دفتر ایام
خاطراتی از زبان مرحوم آیت‌الله العظمی سید عبدالکریم موسوی اردبیلی
 

میربابا
اجدادمان، تا جایی که سراغ دارم، هم از طرف پدر و هم از طرف مادر در کسوت روحانیت بوده‌اند. جدم، سید کریم سلطان («سلطان» مخفف «سلطان الواعظین» است) در منطقه‌ خلخال منبری و روضه‌خوان بود و به بادکوبه (باکو) زیاد رفت و آمد داشت و در آنجا حوزه‌ علمیه‌ای دایر کرده بود. بادکوبه چاههای نفت فراوانی داشت که مالکیت آن در آن زمان ـ قبل از انقلاب بلشویکی ـ ظاهراً بیشتر با تبریزی‌ها بود، به همین جهت شهریه نجف را عمدتاً بادکوبه تأمین می‌کرد. سیدکریم سلطان هر وقت که به بادکوبه می‌رفت، چند بار شتر با خود پول و هدایا می‌آورد. وضع مالی‌اش چنان بود که هزینه‌های سالانه تمام سادات خلخال را که کم هم نبودند، می‌پرداخت.
من پس از فوت جدم متولد شدم و پدرم نام من را به نام پدرش «سیدکریم» گذاشت. در میان ترکهای اردبیل رسم است که به پدربزرگ «بابا» می‌گویند و چون من همنام پدربزرگم بودم، برای اینکه احترام ایشان را حفظ کنند، در کودکی مرا به اسم صدا نمی‌زدند و به من «میربابا» می‌گفتند.
دعای با برکت
پدرم برایم نقل کرد که جد ما ـ مرحوم سلطان‌الواعظین ـ در جوانی روضه‌خوانی معمولی بود و از نظر مادی وضع خوبی نداشت. در یک روز زمستانی با اسب از دهی به ده دیگر می‌رفت؛ برف زیادی زمین را پوشانیده بود. مقداری کوفته و نان برایش در بقچه‌ای پیچیده بودند تا در مسیر گرسنه نماند. در بین راه زنی را می‌بیند که با دو دختر کوچک خود در مسیری عمود بر مسیر ایشان در حال حرکت بود. یکی از دخترها به مادرش می‌گوید: «از این آقا بپرس چیزی برای خوردن دارد؟ من خیلی گرسنه هستم.» مادرشان گفت: «دخترم، این آقا نیز مثل ما مسافر است، اگر چیزی هم داشته باشد، خودش لازم دارد. کمی تحمل کن تا به مقصد برسیم و آنجا غذایی تهیه کنیم.»
جد ما می‌گفت: وقتی این سخن را شنیدم، از اسب پیاده شدم و به آن زن گفتم: «همشیره، من مقداری غذا برای خوردن همراه دارم» و بقچة غذا را به آنها دادم. بچه‌ها همانند کسانی که مدتها غذا نخورده باشند، کوفته‌ها را تا آخر خوردند. غذا که تمام شد، مادرشان بقچه را تکاند تا به من بدهد. گفتم: «آن را به سر یکی از بچه‌ها ببندید تا سرما نخورد.» آن زن مرا بسیار دعا کرد و گفت: «از خدا می‌خواهم هیچ‌گاه درمانده نشوی و به هر چیزی که می‌خواهی، برسی.»
از آن روز به بعد وضعیت معیشت من دگرگون شد. دست به خاک می‌بردم، طلا به دستم می‌رسید. جد ما بسیار متمول و مالدار بود و املاک و باغهای زیادی در منطقه خلخال داشت.
قحطی خلخال
پدرم نقل می‌کرد که یک سال در خلخال تمام محصول باغها و مزارع مردم از بین رفت و قحطی شد. فشار زندگی به حدی رسید که مردم لوازم منزل خود را می‌فروختند. جد ما ـ مرحوم سیدکریم سلطان ـ اعلام کرده بود: «هر کس قصد فروش لوازم منزل خود را دارد، من خریدارم.» مردمی که لوازم خود را برای فروش نزد ایشان می‌بردند، جد ما به آنها می‌گفت: «این جنسی که به من فروختی، از این پس مال من است و حق نداری آن را به دیگری بفروشی؛ ولی پیش تو عاریه باشد، از آن استفاده کن تا قحطی تمام شود.» پس از مدتی استمرار قحطی مردم را ناچار کرد که منازل و باغهای خود را نیز بفروشند. باز هم جد ما اعلام کرد: «هرکس باغ یا منزل خود را بفروشد، من آن را خریدارم.» آنها را نیز می‌خرید و قباله می‌نوشت و سپس به آنها می‌گفت: «حق فروش دوباره آن را به غیر ندارید؛ ولی فعلا در اختیار شما باشد و از آن استفاده کنید.»
