اول دفتر/انتشار ترجمه رمان تازه ای از خالق« وقتی نیچه گریست»
وقتی شوپنهاور درمان می شود…
محمد رضا حیدرزاده
 

رمان «درمان شوپنهاور» نوشته اروین یالوم که بر محور دیدگاه‌های روانشناسی نوشته شده با ترجمه سپیده حبیب از سوی نشر قطره منتشر شد.
اروین یالوم در ۱۳ ژوئن ۱۹۳۱ در شهر واشنگتن دی‌سی از والدینی به دنیا آمد که از مرز روسیه و لهستان مهاجرت کرده بودند.اودر سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک در رشته روانپزشکی فارغ التحصیل و بعد از خدمت سربازی، در سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استنفورد شد.
در همین دانشگاه بود که الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانسیال را پایه گذاری کرد. یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تألیف کرده است و هم چند رمان موفق دارد. او جایزه انجمن روانپزشکی آمریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان‌های روانشناختی، به ویژه رمان مشهور وقتی نیچه گریست (انتشار در سال ۱۹۹۲) شهرت دارد.
وی در سال ۱۹۹۶ رمان «خوابیدن (دروغ گفتن) بر روی تخت» را منتشر ساخت اما رمان «درمان شوپنهاور» را در سال ۲۰۰۵ میلادی با عنوان The Schopenhauer Cure منتشر کرد. اروین یالوم در رمان‌نویسی از اطلاعات خود در حوزه فلسفه و روانشناسی بهره برده و داستانی با دیدگاه روانشناسانه خلق کرده است.
این داستان روایت روانپزشکی است که به سرطان پوست دچار شده و تصمیم به مطالعه نظرات شوپنهاور و شرکت در جلسات بحث و بررسی فلسفه وی می‌گیرد.
او در پاسخ به این سئوال که چرا آرتور شوپنهاور؟ و ارتباط او با روان درمانی چیست؟ (آرتور شوپنهاور در سال ۱۸۶۰، چند دهه پیش از ظهور روان درمانی معاصر از جهان رفته است) می گوید:
«در آغاز هنگامی که برای نوشتن رمان «وقتی نیچه گریست» درباره نیچه تحقیق می کردم، به آثار شوپنهاور علاقه مند شدم. اگر چه این دو فیلسوف هـرگز یکدیگر را مــلاقات نکــردند – نیـچه شانزده ساله بود که شوپنهاور از جهان رفت- ولی نیچه از شوپنهاور درس های بسیاری آموخته است.
در آغاز نیــچه با دیده ســتایش دربـاره او می نوشت، ولی سپس شدیدا علیه او شد. من مجذوب برخورد دوگانه نیچه شدم. این دو فیلسوف شباهت های گوناگونی با هم داشتند. هر دو در زمینه تحقیق احوال بشر، نترس و بی رحم بودند، از همه مراجع دوری کردند، و همه اندیشه های نادرست درباره هستی را کنار گذاشتند. با این حال به دیدگاه های متفاوتی رسیدند: نیچه زندگی را به آغوش کشید و از او کام گرفت و شوپنهاور عبوس و بدبین، منکر زندگی شد.»
بقیه در صفحه ۲
بقیه از صفحه اول
در داستان شوپنهاور آمده است:
«اگر چــه از گــفت و گـوهای جدی لذت می برد، ولی هنگام صرف خوراک به ندرت همراهانی شایسته وقت با ارزش خود می یافت. برخی مواقع سکه ای طلا را روی میز غذا می گذاشت و هنگام رفتن آن را بر می داشت.
یکی از افسران ارتش که بیشتر روی همان میز غذا می خورد، یک بار از او دلیل این کار را پرسید. شوپنهاور پاسخ داد روزی که بشنود افسران مـکالماتی جـدی دارنــد کـه درباره اسب ها، سگ ها یا زنان نیست، آن سکه طلا را به مستمندان خواهد داد.»
