروج نیروهای امریکا، بر مناسبات و ترتیبات امنیتی منطقه (بلکه جهانی)، چه خواهد بود؟»

سوال سوم؛ چالش‌ها و یا فرصت‌های ناشی از این جابجاییرخروج، برای منافع امنیت‌ ملی ایران (بلکه منطقه)، چه خواهد بود؟

* راجع به سوال اول، “ماهیت تصمیم ترامپ”؛ بطور فشرده، روش‌جاری یا سنت عرفی برای اتخاذ تصمیمات مهم استراتژیک، در ایالات متحده، بر اساس «طی فرایند تصمیم سازی، و مشورت با پنج حلقه مشورتی، ساختاری، و متحدان» است.

* حلقه نخست؛ تیم امنیت ملی رئیس جمهوری در کاخ سفید.

* حلقه دوم، شورای سیاست خارجی و امنیت ملی مرکب از مقامات عالیرتبه نظامی، دفاعی، امنیتی و سیاست خارجی کشور.

* حلقه سوم، ترکیبی از مقامات و مسئولان و روسای دستگاههای سیاسی نظامی دفاعی امنیتی (اقتصادی و افکارسنجی) دولت و روسا و کمیته‌های مربوطه در سنا و مجلس نمایندگان.

* حلقه چهارم، سران کشورهای متحد آمریکا، ر یا سازمانهای فرا ملی، در حوزه یا مساله‌ای که آن “تصمیم استراتژیک” خاص، و اقدامات منبعث از آن، به حوزه منافع مشترک فیمابین، یا مسئولیت‌های ناشی از معاهدات فیمابین، مربوط شود.و بالاخره،

* حلقه پنجم، حلقه لابی‌های پرنفوذ، أعم از لابی‌های استیت، یا لابی‌های بنگاههای جهانی و چند‌ملیتی، (در موارد خاص) است.در مورد تصمیم ناگهانی خروج نیروهای آمریکایی از سوریه، و افغانستان، همه شواهد و قرائن حاکی از آنست که، “این تصمیم، خارج از قواعد عرفی و روشِ‌جاری موجود در ایالات متحده، اتخاذ شده است». یک تصمیم بزرگ، توسط شخص رئیس جمهوری. (رئیس جمهوری که فاقد سوابق سیاسی،امنیتی،استراتژیک بوده است!)

هر چند که وزیر دفاع، در آخرین روزهای مسئولیت‌اش، فرمان خروج نیروهای امریکا را از سوریه صادر کرد اما، در واقع، این تصمیم، تا کنون فاقد پشتوانه دولتی است.سایر ساختار‌های حاکمیتی آمریکا، عمده تینک‌تنک‌‌ها، و اکثر متحدان اروپایی و خاورمیانه‌ای آمریکا نیز از این تصمیم یکجانبه، مبهوت و یا ناراضی اند!مواردی چون نحوه عزل و جایگزینی زودهنگام وزیر دفاع، ژنرال ماتیس، و انتقادات چهره‌های شاخص جمهوری خواهان و نیز نارضایتی مقامات اسرائیلی و سران اروپایی همچون ماکرون، مؤیّد آنست که، «تصمیم خروج ناگهانی امریکا، از سوریه و افغانستان»، محصول فرایند تصمیم سازی و عمل استراتژیک ساختار امنیت ملی و حتی تیم کارگزاران امنیت ملی ترامپ، نبوده است.

از این لحاظ، با اطمینان می‌توان گفت که، پس از گذشت دو سال از استقرار ترامپ در کاخ سفید، هنوز این “شخص رئیس جمهوری” است که به عنوان قدرتمندترین و نافذ ترین «کارگزار»، در قالب سیستم و ساختار، نگُنجیده است!

سیستم و ساختار، هنوز نتیجه این تصمیم رئیس جمهوری را، بویژه در بلند مدت، تامین کننده منافع امنیت ملی و منطبق با رویکرد‌های کلان سنتی امریکا، که سرمایه‌های کلانی مصروف آنها شده است، نمی‌دانند.

