عالم‌آرای نادری
دکتر محمدامین ریاحی خویی - بخش اول
 

اشاره: نوشته محمدکاظم وزیر مرو، مفصل‌ترین زندگینامه نادرشاه افشار، و تاریخ حوادث روزگار اوست. این کتاب آیینه احوال ایران در دو قرن و نیم پیش، و بازگوی غمها و شادیهای مردم آن روز ایران است. و اهل خرد و اندیشه در لابلای سطور عبرت‌آموز آن حوادث بعدی را هم می‌توانند ببینند. مؤلف از مردم ساده و عادی عصر خود بوده و کتاب خود را به زبان ساده و بی‌پیرایه و محاوره عصر خود نوشته که چندان فرقی با زبان گفتگوی امروز ما ندارد. قسمت عمده کتاب خاطرات و مشهودات مؤلف، یا روایت از شاهدان عینی حادثه‌هاست که برای کتاب‌دوستان خواندنی، و برای محققان زبان و تاریخ و فرهنگ ایران منبع دست اولی است که نکته‌های ارزنده نادری در بر دارد.

از این کتاب فقط یک نسخه خطی در روسیه، وجود دارد که در ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۶ روسها آن را به صورت عکسی در سه جلد چاپ کرده‌اند. آن نسخه به علت کثرت غلطها و ناخوانا شدن برگهایی از آن، غیرقابل استفاده گردیده بود تا اینکه مرحوم استاد ریاحی چاپ پاکیزه و پیراسته‌ای از آن را عرضه کرد. آنچه در پی می‌‌آید، بخشهایی از مقدمه استاد است.

***

سلسله حوادث قرن دوازدهم، از شورش محمود افغان و سقوط اصفهان و حوادث بعدی، و برآمدن نادر و پیروزیهای بزرگ و سرانجام غم‌انگیز و عبرت‌آموز او، بی‌شبهه یکی از چهار یا پنج فصل دردناک تاریخ ایران است که تأثیرات ژرف و گسترده‌ای در حوادث قرنهای بعد و ساخت جغرافیایی و فرهنگی ایران و سرنوشت ملت ایران داشته است.

این طوفان وحشتناک از یک سو نتیجه حادثه‌ها و بدبختی‌های قرنهای قبلی و بدآموزیهای فکری و تنزل سطح فرهنگ جامعه و بیگانگی عمومی از خرد و دانش بود که وضعی پدید آورد که هر صفحه از تاریخ آن روز پر از خون و اشک و آتش است؛ از دگر سو مقدمه یک رشته حوادثی شد که از نظر کشتار و ویرانی و بالاخره تجزیه ایران برای هر ایرانی دردناک است و خواهد بود.

سالهای دومین ثلث قرن دوازدهم، آن سی‌سالة سرنوشت، عبرت‌انگیزترین و تجربه آموزترین سالهای عمر چندهزار ساله ملت ماست. در آن سالها بود که در وطن ما، دولت صفوی بعد از دو قرن و نیم، ناگهان مثل درخت کهنسال پوسیده‌ای به تندبادی در هم شکست و فرو ریخت و ملتی که غرق رفاه و تجمل، و در عین حال غوطه‌ور در فساد و جهل و بی‌خیالی بود، در گرداب ذلت و فقر و ناامنی و … فرو رفت؛ اما ناگهان در میان دود و آتش، و اشک و خون، از میان این ملت حوادث‌دیدة تجربه اندوخته، دولتی دیگر سر بر آورد که خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود.

مرد دلاوری از گوشه دورافتاده‌ای سر بر می‌افرازد و دشمنان خارجی را می‌تاراند، اما در درون کشور چندگانگی و ستم و حق‌کشی بیداد می‌کند. همه به جان هم می‌افتند و تشنه خون یکدیگرند. کم‌ کسی به اجل طبیعی می‌میرد و آن که نامی و اعتباری دارد، اگر هم خود بمیرد، درباره علت مرگش هزارگونه سخن بر لبهای خاموش جای دارد. نادر از میان می‌رود و کشوری می‌گذارد: همه ویرانی و پراکندگی و نومیدی. به دنبال این حوادث، این ملت بلاکش چه‌ها که ندید! جدایی قطعی سرزمینهایی از این کشور، و خواری کشیدنهای دیرباز این ملت دنباله و نتیجه همان حوادث بود.

ظاهر داستان از آنجا شروع می‌شود که محمود افغان با گروهی نه چندان انبوه، از قندهار می‌آید و پایتخت را به آسانی فرو می‌گیرد و جهانیان را غرق حیرت می‌کند. و به دنبال آن روم و روس که شغال‌وار در کمین نشسته بودند، وارد میدان می‌شوند و باهم می‌سازند و ولایات شمالی و غربی کشور را برادروار میان خود تقسیم می‌کنند و هر یک برای تصرف سهم خود دست به کار می‌شوند.