او با مردم مدارا کرد تا قحطی تمام شد؛ ولی تا آخر عمر سراغ آن اموال را از مردم نگرفت. در لحظات پایانی عمرش فرزندان خود را جمع کرد و گفت: «هیچ‌کدام از این لوازم، منازل و باغاتی که از مردم خریده‌ام، شرعا به من تعلق ندارد، چون در هیچ کدام از آن معاملات، قصد جدی بیع نداشته‌ام و معامله صوری کرده‌ام و منظورم صرفا این بود که به مردم به نحو غیرمستقیم کمک کنم. مبادا پس از من به جان مردم بیفتید و آن اموال را از آنان مطالبه کنید!» من خودم مقداری از آن قباله‌ها را که مرحوم جدم هنگام خرید منازل و باغهای مردم نوشته بود، دیده بودم.
زوّار کربلا
جد ما دو همسر داشت و پدر من، پسر یکی مانده به آخری از همسر دوم وی بود. پسر آخر ایشان از همسر دوم، عموی ما مرحوم سیدمهدی بود که بسیار مورد علاقه پدرش بود و قبل از پدر من که برادر بزرگتر وی بود ازدواج کرده بود؛ ولی به خاطر مرض استسقا در همان اوان جوانی از دنیا رفت. مرحوم سیدمهدی هنگام مرگ، دو دختر کوچک داشت و جد ما از پدرم می‌خواهد که با بیوة برادرش ازدواج کند تا دو دختر برادر بی‌سرپرست نمانند. پدر من هم به خاطر امر پدر قبول می‌کند؛ بنابراین دو خواهر بزرگ من از طرف مادری، خواهرم بودند، ولی از جانب پدر با هم ناتنی بودیم.
پدرم ـ مرحوم میرعبدالرحیم ـ نقل می‌کرد: من برادری داشتم به نام میرابوطالب که از همسر اول پدرم بود و با من ناتنی بود و قریب بیست سال از من بزرگتر بود. میرابوطالب به من قول داده بود که هر وقت قصد سفر کربلا کرد، مرا نیز با خود ببرد. روزی خبردار شدم که میرابوطالب قصد سفر به عتبات را دارد. در آن زمان میر ابوطالب هنوز چهل سال نداشت و من نیز هفده یا هجده ساله بودم. نزد برادرم رفتم و قولش را به وی یادآوری کردم و از او خواستم که مرا هم با خود به عتبات ببرد. برادرم نزد پدرمان رفت و گفت: «من عازم کربلا هستم و به میر عبدالرحیم قول داده‌ام که هر وقت عازم عتبات شدم، او را هم با خود ببرم. آیا اجازه می‌دهید که او با من بیاید؟» پدرمان هم اجازه داد.
در آن زمان رسم بر این بود که وقتی کاروانی قصد داشت به عتبات برود، در روستاها و مناطق اطراف اعلام می‌کردند تا اگر کسی نذری دارد، بیاورد و به آن کاروان بدهد؛ چون رفتن به عتبات مشکل بود و کاروان‌های کمی عازم عتبات می‌شدند و نذورات گاهی تا یکی دو سال می‌ماند و بعد آنها را با اولین کاروان می‌فرستادند. نذورات زیادی آوردند که بیشتر طلا و جواهرات بود و اغلب نذر حضرت ابوالفضل(ع).
پدر می‌گفت: کاروان که به کربلا رسید، به برادرم (میر‌ابوطالب) گفتم: «با این نذورات چه می‌کنی؟» گفت: «نذر است، باید داخل ضریح بریزیم.» گفتم: «چرا داخل ضریح؟ آنها را داخل ضریح نینداز، اگر چنین کنی خدمة حرم که مشتی لاابالی و بی‌دین هستند، آنها را خواهند برد.» سیدابوطالب گفت: «پس چکار کنم؟» گفتم: «خودمان افراد فقیر را در کربلا پیدا کنیم و از طرف امام حسین و حضرت‌ابوالفضل سلام‌الله علیهما به آنها بدهیم یا گوسفندانی بخریم و ذبح کنیم و گوشت آنها را از طرف امام حسین و حضرت‌ابوالفضل سلام الله علیهما میان فقرا توزیع کنیم.»
