حمید یزدان پرست

هوا بسیار سرد است و چه سوزی می‌آید! با اینکه قبلاً با کسانی حرف زدم که فکر می‌کردم تأثیرگذار باشند، دیدم باز بساط مراسم اصلی را در خیابان کارگر چیده‌اند، آن‌هم از اولین چهارراه تا میدان انقلاب. وقتی که هیچ ماشینی در خیابان نیست، عرض خیابان معلوم می‌شود. موکت قرمز پهن کرده‌اند و دوطرف داربست گذاشته‌اند و به ارتفاع حدود پنج متر پارچه سیاه زده‌اند و سقف را هم چند ردیف ریسه کشیده‌اند با لامپ‌های سرخ و سر تقاطع فرصت ـ کارگر، منبر نهاده‌اند. جمعیت اینجا می‌نشیند و اضافه‌اش به میدان انقلاب می‌رسد و چون دستگاه‌های فیلمبرداری در میدان است، این‌همه جمعیت انگار نیستند و طبیعی است که جمیعت میدان کمتر به نظر می‌رسد، با اینکه خیلی آمده‌اند. همین را به دوستان گفتم، اما اثر نکرد. 
این جمعیت قرار نیست کار یدی بکند که دیده‌شدن یا نشدنش یکسان باشد. حضور جمعیت، نمایش است و اصلاً «تظاهرات» یعنی همین، تظاهر کردن، ظاهر شدن، ظهور خود را به رخ کشیدن، نه اینکه این‌همه خلایق بیایند و در جایی پنهانشان کنیم! یکی از آنها برایم توجیه کرد که: «نه، حاجی ببین بعضی‌ها بچه کوچک با خودشان می‌آورند، اگر موشک زدند، او باید جا داشته باشد که در برود و بچه را نجات بدهد.» ماشاءالله به این استدلال! تازه خوب است شیشه پنجره‌ برخی ساختمان‌های همین بخش شکسته است و روی سر چه کسانی ریخته، خدا می‌داند.دیگر چه می‌توانستم بکنم وقتی نمی آید به گوش رغبت کس! 
راستش در این چند روز و شب، یکی از مهمترین نقایصی که به چشمم آمد، فقدان برنامه‌ریزی سنجیده و مدیریت حساب‌شده است. و این مشکل دامنه‌داری است که سالها در عرصه‌های مختلف اجتماعی و فرهنگی می‌بینم و به همین قیاس حدس می‌زنم که در سایر بخشها نیز بدتر نباشد، بهتر نیست. در تظاهرات ۲۲ بهمن امسال که ما تا بعد از زیرگذر خیابان آزادی رفتیم، تقریباً صدای سخنران را که دکتر پزشکیان بود، نمی‌شنیدیم. سالهای قبل نیز حرص می‌خوردیم که چرا بر سر یکی از این ساختمان‌های بلند، دوربین نگذاشته‌اند؟ چند نفر حداکثر می‌روند روی یک ماشین معمولی و از آن ارتفاع می‌خواهند جماعت را نشان دهند! 
روز ۲۲ دی و چه‌بسا شلوغ‌تر از آن، ۲۴ دی همین امسال، باز همین مشکل بود؛ به‌خصوص وقتی در تشییع صد شهید نیروی انتظامی به پل کالج رسیدیم. کافی بود یک دوربین فیلمبرداری در تاج پل می‌گذاشتند و جمیعت را نشان می‌دادند. یا اول و آخر و وسط پل حافظ، سه دوربین می‌گذاشتند و انبوه جمعیت را به تصویر می‌کشیدند تا معلوم شود چه‌اندازه آمده‌اند؛ اما انگار نه انگار. دوستم که آب پاکی بر دستم می‌ریزد و می‌گوید: «از چه کسانی انتظار داری؟ از اینهایی که یکی درمیانشان می‌روند به رسانه‌های معاند می‌پیوندند؟ آنها از همین حالا دارند برای آن‌ورشان کارنامه تهیه می‌کنند!» من نمی‌خواهم اینقدر بدبین باشم، اما خوش‌بینی هم حد و اندازه‌ای دارد. نمی‌شود که پشت سر هم خطا کرد، آن‌هم در این موقعیت بسیار حساس و همه را به پای ندانم‌کاری نوشت. همین که نمی‌دانی و عهده‌دار کاری شده‌ای، جرم کمی نیست.