در توضیح ناشر این کتاب آمده است: «یالوم در رمان درمان شوپنهاور تصور می‌کند که فیلسوف معاصری به نام فیلیپ که فردی منزوی و به‌ نوعی رونوشت شوپنهاور است، وارد یکی از گروه‌های درمانی روان‌ درمانگر مشهوری به نام جولیوس می‌شود که خود به دلیل رویارویی ناگهانی با سرطان ـ و مرگ خویش ـ به مرور دوباره‌‌ زندگی و کارش نشسته است. فیلیپ آرزو دارد با به‌ کارگیری اندیشه‌های شوپنهاور، به یک مشاور فلسفی بدل شود و برای این منظور نیازمند سرپرستی جولیوس است. اما جولیوس می‌خواهد به کمک اعضای گروه بقبولاند که این ارتباط انسانی ا‌ست که به زندگی معنا می‌بخشد، کاری که هیچ‌کس برای شوپنهاور تاریخی نکرد…»
دیگر آثار این نویسنده عبارت است از: نظریه و اجرای روان درمانی گروهی (۱۹۷۰) ، هر روز کمی نزدیک تر می شود (۱۹۷۴) ، روان درمانی اگزیستانسیال (هستی گرا) (۱۹۸۰) ، گروه درمانی در میان بیماران (۱۹۸۳)، جلاد عشق (۱۹۸۹).
کتاب روان‏ درمانى اگزیستانسیال، هم راهنمایى براى درمانگران است و هم نوعى درمان به‏شمار مى‏رود، هرکس که آن را بخواند، عمیقاً تحت تأثیر قرار مى‏گیرد و خردمندتر مى‏شود انگار چندین ساعت به گفتگو با کسى نشسته که عزمش را براى عبور از ژرف‏ترین مشکلات بشرى جزم کرده است. داستایفسکى، تولستوى، کافکا، سارتر، کامو و بسیارى دیگر با نویسنده هم‏آوا شده‏اند تا از دلواپسى‏هاى غایى بشر بگویند.
مخاطبان اصلى کتاب، دانشجویان و روان‏درمانگران بالینى‏اند ولى به‏دلیل سبک قابل فهم و عارى از اصطلاحات تخصصى‏اش، براى خواننده‏ معمولى نیز قابل درک و بسیار جذاب است.
یالوم پس از نوشتن این کتاب و براى بسط نظریه اگزیستانسیال بود که به ابزار داستان روى آورد و آثارى چون نیچه گریه کرد… و مامان و معنى زندگى، را خلق کرد. او خود روان‏درمانى اگزیستانسیال را کتاب مرجع تمامى آثارى دانسته که پس از آن به رشته تحریر درآورده است.
یالوم در کتاب «مامان و معنی زندگی» شش داستان را که از تجربه‏های بالینی‏اش برگرفته نقل می‏کند. خود او در پی‏نوشت کتاب می‏گوید که سه تا از این داستان‏ها کاملا واقعی هستند و فقط طوری نوشته شده‏اند که شخصیت واقعی آنها پوشیده بماند و سه تای دیگر رویاها و خیالاتی هستند که پیرامون یک هسته واقعی شکل گرفته‏اند.
هر داستان‏، فرآیند درمان فرد خاصی را دنبال می‏کند. دو موردی که بیش از همه در این داستان‏ها برای من جالب بود و دلم برای روانشناس‏ها سوخت یکی این واقعیت بود که یکی از بیماران که به خاطر مرگ همسرش در حال درمان بود، دکترش را به خاطر این که همسرش زنده بود سرزنش می‏کرد و جالـب این که خود دکتر هم دچار چالش شد و به خاطر این که همسرش نمرده بود، عذاب وجدان گرفت.