برادرم این نظر را پذیرفت. نذورات را داخل جیب لباسش گذاشت و سپس عازم زیارت شدیم و ابتدا به زیارت حرم حضرت ابوالفضل(ع) رفتیم. وقتی وارد شدیم، همه شروع به خواندن اذن دخول کردند؛ اما من هر کاری کردم، نتوانستم اذن دخول بخوانم؛ انگار زبانم قفل شده بود. متعجب شدم که این چه وضعیتی است، ولی به هر حال، بدون خواندن اذن دخول وارد حرم شدم. خواستم زیارتنامه بخوانم، اما باز هم دیدم زبانم قفل شده و نمی‌توانم چیزی بر زبان بیاورم. وحشت کردم که این چه حالتی است که گرفتارش شده‌ام. ناگاه به ذهنم خطور کرد: نکند به خاطر نیتی باشد که در مورد نحوه مصرف نذورات دارم. به میرابوطالب با اشاره گفتم: «نذورات را به من بده»؛ ولی متوجه منظور من نشد و گفت: «چه می‌گویی؟» باز اشاره کردم که نذورات را به من بده. میرابوطالب گفت: «چرا لال بازی درمی‌آوری؟ درست بگو ببینم چه می‌خواهی؟» دیدم متوجه نمی‌شود. دست بردم و از جیبش نذورات را درآوردم و آنها را بردم و داخل ضریح انداختم، فوراً زبانم باز شد.
دکمه باز پیراهن میرعبدالرحیم
پدرم نقل می‌کرد: در همان سفری که با برادرم مرحوم میر ابوطالب به عتبات رفته بودم، در کربلا مریض شدم و روز به روز حالم بدتر می‌شد. تبم قطع نمی‌شد و هرچه دارو و درمان می‌کردند، بی‌فایده بود. اطبا از علاجم درماندند و گفتند: «نمی‌دانیم علت مریضی چیست، اگر مریضی ادامه پیدا کند، از دنیا خواهد رفت.» برادرم وقتی این سخن را می‌شنود، به حرم امام حسین علیه‌السلام می‌رود و خطاب به آن حضرت می‌گوید: «من برادرم را از پدرم امانت گرفته‌ام و به اینجا آورده‌ام. اگر اتفاقی برای او بیفتد، دیگر روی برگشتن به خلخال را ندارم. اگر مقدر است که حتما بلایی نازل شود و راه گریزی از آن نیست، لطف کرده، بلا را از میرعبدالرحیم دفع و بر من نازل کنید.»
وقتی برادرم از حرم برگشت، گفت: «خیلی خسته هستم» و خوابید و آرام آرام تب کرد و روز به روز حالش بدتر شد. از آن طرف من روز به روز حالم بهتر شد و تبم قطع شد. ما از کربلا به زیارت بقیه عتبات عالیات رفتیم و بعد به سمت وطن حرکت کردیم. به زنجان که رسیدیم، من سلامتم را بازیافته بودم اما میرابوطالب سخت مریض بود. من در زنجان برای کاری از منزل بیرون رفته بودم، وقتی برگشتم، دیدم میرابوطالب را رو به قبله کرده‌اند. از فرط ناراحتی کوزه‌ای را که در آنجا بود، برداشتم و بر سرم زدم و سرم شکست. در نهایت میرابوطالب در زنجان از دنیا رفت.
کاروان بدون میرابوطالب عازم خلخال شد. قبل از رسیدن به خلخال، به پدرم (مرحوم سلطان‌الواعظین) خبر داده بودند که یکی از پسرانت از دنیا رفته است، اما نگفته بودند که میرابوطالب از دنیا رفته یا میرعبدالرحیم. پدرم با همه ایل و طایفه و خانواده آمده بود خارج خلخال به استقبال کاروان. همگی لباس سیاه بر تن کرده بودند و عزادار بودند. مادر من و مادر میرابوطالب نیز در بین جمعیت عزادار با لباس سیاه حاضر بودند.
مادر میرابوطالب وقتی مرا دید، فهمید پسر خودش از دنیا رفته است، سریع به خانه بازگشت و لباس سیاه را از تن درآورد و لباس معمولی به تن کرد. وقتی از او پرسیدند: «چرا لباس سیاه را از تن درآوردی؟» گفت: «من چون احتمال می‌دادم میرعبدالرحیم از دنیا رفته باشد، لباس سیاه پوشیدم؛ اما میرابوطالب فدای امام حسین(ع)،‌ او در راه زیارت امام حسین(ع) از دنیا رفت و سعادتمند شد، برای او سیاه نمی‌پوشم.»
