نقدی بر رمان جدید مصطفی عزیزی
رسم الخط گس در روزگار شیرین
هومن ظریف
 

رمان«روزگار شیرین»به قلم مصطفی عزیزی است که پیشتر از او مجموعه داستان«من ریموند کارور هستم» از نشر افق به چاپ رسیده بود.
این رمان در واقع اقتباسی از فیلمنامه ای از خود نویسنده است که به دلایلی به فیلم تبدیل نشده است و اکنون،نویسنده آن را به صورت رمان منتشر کرده است.
داستان درباره بازجویی«شیرین» درارتباط با ماجرای قتل همسرش است و نویسنده تلاش کرده است با به کارگیری فلش بک های فراوان و جزئی نگر،روابط و نوع جهان بینی شیرین(خود نویسنده) را به تصویر بکشد.
این که می گوییم خود نویسنده،«مصطفی عزیزی»،با جنسیت مخالف با جنسیت«شیرین»،که در واقع نویسنده برای روایتی به بهانه برخی مسائل اجتماعی معاصر است؛یکی از چالش های بزرگ ذهنی نویسنده را نیز ایجاد کرده است. زیرا باید با رفتار شناسی بانوان،نوع تکلم،جهان بینی پرشور و احساس و عصبیت های موسمی کاراکترش نیز کنار می آمده است که نگاه نقادانه به این دشواری و همذات پنداری صعب،کمتر می تواند از نویسنده ایراد بگیرد.
کما اینکه تجربه های موفق و کلاسیکی از این نوع انتخاب جنس مخالف برای بیان احساسات نویسنده در تاریخ ادبیات داستانی وجود دارد.از امیل زولا و تولستوی برای خلق بانوان «نانا» و «آنا کارنینا» بگیرید تا جین آوستن و خواهران برونته که ویژگی های دقیق و موفقی از شخصیت های مرد داستان خود را شرح داده اند.
واما در این رمان،جنسیت زندانی تا چند صفحه نخست داستان آشکار نمی شود و این ترفند هرگز در ساحت فیلمنامه و فیلم نمی توانست به عنوان یک تعلیق به کمک نویسنده بیاید و نویسنده از چنین امکانی برای مکاشفه ناگهانی بهره ببرد.
شیرین(مصطفی عزیزی)،در لحظات بازجویی،اجازه دارد که درکسری از ثانیه،بالاترین جزئیات گذشته دور و نزدیکش را به یاد آورد و البته هرچند بازجویی خوش فرم و دراماتیک برگزار شده است،اما یکی از ایرادهایی که می توان در ساحت رئالیزم بر آن گرفت (چون برخی از فلش بک های کاراکتر شیرین از جنس سوررئال است)،داستان ادب ونزاکت بازجوست که نمی دانم به خاطر خودسانسوری نویسنده است یا بر می گردد به اینکه او درباره شخصیت زنانه خود در داستان،کم اطلاع و کم لطف است. به غیر از این مورد ساختاری،تشبیهات متن داستان،عینی و بصری است که البته دور از انتظار هم نیست. چون خاستگاه اثر ازفیلمنامه ای نافرجام سر در آورده است.
یکی از اطلاعات تلخ که در کلام راوی،شیرین بیان شده است،ابعاد و جزئیات سلول زندان است. ادبیات ایران مدیون «حبسیات» است و اتفافاً هر آنچه که حبسیات هم به نظر نمی آید،مؤلفه های عاشقانه و عارفانه و شطحیاتی است که فرار از جبر روزگار و شکستن زندان تن را سر می دهند.
استقبال نویسنده از آشفتگی رسم الخط زبان فارسی،در نگارش داستان،یکی از معضلات خوانش به حساب می آید.نگارش واژه «همسر» به صورت «هم سر» در پاراگراف هایی که خواننده در گیرو دار بار دراماتیک داستان است،باعث کلافگی خواننده می شود. یا این که برخی موارد این نوع شکست واژگان به شکست انتقال فضا و تناقض در اجرای حسی که نویسنده در پی آن است، می شود. از آن دست است واژه«پیشخون» که به صورت«پیش خون»(!) نوشته می شود. یا
«دانش کده»،«لب خند» و«قلم رو»(به معنای محدوده حکومت).
