طنزستان
کار در شعر حافظ
زهرا دُرّی
 

حافظ در جوانی خود،روزی الکی غم های گذشته و آینده را فراموش می کند و این که چه اندازه برای یافتن کار به درگاه خداوند دست به دعا برداشته بود را به یاد می آورد:
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
(که در ایهام اشاره هم داشته به اینکه بنده خدا راضی به کارگری هم بوده است و جور نشده .)این بود که عزم خود را جزم می کند که کاری بیابد :
برسر آنم که گر زدست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
و از خانه بیرون می زند و با دیدن اولین آگهی استخدامی می فرماید:
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود
دگربکوشم و مشغول کار خود باشم
وبا عجله به سراغ مورد می رود و در صف انتظار می نشیند و فرم های خانم منشی را هم پر می کند و به بی کاران جمع شده در آن مکان می اندیشد و در ذهن خود زمزمه می کند:
بود آیا که در میکده ها بگشایند ؟
گره از کار فروبسته ما بگشایند؟
و با این که مصرع قبلی این بیتی که می خواهم بگویم را یادش نمی آید، لبخندی می زند و می گوید:
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند!
جوانان و پیران بیکار یکی یکی به داخل اتاق گزینش فراخوانده می شوند و حافظ همچنان منتظر است و دردلش آرزوهایی دارد:
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
که ناگاه یکی از مدیران استخدامی که گوشی اش زنگ زده بوده و می خواسته جواب بدهد،از اتاق بیرون می آید و حافظ گل از گلش می شکفد که طرف را می شناسد:
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم!
(اسم آشنای حافظ گویا «کامبیز » بوده که به صورت مخفف کامی آورده شده است !)
و آرام به طرف می گوید :
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
طرف لبخندی به حافظ می زند که یعنی «اوکی» .حافظ دوباره می گوید:
چو در میان مراد آورید دست امید
ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
(که منظور از «میانه»همان هیات ژوری حاضر در صحن علنی گزینش است .)
طرف درجواب حافظ چشمکی می زند و بر
می گردد توی اتاق . حافظ دوباره یک ساعت دیگردر انتظار می نشیند و عاقبت با شنیدن اسمش قبل از ورود به اتاق به خود یادآوری می کند :
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه
کارصعب است مبادا که خطایی بکنیم
و با احتیاط وارد اتاق می شود و در مقابل هیأت گزینش می ایستد و منتظر سؤال و جواب می شود. گزینش سرتاپای حافظ را ازنظر می گذراند و
می گوید: «متاهلی؟»
حافظ می گوید:
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
گزینش پوزخندی می زند و می گوید:«ما مجردها را استخدام نمی کنیم؛ شرمنده!»
حافظ می فرماید: «من عاشقم ، اما هنوز عشق مورد نظرم را نیافته ام . این چه فرمایشی است حاج آقا ؟!
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است ؟
مرا فتاده دل از ره ، تو را چه افتاده است؟”
گزینش تسبیحش را می چرخاند و استخاره
می گیرد که حافظ آدم درستی است یا نه و آیا استخدام او در سازمان مورد نظر خیری دارد؟ که حافظ با طنز می فرماید :
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست !
گزینش که از بلبل زبانی حافظ کمی رنجیده است،در گوش محتسب و آشنای حافظ و معاون و مدیر چیزی می گوید .آشنای حافظ ــ کامی ــ با رندی بحث را عوض می کند و از حافظ می پرسد :
«اگر استخدام شدید، چه اندازه تعهد کاری و عشق خدمت به مردم دارید؟»
حافظ می فرماید:
چو شمع صبحدمم شد به مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد!
آشنای حافظ می گوید: «به به! دیدید حاج آقا ایشون چه قدر متعهدند؟!»
گزینش دوباره سر درمیانه می کند و نظرجمع را عوض می کند.
حافظ در دلش می گوید :
“فی الجمله اعتبار مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ای ست که تغییر می کنند “
و منتظر ادامه مراحل گزینش می شود.معاون
می پرسد:«پسرم ، شما سابقه کاری هم دارید؟ شغل قبلی تان چی بوده؟»
حافظ با همان لبخند مسحور کننده اش می گوید :
مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آنجا رفت ،از آن افزون نخواهد شد
یکی از گزینشی ها بلند می خندد و می گوید:
«آخه رندی هم شد کار ؟! لابد توی میخانه هم کار می کردی !»