در ایام قدیم مردان تمام دکمه‌های پیراهن، حتی دکمه آخری را می‌بستند و بازگذاشتن دکمه، عمل زشت و ناپسندی به حساب می‌آمد، فقط کسانی که عزادار می‌شدند به نشانة عزا دکمه آخر پیراهن خود را باز می‌گذاشتند، فلذا اگر مردم می‌دیدند که فرد محترمی دکمه پیراهن خود را بازگذاشته است، می‌فهمیدند که عزادار است. پدرم تا آخرم عمر دکمه بالای پیرهنش را نمی‌بست و هر کس از وی علت را می‌پرسید، می‌گفت: «من عزادار میرابوطالب هستم!»
دعوا بر سر طلبگی
زمان رضاخان بود که به دستور پدرم طلبه شدم. در آن زمان طلبگی هیچ رونقی نداشت و کسی حاضر نبود طلبه شود. پدرم هرچه را رضا شاه وضع کرده بود، حرام می‌دانست، از پیراهن یقه‌دار گرفته تا کلاه پهلوی و آویختن لباس و مدرسه رفتن. حتی به یاد دارم به من پیراهنی یقه‌دار سوغاتی دادند، اما با قیچی یقه آن را برید. مدرسه رفتن هم که به نظر ایشان حرام بود؛ ‌به همین دلیل من در مکتبخانه درس خواندم. شوهر همشیره‌ام روزی به منزل ما آمد و به پدرم گفت: «بگذار این بچه به مدرسه برود، چرا او را برای طلبگی فرستادی؟ دوران طلبگی تمام شده، او باید با بدبختی زندگی کند.» پدرم با تندی برگشت و گفت: «او را به طلبگی فرستادم تا وقتی تو از دنیا رفتی، کسی باشد که غسل و کفن و دفنت کند. آیا کسی نباید باشد که این کار انجام دهد؟» شوهر همشیره‌ام جواب داد: «حالا که او را برای طلبگی فرستادی، از کجا خرجی خود را درآورد؟» پدرم گفت: «برود گدایی کند!»
من در عالم بچگی از این سخن پدر خیلی ناراحت شدم؛ حالا شوهر همشیره می‌خواهد بمیرد به من چه که بروم گدایی کنم و درس بخوانم تا بعد از مردن او، غسل و کفن و دفن او را انجام دهم؟! اما بعدها فهمیدم که پاسخ پدرم به او برای ساکت کردن او بود و پدرم می‌دانست که خدا خود متکفل روزی است.
سفر به قم
در رمضان سال ۱۳۲۱ش در ۱۷سالگی به فکر افتادم که به قم بیایم و دروس سطوح عالی را که خیلی مورد علاقه‌ام بود، ادامه بدهم. درآن زمان روسها هنوز در ایران بودند و مخصوصا‌ آذربایجان وضع بدی داشت و من نیز برای رفتن به قم با مشکلات مالی روبرو بودم. وضع پدرم طوری نبود که بتواند مرا به قم بفرستد. از طرفی می‌دیدم دیگر در اردبیل نمی‌توانم درس بخوانم و همین مقدار که صرف و نحو و مطول را در آنجا خوانده‌ام، کفایت می‌کند و درسهای دیگر در آنجا با رونق نیست، لذا یک تفأل از حافظ گرفتم که این شعر در آمد:
مژده‌ ای دل که مسیحانفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که من
زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
اینقدر هست که بانگ جرسی می‌آید
این فال برای من خیلی امیدبخش بود و خیلی زود موفق شدم که به قم بیایم.
کرامت پیامبر(ص)
کلیه‌ام سنگ‌ساز بود و دائم سنگ دفع می‌کرد. به همین جهت همیشه قطره «سنکل» که مخصوص دفع سنگ کلیه است، همراه داشتم. هر موقع که درد عارض می‌شد، سریع آن را می‌خوردم. از قضا روزی سنگی بزرگ داشتم، دکتر گفت: «این سنگ قابل دفع نیست، باید عمل شوید.» قبل از پیروزی انقلاب بود. در همان ایام سه نفر از دوستان قصد سفر به عمره داشتند، آمدند تا به عنوان روحانی با آنها همراه شوم و اعمال و مناسک را به آنها آموزش دهم. آن وقت ثبت نام در کاروان مرسوم نبود. آن سه نفر با همسرشان آمدند و من تنها بودم.
