*حمید یزدان پرست
هدف افرادی که از جایی رفتهاند و قصد بازگشت دارند، چیست؟ آیا آن وقت که میرفتند، به فکر بازگشت بودند یا نه؟ چرا رفتند و چرا برمیگردند؟ برخی برای تحصیل علم یا مال از وطن رفتهاند و بعد از مدتها قصد برگشت میکنند که به قول حافظ: «غریب را دل سرگشته با وطن باشد». برخی به دلایل دیگر رفتهاند، مثلاً مهاجرت خانوادگی در زمان کودکی و حالا او که بزرگ شده، به هر دلیلی دلش یاد وطن کرده است. برخی نیز باز به هر دلیل از کشور گریختهاند یا بیرون رانده شدهاند؛ همچون محمدعلی شاه قاجار که حکومت ملی بیرونش کرد؛ یا رضاخان پهلوی که همان که آوردش، بُردش؛ یا پسرش محمدرضاشاه که فرار کرد، و نوههایش که با خانواده رفتند.
از میان اینها، یک بار محمدعلی شاه قاجار خود را از تبعیدگاه به گوشهای از کشور رساند تا تجهیزاتی دست و پا کند و بر سریر قدرت برگردد؛ اما چنان بلایی سرش آمد که توبهکار شد و حقوقی هم که مجلس شورا برایش تعیین کرده بود، قطع شد و به چه فقر و فلاکتی مرد. رضاخان و پسرش هم که در غربت مردند. و حالا مانده نوهشان که بعد از ۴۷ سال قصد بازگشت کرده است. چه ایرادی دارد؟ هر کسی که شناسنامه ایرانی دارد، حق دارد در ایران زندگی کند و حتی اگر بیرون از ایران زاده شده باشد، در جوانی یا میانسالی و کهنسالی حق دارد به ایران بازگردد و در آن زندگی کند. در برخی کشورهای جهان که تغییر رژیم از سلطنتی به جمهوری داشتهاند، اعضای خاندان فرمانروا یا همچنان در آن کشور زیستهاند، مثل آلمان، ایتالیا، اتریش، مصر و... یا میتوانستند بیایند و به خانمانشان سر بزنند، مثل ترکیه و مثل آخرین ولیعهد قاجار (فریدونمیرزا) که تا چند سال پیش به ایران رفتوآمد میکرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در همان اوان، مرحوم امام گفتند کسانی از خاندان پهلوی که جرمی مرتکب نشدهاند، میتوانند در کشور زندگی کنند که از قضا برخیشان هم ماندند یا به کشور برگشتند و سپس خودخواسته رفتند.
طبیعتاً هر کس که وارد کشوری میشود، تشریفاتی اداری را باید طی کند: گذرنامه و روادید داشته باشد و از راه مشخص زمینی، هوایی یا دریایی بیاید. ممکن است از قصد ورود کسانی که چند دهه نیامدهاند، سؤال هم بشود: چه شد که پس از پنج دهه، هوای وطن به سرتان زده است؟ آیا قصد گردشگری دارید؟ زیارت؟ سیاحت؟ تجارت؟ بالاخره کشور است، بازار مکاره که نیست؛ به رفت و آمدهای خارجی باید نظارت کرد. اما شواهد و قرائن حاکی از آن است که مقصود این آقا هیچ کدام از اینها نیست. او میخواهد بر تخت به بادرفتة پدرش بنشیند.
راستش بر این قصد و آرزوی او نیز ایرادی نیست. بازماندگان قجری و نادرشاهی و شاید زندیه هم در این سالها از آرزویشان و حتی حقشان در این خصوص گفتهاند. آنهم ایرادی ندارد؛ آرزوست دیگر. هر کدام از آنها میتوانند از راه متعارف و منطقی یارگیری کنند و هوادار جمع کنند و حتی باغ سبز نشان دهند؛ مثلاً یکی بگوید: «من اگر بیایم، چنین و چنان میکنم، آزادی، آبادی، آسایش، آرامش، و البته استقلال، پیشرفت و...» چه حرفهایی خوبی! مردم نیز حق دارند به این حرفها گوش بدهند و طبیعی است که به رفتار و کردار آنها طی سالهای گذشته بنگرند و ببینند این حضرات چندمرده حلاج هستند. آیا گفتارشان پایه و اساسی دارد یا خواب و خیال است و آرزوفروشی؟ راستش یکی را میشناسم که در همین نزدیکی است و در زمان نامزدی، به طرف وعده میداد: برایت هواپیما میخرم و چه و چه! ملت شعردوست و شاعرپروری هستیم دیگر و اینهم نوعی شعر منثور!
