گفتگوی بهار و زمستان
دونا تارازی ـ کلاس پنجم ـ دبستان علامه طباطبایی
 

اواخر فصل زمستان و نزدیک آغاز بهار بود. بهار حرص می خورد و می گفت: وای اول فروردین نزدیک است و باید بهار را آغاز کنم! وای باید چمنزارها را هم سبز کنم. درخت ها باید شکوفه بدهند و گل ها باید غنچه بزنند، باید خورشید را هم خبر کنم تا به من کمک کند!زمستان تا صدای بهار را شنید پرسید: می توانم به تو کمک کنم؟
بهار گفت: نه، تو نمی توانی که به درخت ها کمک کنی، به جای این که به آنها کمک کنی تا برگ های جدید بدهند، همان برگ هایی را هم که دارند خشک می کنی. به جای باران برف را می آوری، نه تو نمی توانی، نمی توانی، بلد نیستی.
زمستان گفت : اما منظور من . . .

هنوز حرفش تمام نشده بود که بهار گفت: نه، تو نمی توانی بهار را بیاوری، کار تو آوردن زمستان است. من وقت ندارم به حرف های تکراری تو گوش دهم، باید بهار را بیاورم.
زمستان از این که بهار به حرف های او گوش نداد ناراحت شد و با خود گفت: لازم نیست او به من اجازه دهد، من کاری را که باید انجام دهم، انجام می دهم.بهار برای این که روی درختان را برف پوشانده بود، نمی توانست به گل ها کمک کند.
زمستان برف های خود را آب کرد و بعد بخار کرد، بخار بالا رفت و ابر شد و از آن بالا دید که بهار خوشحال شده است که برف ها آب شده اند. در دلش گفت: او از کاری که کردم خوشحال شد، پس حتما از کاری هم که می خواهم انجام دهم خوشحال می شود.برف های بخار شده خود را که حالا ابر شده بودند باران کرد و بارید، دانه های باران به کشتزارها، علفزارها، گلزارها، چمنزارها و جنگل ها باریدند و همه جا را سبز و بهاری کردند. بعد زمستان با آخرین دانه برف پایین رفت. بهار او را دید و گفت : تو این جا چه می کنی؟
زمسـتان گفت: من برف ها را ابر کردم و بعد باریدم. اگر می گذاشتی حرفم را کامل بگویم، می فهمیدی که می خواستم به برف هایم بگویم ابر و بعد باران شوند و ببارند؛ اگر به حرف های من گوش می دادی، وقت تو با فکر کردن به چاره کار هدر نمی رفت.بهار می خواست از او معذرت خواهی کند اما دانه برف به سرعت در خاک فرو رفت.

code

Email this page

نسخه مناسب چاپ