“این تصمیم” اگرچه از نظام نگرشی خاصِّ رئیس جمهور ناشی شده است ، امّا در عین حال می‌تواند در روند تحولات منطقه‌ای و فراتر، منشاء تغییرات و دگرگونی‌های قابل ملاحظه بشود .آنچه مسَلَّم است اینکه، حضور نیروهای امریکا در سوریه بدلیل حذف عمده قوای داعش و تروریست‌ها، «سالبه به انتفای موضوع» شده بود.ائتلاف آمریکایی برای مبارزه با داعش، بدون ایفای نقش محوری، مدتهاست که با حذف علّتِ حضور،فاقد ماموریت است.

اما، این تصمیم، عمدتاً ریشه در وضعیت سیاسی و موقعیت خطیر شخص رئیس جمهور ترامپ دارد.بیشتر به نظر می‌رسد که، او سعی کرده است با دُور زدن نهادهای مشورتی و سلسله مراتب کارگزاران و نیز نهادهای ساختاری، با یک ابتکار شخصی و معطوف به شعارهای انتخاباتی خود، “مساله خروج” را به موضوع اصلی فضای سیاسی امنیتی آمریکا تبدیل کند.

ضمن اینکه، ترامپ نیک می‌داند که در عرصه عملیاتی و امنیتی سوریه، ابتکار عمل از ابتدا هم به دست آمریکا نبود، لذا، تداوم وضع پیشین، بار گرانی بر گردن کاخ سفید تلقی می‌شد.در عین حال، مساله خروج، نوعی اقدام پیشدستانه ترامپ تلقی می‌شود که، می‌تواند الگوی راهبردی امریکا در خاورمیانه را تحت تاثیر قرار دهد.این اثرپذیری، البته الزاماً در جهت منافع امریکا نخواهد بود!

سوال دوم؛

آثار و عواقب خروج نیروهای آمریکا از سوریه و افغانستان، بر مناسبات و‌ ترتیبات امنیتی منطقه (و فراتر از منطقه)؟

نخستین اثر تصمیم شخصی ترامپ، بر تیم امنیت ملی رئیس جمهوری، عارض شد .ترامپ از ماتیس خواست که بسرعت فرمان خروج از سوریه را شخصا صادر کند، و فقط تا پایان سال جاری (۱۰دی) در پُست ریاست پنتاگون بماند.اینک با جایگزین شدن پاتریک شاناهان، (معاون ماتیس)، یک مثلث تندروی ضد ایرانی، شامل پمپئو، بولتون و شاناهان، در کنار ترامپ، تشکیل شد.هرسه مخالف برجام، موافق با وارد کردن حداکثر فشار بر ایران، و طرفدار ایجاد جبهه سخت علیه تهران و حمایت از رژیم اسراییل و عربستان هستند. اما، این امر الزاماً به معنای افزایش احتمال خطر برخورد با ایران نخواهد بود!

ایالات متحده، نزدیک به ۱۰۰ سال است که سابقه حضور نظامی در منطقه خاورمیانه، به خصوص خلیج فارس را دارد. از ۱۹۲۴ و بویژه پس از کشف نفت در بحرین، عربستان، قطر و دیگر شیخ‌نشین‌های خلیج فارس، حضور نظامی امریکا، به موازات اهمیت ژئوپولیتیک خلیج فارس بشدت افرایش یافت. اینک نیز، در آستانه سال ۲۰۱۹، هنوز مهم‌ترین پایگاههای نظامی متعلق به مهم‌ترین مرکز فرماندهی ارتش ایالات متحده (سنت کام)، در کشورهای خاورمیانه و خلیج فارس قرار دارد.پس از دکترین آیزنهاور – ۱۹۵۷- و تکامل آن توسط دکترین کارتر در اواخر دهه ۷۰میلادی، و بویژه پس از سقوط پادشاهی پهلوی در ایران، ایالات متحده، حضور ساختاری و استراتژیک نظامی-امنیتی مستقیم خود را، در خاورمیانه و خلیج فارس، از اهداف راهبردی خود تثبیت کرد.