اگر آقایی که توانسته طی پنج دهه زندگی در جایی که خودشان «سرزمین فرصتها» میگویند، کار اقتصادی نمایانی کند، مدیریت درخشانی بروز دهد، با وجود آنهمه کالج و دانشگاه نامدار، درس درست و حسابی بخواند و محقق یا نظریهپرداز یا استاد دانشگاه شود، حرفش شنیدن دارد؛ اما اگر طی این مدت فقط با ثروت بیحساب خانوادگی زندگی کرده (به منشأش کار نداریم) و به قول خودش از مامانش پول گرفته و خورده و خوابیده و چرخیده و شاهانه زندگی کرده، وعده و وعیدهایش در ۶۵ سالگی، در حکم تحمیق شنوندگان است.
باز هم بگوییم عیبی ندارد، دلش خواسته از این حرفها بزند و آرزوفروشی کند. مگر جرم است؟ نه. اما وقتی کسی برای رسیدن به مقصودش، سر به اجانب میسپارد و از بیگانه دریوزگی میکند و اصرار میورزد که آنان به کشورش بتازند و بمبارانش کنند و دست به خون هموطنان میآلاید و تشویق به تخریب و آدمکشی میکند، دیگر موضوع صرف آرزو نیست، کار به خیانت و جنایت کشیده است. کسی از خونآشام قرن یاری میطلبد و از او التماس حمله و تاخت و تاز به هموطنانش را میکند، همو که نهادهای حقوقی جهان به سبب «نسلکشی و جنایت علیه بشریت»، مجرمش اعلام کردهاند، دیگر فقط حرف نیست، عمل است.
آیا این شخص احساس ننگ نمیکند؟ آیا فکر نمیکند که ایرانی راستین در عمرش سر به بیگانه نسپرده و به همین جهت «ایرانی» نام گرفته، یعنی «ایر» است، یعنی «آزاده است و هرگز به بندگی نرفته است». آری، برای چنین کسی، «استقلال» رکن بنیادین حیات فردی و اجتماعی است. کالای لوکس یا جنسی در کنار اجناس دیگر نیست. استقلال چیست؟ «آزادیِ جمعی». آزادی چیست؟ «استقلال فردی». چطور اگر به کسی بگویند این رنگ بپوش و اینجا بنشین و آنجا برو یا مرو، این را بخور یا مخور، میرنجد و خوشایندش نیست و اعتراض میکند، در امور اجتماعی نیز همین آزادی است که تبدیل به استقلال میشود و برای «ایرانیِ نژادۀ آزاده» اهمیت بنیادین پیدا میکند که بیگانه حق ندارد بر او فرمان براند، برای مردمش و حاکمانش و ارتشش تعیین تکلیف کند، مصونیت قضایی تحمیل کند و دستنشاندهاش برای اجرای قانون شرمآور کاپیتالاسیون، بسیاری را بکشد، به زندان بیفکند و تبعید کند. مردم اینها را دیدند که مهمترین شعارشان در انقلاب این شد: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی». «استقلال» نفی استعمار بود، و «آزادی» نفی استبداد، و «جمهوری» نفی سلطنت، و «اسلامی» نفی بیدینی.
رضا پهلوی که همچون پدرش درکی از اسلامیت و ایرانیت ندارد و با فرهنگ ملی عجین نبوده و بعید است در عمرش یک بار شاهنامه و دیوان حافظ و خمسه نظامی و حتی رباعیات خیام را خوانده باشد، پیداست که پیش خود بگوید: «پدربزرگم را که سواد خواندن و نوشتن نداشت، انگلیسیها آوردند؛ و پدرم را که بیگانگان تربیت کرده بودند، آمریکاییها آوردند؛ حال چه اشکال دارد که مرا اسرائیلیها روی کار بیاورند؟ من که از آنها بهتر و برتر و باسوادتر و باغیرتتر نیستم!» همین است که به راحتی آبخوردن (و از نظر ایرانیان اصیل با وقاحت هر چه تمامتر)، حقیرانه نزد جلاد قرن، بر صندلی پلاستیکی مینشیند و درخواست بمباران کشور و کشتوکشتار هموطنانش را میکند. آیا فکر نمیکند ممکن است روزی چشم در چشم ده نفر از هموطنانش بدوزد؟ مثلاً یکی از آنها، پدر یا مادر دخترک کرمانشاهی، ملینای سهساله باشد که در تیراندازی گماشتگان او جان باخت. یا دوقلوهای خردسال همکار جوان و عزیزمان امید رستمی که رفته بود دارو بخرد و حامیانش او را پیش چشم همسر و فرزندان نگرانش کشتند. یا خواهر و برادر آن پرستار دلسوزی که در آتشی سوخت که هواداران او در بیمارستان افروختند و جز کف دستانش چیزی نماند. یا آن جوان مازندرانی که چند شب پیش آتشش زدند و سوخت و جان داد؟ آیا رویش میشود به چشم بازماندگان اینان نگاه کند؟