حافظ می فرماید :
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
گزینش می گوید : «منظورت اینه که ماهم که یکرنگیم ، اهل میخانه ایم؟ تهمت می زنی؟!»
حافظ می فرماید :
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند!
و در جواب «چی گفتی؟! نشنیدم »او اضافه می کند :
در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟
گزینش عصبانی از پشت میز بلند می شود که آشنای حافظ اورا می نشاند و می گوید : «چیزخاصی که نگفت .ایهام داشت .اگه جای این آمار و حسابداری یک ذره ادبیات خوانده بودی ، برداشت غلط
نمی کردی داداش!»
منشی وارد می شود و گزینش در گوشش چیزی می گوید.منشی تاتو کرده صدو ده کیلویی ،نگاهی حاکی از تاسف به حافظ می اندازد و با گفتن «چشم قربان ،الان زنگ می زنم حراست» از اتاق خارج
می شود.حافظ در ذهنش می گذراند :
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد!
آشنای قدیمی حافظ که متوجه دستور گزینش
می شود ،رو به حافظ اشاره می کند که: «برو….فرارکن!»
حافظ رو به آشنایش می گوید :
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست!
و به سمت در خروجی راه می افتد و از جلوی منشی می رود سمت راه پله مخصوص بیکاران و
می آید بیرون . درکنار پارک ،پیری چنگی را می بیند که با دیدن حافظ زیباتر می نوازد.حافظ می گوید :
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
(آهان آهانی که در دوره معاصر برای برخی حرکات موزون نادرست به کار می رود،گویا از همین بیت گرفته شده است .)
پیرچنگی می گوید:موسیقیو دوست داری …نه ؟!»
حافظ می گوید: عاشقشم. خودم گفته ام که:
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم ؟
پیر چنگی می گوید: نکنه بی کاری ؟
حافظ می گوید :
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد “
پیرچنگی می گوید : ” برو دنبال کار دولتی
حافظ می فرماید : اتفاقاً خواب دیدم که کار دولتی و رسمی دارم .برای همین امروز اومدم دنبال کار.
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
پیرچنگی می گوید: این که پیاله دستت بوده و کارتم دولتی بوده ،تعبیرش اینه که آبدارچی می شی . نونت تو روغنه!
حافظ از تعبیر خواب نیکویی که پیرچنگی درکرده است،تشکر می کند و بنا به دلایلی به همان آشنایش زنگ می زند و تقاضای تجدید نظر می کند:
آن که کارش گره از کار جهان بگشاید
گو در این کار بفرما نظری بهتر از این
اما آشنایش جواب حافظ را نمی دهد و حافظ دوباره روی پیغام گیر همراه او می فرماید:
چو دل در زلف تو بسته ست حافظ
بدین سان کار او در پا میفکن
و دیگر با آشنای _ برای لای جرز خوبش _تماس نمی گیرد و خسته به طرف خانه استیجاری اش راه
می افتد که دریوزه ای پاچه اش را می چسبد و تقاضای پول می کند.حافظ با دیدن گدا می فرماید:
شکرخدا که از مدد بخت کارساز
برحسب آرزوست همه کار و بار دوست!
گدا می گوید: نه بابا … …بده در راه خدا …آواره ام ،
بیچاره ام!
حافظ می گوید:
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار زپیشت بدین هنر نرود
گدا ناله کنان می گوید:مگر خودت نگفتی که:«کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود»؟… پس چرا به من میگی هرجایی و هرزه گرد؟! دستت درد نکنه حافظ!
حافظ می گوید: من که هنوز دیوان شعرم را چاپ نکردم. تو شعر منو ازکجا بلدی؟!
گدا در جواب حافظ می گوید :
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهرویی که در گذر آید
و حافظ را از تحیر به تعجب دچارمی کند تا از خود بپرسد:
چون این گره گشایم ،وین راز چون نمایم ؟
دردی و سخت دردی ،کاری و صعب کاری
و می رود که طبق روال سال های گذشته غاز بچراند!…

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