حافظ در خمسه تدبیر

سعید کافی انارکی - ساربان
چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
70
 

مقدمه:

به شهادت دیوان و حکمت مستور در یکایک ابیاتش، مولانا شمس مِلَّه و الدین، خواجه حافظ شیرازی رحمه الله علیه ؛ در زمرۀ بزرگترین شاعران و حکیمان تاریخ ادب و تمدن ایران است. آموزه‌های اخلاقی و معرفتی جهانشمول نهفته در اشعار او تا بدان جاست که در سرتاسر جهان متمدّن از قرون دور و نزدیک گذشته تا به امروز؛در کنار مشتاقان بی شمار ایرانی؛مریدان، مبلّغان و شیفتگان بلند آوازۀفراوانی چون:«سودی بسنوی» در امپراطوری عثمانی،«جان ولفگانگ گوته» در آلمان، «جوزف‌هامر» در اطریش، «سر ویلیام جونز» و «جان نوت در انگلستان»، «ژان باتیس نیکولا» و «شارل دو ویلر» در فرانسه و غیره از هواخواهان فرنگی این نازنین صنم ادبیات فارسی بوده اند.

هرچند از احوال و زندگانی شخصی خواجه، اطلاعات زیادی در دست نیست اما با امعان نظر در تذکره‌های مشهور و تطبیق اشعار شاعر با وقایع و تحولات اجتماعی- سیاسی دوران حیات وی و همچنین بررسی تأثیر و تأثرات موجود بین او و سایر شاعران معاصرش، می توان به یک تجسّم و درک واقعی از شخصّیت والا و آزادۀ این حکیم اقلیم پارس و شناخت مسیر کمال فکری و ادبی وی نایل گردید.

دولتشاه سمرقندی (۸۴۲-۹۰۰ ه‌.ق) تذکره‌نویس و ادیب مشهور قرن نهم هجری در شرح حال شمس‌الدین محمد حافظ؛ شاعری را دون مرتبۀ بلند او دانسته و در باب وی می گوید که خواجه حافظ: ((نادرۀ زمان و عجوبۀ جهان بوده و سخن او را حالاتی است که در حوزه طاقت بشری درنیاید و همانا از واردات غیبی است…»

به روایت همین تذکره؛سید قاسم تبریزی ملقب به قاسم انوار(۷۵۷ – ۸۳۷ ه-ق) شاعر تقریباً معاصر باحافظ که ممکن است در عهد جوانی محضر شمس‌الدین محمد را درک کرده باشد؛ «معتقد دیوان حافظ بودی و دیوان خواجه را پیش او علی الدوام خواندندی و بزرگان و محققان را به سخن حافظ ارادتی ما لآ کلام است.»

تذکره‌های مهم دیگری مانند:«طبقات شاه جهانی» نیز به همین وجه ارادت و اعتقاد عظیم جناب قاسم را به حضرت حافظ تأیید کرده‌اند. هرچند در هیچ یک از منابع تاریخی و پژوهشی فارسی از سید قاسم انوار به عنوان جامع و گردآورندۀ دیوان حافظ نامی آورده نشده است؛ امّا در مقالات متعدّد انگلیسی و فرانسوی مربوط به قرون هفده تابیست میلادی، از او به عنوان جامع دیوان حافظ یاد کرده اند و بعید نیست که «محمد گلندام» معروف که موضوع مباحثات و تتبعات سلبی و ایجابی فراوانی در طول دهه‌های گذشته بوده است، همان «سید قاسم انوار تبریزی» باشد.

مطلب فوق، دریچه ای است بر دومین مقالت نگارندۀ حقیر این سطور که در روزگار غفلت روزافزون ما ایرانیان از ادبیات غنی و پر افتخار کلاسیک پارسی، به کرشمۀ لطف و عنایت اصحاب فرزانۀ روزنامۀ شریف اطلاعات بعد از چاپ بخش نخستین آن در صفحۀ «وادی ادبیات»مورخ ۲۲ آذرماه ۱۳۹۷، در شماره جاری این مطبعۀ معظّم، به عنوان دومین بخش، توفیق انتشار می یابد.

با وجود همۀ فراز و فرودهای تاریخی و بی‌ثباتی‌های عمیق سیاسی و اجتماعی در اقصی نقاط قلمرو پهناور زبان پارسی، اگر کسی قرن هشتم هجری را قرن کمال غایی ادبیات کلاسیک ایران بداند، به هیچ وجه مبادرت به مبالغه و اغراق نکرده است. قرن مذکور؛ دوره ظهور دهها شاعر، حکیم ، عارف، کاتب و دانشمندان نام آشنا و ناآشناست که علیرغم انجام تحقیقات ارزشمند متعدد توسط عالمان و اندیشمندان کشورمان در طول دهه‌های گذشته، همچنان نیاز به انجام تتبّعات ژرف بیشتردر شرح احوال، آثار مثبت و ایجادات فرهنگی صدۀ هشتم هجری در ساحت تمدّن پارسی در جنبه‌های اجتماعی، فرهنگی و تاریخی، بدیهی و لازم به نظر می آید.