اما این ظاهر کار بود. حقیقت این است که محمود ضربه کوچکی به یک بیمار نزدیک به مرگ زد؛ بیماری که سالیان دراز نفسهای بازپسین را می‌کشید. قرنها بود جهان بیدار شده بود و به دانش و خرد روی آورده بود و جهانیان چهاراسبه به سوی قدرت دولتها و رفاه ملتهای خود می‌تاختند و ملت ما هنوز دیده از خواب غفلت نگشوده بود. این رعد و برق و طوفان ایرانیها را بیدار کرد. این بار هر ایرانی خود را گناهکار می‌دانست و ملامت می‌کرد، هر کس از گوشه‌ای برخاست و می‌خواست برای نجات ایران کاری بکند، نادر هم از ابیورد به راه افتاد. این یکی موفق شد و ایران را نجات داد و آخر سر جان خود را هم در این قمار باخت.

اما اینکه نجات ایران به چه بهایی تمام شد، ناگفته مانده است: خونهایی که در آن میان ریخته شد، خانمان‌هایی که بر باد رفت، شهرها و روستاها و مزرعه‌هایی که ویرانه گردید… رفتاری که نه با دشمنان ایران، با ایرانیان به عمل می‌آمد، حتی با کسانی که برای نجات ایران برخاسته بودند، حیرت‌آور است. اینجا شرف و خون و جان ایرانی ارزش و احترامی نداشت. نه تنها قتل عام داغستان و دهلی لکه سیاهی در تاریخ ماست، بلکه رفتاری هم که با خود ایرانیها می‌شد، شرم‌آور است.

کتاب تاریخ

کتاب «» با زبان و دیدی ساده و بی‌پیرایی، حوادث تلخ و شیرین آن ایام را بازمی‌گوید از معدودی حاشیه‌روی‌ها و افسانه‌پردازیهای مرسوم مورخان آن عصر که بگذریم، این کتاب مجموعاً یکی از آثار ارزنده برای شناخت حوادث و وضع فکری و فرهنگی جامعه آن روزی ماست. مجموع کتاب به صورت داستان پر نکته‌ای از زندگی نادر و معاصران او و تاریخ ملت ایران است. خواری‌ها و شکست‌های آخرین روزهای شاه سلطان حسین، و امیدهای مردم ایران در آغاز کار نادر، و پیروزیهای باور نکردنی او را می‌خوانیم و آنگاه به بازپسین روزهای عمرش می‌رسیم که آشفتگی فکری و روحی او، دیواری میان او و مردم ایران کشیده بود.

حقیقت این است که نادر جسماً و روحاً بیمار بود. خستگی از یک عمر کار و تکاپو، دلتنگی از شکست‌های داغستان، و عصیان حکام و سرداران و برکشیدگانش او را خشمگین کرده بود. از دگرسو می‌دید که جنگهای مستمر بی‌حاصل موجب شده که فساد مالی در سراسر کشور رواج یابد و حکام و مأموران مالیاتی از هیچ ظلمی برای غارت مردم و انباشتن کیسه‌های خود دریغ نمی‌کنند. خشم فرمانروای مقتدری که فرمانش حکم قانون را داشت، سبب شد که در رسیدگی به ابواب جمعی مأموران مالی و پس گرفتن آنچه خورده‌اند و مجموعاً به نام «ابواب و مسترد» معروف شد، زندگی و خانمان گناهکاران و بسیاری از بی‌گناهان برباد رود. و البته در این سختگیری و زیاده‌روی اغراض و بی‌شخصیتی افراد و اطرافیانش هم آتش را بیشتر دامن می‌زد. به بهانه «ابواب و مسترد» «الف‌»ها خواسته می‌شد، و به گناه ناتوانی از پرداخت بدهی یا به اندک سوءظن فداکارترین سرداران سر به باد می‌دادند.

مردم و سرداران و سپاهیان، خون جگر می‌خوردند که قهرمان محبوب آنها به صورت مظهری از خشم و آز درآمده است. داوری درباره نادر، حتی امروز که دو قرن و نیم از دوره او گذشته، هنوز دشوار است. چنین می‌نماید مردی که دوست و دشمن نبوغ شگفت‌آور او را قبول دارند، و تاریخ جهان او را یکی از فاتحان و سرداران بزرگ و همتای اسکندر و ناپلئون شناخته، دو چهره به‌کلی متمایز دارد: یکی چهره سرداری رهاننده ایران، و بازگرداننده یگانگی ملت ایران که پشت دشمنان را لرزانید و ایران را دگر باره در جهان بلندآوازه ساخت. دیگر چهره خودکامه آزمندی زراندوز و بی‌رحم و بی‌گذشت، همانند چهره بیشتر جباران تاریخ که اگر جز این بودند، توفیق نمی‌یافتند.