به مدینه مشرف شدیم. خانه‌ای اجاره کردند که چهار اتاق داشت و هرکدام از خانواده‌ها در یک اتاق ساکن شدند. من نیز در اتاقی ساکن شدم. قرار شد هر خانواده‌ای مسئول یک وعده غذایی من باشد. شبی درد کلیه بر من عارض شد و هر چه دارو خوردم، اثر نکرد. درد به حدی بود که صبح هنگام وقتی یکی از خانواده‌ها صبحانه مرا آورد، تا حالم را دید، وحشت کرد. از شدت درد زمین را چنگ می‌زدم. رفت و دیگر همراهان را صدا کرد که فلانی در حال مرگ است. مرا نزد دکتر بردند. دکتر گفت: «سنگ کلیه‌اش حرکت کرده و به حالب رسیده است و فوراً باید عمل شود.» گفتم: «حاضر نیستم در عربستان عمل کنم.»
قرار شد به ایران بازگردم. بلیت برگشت تهیه کردند. همین که تا حدی درد کمتر شد برای وداع به مسجدالنبی رفتم. از داخل شبکه‌ها نگاه کردم تا محل دقیق مدفن پیامبرصلی‌الله تعالی را پیدا کنم و بالای سر حضرت نماز گزاردم. بعد از نماز به سجده افتادم. دیدم اگر بخواهم به عربی یا فارسی دعا کنم، نمی‌توانم حرف دلم را خوب بزنم. به ترکی با پیامبر سخن گفتم. با آن حضرت درد دل کردم. عرض کردم: «اگر این‌گونه و بدون رفتن به مکه و به‌جاآوردن اعمال برگردم، نه برای من خوب است و نه برای شما. برای من بد است، چون دشمنان زبان به طعنه می‌گشایند که تا مدینه رفت و لیاقت نداشت به مکه مشرف شود و از همانجا او را برگرداندند. برای شما هم خوب نیست،‌ زیرا شماری از افراد که با شما خوب نیستند، خواهند گفت: اینکه می‌گویند کنار قبر پیامبر دعا مستجاب می‌شود، نادرست است. این بنده خدا با اینکه هم پیرمرد بود، هم سید و هم مریض و چند شرط از شرایط استجابت دعا را داشت، دعایش مستجاب نشد!»
بعد از وداع با پیامبر(ص) به سمت خانه حرکت کردم. دیدم همراهانم بلیت برگشت برایم تهیه کرده‌اند، ولی احساس کردم حالم کمی بهتر است؛ گفتم: «زودتر راهی مکه شویم تا اعمال عمره را انجام دهیم و اگر حالم مجدداً ناخوش شد، بعد از به‌جاآوردن اعمال از همانجا به ایران برمی‌گردم.» وقتی وارد مکه شدیم، دوستان برای گرفتن منزل رفتند، اما من از ترس اینکه درد دوباره به سراغم بیاید، برای انجام اعمال عمره به مسجدالحرام رفتم.
پس از اعمال، از شدت خستگی در مسجد به خواب رفتم. همراهان بعد از اسکان و جاسازی وسایل خود، به مسجد آمدند و مرا پیدا کردند. وقتی به منزل برگشتم، دیدم هر کسی چمدان‌های خود را برداشته و چمدان مرا جا گذاشته‌اند، دزد هم آن را با خود برده بود! بی‌لباس و وسایل شخصی ماندم.
هنگامی که به ایران رسیدم، به دکتر مراجعه کردم. دکتر دستور داد از کلیه‌ام عکس بگیرم. وقتی عکس کلیه‌هایم را دید، با تعجب گفت: «شما سنگ کلیه ندارید.» بسیار متعجب بود که سنگ به آن بزرگی که قابل دفع نبود چه شده است. پس از آن دیگر درد کلیه پیدا نکردم و کلیه‌ای که قبل از آن سنگ‌ساز بود، برایم ایجاد مشکل نکرد و سنگی در آن تولید نشد.
شهریه میرزا عبدالهادی
در نجف در درسهای مختلفی شرکت می‌کردم تا درسی را که مورد پسندم باشد، انتخاب کنم. چند روز هم در درس مرحوم میرزا عبدالهادی شیرازی شرکت کردم. روش ایشان در تدریس روش سامرایی بود: مسأله‌ای را مطرح می‌کرد و افراد جاافتاده و فاضلی که در درس شرکت داشتند، اطراف موضوع بحث می‌کردند. چون جوان بودم، مناسب نبود که مقــابل آنان سخن بگویم، فلذا دیگر در درس ایشان شرکت نکردم؛ اما مرحوم میرزا ابوالفضل حلال‌زاده که همشهری من بود و با هم به نجف رفته بودیم، در درس ایشان شرکت می‌کرد. مقسّم شهریه‌ میرزا عبدالهادی، مرحوم شیخ حبیب‌الله اراکی بود. انسان متدین خوبی بود. خود ایشان شهریه را شخصا درب حجره می‌آورد و تحویل می‌داد.
