سرگذشت یک کفش
به خودم که آمدم، دیدم در دست‌های وحید هستم. سریع مرا پوشید و به حیاط رفت و داد زد:« پس کــی می‌رویــم مهــمانی؟ ای بابا، دیر می شود ها!»
عید بود و من جزو لباس های نو وحید بودم. او مرا همه‌جا می برد و مرا به همه نشان می داد و خوشحال بود که قشنگ ترین کفش های دنیا را دارد. هر روز مرا با دستمال پارچه ای تمیز می کرد و در قسمتی از حیاط که سایه بود، کنج دیوار به من جا می داد.
من هم احساس می کردم که خوشبخت‌ترین کفش دنیا هستم، چون همیشه راحت و تمیز بودم. آن طرف حیاط، یک جفت کفش پاره افتاده بود که وحید گاهی آن را می پوشید. من نمی دانستم چرا آن کفش ها به این روز افتاده بود!
یکی دوماه گذشت و زمان امتحانات خردادماه شد. وحید دیگر به من اهمیتی نمی داد و هر روز مرا تمـیز نمی کرد. هر زمان که امتحانش را به خوبی می داد، از شادی با پاهایش به در و دیوار می زد و بندهای مرا باز می کرد و با هــیجان، هر لنگه‌ام را به یـک طــرف به هــوا می انداخت و می رفت داخل اتاق. هر وقت هم که امتحانش را بد می‌داد، باز هم با ناراحتی به دیوار لگد می زد و با بی حوصلگی کفش ها را در می آورد و پرت می کرد یک گوشه حیاط. یک لنگه‌ام می افتاد پایین پله‌ها و لنگه دیگرم زیر درخت می‌ماند!
روز آخر امتحانات نیز، مرا با خوشحالی از پا درآورد و یک گوشه گذاشت و رفت داخل خانه. منِ ساده فکر کردم دیگر راحت شد ه ام. اما ناگهان شنیدم که وحید به مادرش می گوید:« مامان، بهتر است برایم یک جفت کفش تابستانی بخرید تا با این کتونی ها، راحت فوتبال بازی کنم.»انگـــار تلـخ ترین بعد از ظهر عمرم بود. وقتی وحید کفش های جدید تابستانی را خرید، با چه غروری آن ها را به پا می کرد و دیگر نسبت به من بی اعتنا بود. کل تابستان با وحید در کوچه‌ها فوتبال بازی کردم و در زنگ‌های ورزش ماه مهر هم به پایش بودم. اما درست وسط پاییز مرا از پا درآورد و برای همیشه دور انداخت!
در کنار دیواری در کوچه بودم که مرد پیری مرا برداشت و در یک گونی انداخت و برای پسرش به خانه برد. خانه پیرمرد خیلی کوچک بود و پسرش تا مرا دید خوشحال شد و زود به پا کرد و با گُل های پلاسیده‌اش به سر خیابان رفت تا آن ها را بفروشد. تمامی روز با پسرک در خیابان و پارک و سرچهارراه دویدم و آن قدر هر روز این کار تکرار شد تا چسب ها و نخ‌‌هایم بیرون زد و به کلی پاره شدم!
باد سرد زمستان می وزید و من نمی توانستم پاهای پسر گلفروش را گرم نگه‌دارم. او هم مرا از پایش درآورد و کفش دیگری به پا کرد.
از من خداحافظی کرد و مرا در کنار کفش های پاره بسیاری در یک خرابه رهاکرد.
من هم در کنار سایر کفش ها ی کهنه آرام گرفتم و با این که می دانستم دیگر هیچ کودکی مرا به پا نخواهد کرد، ولی خوشحال بودم که روزهای زیادی با آن ها دویده ام و خندیده ام و از پاهایشان مراقبت کرده ام.
کاش همه بچه‌ها با کفش هایشان مهربان باشند، همان‌طور که کفش ها با پاهای آن ها مهربان هستند!.
مریم باقری، کلاس سوم راهنمایی از خرم آباد

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