قهرمان خراسان را از همان روزگار خود او، هر کس در آیینه ضمیر خود به یکی از این دو صورت می‌دید. کسانی که مدعی بودند خود یا خاندان و پدرانشان از نادر ظلم دیده‌اند، طبعاً تصویر بدی از او در ذهن داشتند؛ مثلاً مورخان عصر قاجار به تصور اینکه اگر فتحعلی‌خان جد آن سلسله به دست نادر کشته نمی‌شد، بلافاصله بعد از صفویه، قاجاریه به سلطنت می‌رسیدند، با لحن مخالف از او نام برده‌اند، یا مستوفیان و کارکنان دستگاههای مالی که مزه «ابواب و مسترد» را چشیده بودند، با بیانی آمیخته به ناخشنودی از او یاد کرده‌اند.

از اینها مهمتر، مخالفت هواداران صفویه از همان روز اول با نادر بود که آرزومند پادشاهی از آن خاندان بودند (مثل حزین گیلانی و مرعشی مؤلف مجمع‌التواریخ). و سیاست تسامح مذهبی نادر(که بحثی گسترده می‌خواهد و شرایط او در شورای دشت مغان در ۱۱۴۸ و تشکیل انجمن نجف در ۱۱۵۶ جلوه‌هایی از آن سیاست بود) مخالفان بسیار در آن روزگار داشت، و این توده‌های مخالف دل به خاندان صفوی بسته بودند. و نباید فراموش کرد که این تمایل در میان طبقات عامه مردم کم نبود، و به همین سبب است که رهبران بسیاری از شورشهای بر ضد افغانها یا بر ضد نادر، خود را شاهزاده صفوی می‌نامیدند و برخیها مثل محمدخان بلوچ و تقی‌خان شیرازی و علیمراد بختیاری هدف قیام خود را رفع ظلم از صفویه، و اعادة سلطنت به آنان اعلام کردند، حتی کریم‌خان زند نام سلطنت بر خود ننهاد و خود را وکیل‌الدوله(یعنی نایب‌السلطنه) کودک شیرخواری به نام شاه اسماعیل سوم صفوی نامید و بعد از مرگ آن کودک، عنوان وکیل‌الرعایا را اختیار کرد.

در مقابل، اکثریتی از مردم ساده شهرها و روستاها که مزه خفت و خواری را از تجاوز خارجیها و دسته‌های راهزن مرزی چشیده بودند، و دود ناامنی‌ها به چشمشان رفته بود، و حب و بغض سیاسی نداشتند، و نه مدعی سلطنت و حکومت بودند، و نه عهده‌دار خدمات مالی، که پای حساب «ابواب و مسترد» کشیده شده باشند، هوای نادر را در سر داشتند.۱

محمد کاظم بیک، مؤلف عالم آرای نادری از آن گروه است. به اصطلاح امروز «کارمند ساده متوسطی» بوده که کتاب خود را در خلوت خود و برای خاطر دل خود نوشته؛ بنابراین آنچه را دیده یا شنیده یا احساس کرده، بر روی کاغذ آورده و در نوشته‌اش صداقت و صمیمیت موج می‌زند. او در عین علاقه به نادر، از بیان کارهای نامطلوب او هم خودداری نکرده و جزئیات حوادثی را که مؤلف جهانگشا به ملاحظه مصحلت‌بینی و تدبیر و تأمل نادیده گرفته بوده، ثبت کرد و تصویری زنده در آینه‌ای روشن از حوادث آن روزگار بر جای گذاشته است.

تاریخ هر ملت آزمایشگاهی راستین برای شناخت تندرستی و بیماری جامعه و پیش‌بینی سرنوشت ملت و حادثه‌های آینده آن است. درباره این «سی‌ساله سرنوشت» کتابهای بسیاری از نوشته‌های ایرانیان و ترجمه آثار خارجیان در دست است که در میان آنها برای شناخت جامعه آن روز و خواستها و پندارها و اندیشه‌های مردم آن روز جایگاهی ممتاز دارد. تاریخهای دیگر مجموعه مشتی نام و سنه و روایت خشک حادثه‌هاست؛ اما این یکی چون نوشتة یکی از افراد عادی مردم است، داوری مردم را درباره حوادث، و روحیه آنها را دقیقاً برجای نهاده است.