مرحوم میرزا عبدالهادی دو جور شهریه داشت: شهریه عمومی ایشان ربع دینار بود؛ ولی به برخی از فضلا، سه ربع دینار می‌داد. مرحوم میرزا ابوالفضل ربع دینار می‌گرفت، اما به من سه ربع دینار می‌دادند. یک بار که مرحوم شیخ حبیب‌الله شهریه را آورد، من ربع دینار برداشتم و نیم دینار را برگرداندم و گفتم: «این را خدمت آقا بدهید و تشکر کنید. میرزا ابوالفضل با من رفیق است و در درس آقا هم شرکت می‌کند، ولی ربع دینار شهریه می‌گیرد؛ من توفیق شرکت در درس را ندارم حال آنکه سه ربع دینار می‌گیرم، شاید برای میرزا ابوالفضل ذهنیتی ایجاد بشود، همان ربع دینار برای من بس است.» میرزا حبیب‌الله پول را گرفت و گفت: «پیغام شما را به آقا می‌رسانم.»
فردا آمد و نیم دینار را پس داد و گفت: آقا گفتند: «شما نیم دینار را بگیرید، ما از این پس به میرزا ابوالفضل هم سه ربع دینار شهریه می‌دهیم.»
سفر به پاریس
اوایل انقلاب، هنگامی که شهید بهشتی و شهید مطهری از پاریس برگشتند، قرار شد من فهرست اسامی افراد شورای انقلاب را به ضمیمه پاره‌ای مطالب مهم دیگر خدمت حضرت امام در پاریس ببرم. وسایل و یادداشت‌های موردنیاز را برداشتم و به فرودگاه رفتم. در فرودگاه احساس خطر می‌کردم، چرا که هنوز رژیم ساقط نشده بود و شریف‌امامی سر کار بود. اگر کیف را بازرسی می‌کردند و اسناد به دست آنها می‌افتاد، هر ورق از محتوای کیف ممکن بود محکومیت‌هایی را برای افراد به دنبال داشته باشد. در فکر این چیزها بودم که ناگهان فردی که گویا از قبل مرا می‌شناخت، جلو آمد و پس از احوال‌پرسی بدون اینکه تشریفات مخصوص عبور از فرودگاه را انجام دهد، مرا جهت سوارشدن به هواپیما راهنمایی کرد. از این پیشامد بسیار خوشحال شدم که مأموران موفق نشدند کیف را بازرسی کنند؛ هنوز هم آن فرد را نشناخته‌ام که چه کسی بود. این کیف به قدری برای من مهم بود که حتی شبها هنگام خواب آن را زیر سر می‌گذاشتم و این کار موجب کنجکاوی دوستان شده بود.در پاریس هشت روز در خدمت حضرت امام بودم. پس از اینکه حضرت امام دستورات لازم را دادند، عازم ایران شدم.
قریب به معصوم
در زمان مرحوم شیخ عبدالکریم حائری، ایشان در فیضیه نماز می‌خواند و طلاب پشت سرش اقتدا می‌کردند. بعد از ایشان مدتی مرحوم حاج سیداحمد خوانساری در فیضیه نماز می‌خواند. برخی افراد کاری کردند که ایشان از نماز در فیضیه منصرف شود و به جای ایشان همشهری‌شان یعنی مرحوم حاج سیدمحمدتقی خوانساری را آورده بودند. ما وقتی قم آمدیم، نماز فیضیه را مرحوم حاج سیدمحمدتقی خوانساری می‌خواند. ما هم به ایشان اقتدا می‌کردیم؛ اما در درس مرحوم سیداحمد خوانساری شرکت می‌کردیم.
من شنیده بودم که سیداحمد خوانساری قبلا در فیضیه نماز می‌خواند و کسانی کاری کرده بودند که ایشان نسبت به نماز خواندن در این مکان بی‌رغبت شده بود. روزی خدمت ایشان رسیدم و در مورد عدالت مرحوم سیدمحمدتقی از ایشان سؤال کردم که: «آیا ایشان را عادل می‌دانید یا نه؟» مرحوم سیداحمد خیلی تعجب کرد و در جواب گفت: «اگر جایز بودم غیر از دوازده امام، کسی را معصوم بدانم، من ایشان را معصوم می‌دانستم؛ منتهی ما تنها چهارده معصوم داریم و نه بیشتر!»