حتی پس از فروپاشی اتحاد شوروی و منتفی شدن پایه‌های دکترین ایزنهاور و کارتر، اما، به لحاظ توسعه ویژگی‌های ژئواستراتژیک، ژئواکونومیک، و بویژه ژئوپولیتیک منطقه، حضور و استقرار ارتش امریکا، نه تنها در منطقه کاهش نیافت، بلکه توسعه کمّی، کیفی و ساختاری یافت.از سپتامبر ۲۰۰۱به بعد نیز، دکترین “کنترل همه‌جانبه و مستقیم” منطقه، در دستور کار ایالات متحده قرار گرفت. نئوکانها، موتور فکری تیم استراتژیک بوش دوم را شکل دادند. آنها اهمیت ژئوپولیتیک را آنگونه که منافع بنیادین امریکا را لحاظ می‌کرد، تفسیر کردند!

ایده خاورمیانه جدیدربزرگ، از مقطع ابتدای قرن جدید و توسط نئوکان‌ها شکل نگرفته بود، بلکه، این ایده در نگرش‌های ژئوپولیتیک واقع‌گرایانه ریشه داشت که، در پی تحول و تکامل دکترین ایزنهاور و کارتر، مصادف با اواخر دوران جنگ سرد در دهه ۸۰، و اوایل دگردیسی ابرقدرت‌ها در اوایل دهه ۹۰ رشد یافت. “تسلط بر قلب زمین”، در نگرش ژئوپولیتیسین‌های امریکایی، در واقع، تسلط بر خاورمیانه جدید، تفسیر می‌شد!هنوز، تضمین پیشتازی در رقابت‌های ابرقدرتی، بویژه در کورس تقابل اقتصادی با قدرت‌های نوظهور، نظیر چین و روسیه نوین، در گرو تسلط بر “قلب زمین” تلقی می‌شود، و هنوز، خاورمیانه، از مهم‌ترین “ژئوپولیتیک” در جهان، برخوردار است.ایالات متحده، اکنون صدها پایگاه علنی و غیر آشکار در کشورهای منطقه دارد.

بخش قابل ملاحظه‌ای از ارتش “سه میلیون” نفری آمریکا، در پایگاههای دریایی و هوایی و زمینی و تفنگداران ایالات متحده، در کشورهایی همچون عربستان، کویت، بحرین، قطر، عمان، امارات، عراق، ترکیه، افغانستان، ترکمنستان، آذربایجان، قرقیزستان، تاجیکستان، ازبکستان، مصر ، پاکستان، اردن، و سوریه و ….. قرار دارند.رژیم صهیونیستی نیز، عملاً یکی از ایالات وابسته به آمریکا، قلمداد می‌شود.