بر این پایه، کانون مبحث ما در این نوشتار، در کنار ارایۀ دو تصحیح تازه و بدیع از اشعار حافظ و ناصر بخارایی؛ به یافتن سه غزل کاملاً مرتبط و تقریباً هم معنای دیگر با آنها از سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی و عبید زاکانی، دیگر شاعران نامدار قرن هشتم هجری اختصاص دارد که تحت استقبال یا در استقبال یکدیگر سروده شده اند.

چون نیک بنگری در غزلیّات مذکور، سخن از یک ارتباط پیچیده بین مفاهیم «تقدیر و تدبیر» است که کمال حسن یار، عشق و مستی و آه آتشناک را در سوز سینه‌های شبگیر شاعران پنجگانۀفوق؛به لطف و خوبی تفسیر می کند.

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفۀ عشقم ز رهروی یاد است

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشاد است

خواجوی کرمانی، عبیدالله زاکانی و شمس الدین محمد حافظ در کنار یا حوالی آب رکن آباد و خواجه سلمان ساوجی و درویش ناصر بخارایی در بغداد، با نیروی پر خروش عشق و آواز رود به استقبال یکدیگر می روند و در کلام و نظم خویش با اعلام تسلیم در مقابل قضای آسمان،بر ناصحان بی عمل و ازرق پوشان سنگدل و بی ثمر در یک وزن، یک قافیه و یک روح،چون دجله طغیان کرده و به یکدیگر پیغام همسویی و همبستگی فکری ارسال می کنند.

همچنان که در مقالۀ قبلی مورد اشارت واقع شد، نگارنده حقیر این سطور،در حال تصحیح تازه ای از نسخ خطی دیوان خواجه حافظ شیرازی و ملک الشعرا مولانا ناصر بخارایی است و در پژوهش خویش با بهره از نسخ کهن خطی، به اشعار و احوال سایر شاعران معاصر ایشان نیزنظری تطبیقی و قیاسی دارد.

لذاهر از چندی در حین کار تصحیح، استقبال‌های جالب، هم جهت و گاه مغفول ماندۀ موجود در آثار شاعران معاصر قرن هشتم هجری بر وی کشف می گرددکه اتحاد پنج غزل مذکور، یکی از مهمترین آنها به شمار می آید. از اینرو، نویسنده بر کلیّت آن، بدواً نام «خمسۀ تدبیر» نهاد و در ادامه با انعکاس مطالب مربوطه، این غزلیات پنجگانه را با توضیحات لازم ارایه می نماید:

الف- حافظ شیرازی متوفی به سال ۷۹۲ قمری در شیراز در غزل خود ( با بحر رمل مثمن محذوف) می فرماید:

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

در خرابات مغان ما نیز هم منزل کنیم

کین چنین رفته‌ است در عهد ازل تقدیر ما

ما مریدان روی سوی کعبه چون آریم چون

روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشبار و سوز نالۀ شبگیر ما

تیر آه ما ز گردون بگذرد جان عزیز

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

عقل اگر داند که دل در بند زلفت چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

باد بر زلف تو آمد شد جهان بر من سیاه

نیست از سودای زلفت بیش از این توفیر ما

مرغ دل را صید جمعیت به دام افتاده بود

زلف بگشادی ز شَست ما بشد نخجیر ما

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

بر در میخانه خواهم گشت چون حافظ مقیم

چون خراباتی شد ای یار طریقت، پیر ما

***

ب- ناصر بخارایی،شاعر بزرگ و تقریباً گمنام قرن هشتم که به احتمال زیاد، متوفی به سال ۷۸۳ در مکانی نامعلوم است، در غزل خود(با بحر رمل مثمن محذوف)می فرماید:

مایل عشق جوانان است عقل پیر ما

تا چه آرد بر سر ما پیر بی تدبیر ما

من به جز تقدیر تدبیری ندارم عشق را

این چنین رفت است گویی در ازل تقدیر ما

عشق را اکسیر اگر گویند وجه ظاهر است

وجه زر از چهره زرد است در اکسیر ما

کی دل دیوانه درعالم بماندی پای بند

حلقه زلف بتان گر نیستی زنجیر ما

در عبارت چون نمی آید کمال حسن یار

قاصر آمد از بیان وصف او تقریر ما

در دل تنگنم نمی گنجد خیال روی دوست

نیست در خورد خیالش سینه دلگیر ما

آشکارا گردد این زنّار گبری در میان

آتش می گر بسوزد خرقۀ تزویر ما

ما بسی تقصیرها کردیم امّا لطف یار

عذر گوید از زبان عفو بر تقصیر ما

ناصر از سهو قلم در خط اگر دارد خطا

یار خط در می کشد بر خامۀ تحریر ما

***

پ- خواجوی کرمانی، متوفی به سال ۷۵۲ قمری در شیراز در غزل خود (با بحر رمل مثمن محذوف)