من تعجب کردم که سیداحمد چه جور آدمی است، با اینکه جای نماز را از او گرفتند و به سیدمحمدتقی دادند، باز می‌گوید: او معصوم یا قریب به معصوم است!
شاگرد بی ظرفیت
یک روز آقای طباطبایی درس فلسفه می‌گفت. شماری طلبه در آنجا بودند. یک آقایی هم بود که قبل از اتمام درس بلند شد و رفت. من تعجب کردم او چرا رفت. بعد از درس دیدم او کنار حوض در صحن حضرت معصومه(س) ایستاده است. گفتم: «چرا قبل از طلبه‌ها بلند شدی و درس را ترک کردی؟» گفت: «من مطلب را فهمیدم، آقای طباطبایی امروز گفت خدا نیست، ما راحت شدیم!» من ناراحت شدم و گفتم: «آقای طباطبایی امروز گفت خدا نیست؟! خدا ذلیلت کند! من تا آخر بودم آقای طباطبایی کجا گفت خدا نیست؟!» می‌خواست برود از آقای طباطبایی بپرسد که آیا ایشان این حرف را زده یا خیر.
گاه آدمی که لیاقت و ظرفیت ندارد، اگر مطلب فوق‌العاده‌ای را به او بگویید، آن را کج می‌فهمد و این خطرناک است.
عجین شدن صدای خوب با نفاق
یک روز در دفتر کارم نشسته بودم که آقایی به نام مهندس حمیدی، همراه یک نفر وارد اتاق شدند. مهندس گفت: «این فرد صدای خوبی دارد و دعای کمیل را خیلی خوب می‌خواند، مثل اینکه در و دیوار با او گریه می‌کنند.» به قیافه‌اش نگاه کردم، دیدم آن‌طور که باید باشد، نیست و مهندس هر چه تعریف کرد، ما خیلی تحویل نگرفتیم.
بعداً به مهندس گفتم: «این فرد که بود که با خودت آوردی؟ دیگر این گونه افراد را اینجا نیاورید. من اگر خواستم دعا بخوانم، خودم بلد هستم بخوانم.» مهندس گفت: اتفاقا او هم می‌گفت: «این کیست که مرا پیش او بردی؟ این از قیافه‌اش پیداست که در وجودش نور نیست!»
بعدها معلوم شد این آقا، همان کشمیری معروف است که چه کارها و جنایاتی که مرتکب نشد.
در ساختمان نخست‌وزیری
در اوایل انقلاب هنوز مملکت شکل نگرفته بود و انقلاب به ثبات نرسیده بود. یک روز دوستان در ساختمان نخست‌وزیری جمع شدند و گفتند: «روزها ما اینجا هستیم و شبها کسی نیست و از اوضاع مملکت غافلیم و خبر نداریم. فلذا هر شب دو نفر از ما باید تا صبح اینجا بمانند و اگر اتفاقی افتاد، لااقل یک نفر از آن خبر داشته باشد.» قرار شد آن شب را من با آقایی آنجا بمانیم. او نمازش را خواند و گفت: «من میهمان دارم، اجازه بدهید بروم» و بدون اینکه من اجازه بدهم، دفتر را ترک کرد و رفت. در نخست‌وزیری من تنها ماندم. مقداری از شب که گذشت، تلفن زنگ زد. دیدم یک نفر گفت: «آقا من از نفت پارس زنگ می‌زنم. به ما حمله کرده‌اند و همه را کشته‌اند» و تلفن را قطع کرد.
من هر چه فکر کردم، این خبر را به چه کسی بگویم، عقلم به جایی نرسید. هنوز از وحشت این خبر آزاد نشده بودم که تلفن دوباره زنگ زد. گفت: «من از رادار کرج زنگ می‌زنم. اینجا مورد حمله قرار گرفته است. افرادی به ما حمله می‌کنند و مسلح هستند، ما چه کار کنیم؟»
آن شب خواب به چشم من نیامد، نمی‌دانستم چه کار کنم. تا صبح همین طور قدم می‌زدم تا از اضطرابم بکاهم و صبح وقتی دوستان آمدند تصمیمات و اقدامات لازم را انجام دادیم.
