یادداشت

آیا این همان حسینیه ارشاد است؟

مهندس رضا نورانی
سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
63
عارف نامدار سده پنجم هجری، خواجه عبدالله انصاری که به‌حق زیباترین مناجات‌نامه فارسی را در طول تاریخ این زبان نگاشته است، در بخشی از نجواهای عاشقانه‌اش به درگاه حق می‌نالد: «الهی، به آن که عقل دادی، چه ندادی؟ و به آن که عقل ندادی، چه دادی؟» این پرسشی است که پاسخ در دلش نهفته است و آن همان است که پیامبر بزرگوار(ص) به حاصل عمر عزیزش فرمود: «یا على،

لا‌فقرَ أشدُّ من الجهل»! جامعه‌ای را تصور کنیم که برخی از سرِ فقر و مسکنت، جامه‌ای برای پوشیدن ندارند؛ پیامبر عزیز می‌فرماید از اینها فقیرتر هم هستند. برخی لقمه نانی هم ندارند که شکمشان سیر شود، می‌فرماید فقیرتر از اینان هم هستند. کفشی ندارند و در سرمای زمستان پابرهنه در برف و آب می‌روند، می‌فرماید باز هم فقیرتر از اینان هستند. چیز دیگری به ذهن ما نمی‌رسد؛ می‌فرماید: نادان از همة اینها فقیرتر است، اگرچه جامه‌حریر بپوشد و از بهترین‌ها بنوشد و در بهترین جای شهر بنشیند و بر آخرین مدل ماشین سوار شود و در هر مقام و سمتی باشد. جهل و نادانی، در برابر همه این نعمت‌ها، چیزی به شمار نمی‌آید و فقر حقیقی همین است؛ چون به‌راحتی ممکن است همه آنها از دست برود. میراث کلانی به نادان می‌رسد، اما چون عاقبت‌اندیش نیست، همه را به‌زودی بر باد می‌دهد. مردِ میراثی چه داند قدر مال؟ در عوض آن که از مال و منال بهره چندانی ندارد، اما خردمند است، پایان‌نگر است؛ یعنی پیامد امور را در نظر می‌گیرد، به جوانب کارها توجه می‌کند و به نتیجه گفتار و کردارش می‌اندیشد و در نهایت راه و روش درست را در پیش می‌گیرد. این است که امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: «لا عقلَ کَالتَّدبیر: هیچ خردی همچون تدبیر نیست.» و تدبیر، اندیشیدن در عاقبت کارهاست. به قول مولوی: مرد آخَربین، مبارک بنده‌ای است!

خوشبختانه متون روایی و اخلاقی ما آکنده است از این سخنان گزیده، و دریغا که ما بی اعتنا از کنارشان می‌گذریم. انگار نه انگار که فرمایش معصومان برای عمل است! اگر بتوانیم، آنها را با آب طلا می‌نویسیم و چون کاغذ زر دست به دست می‌بریم، اما هنگام به کاربستن که می‌رسد، فراموش می‌شوند؛ حکایت همان مالِ میراثی که قدرش دانسته نمی‌شود. اما چرا حرف به اینجا کشید؟ برای اینکه باز ماجرایی پدید آمده که بیانگر جهالت جمعی است. همان جهلی که فرمود شدیدترین نوع فقر است، گاه از حالت فردی درمی‌آید و عارضة جمعی می‌شود و درنتیجه گریبان بسیاری را می‌گیرد و مردمانی را به درد سر می‌افکند.