مورد بعدی این بود که در یکی از داستان‏ها به این نکته اشاره شده که روانشناس‏ها برای خودشان جلساتی داشتند که در آنها فرآیند درمانی یک بیمار را توسط روانشناسش تحلیل می‏کردند و خود روانشناس هم تمام احساسات واقعی که نسبت به بیمارش داشت، مطرح می‏کرد.
او در داستان اول ، به واقعیتی اشاره می‏کند که احتمالا پذیرش آن برای والدین قدری سخت است اما انگار حقیقتی است تردیدناپذیر:
«چقدر به دوستانم که مادرانی دوست‏داشتنی، مهربان و حمایت‏کننده داشتند، رشک می‏بردم و چقدر عجیب بود که آن‏ها به مادرانشان وابسته نبودند: نه دائم به‏شان تلفن می‏زدند، نه به ملاقاتشان می‏رفتند، نه خوابشان را می‏دیدند و نه حتی به‏شان فکر می‏کردند.
ولی من در طول روز بارها مجبور بودم فکر مادرم را از ذهنم برانم و حتی امروز که ۱۰ سال از مرگش می‏گذرد، اغلب پیش می‏آید که بی‏اختیار به سمت تلفن می‏روم تا با او تماس بگیرم.
همه‏ اینها به لحاظ منطقی برایم قابل درک است. سخنرانی‏هایی درباره این پدیده کرده‏ام. برای بیمارانم توضیح می‏دهم کودکانی که مورد بدرفتاری قرار می‏گیرند، اغلب به سختی از خانواده‏ ناکارآمدشان جدا می‏شوند، در حالی که کودکان والدین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آنها فاصله می‏گیرند.
اصلا مگر یکی از وظایف والدین، قادر ساختن کودک به ترک خانه نیست؟»و چه جالب که این حقیقت برای زوج‏ها نیز صادق است.
یالوم در داستان دیگری به نام «هفت درس پیشرفته در درمان سوگ» ماجرای زنی به نام ایرن را می‏گوید که می‏خواهد با مرگ همسرش کنار بیاید:
در تحقیقی که خودم درست پیش از مورد ایرن به پایان رسانده بودم، همه‏ زنان و مردان همسر از دست‏داده‏ مورد مطالعه، آرام آرام از همسر از دست‏رفته فاصله گرفتند و سپس به چیز یا کس دیگری دل بستند و این حتی در مورد کسانی که عاشقانه‏ترین زندگی‏ها را تجربه کرده بودند هم صدق می‏کرد.
در واقع، ما شواهد متقنی یافتیم که نشان می‏داد بیوه‏هایی که بهترین ازدواج‏ها را داشته‏اند، فرآیند سوگ و جدا شدن را ساده‏تر از کسانی پشت سر می‏گذارند که تعارض‏های عمیقی در زندگی زناشویی داشته‏اند (به اعتقاد من توضیح این پارادوکس در «دریغ و افسوس» نهفته است: سوگ در کسانی که زندگی‏شان به ازدواج با فرد نامناسبی گذشته، بسیار بغرنج‏تر است، زیرا باید هم برای خود سوگواری کنند و هم برای سال‏های بربادرفته‏شان).
انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد، از انزوای محضی که مرگ را همراهی می‏کند، می‏ترسد. ما می‏کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم، ولی هریک از ما مجبوریم تنها بمیریم.
در جنین انسان، نه ریه‏ها نفس می‏کشند و نه چشم ها می‏بینند. پس جنین برای هستی‏ای آماده می‏شود که برایش قابل تصور نیست. آیا ما هم نباید خود را برای هستی‏ای فراتر از فهم‏مان و حتی فراتر از رویاهایمان آماده کنیم؟
چند سال پیش ماجرایی بود که به خاطرش چندباری بحث‏ها و مجادله‏های شدیدی داشتم. هربار که این بحث‏ها تمام می‏شد به وضوح احساس می‏کردم مغزم کوچک و کوچک‏تر می‏شود…

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