البته این مساله برمی گردد به نوع مخاطبی که نویسنده در نگارش این رمان،هدف گیری کرده است. واضح است که این رمان،با این رسم الخط(خواه درست یا غلط)،باعث خستگی خوانندگانش می شود؛ مگر اینکه برخی افراد خاص و آشنای رسم الخط نویسنده که با ارجاعات شعری از دیوان تصحیح زنده یاد شاملو،خاستگاه آن پیداست،از رنج خوانش این رمان استقبال کنند.
غیر از این مورد که به اختیار نویسنده باعث تزاحم خوانشی شده است،فراوانی اغلاط املایی در رمان،خارج از اشتباهی که هستند،به
رسم الخط کم کاربرد مورد استفاده نویسنده لطمه می زند و خواننده با برخورد با اغلاط املایی،احساس می کند که نویسنده ای که پذیرفته است از رسم الخطی کم کاربرد،با وجود مخاطرات ریزش مخاطب بهره ببرد؛حتماً به دلیل خاصی از واژه های غلط بهره برده است. به عنوان مثال این تنها خطی از کتاب است:«تا آب[،]جوش بیاید، از جامیوه یی یخ چال[،]چند پرتغال و نارنگی برداشت…».
اما شخصیت پردازی کاراکترهای داستان،هنری و فنی است. تنها مقایسه دو گفتاری که هر دو نقل قول های مستقیم هستند،نشان می دهد که نویسنده به نفع فضای دراماتیک اثر،تیپ سازی و گهگاه شخصیت پردازی هایی
به یاد ماندنی کرده است.
نخست شوخی کلامی دخترانه:
شیرین:به به! دیگه همینمون مونده بود خانم تاج آزمون خواستگاری کنه.
شهره:الاغ جون مگه نگفته بود آقا پسرقند عسلش داره از سفر فرنگ میاد؟
شیرین:از فرنگ میاد دختر دهاتی ببره خارج سیرک راه بندازه؟
شهره:دیوونه این قدر خودتو دست کم نگیر…بَرو و رو نداری که داری،سر وزبون نداری که داری،فقط یه کم بی شعوری که اونم حُسنت محسوب میشه.
شیرین:بی شعور عمه ته!
و مقایسه کنید با نقل قول مستقیم دیگری از کلام یک معلم،که جدای از لحن و تشخصی کلامی،مضمون بکری از پرسشی همیشگی در کلاس های درس ارائه داده است:
- علم و ثروت را نمی توان در دو کفه ترازو گذاشت. مقایسه شان مقایسه یی مع الفارق است. چون از دو جنس مختلف اند.علم انباشت عشق است و ثروت ذخیره نفرت.علم با بخشش و انتشار و گسترش به دست می آید و ثروت با خست و نفرت و جنگ و نکبت.
یکی از اختصاصات کتاب،که آن را خیال افزا و خواندنی کرده است،بعضاً برخی آمیختگی های مرز خیال و واقعیت است.مخصوصاً پایان بندی کتاب که چون احتمال می دهم بازگویی آن به شیرینی خواندن کتاب لطمه بزند،به آن کوچکترین اشاره ای نمی کنم.اما سفر از واقعیت به رؤیا را در یک خط شاهد هستید:«برگه را امضاء کرد و انگشت زد و به آن سوی آینه فرستاد و خودش رفت روز عروسی و جشن با شکوهی که سراج فراهم دیده بود.»
این به سفر رؤیایی به دنیای مردگان،در یکی از فلش بک ها،به خاطر وجود مؤلفه «آینه» تلمیح هنری و زیبا و مینیمالیستی است به «اُرفه» ژان کوکتو یا اورفه در افسانه های یونان. البته نویسنده قصد ندارد در ورطه سمبولیزم بیفتد و بیشتر با وجود استیلای رئالیزم،رنگ و هوای اثر سوررئال است،اما پرسش هایی نظیر این که:«آیا خانم تاج،مام میهن است،همه کشتگان این چند دهه روایت شده در داستان،با او مرتبط هستند؟» وپاراگرافی نظیر بند زیرکه در برگه های پایانی کتاب،جا خوش کرده است،می تواند فقط با زبان نماد از ابهام درآید:
«وقتی فهمیدم پدرو مادرم آنهایی نیستند که بزرگم کرده اند،سهراب وار به جست و جوی هویت و اصل و نسبم افتادم که رسیدم به آقای سوهانی و بعد مادر را یافتم و با او و چند شاخه گل سرخ آمدیم بر سر مزاری که مادر نمادین برای پدر ساخته بود…».

Email this page

نسخه مناسب چاپ