محیط زندگی و جهان‌بینی مؤلف

محمد کاظم‌زاده محیط پر آشوب مرو و پروردة فضای پر‌درد و اضطراب مشهد در آخرین روزهای عصر صفوی و نخستین روزهای قیام نادر است: عصری که دوره انحطاط فرهنگی بود، و مخصوصاً در گوشه دورافتاده مرزی شمال شرق ایران در مرو، در شورش و تاخت و تازهای ازبکها و ترکمنها اگر هم اندک توجهی بود، به حفظ جان بود و طبعاً نمی‌توان انتظار داشت که در چنان روز و حالی، دانشمند و شاعر و نویسنده‌ای بزرگ تربیت شده باشد.

اینکه آن عصر، عصر انحطاط فکری و عقلی شمرده شده، دلیلش روشن است. در قرنهای پیش از آن، فرقه‌های مختلف با دلیل و منطق در اثبات حقانیت خود و بطلان عقیدة مخالف می‌کوشیدند؛ اما در آن سالها شیوه کار دروغ‌بستن و دشنام‌دادن به مخالف و کرامت‌بستن به شیوه فکری خود بود، و سرانجام کشتن هر کس که مثل او فکر نمی‌کرد. در جلد اول کتاب ضمن شرح آشوبهای مرو و زد و خوردهای میان قزلباشهای مرو و ترکمنها و ازبکها، این وضع را خوب می‌بینیم.

از آن گذشته، توجهی به شعر و ادب نبود. و شاعرانی هم که نامشان مانده، در قهوه خانه‌ها یعنی انجمن‌های ادبی چند شهر مرکزی به بار آمده‌اند، و بیشتر یا از اصفهانند یا از چند مرکز نزدیک به اصفهان مثل یزد و کاشان و شیراز٫ اگر حزین نسبت گیلانی دارد، خود زاده و پروردة اصفهان بود، و عبدالرزاق بیگ مفتون اگرچه از طایفة دنبلی خوی است، اما در شیراز تربیت یافته بود. مخصوصاً در سرزمینهای شمال شرق ایران، که خاستگاه اصلی فرهنگ ایرانی و زبان و سخن فارسی است، دیری بود که آفتاب فرهنگ ایرانی غروب کرده بود. اگر روزی کاروانسالاران شعر فارسی فردوسی از طوس، رودکی از سمرقند، عنصری از بلخ، عمعق از بخارا، ابوحفص از سغد، و انوری همشهری نادر از ابیورد، و صدها شاعر از هر کوه و دشت و روستای آن دیار بوده‌اند، اما در این سالهایی که سخن آن در میان است، دیگر صدای زنگ آن قافله‌ها به گوش نمی‌رسید. زادگاه مؤلف، مرو اگرچه در گذشته‌های دور شهر کسایی مروزی و مسعودی مروزی (نخستین شاهنامه‌سرای ایران)، و دارالملک خاندان شعرپرور سلجوقی بود و صدها گوینده از آن شهر برخاسته، یا در‌ آن زیسته و دیوانها سروده بودند، دیگر نه همان بود، دگرسان گشته بود. و از‌ آن گذشتة پرشکوه جز خاطره‌ای دوردست آن هم در سینة کتابها نداشت، و ساکنانش ایلات و عشایری بودند با معتقدات مذهبی مغایر با هم و تشنة خون هم. و همه فکر و ذکر و کار و تکاپویشان این بود که خود را از گزند فرقة مخالف در امان نگه دارند. و طبعاً دیگر جایی برای تربیت فکری و فرهنگی و ذوقی نمانده بود. مؤلف عالم آرا از چنین دیار و روزگاری بود. مردی ساده‌ضمیر از مردم عادی کوچه و بازار، یک کارمند متوسط دفتری و مالی. این است که تعجب نباید کرد که گاهی افسانه‌هایی را به صورت واقعیت تاریخی نقل می‌کند.

ادامه دارد

پی‌نوشتها:

۱ـ با گذشت زمان ناخشنودی‌ها از یادها رفته و عقیده عمومی جامعة ایران این است که تأثیر شخصیت نادر را در بقای ایران نباید نادیده گرفت. نویسندگان ایرانی هم با نظر ستایش به نادر نگریسته‌اند و علاوه بر کتب و مقالات تحقیقی، رمانها و نمایشنامه‌های متعددی هم دربارة او نوشته‌اند و قصایدی در ستایش نادر؛ اما از آن طرف مؤلفان متأخر روس، (لابد به منظور ایجاد تأثیر خاص مورد نظرشان بر ساکنان آن نواحی متصرفی‌شان که روزی در قلمرو ایران بوده) در نکوهش نادر راه مبالغه پیموده‌اند.

Email this page

نسخه مناسب چاپ