خانم بی‌بی‌فاطمه شریعت رضوی (مشهور به دکتر پوران شریعتی) درمی‌گذرد که خدایش رحمت کند. او کیست؟ خواهر دو شهید است که یکی آوازه‌ای ندارد: علی‌اصغر شریعت‌رضوی که در حین دفاع از مرزهای ایران در مقابل ارتش متجاوز شوروی در سال ۱۳۲۰ به شهادت رسید؛ و دیگری هموست که با دو تن دیگر، واقعة ۱۶ آذر را بر پا کردند: مهدی شریعت رضوی (آذر) که دکتر شریعتی در سوگش گفت: «اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم؛ همان‌جایی که آذرمان در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای نیکسون قربانی کردند.» پس احترام به چنین بانویی که دو برادرش به افتخار شهادت نایل آمده‌اند، واجب است و در بزرگداشتش نباید کوتاهی کرد؛ اما این همة ماجرا نیست. این زن همسر مردی است که «معلم شهید انقلاب» لقب گرفته است؛ یعنی مرحوم دکتر علی شریعتی. خوش داشته باشیم یا نه، بخواهیم یا نخواهیم، بپسندیم یا نپسندیم، دکتر شریعتی نقش یگانه‌ای در خیزش عمومی قشر دانشگاهی و تحصیل‌کرده نسبت به دین و امامت و شخص امام‌خمینی(ره) داشت. حتی اگر اسلام‌شناسی او را اسلام‌سرایی بدانیم و آگاهی او را از متن دین کم‌عمق و احساسی به شمار بیاوریم و هزارگونه ایراد بجا و نابجا به او و گفتار و کردار و حتی نیتش بگیریم، اگر منصف باشیم، نمی‌توانیم نقش حساس او را در ایجاد گرایش عمومی به جانب دین و انقلاب نادیده بگیریم. در این زمینه کافی است به فرمایش امام و رهبر معظم انقلاب و مرحوم شهید دکتر بهشتی بنگریم. نمی‌شود از شریعتی گفت و نامی از پدر ارجمندش مرحوم استاد محمدتقی شریعتی نبرد. در عظمت او همین بس که گفته‌اند با مبارزه علمی و دینی‌اش در دهه ۲۰، خراسان را از حلقوم شوروی و عمال داخلی‌اش بیرون کشید، و گرنه چه بسا آن بر سر خراسان می‌رفت که پس از جنگ جهانی دوم، بر سر مردم شریف آذربایجان رفت. با این مقدمه جای تردیدی نمی‌ماند که باید به این خاندان حرمت نهاد و اگر اندک احساس دِینی به انقلاب می‌کنیم، احترام این خاندان را رعایت کنیم که فرمود: «المَرء یُحفظ فی ولده»: احترام هر کس با رعایت احترام فرزندانش (و البته خویشان و وابستگان نزدیکش) نگاه داشته می‌شود.

آیا ما چنین کرده‌ایم؟ ماجرایی که بر تشییع پیکر این بانوی بی‌ادعا گذشت، حاکی از آن است که هرآنچه کوتاهی در زمان حیات او کردیم، پس از وفاتش هم کردیم! نشانه‌اش هم اینکه درهای حسینیه ارشاد را بستیم و نگذاشتیم همسر مردی را (که در حکم روح حسینیه ارشاد بود)، از آنجا تشییع کنند. با کدام محاسبه؟ معلوم نیست. هنوز یک هفته از تظاهرات خیره‌کنندة ۲۲بهمن نگذشته، هنوز دو روز از وداع پرشور با شهدای سپاه در اصفهان نگذشته، هنوز در ایام پرخاطره‌ای هستیم که آکنده از نام و یاد شریعتی است، به جای اینکه از این واقعه، نمادی برای همدلی و وفاق ملی بسازیم و مرهمی بر جراحات گذشته بگذاریم، آن را به خاطره‌ای تلخ و دل‌شکن برای انبوه دوستداران شریعتی می‌کنیم که بی‌شک دلی با انقلاب دارند. کمتر کسی را می‌توان یافت که دوستار شریعتی باشد و دل در گرو انقلاب نداشته باشد و برعکس، کدام ضدانقلابی را می‌شناسیم که سایه شریعتی را با تیر نزند و او را یکی از مهمترین مسببان انقلاب(!) به شمار نیاورد؟ آیا این است سزای کسی که داغ دو برادر شهید را بر دل داشت و زندگی پرمخاطرة همسرش را اداره کرد و زندان و اختفا و شهادت او را تاب آورد و سهمی از غنایم پس از پیروزی نخواست و باری بر دوش انقلاب نگذاشت و ادعایی نکرد.