می فرماید:

خرقه رهن خانۀخمارداردپیرما

ای همه رندان مرید پیر ساغر گیر ما

گر شدیم از باده بدنام جهان تدبیر چیست

همچنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما

سرو را باشد سماع از نالۀدلسوزمرغ

مرغ را باشد صداع از نالۀشبگیرما

داوری پیش که شاید برد گر بی موجبی

خون درویشان بی طاقت بریزد میر ما

هم مگر لطف تو گردد عذر خواه بندگان

ورنه معلوم است کز حد می رود تقصیر ما

صید آن آهوی روبه باز صیاد توییم

ما شکار افتاده و شیر فلک نخجیر ما

تا دل دیوانه در زنجیر زلفت بسته‌ایم

ای بسا عاقل که شد دیوانۀزنجیرما

از خدنگ آه عالم سوز ما غافل مشو

کز کمان نرم زخمش سخت باشد تیر ما

ره مده در خانقه خواجو کسی را کاین نفس

با جوانان عشرتی دارد به خلوت پیر ما

***

ت – سلمان ساوجی، متوفی به سال ۷۷۸ قمری در ساوه در غزل خود ( با بحر رمل مثمن محذوف) می فرماید:

ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ما

کس نمی‌داند به غیر از پیر ما تدبیر ما

خاک را خاصیت اکسیر اگر زر می‌کند

ساقیا می‌ده که ما خاکیم و می، اکسیر ما

ما که از دور ازل مستیم و عاشق تا کنون

غالباً صورت نبندد بعد از این تغییر ما

من غلام هندوی آن سرو آزادم که او

بر سمن بنوشت خطی از پی تحریر ما

بر شب زلفش گر ای باد سحر یابی گذر

گو حذر کن زینهار از ناله شبگیر ما

ما به سوز آتش دل عالمی می‌سوختیم

گر نه آب چشم ما می‌بود دامنگیر ما

ای که می‌گویی مشو دیوانۀ زلفش بگو

تا نجنباند نسیم صبحدم زنجیر ما

خدمتی لایق نمی‌آید ز ما در حضرتت

وای بر ما چون نبخشایی تو بر تقصیر ما

گفته ای سلمان که من خود را فدایش می‌کنم

زودتر دریاب که آفات است در تأخیر ما

***

ث- عبید زاکانی، متوفی به سال احتمالی ۷۷۲ قمری در دزفول، هرچند که غزل تدبیر خویش را در وزن و قافیّتی متفاوت با سایر معاصرانش در بحر «رمل مثمن مخبون» سروده، اما در این «اتحادیۀ معنوی شعرا» کاملاً روان و کلامی همسو، با متّفقین خویش دارد:

می زند غمزۀ مردافکن اوتیر مرا

دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا

من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم

پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا

منم و نالۀشبگیربدین سان که منم

کی به فریاد رسد نالۀشبگیرمرا

صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار

چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا

گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم

نتوان داشت در این شهر به زنجیر مرا

حلقۀزلف تو درخواب نمودند به من

جز پریشانی از آن خواب چه تعبیر مرا

***

در پایان باید گفت که نمی توان به وجهی قاطع نسبت به تقدّم و تأخر سرایش این غزلیّات و اینکه کدام شاعر تحت استقبال و کدامیک در سبیل استقبال از دیگری بوده است، اظهار نظر نمود. امّاپوشیده نخواهد بود که با امعان نظر در اینکه دوران اوج و بلوغ سنی و ادبی مال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود خواجو کرمانی (۶۸۹-۷۵۲ قمری)، پیش از چهار شاعر دیگر بوده است و رحلت او نیز بسیار قبل‌تر ایشان رقم خورده، بسیار محتمل است که نخستین «غزل تدبیر» را خواجو(علیه رحمه) سروده و اوست که دیگران را به استقبال از خویش کشانده است.

در خصوص غزل حافظ، برخی از حافظ پژوهان قدیم و جدید از جمله سودی بسنوی، آن را مربوط به داستان شیخ صنعان دانسته و هسته مرکزی «پیر» حافظ را به شخصیت‌های تازی تعمیم می دهند. نگارنده در رد نظر ایشان معتقد است که این غزل هیچ ارتباطی به ماجرای شیخ صنعان ندارد. زیرا اولاً در غزلیّات سایر شاعران در این خمسه، مستقیماً نامی از مرد صنعان به چشم نمی آید و «خرابات مغان»در کلام حافظ نیز دلالت بر صراحت کلامش به مفاهیم کاملاً باستانی ایران می نماید.

همچنین ذکر این نکته ضروری است که «خمسۀ» تدبیر خود دلیل و برهانی قاطع از وجود روابط ادبی بسیار نزدیک بین شاعران پارسی گوی بزرگ قرن هشتم هجری و اطلاع واثق ایشان از آثار، اشعار و احوال یکدیگر است.