کیمیای کلمه – ۵
میثم تمّار
دکتر سید عطاالله مهاجرانی
برایم‎ ‎دیدار علی، گفتگوی با او، نگاه کردن در چشمان او، حسّ هیبت و شرم و تبسم‏‎ ‎او، معنای زندگی بود. در دکانم در بازار کوفه نشسته بودم. دکانی کوچک! کیسه‌های خرما و سبد‌های خرما در دوسویم بود. بر زمین نشسته بودم. علی آمد.‏‎ ‎احوالم را پرسید، کنارم نشست. رهگذران که علی را می‌شناختند، باور نمی‎کردند خلیفه مسلمانان در کنار خرما فروشی فقیر بنشیند و با او سخن‎ ‎بگوید. پسرم آمد و گفت: «در خانه کاری پیش آمده است، بیا!» به علی گفتم: «من‏‎ ‎باید به خانه بروم.» گفت: «تا تو برگردی، من اینجا می‌مانم.» ماند.‏‎ ‎برگشتم، دیدم چهار درهم کنار بساطم هست؛ درهم‌ها تقلبی بودند. از علی‏‎ ‎پرسیدم، گفت: «بله، مشتری آمد و چهار درهم خرما خرید.» گفتم: «ولی سکه‌های تقلبی‎ ‎به شما داده است!» لبخند زد و گفت: «نگران مباش، پیدایش می‌شود.» مدتی‏‎ ‎نگذشت که مشتری با رویی اخم‌آلود و صدایی ناهموار، پرخاشگرانه آمد و‎ ‎به اعتراض گفت: «این خرمای تو از حنظل هم تلخ‌تر است! این چه خرمایی است؟» علی‏‎ ‎لبخند زد و آرام گفت: «مثل مزه سکه‌های تقلّبی توست!» مرد عرب ناگهان خاموش‎ ‎شد. سرش را پایین انداخت. در خود فرو رفت، کوچک شد و رفت.‏

علی نگاهی به‎ ‎سبد‌های خرما انداخت. در سبدی خرماهای درشت و معطر بود. خرما‌ها با طراوت‎ ‎بودند و برق می‌زدند. در سبدی دیگر خرماهای خشکیده و چروکیده و لاغر. علی‏‎ ‎پرسید: «میثم! این خرما‌ها را چه کسانی می‌خرند؟» گفتم: «خرمای خوب و ممتاز را‏‎ ‎ثروتمندان و خرمای خشکیده را تهیدستان.» گفت: «خرما‌ها را مخلوط کن و قیمتی‏‎ ‎میانه بگذار تا هم ثروتمندان طعم خرمای خشکیده را اگر خواستند، بچشند و‎ ‎هم تهیدستان مزه خرمای خوشگوار را. اگر هم احساس کردی فردی آنقدر فقیر‏‎ ‎است که نمی‌تواند خرما بخرد، با او مدارا کن. برکت کار تو در خرسند رفتن‏‎ ‎همانان است.‏»

نماز شام را در مسجد کوفه خواندیم. علی از مسجد که بیرون‏‎ ‎آمد، به سمت نخلستان کوفه رفت. من هم دنبالش رفتم. نگران بودم که مبادا در‏‎ ‎آن فضای سنگینِ پر توطئه و آکنده از هراس، کسانی به او آزاری برسانند.‏‎ ‎مبادا غافلگیرانه او را بکشند؟ با جمعی از یاران و فدائیان علی، پیمان‎ ‎بسته بودیم که در دفاع از علی، دفاع از راه و جان او تا پای جان بایستیم.‏‎ ‎چطور می‌توانستم تنهایش بگذارم؟

دغدغه‌ها، نگرانی‌ها، واهمه سینه‌‎ام را پر کرده بود. با فاصله دنبال علی می‌رفتم. مبادا صدای پایم را‏‎ ‎بشنود! آرام گام برمی‌داشتم. علی آرام می‌رفت، انگار گامهایش را می‌شمرد،‎ ‎گاه سر به سوی آسمان می‌کرد و زمزمه‌ای. کلماتش را نمی‌شنیدم، اما زمزمه‏‎ ‎آهنگین بود. مهتاب نخلستان را روشن کرده بود. شاخه‌های نخل مثل خورشیدی سبز‎ ‎در مهتاب می‌درخشیدند. در زیر نخلی به نماز ایستاد. کنار چاهی رفت که‏‎ ‎چرخی بر سرش بود و طناب دور چرخ ییچیده شده بود. کناره چاه سنگچین بود.‏‎ ‎سنگها خیس بودند و در زیر نور ماه برق می‌زدند. علی دستهایش را بر‎ ‎کناره چاه گذاشت. سرش را خماند. انگار کسی بخواهد از چشمه‌ای آب بنوشد، بی‏‎‌واسطه پیاله دستها. صدای زمزمه‌اش بلند شد. غمگنانه بود و ‏‎ ‎گاه چونان بغضی که آرام بشکند. من بی‌طاقت بودم. می‌دانستم علی هیچ‎ ‎رفتارش بی‌راز و رمز و حکمتی نیست. برای حفظ جان او آمده بودم، عضو‏‎ ‎نیروی نگهبانی کوفه – شُرطة الخمیس – بودم. نمی‌خواستم خلوت علی را بر هم‏‎ ‎زنم و یا از راز‌های شبانه او، گفتگویش با چاه در نخلستان، آگاه شوم.‏‎ ‎خواستم فاصله بگیرم. علی سرش را به سوی آسمان بالا گرفت. مهتاب بر چهره‌اش‏‎ ‎افتاده بود! چشمانش از اشک برق می‌زد. مثل برق موج دریا در تاریک‌روشنای شب‏‎ ‎مهتابی. مرا دید. پرسید: «میثم اینجایی!؟»

ـ بله، نگران جان شما بودم.