یادم است در درس «احتمالات»، استادمان مثالی را از آلمانِ زمان جنگ جهانی دوم می‌زد که مثلاً قرار بود به هر کس، روزی ۳۰۰ گرم نان بدهند. استاد دانشگاهی یک ماه سهمیه نانش را وزن کرد، دید هر روز زیر ۲۹۰ گرم است. به مغازه نانوایی اعتراض کرد و جریان را گفت. در ماه بعد دید نانش هر روز بیشتر از ۳۰۰ گرم است، مثلاً ۳۱۰ گرم. او که احتمالات می‌دانست، گفت اگر خطای متعارف باشد، باید یک روز ۲۹۰ گرم باشد، یک روز ۳۰۰ و یک روز ۳۱۰ گرم، نه اینکه یک ماه تمام ده گرم کمتر باشد و یک ماه تمام ده گرم بیشتر، این خطا نیست، عمد است و اطلاع داد و نانوا را سخت مجازات کردند. یک فایده آمار در امور اجتماعی، بررسی منطقی همین اشتباهات و نارسایی‌هاست تا خطاهای عمدی و غیر عمدی یا میزان کارایی افراد و نهادها مشخص شود.
حسینیه خیابان کارگر 
باری، تا مدتی بلندگوی سکوی میدان روشن بود که به شعار دادن و مداحی و برنامه‌های معمول گذشت و بعد نوبت به «حسینیه خیابان کارگر» رسید. هوا بسیار سرد است و باران در آستانه ریختن. من گاهی چیزهای منوری در آسمان می‌بینم که نمی‌دانم پهباد است، شلیک پدافند است یا چیز دیگر. گاه صدای بلندگو و شعار مردم چنان بلند است که وقتی خانه می‌آیم، می‌گویند: شنیدی؟ می‌فهمم تق و توقی بلند شده که در میان همهمه گم بود. اما یک بار به قدری پهبادها نزدیک بودند که یکی از بسیجی‌های مسجد گفت: «آمدم بزنم که پدافند میدان انداختش!» یک بار هم وسط سخنرانی واعظ مسجد، آنقدر صدا زیاد و نزدیک بود که به لهجه خودش گفت: «تاگّ و توگّ امشب خیلی زیاد شده» و بعد ادامه سخن، انگار نه انگار که خبری باشد و مستمعین هم جنب نخوردند! 
در میدان نیز بیشتر از اینهاست، جز اینکه مردم گویی به وجد می‌آیند و می‌خواهند با بانگ تکبیرشان پرتابه‌ها را از کار بیندازند یا صدایشان را به گوش آنها برسانند؛ مثل زمان بچگی من که وقتی هلی‌کوپتری از بالای سرمان رد می‌شد، حتی اگر در صف مدرسه بودیم با آن ناظم سختگیر، همگی آسمان را نگاه می‌کردیم و پیاپی روی دهانمان می‌زدیم و می‌گفتیم: «اَااا، اَاااا» این کار چنان عادی بود که گویی اجبار داشتیم به انجامش و آقای ناظم که چوب تأدیب از دستش نمی‌افتاد، هیچ نمی‌گفت! 
یکی از شبها فقط یک بار مجری درخواست کرد که: «برادرها، خواهرها، وقتی پدافند میدان شلیک می‌شود، لطفاً لطفاً لطفاً مبدأ تیراندازی را با دست نشان ندهید!» کی باور می‌کند این تنها تذکر جنگی در اینجا باشد؟ نه فراری، نه ترسی، نه جیغ و دادی. حتی منی که شجاع نیستم، یک شب در اوج حمله که صدای پهباد یا هواپیماها میدان را پر کرده بود و پدافند رگبار می‌بست، تند تند شروع کردم به خواندن «رضیتُ بالله ربّا،... و بمحمد نبیا و...» از این یادکرد چنان شاد شدم و چشم‌به‌راه نزول حادثه که در دل گفتم: چرا تمام نمی‌شود؟ چه از این بهتر که آدم در حین گفتن این کلمات برود؟ همین به هیجانم آورد و خوشحالم کرد و به خنده‌ افتادم. وقتی من این باشم، آذری غیور و کُرد سلحشور و لُر دلاور چگونه خواهد بود! به دوست گیلک می‌گویم: «پلنگ مازندران این است، آقای شیر گیلانی!» می‌خندد: «ای تو رِ قربان!» تهدیدش هم می‌کنم: «اگر شیر باشی، تو را با کیک می‌خورم؛ چه فکر کردی؟» می‌خندد و آبنبات می‌دهد. یک کار آقای شهروندی که هم اذان می‌گوید (و من به یاد مؤذن اردبیلی، اذیتش می‌کنم و می‌گویم: مؤذن گیلانی)، هم دعا و سلام پایانی را می‌خواند، و هم عنداللزوم پیشنماز می‌شود، این است که در حین شعار دادن و پرچم تکاندن، به بچه‌ها شکلات و آبنبات می‌دهد. 