آیا در تصمیم نسنجیده‌ای که عده‌ای در این مورد گرفته‌اند، هیچ بویی از تناسب با این فرمایش پیامبر اکرم(ص) دیده می‌شود که: «أعقل الناس اشدّهم مُداراه للناس: خردمندترین مردم کسی است که بیشتر با مردم مدارا کند» و فرمود: «مُداراهُ النَّاسِ‌ نصفُ‌ الایمان». آیا امام علی(ع) مهربانی کردن و ملایمت نشان دادن به مردم را خودِ عقل و خرد به شمار نیاورد که فرمود: «العقل مداراه الناس» و نفرمود: اظهار محبت و دوستى با مردم، نیمى از عقل است: «التَّوَدُدُ نصفُ العقل»؟ کمتر از پانصد نفر جمع شده‌اند تا با بانوی خاموشی وداع کنند که سالها در سایه زیست و خودی نشان نداد و نمودی نداشت. احتمال منطقیِ کدام هنجارشکنی می‌رفت که باید درهای حسینیه به روی دوستان و وابستگانش بسته می‌شد؟ آیا این همان حسینیه ارشاد است که درهایش به روی همگان باز بود و از هر دین و آیین و باوری می‌رفتند و مشتاقانه به دین و اسلام روی می‌آوردند؟ در آن فضای یخ‌زدة دهه ۵۰ که اخوان ثالث به‌درستی توصیفش کرده است: «هوا دلگیر، درها بسته‌، سرها در گریبان‌، دستها پنهان‌ر نفسها ابر، دلها خسته و غمگین‌ر درختان اسکلت‌های بلورآجین‌ر زمین دلمرده‌، سقف‌ِ آسمان کوتاه‌ر غبارآلوده مهر و ماه‌…»، آیا شریعتی نبود که از «حسین وارث آدم» سخن راند و خون در رگهای منجمدشده جاری ساخت و «زینب بزرگ» را که تنها مظهری برای پریشانی و سینه‌زنی بود، شناساند و سرمشقی برای زنان اسیر مُد کرد تا وارد میدان جهاد شوند و با افتخار دخترانشان را زینب بنامند و باز در همین حسینیه، تاریخ اسلامی را که تنها یک ماده درسی بود، به متن زندگی مردم بکشاند و دستشان را در دست مجاهدان صدر اسلام بگذارد و با خاندان نبوت راه ببرد و آنگاه نشانشان دهد که «فاطمه فاطمه است» و می‌تواند الگوی زن مسلمان امروزی هم باشد و آنها را با لحنی برخاسته از صداقت و صمیمیت، سرشار از شور دینی سازد و آماده «بازگشت به خویشتن» کند، تا با دین آشتی کنند و از دام گستردة مارکسیسم به سلامت برهند.

آیا این همان حسینیه ارشاد است؟ آیا تصمیم‌گیرانِ عاقبت‌نیندیش که بهترین خوراک را برای رسانه‌های معاند فراهم کردند، هیچ فکر نکرده‌اند که چنین رفتاری در ایام فاطمیه با بی‌بی‌فاطمه شریعت رضوی، ممکن است ذهنیت تاریخی عده‌ای را تحریک کند و حرفهایی بزنند که هیچ سزاوار نیست؟ آیا هرگز به این عواقب اندیشیده‌اند؟ آری، چرا همواره چنین رفتارهایی را بر ندانم‌کاری حمل کنیم؟ وقتی یک شیوة نادرست بارها و بارها تکرار می‌شود و نتیجه سوءاش بر همگان پیداست، چرا فکر نکنیم کسانی که زود برچسب نفوذی به دیگران می‌زنند، خود نفوذیانی هستند که‌… همان‌ها که بارها مشخص شده مأموریتی جز تخریب و ناامیدکردن و ویرانی ندارند.

سخن با گفتار خواجه عبدالله آغاز شد، چه بهتر که با عبارت دیگری از او پایان یابد؛ آن‌هم از زبان زنی که شوی بزرگوار او نیز یکی از زیباترین مناجات‌های عصر حاضر را بر زبان آورده است:‏‎ «الهی، بود و نابود من تو را یکسان؛ از غم، مرا به ‌شادی رسان. الهی، آفریدی رایگان، و روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان، که تو خدایی نه بازارگان.»‏