اینک، آیا خروج حدود دو تیپ از تفنگداران امریکایی از سوریه، می‌تواند به معنای آغاز روند خروج ارتش امریکا از منطقه، تلقی شود؟به فرض که در ادامه همین تصمیم، ایالات متحده، دو لشکر نیروی حاضر در افغانستان را نیز تخلیه کند.آیا این نیروها از ظرفیت قوای فرماندهی مرکزی امریکا کاهش یافته و به خانه بازمی‌گردند؟ یا فقط از پایگاه‌های داخل سوریه و افغانستان، به یکی دیگر از صدها پایگاه موجود در منطقه منتقل می‌شوند؟اصولاً، این «جابجایی نیرو»، چه معنایی می‌توان داشته باشد؟ اصلاً، چرا و چگونه امریکا وارد سوریه شد؟به خاطر داریم که، در پی صدور قطعنامه ۲۱۷۰شورای امینت در محکومیت گروه تروریستی داعش، ایالات متحده در آگوست ۲۰۱۴اقدام به تشکیل ائتلاف بین‌المللی ضد داعش کرد.چهل کشور در کنار امریکا، ائتلاف نبرد علیه داعش را، در امتداد ائتلاف برای جنگ با تروریسم، تشکیل دادند. ایالات متحده، در نخستین گام حدود ۳۰۰۰نفر نیرو به سوریه اعزام نمود. عمده مداخله مستقیم امریکا در سوریه، توسط نیروی هوایی انجام شد.لزومی به بازیابی تاریخی نیست که گفته شود، بیشترین نقش مدیریتی و عملیاتی را برای مبارزه و شکست و ریشه‌کنی داعش در عراق و سوریه، – بر روی زمین – در طول پنج سال گذشته، را ایران بر عهده داشته.فراموش نباید کرد که، حضور ایالات متحده در سوریه، در کانتکست استراتژی “خلأ هدایت شده” اوباما شکل گرفت!اوباما زمانی در کاخ سفید مسئولیت گرفت که، آمریکا دو جنگ بزرگ را در افغانستان و‌ عراق پشت سر گذاشته بود. در اوج حضور ارتش امریکا، در سال ۲۰۰۳، بیش از ۲۶۰هزار نفر نیروی امریکایی در حدود ۸۰۰مقر نظامی، در منطقه مستقر شده بودند!بزرگ‌ترین رکورد بسیج نیرویی آمریکا، آمار ۳۵۰هزار نفر را برای نیروی “در خط”، و نیروهای پشتیبان، در آن سالها، ثبت کرد. از ۲۰۰۸، اوباما با شعار کاهش حضور در مناطق بحرانی، وارد کاخ سفید شد.از همان سال تا ۲۰۱۱انبوه نیروهای امریکایی بتدریج از افغانستان خارج شدند و از ۲۰۱۳نیز خروج عمده قوای ارتش امریکا از عراق آغاز شد.اوباما درنظر داشت با کاستن از مداخلات مستقیم آمریکا در تحولات خاورمیانه و استفاده از ظرفیت متحدان منطقه ای این کشور، کماکان حوزه نفوذ خود را حفظ کند. در همان دوران اما، بحران لیبی و دستور حمله نظامی ناتو از سوی کاخ سفید، سکوت در مقابل سرنگونی محمد مرسی اولین رئیس جمهور منتخب مصری‌ها توسط نظامیان، چراغ سبز نشان دادن به عربستان، قطر و ترکیه برای تجهیز تروریست‌ها در عراق و سوریه و در نهایت حمایت‌های اطلاعاتی و سیاسی از ریاض برای تجاوز به یمن نشان از ماهیت رویکرد «خلاء هدایت شده» آمریکا در منطقه بود !ترامپ اما، با شعار «نخست امریکا!» وارد کاخ سفید شد. او حقیقتاً درک درستی از تاریخ و جزئیّات حضور امریکا در منطقه، و انبوه داده‌های استراتژیک مربوط به مناسبات صد ساله امریکا با منطقه، نداشت.نگاه ترامپ، خاصّ خود اوست و هرچه هست، از جنس استراتژیک، در قواره سیاسی،نظامی، امنیتی، و استراتژیک نیست! “منتالیته” او بشدت متاثر از کسب و کار بازار است!با یک چنین پیشینه و ریشه‌ای، اینک عملاً فرایند «خروج-جابجایی»ِ دوهزار نفر نیروی امریکایی از سوریه آغاز شده است. این هرچه هست، بیشتر یک حرکت “سمبلیک” است.اولین نتیجه‌ای که می‌توان از چنین اتفاق، یا روندی حدس زد، بازگشت به رویکرد «خلاء هدایت شده» است !بازگشت خلاء هدایت شده، یعنی میل امریکا به بازگشت تشدید آشوب در منطقه!مطمئناً خروج نیروهای مختصر امریکایی از سوریه و افغانستان، به معنای ختم مداخلات امریکا در منطقه نخواهد بود! فراموش نشود، درست در زمان صدور فرمان خروج، و پس از هشت ماه، مجدداً یک ناوگان استراتژیک امریکایی وارد منطقه و مشخصاً شمال خلیج فارس شد! فرمانده سنت‌کام اخیراً جایگزین شد، و جانشین وزیر دفاع محتاط پیشین -جیمز متیس- شخصی است که مورد پسند کامل ترامپ است و مکمل دو ضلع بولتون و پومپئو!