ـ : نگران‏‎ ‎مباش. با چاه سخن می‌گفتم.

چشمانم بر درخشش و لرزش آب چاه بود. از دهانه‏‎ ‎چاه، پس از تنگنای تاریکی و ابهام، آب درخشش ویژه‌ای دارد. نشانی از امید و‏‎ ‎فَرَجِ نزدیک. تنگناها به گشایش می‌انجامد، تاریکی‌ها به روشنایی و تشنگی‏‎ ‎به جرعه‌ای آب! چاه از سویی تمام همیتش گوش است، زمزمه تو را می‌شنود و از‎ ‎سویی تمام وجودش دهان می‌شود و در گوش تو سخن می‌گوید.‏

ـ زندگی همین است‎ ‎میثم! گذار از گدار رنج و تاب‌آوردن مصیبت‌های طاقت سوز٫ به تعبیر قرآن‏‎ ‎گذار از عَقَبَه! و ما أَدْرَاکَ ما الْعَقَبه؟‎! ‎میثم، تو هم از‎ ‎این عقبه نفس‌گیر و تابسوز گذر می‌کنی. سربلند، با قلبی مطمئن و چهره‌ای‏‎ ‎خرسند و متبسم! شهد درد را با تمام وجودت می‌چشی، نام خدا و یاد خدا به تو‎ ‎آرامش و مقاومت می‌دهد. میثم! آن نخلِ محله کناسة یادت هست؟ آن‏‎ ‎نخل خشک را چهار تکه می‌کنند و بر هر تکه‌ای یکی از یاران مرا به صلیب می‎‌‎کشند: تو، رُشید هَجَری، محمد پسر اکتم، خالد پسر مسعود.

علی آرام شد. لب‏‎ ‎از سخن فرو بست. با خود گفتم: علی از غیب سخن می‌گوید؟! پرسیدم: «امیر مؤمنان، این‏‎ ‎اتفاق می‌افتد؟» گفت: «بله، به خدای کعبه سوگند پیامبر به من خبر داده است.»‏‎ ‎نگاهش به دوردست نخلستان بود:

ـ دستها و پاهای تو را قطع می‌کنند. زبانت‏‎ ‎را هم می‌برّند. آنها تحمل سخن تو را ندارند. گمان می‌کنند هنگامی که‏‎ ‎دست‌ و پاهایت را قطع کردند، از شدت ناتوانی نمی‌توانی سرت را بالا‏‎ ‎نگه داری و یا کلمه‌ای بگویی…

علی گفت: «خون چهره‌ات را می‌گیرد و محاسنت به‏‎ ‎خون خضاب می‌شود…» گفتم: «وقتی کودک بودم، از خرمای آن نخل خورده‌ام. هنوز هم‏‎ ‎عطرش در کامم زنده و معطر است.»

سالها پیش نخل خشکید. بار‌ها می‌خواستند قطعش کنند.‏‎ ‎رفتم در زیر تنه خشکیده نخل ایستادم. به آن تکیه‏‎ ‎دادم. سرسبزی و شاخسار پر خوشه خرمایش را به یاد آورد. تنه پر شیار و زبرش را لمس کردم. بی اختیار لبهایم را بر آن نهادم و بوسیدم؛ بوسه‌ای‏‎ ‎گرم و طولانی… مثل بوسه‌ام بر پیشانی مادر وقتی خون از سینه‌اش جوشیده بود‏‎ ‎و پیکرش مثل قایق کوچکی در موج خون غوطه می‌خورد. مثل بوسه‌ام بر گونه‏‎ ‎زخمی پدرم. علی با چه اطمینانی گفت دست و پاها و زبانم را قطع می‌کنند.‏‎ ‎این آگاهی به من توان و ایمان و مقاومت بیشتری می‌دهد. اگر ناگاه اسیرم می‏‎‌‎کردند و دستانم را قطع می‌کردند؟ در زیر نخل به نماز ایستادم. نخل مثل‏‎ ‎مأذنه در برابرم بود. روزی هم من بر فرازش اذان می‌گویم، از علی‏‎ ‎می‌گویم.‏

نخل خشکیده در نزدیکی خانه عمرو پسر حریث بود. به عمرو گفتم: «من همسایه‌ات می‌شوم. همسایه‌ات را دریاب!» گفت: «می‌خواهی خانه پسر مسعود یا‏‎ ‎پسر حکیم را بخری؟» چه می‌توانستم بگویم؟!