آری، رویش میشود؛ چون پدرش و پدربزرگش همین کارها را کردند و تاریخ شکنجههای وحشیانه ساواک که دست بر قضا نزد همان اسرائیلیها آموزش میدیدند، پر است از این کارها. در روزهای پایانی سلطنت که خانه سرهنگ زیبایی در خیابان بهار لو رفت و معلوم شد شکنجهگاه و زندانی کوچکی بود و من خود دو بار از آن دیدن کردم، تختی فلزی دیدم که زندانی را بر آن میخوابندند و زیرش آتش روشن میکردند، دستگاهی دیدم که مخصوص کشیدن ناخن بود، و تکهای از گوشت و استخوان که یادم است بانوی زیستشناسی که برای بازدید آمده بود، بعد از چندی دقت و زیر و بالاکردن، گفت: متعلق به کودکی سه چهار ساله است. عجبا که بعد از انقلاب، این ساختمان به دست سازمان مجاهدین خلق (منافقین) افتاد و واقعاً حق به حقدار رسید! آنها نیز کردند با «خلق قهرمان ایران» آنچه کردند که تنها یک نمونهاش ترور کور هفدههزار تن از هموطنان بیگناه بود. یادم است آن روزی را که برای تشییع سه پیکر آشنای قدیممان به منزل آقای محسن اسکندری در حوالی جوادیه تهرانپارس (؟) رفتیم. همین حضرات به جای ترور پدر خانواده، مادر خانواده و برادر تازهداماد و نوعروسش را کشته بودند و کودک خردسالش را مجروح. اینها را من خود به چشم خویشتن دیدم، به شنیدهها کار ندارم. بماند آن سه بیگناه بیاطلاعی را که همین سازمان گرفت و به احتمال لو رفتن خانه تیمی، با سختترین شکنجهها پوست کندند و کشتند و دفن کردند. همانهایی که سالها پیشتر، مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف را نیز با همین ناجوانمردیها کشته بودند. آیا از همکاری با صدام شرم کردند که پیرکودک پهلوی از همکاری با نتانیاهو و ترامپ شرم کند؟ نه!
باغ سبز
قاعدتاً هر کس در هر جایی که بخواهد روی کار بیاید، باغ سبزی نشان میدهد. این است باغ سبز پهلویها و برادران مجاهد: دریوزگی از بیگانه، تخریب و غارت، و تروریسم افسارگسیخته. وعده آنها که امنیت و آرامش و سازندگی بود و جامعه بیطبقاتی توحیدی و زندگی طراز نوین، به کجا رسید که وعده عملی این میهنسیتزان به کجا بینجامد. آن پدربزرگِ قزاق سالها روی کار بود که مسجد گوهرشاد را به خاک و خون کشید و سزایش را دید؛ پسرش سالها شاهی کرده بود و آنگاه مسجد کرمان را و بسی بیگناهان را به خاک و خون کشید و رفت بر او آنچه رفت؛ و نوهاش هنوز نیامده، دهها مسجد را به آتش کشیده و قرآنها سوزانده و امامزاده به آتش کشیده و خانهها ویران کرده و بیگناهان را کشته است. پدربزرگش سالها حکومت کرد و آنگاه اروندرود را به عراق بخشید و ارتفاعات آرارات را به ترکیه و شهر فیروزه را به شوروی؛ پدرش سالها بر تخت نشسته بود که بحرین را بیشلیک گلولهای از دست داد و هیرمند را به افغانستان بخشید و نفت و گاز را به آمریکا و انگلیس هبه کرد؛ او هنوز نیامده، با تجزیهطلبان همدست شده و قرار است کجاها را به کجاها بدهد؟
با این حساب، آیا نباید بخواهیم مسبب جنایات اخیر و خیانتهای متعدد به ایران برگردد و محاکمه شود؟ این است که من به نمایندگی از خانواده هفده شهید خویشاوندم و دوازده همکلاس شهیدم، و بسیاری از هممحلهایها شهید و جانبازم، رسماً شکایت میکنم و از مراجع ذیصلاح دادخواهی مینمایم و میگویم: «پهلوی باید برگردد، محاکمه باید گردد!» هر کس با این سخن موافق است، وعدهگاه روز دوشنبه، تظاهرات سراسری علیه ناامنی، وطنفروشی و تروریسم.

شما چه نظری دارید؟