یک بار بیایید مسجد حضرت امیر(ع) یا مسجد  امیرالمؤمنین(ع) و او و امثال او را ببینید، روحتان تازه می‌شود. گرچه اکنون در هر جا از این مردان و زنان و حتی کودکان دلاور، فتّ و فراوان پیدا می‌شوند. از برخی خردسالان می‌پرسم: «نمی‌ترسید؟» با خنده می‌گویند «نه» و پدر و مادرشان کیف می‌کنند. نام او را بردم تا دیگر جلوی جمع در میدان انقلاب داد نزندو من بیچاره را از نوشتن نیندازد، آن‌هم در حالی که چتر وامانده را با گردن کج نگاه داشته‌ام و با دست ‌دردمند، همین یادداشت‌ها را برمی‌دارم، اگر این تنه‌زن‌ها بگذارند که خطم شده عین خط خرچنگ. و گاه باید با رمل و اُسترلاب کشف کنم که چه نوشته‌ام! 
*
امشب «شب قدر» دوم است؛ تنها سالی که اعمال مأثور را در خیابان به‌جا آورده‌ام: از نماز هفت قل هو الله گرفته تا سایر اذکار. خدا بیامرزد مادربزرگ همکارم نجفی را که این نماز را در ذهنم حک کرد؛ هفتاد بار می‌گفت: «استغفر الله و اتوبُ الیه، ربّی نداره. استغفر الله و اتوب الیه، ربّی نداره...» دیگر در ذهنم ماند که «ربی ندارد». شب اول که صد مرتبه هم لعن بر «قاتلان» حضرت داشت. قاتلان و نه قاتل، یعنی در خصوص شهادت حضرت امیر(ع) جریانی در کار بود، گرچه عامل اجرا یک نفر بود: اشقی‌الاشقیا، بدبخت‌ترینِ بدبخت‌ها؛ این کار سود اخروی که نداشت، اگر هم سود مادی داشت، نصیب دیگران شد؛ بهره او بدنامی دنیا و آخرت بود و عذاب ابدی. حضرت امیر(ع) در روزهای پایانی خطبه مؤثری خواند و شکوه کرد و کوفیان تکان خوردند، به خود آمدند و مسلّم شد که این بار واقعاً در لشکرگاه گرد می‌آیند. نفوذیان (که می‌گویند در رأسشان اشعث بن قیس بود) خبر به شام رساندند و دستور ترور رسید، تیره‌بخت بدفرجام بر عهده گرفت و کرد آنچه نباید می‌کرد. در روزگار ما نیز اشقی‌الاشقیای صهیون با رضایت و همراهی دجال زردموی و اصرار برخی ناهموطن، چنین جنایتی را رقم زدند.


تا چشم کار می‌کند، در پایین خیابان کارگر شمالی، جمعیت نشسته‌اند و عده زیادی هم کنار سدی که با چند میله داربست در آغاز خیابان درست شده، ایستاده‌اند. بعد از سخنرانی دکتر قنبری، همان که شب اول جوشن کبیر را خواند، به‌سرعت شروع به خواندن می‌کند و مرد جوانی که پرچم در دست دارد و در وسط خیابان و میدان ایستاده و یکسره آن را با قدرت تکان می‌دهد و «الغوث، الغوث» می‌گوید. مثل ماشینی که می‌تواند پیوسته کاری را به صورت یکنواخت انجام دهد، پرچم تکان می‌دهد و فریادزنان ترجیع‌بند دعا را می‌خواند و هر وقت که صدای حمله یا پدافند بیاید، تکبیر می‌فرستد و مرگ بر آمریکا و اسرائیل می‌گوید. عده‌ای از او عکس می‌گیرند و فیلم برمی‌دارند و او بی توجه به آنها، کار خودش را انجام می‌دهد و چنان پرچم را به حرکت درمی‌آورد که انگار در قایق نشسته و پارو می‌زند: منظم، یکسان و پرقدرت؛ چون وقتی باران می‌آید، پارچه خیس و سنگین می‌شود و تکان‌دادن پرچم بزرگ سخت می‌شود و زور زیادی می‌خواهد که بزنم به تخته، او دارد.
من باز از سرما، هی در محوطه میدان بالاـ‌پایین می‌روم و در همین حال، دعا را مرور می‌کنم: «یا عاصمَ مَن استعصَمه، یا ناصرَ من استَنصره، یا...: ای پناهِ پناه‌جو، ای یاور یاری‌طلب، ای نگهدار نگهبان‌خواه، ای فریادرسِ فریادجو...» راستی که امروز ما همین‌گونه‌ایم و چه محسوس: پناه می‌خواهیم، رحمت می‌جوییم، راهنمایی می‌طلبیم و «تو پاک و منزهی ای خداوند، من از ستمگرانم، به فریاد برس و نجاتم بخش...» آن جوان که از جایش تکان نمی‌خورد، همین را به بانگ بلند می‌گوید. 