علی چه کار خوبی کرد‎ ‎که افق را، مرگ‌آگاهی به تمام معنی را به من نمایاند. مزه شهادت را به من‏‎ ‎چشاند. وقتی می‌دانیم به کدام سرانجام می‌رسیم. با استواری و اطمینان و شور‎ ‎و شکوه بیشتری ره می‌سپریم. هیچ ابهامی، هیچ ایهامی، دغدغه‌ای و یا‏‎ ‎پریشانی وجود ندارد. نورٌ علی نور! لوح سرانجامم که علی روایت کرد، گفت‏‎ ‎روایت پیامبر است. نشاطی در دلم افروخته شده بود. هر سپیده‌دم انگار خورشید‏‎ ‎از افق جان من می‌دمید و می‌تابید.‏

بعد از شهادت علی، به یاد او شبانه‎ ‎به نخلستان کوفه می‌رفتم. سر در چاه فرو می‌بردم و نام علی‏‎ ‎را زمزمه می‌کردم. برای من علی کلمهُ‌الله بود و نام او که نام خدا بود، در‏‎ ‎تکرار با الله آمیخته می‌شد. هر وقت دلم می‌گرفت و برایش تنگ می‌شد،‏‎ ‎پناهم نخلستان و زمزمه در چاه بود. روایت مرگم، روایت زندگی‌ام شده بود. می‌گفتم: خوشا بر این شهادت تمام! دستهایم اول شهید می‌شوند، بعد‏‎ ‎شهادت پاهایم، شهادت زبانم. مگر نه این است که قرآن می‌گوید: در قیامت‏‎ ‎دست و پاها سخن می‌گویند و شهادت می‌دهند؟ شهادت من در همین دنیاست‎!

‎برای‎ ‎عمره به مکه رفته بودم. امّ سلمه ـ همسر پیامبر و مادر مؤمنان‌ـ را دیدم. از‏‎ ‎حسین پرسیدم و سلام رساندم. گفتم: «دیدار من با حسین در قیامت در نزد پیامبر!» در بازگشت از مکه در قادسیه، نزدیکی کوفه، مأموران عبیدالله پسر زیاد‎ ‎دستگیرم کردند. عبیدالله والی عراق بود و عمرو پسر حریث، امیر‎ ‎کوفه. یزید فرمان داده بود مرا دستگیر کنند. می‌‌گفتند معاویه همیشه به من‏‎ ‎هم ناسزا می‌گفته است! در مجلس عبیدالله، عمرو پسر حریث هم بود. به من ناسزا گفت. گفت: «تو فردی دروغگو هستی و دوستدار دروغگو!» گفتم: «من فردی صادقم و دوستدار امیر مؤنان علی هستم که از صدیقین بود.»‏

پسر‎ ‎زیاد نگاهی از سر تحقیر و شماتت به من افکند و گفت: «از علی بیزاری بجوی و‎ ‎دوستی و مهرت را نسبت به آل عثمان و معاویه و یزید اعلام کن! اگر چنین‎ ‎نگویی، دستور می‌دهم دست و پاهایت را قطع کنند‎.» ‎عجب تهدیدی! انگار در‎ ‎نخلستان کوفه‌ام و علی دارد شیوه شهادتم را بیان می‌کند و من شیرینی شهد‎ ‎شهادت را با دل و جانم می‌چشم. لبخند زدم و گفتم: مولایم مرا باخبر کرده‏‎ ‎است که دست و پاهایم در راه دوست قطع خواهد شد.‏

- حرف دیگری نزد؟

-: چرا، گفت زبانم را هم قطع می‌کنید‎!

- ‎نه! برای اینکه بر تو ثابت شود که مولایت دروغگوست، زبانت را قطع نمی‌کنم.‏

ـ: مولایم راست گفته است.‏

مرا‎ ‎بر همان پاره نخل خشک در نزدیکی خانه عمرو پسر حریث به صلیب کشیدند. مردم‏‎ ‎کوفه دور من جمع شده بودند. برایشان از علی می‌گفتم. ناگاه مأموران ‎خشن سر رسیدند. دهانم را باز کردند و زبانم را بریدند و بر دهانم لگام‏‎ ‎زدند. در چشمان مردم کوفه افسوس موج می‌زد و نیز ترس و واهمه. دهانم پرخون‏‎ ‎شده بود. انگار مثل علی سر در چاهی فرو کرده بودم که از ژرفایش خون می‏‎‌‎جوشید؛ خونی پاک و درخشنده. پسرانم شعیب و صالح و عمران و حمزه، با چشمانی‏‎ ‎درخشنده، سرشار از ایمان و اشک نگاهم می‌کردند. با چشم خندیدم. پسرانم با‏‎ ‎تبسم شکفتند. تصویر مادرم در برابرم بود و پدرم و اکنون پسرانم! سهم ما از‏‎ ‎زندگی شهادت آگاهانه بود.‏ سخن علی را زمزمه کردم‎:

‎ًاذا ضاقَتْ بِک الاَحْوالُ یُومَا ر فَثِقْ بِالواحِدِ الفَرْدِ العلیّ

Email this page

نسخه مناسب چاپ