نتیجه آنکه؛ علیرغم صدور دستور خروج، بنظر می‌رسد که:- اولاً؛ خلاء این نیروی مختصر، نمیتواند امکان اشغال فضا را کاملاً برای ترکیه، و حذف متحدان کُرد امریکا، فراهم کند!بیاد بیاوریم که، مقصد نیروهای خارج شده از سوریه، دست‌کم در فضای احتمالات، مناطق کردنشین اقلیم مطرح شده است.اینک، هرچند ممکن است پای یک توافق روسی-آمریکایی- ترکی، برای تثبیت مواضع ترکیه در صفحات کردی شمال سوریه در میان باشد، اما، امتزاج یا وحدت فرماندهی قوای مسلح کُرد سوری با ارتش سوریه و حمایت محور مقاومت و نقش تاثیرگذاری تهران و بغداد بر آنکارا، ضریب موفقیت این طرح را بشدت کاهش می‌دهد! دوم؛ ایران و روسیه، از ابتدای مبارزه با داعش، حضور و مداخلات امریکا را، عمدتاً در قالب «بازی تخریبی» درک کرده‌اند. نوعاً استفاده ابزاری آمریکا از قوای تروریست‌ها برای بالانس متحدین منطقه‌ای خود – بویژه اسرائیل و سعودی – تجربه شده است. لذا، عملا‌ً با حذف بخش‌های عمده و قابل ملاحظه تروریست‌ها، مساله بازیگری امریکا در این نبرد، سالبه به انتفای موضوع است.در واقع، این خروج، برای ایران و‌ روسیه، بیش از آنکه “خاصیت ایجابی” داشته باشد، “رفع خاصیت سلبی” دارد!بعبارت دیگر، در قواره حضور و اقدام ایران و روسیه در سوریه، خروج ۲۰۰۰ نفر نیروی امریکایی، تغییر خاصی محسوب نمی‌شود! -

سوم؛ رژیم صهیونیستی، بزرگ‌ترین برنده تشکیل ائتلاف ضد داعش بود، زیرا، پروژه ایجاد آشوب داعش و حضور یک ائتلاف چهل کشوری با محور امریکا، بهترین فرصت را برای تثبیت پروژه شهرک سازی و توسعه نفوذ اسرائیل در جامعه عرب، فراهم کرد!شکست دادن داعش با ابتکار ایران و محور مقاومت، و نیز حضور چندجانبه روسیه در میانه ماجرا، فرصت‌ها و چالشهای جدیدی را برای اسرائیل فراهم کرد.حضور روس‌ها گرچه که به ختم پروژه توسعه آشوب کمک کرد (و این خلاف منافع پنهان امریکا و اسرائیل بود)، اما، منافعی هم برای اسرائیل داشت .برای نخستین بار، اسرائیل توانست از پشتیبانی توأم دو حامی قدرتمند خود -واشنگتن و مسکو- در دل یک بحران هدایت شده، برخوردار شود.اینک، اسرائیل این خروج را با نارضایتی پاسخ می‌دهد، زیرا، دستور کار ترامپ، انطباق کامل با ذهنیت استراتژیک مشترک تل‌اویو و ساختارهای امنیت ملی امریکا، ندارد.چهارم، تردیدی نیست که پروژه تجزیه سوریه (و عراق)، به دست داعش، که یک پروژه امریکایی و اسرائیلی بود، شکست خورده، و حاکمیت حزب بعث سوری و شخص بشار اسد، مجدداً بر سوریه تثبیت شده است.اما، در عین حال، هنوز پروژه خاورمیانه بزرگ از دستور کار ساختار حاکمیت ایالات متحده و اسرائیل، حذف نشده، هرچند که ترامپ، با این طرح و اینگونه اهداف و رویکرد‌های استراتژیک رابطه خوبی ندارد. می‌توان گفت، دوران ترامپ، دوران توقف و تعلیق طرح‌های استراتژیک و ژئوپولیتیک امریکایی در منطقه است.

ادامه دارد

Email this page

نسخه مناسب چاپ