محبت اهل بیت(ع)
در سال ۱۳۷۳ صبح ۱۴ رجب که برای قدم‌زدن به دانشگاه مفید رفته بودم، در حین پیاده‌روی احساس کردم حالم مساعد نیست. به افرادی که همراهم بودند، گفتم: «احساس می‌کنم حالم خوب نیست و باید دراز بکشم.» روی آسفالت دراز کشیدم تا کمی حالم بهتر شد. دوباره بلند شدم و کمی راه رفتیم؛ ولی دیدم دوباره حالم خراب شد. ماشین آوردند و به سمت منزل حرکت کردیم. وقتی به منزل رسیدیم، دیدم نمی‌توانم از ماشین پیاده شوم. از همان‌جا به سمت بیمارستان حرکت کردیم. حالم لحظه به لحظه بدتر می‌شد تا اینکه وقتی به بیمارستان رسیدیم، از هوش رفتم.
در آن حالت احساس می‌کردم که نیروی بسیار عجیب و قوی مرا از هر طرف احاطه کرده است و هر لحظه به من نزدیکتر می‌شود و من مانند کبوتری که در چنگال باز شکاری گرفتار شده باشد، هیچ راه فراری از آن نیرو نمی‌یافتم. متوجه شدم که در حال مرگ هستم و این موجودی که خود را اسیرش می‌بینم، خداوند است. اولین اتفاقی که در این لحظه برایم افتاد، این بود که تمام علقه و ارتباط خود را با هر چیزی که گمان می‌کردم برایم عزیز است، از دست دادم. حتی دیگر احساس هیچ علقه و رابطه‌ای با فرزندانم نیز نمی‌کردم.
از طرفی خوشحال بودم که بالاخره پی به حقیقت مرگ ـ که مدتها به دنبال درک آن بودم ـ خواهم برد و از طرفی نیز نگران بودم؛ نگران اینکه چگونه در برابر خداوند باید پاسخگو باشم. تصمیم‌ گرفتم اعمال خود را بازبینی کنم تا ببینم کدام یک از آنها در نزد خداوند قابل عرضه است. در همین حال تمام لحظات زندگانی‌ام با جزئیات آنها از اولین لحظه‌ای که خود را شناخته بودم تا همان لحظه‌ای که در دانشگاه حالم به هم خورد، مانند یک فیلم سینمایی از برابر چشمانم گذشت.
هر عملی را که فکر می‌کردم می‌توان به خدا عرضه کرد، وقتی درست بررسی می‌کردم، می‌دیدم آن‌گونه نیست که فکر می‌کردم. تمام اعمالم مثل تحصیل و تدریس و ساخت مدرسه و ساخت دانشگاه و مشارکت در انقلاب و ساخت مسجد و عبادات و غیر آنها در نظرم بی‌اهمیت شدند و فهمیدم که این اعمال هیچ‌کدام نمی‌توانند مشکل مرا برطرف سازند. وحشت سراپای وجودم را فرا گرفت و احساس کردم در برابر قدرت و عظمت خداوند پناهی ندارم و شروع کردم به فریادزدن و گریه‌کردن. در همین اثنا ناگهان به ذهنم خطور کرد درست است که از لحاظ اعمال دستانم خالی است، اما می‌توانم عقایدم را به خداوند عرضه کنم و از آنها کمک بگیرم.
پیش خود مصاحبه کردم که من هیچ‌گاه در طول زندگانی خود به وجود خداوند شک نکرده‌ام و همواره یقین به خدا در وجود من بوده است. محبت به نبی مکرم اسلام(ص) و حضرت زهرا(س) و ائمه(ع) نیز هیچ‌گاه از دلم خارج نشده است و در طول زندگانی خود لحظه‌ای را بدون عشق و علاقه به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) نگذرانیده‌ام. یادآوری این مسأله سبب شد وحشتم تخفیف پیدا کند و اندکی از آن سنگینی که در وجودم احساس می‌کردم کاسته شود.
لحظه به لحظه حالم بهتر شد و سنگینی از رویم برداشته شد تا اینکه توانستم چشمانم را باز کنم. دیدم یکی از پسرانم بر بالینم ایستاده و گریه می‌کند. پرسیدم: «من فریاد می‌زدم؟» گفت: «خیر، ولی می‌لرزیدید و عرق کرده بودید و از گوشه چشمانتان اشک سرازیر بود.» گفتم: «برای من قرآنی بیاور.» وقتی آورد، دیدم توان گرفتنش را ندارم. به او گفتم: «قرآن را بر سرم بگذار.» وقتی گذاشت، اولین آیه‌ای که به خاطرم رسید، این بود: «فاذا رکبوا فی ‌الفلک دعوا الله مخلصین له الدین. فلمّا نجّاهم الی البرّ اذا هم یشرکون». آیه شریفه را با حال تضرع و انابه قرائت کردم و کم‌کم حالم بهتر شد.

Email this page

نسخه مناسب چاپ