ما را ملامت می‌کنند که چرا دشمنی آمریکا و اسرئیل را برانگیختید، و در واقع چرا دم از استقلال و یاری مظلومان زدید؟ چرا با قوی‌تر از خودتان درافتادید و تسلیم خواسته‌هایش نشدید؟ چرا خودتان را به ورطه‌ای ‌چنین مهیب درافکندید؟ جواب این است که دستور خدا را انجام دادیم و تن به ذلت نسپردیم و از مظلومان دفاع کردیم و در افزایش توان خود کوشیدیم؛ اکنون نیز به یاری و هدایت و حمایت او امیدواریم که زورش از همه بیشتر است و علمش از همه بیشتر و مهرش از همه فزون‌تر: «یا اعظمَ مِن کل عظیم، یا أعَزّ من کل عزیز، یا...: ای بزرگ‌تر از هر بزرگ، ای شکست‌ناپذیرتر از هر شکست ناپذیر، ای داناتر از هر دانا، ای باشکوه‌تر از هر شکوهمند، ای...» یاد حاجی ترکمن، آقای سارلی به‌خیر که در سفر حج به من گفت: «مکتب تشیع در دعا بسیار غنی است.»

مرغ آمین
گاه سر و صدایی برمی‌خیزد، اما به گوش کسی نمی‌رود. بیشتر مردم در حال خواندن دعا هستند؛ آن که پشت میز موکب ایستاده، چای می‌دهد و عده‌ای در حال نوشیدن‌اند؛ بچه‌ها با هم حرف می‌زنند؛ بادکنک‌فروش بی هیچ تبلیغی کارش را می‌کند؛ خواهنده‌ای نشسته بر ویلچر، لابلای مردم می‌چرخد و بدون ‌آنکه چیزی بگوید، خود را نشان می‌دهد که کپسول کوچک اکسیژن وردستش است و ظاهراً فال حافظ و دستمال کاغذی و از این چیزها می‌فروشد؛ و آنهایی که در کنار یا بر فراز ماشین‌های غول‌پیکر نیروی انتظامی ایستاده‌اند، اسلحه به دست نگهبانی می‌کنند؛ من از سرما می‌لرزم و دستم کرخت شده؛ آسمان هم کار خودش را می‌کند و نرم‌نرم می‌بارد. یکی بلند می‌گوید: «وقت ریزش باران، هنگام استجابت دعاست، اللهم عجل لولیکَ الفرج» و مردم از ته دل آمین می‌گویند و دعاهای دیگر می‌کنند و پیداست که به لطف خدا «رستگاری روی خواهد کرد/ و شب تیره بدل با صبح روشن گشت خواهد./ خلق می‌گویند:/ «اما آن جهانخواره/ آدمی را دشمن دیرین، جهان را خورد یکسر.»/ مرغ می‌گوید: «در دل او آرزوی او محالش باد!»/ خلق می‌گویند: «اما کینه‌های جنگِ ایشان در پی مقصود،/ همچنان هر لحظه می‌کوبد به طبلش.»/ مرغ می‌گوید:/ «زوالش باد!»/ «باد با مرگش پسین‌درمان/ ناخوشیِ آدمی‌خواری/ وز پسِ روزان عزت‌بارشان،/ باد با ننگ همین روزان، نگونساری!» باد آمین، باد آمین.
جمعیت میدان پیوسته بیشتر می‌شود، دیگر تاب نمی‌آورم و با اجازه، روی زیراندازی که مرد ریش‌بلندی آورده، می‌نشینم. به‌سرعت دیگران هم با انواع سجاده و حصیر و زیرانداز می‌آیند و جلوی ما می‌نشینند و محوطه‌ای را که می‌پیمودم، تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کنند. جوشن کبیر تمام می‌شود، برای قرآن به سر کردن به مسجد می‌روم که صد قدم بالاتر است.

چهارشنبه، ۲۰ اسفند/ ۲۱ ماه رمضان
یکسره رفتم میدان انقلاب. چند ایستگاه صلواتی در کنار هم بر پا شده و عجبا که یکی از همان گُردآفریدهایی که درباره‌شان نوشته‌ بودم، آنقدر با بچه‌ها صمیمی شده که رفته به آنها کمک می‌کند. چند زن چادری هم هستند و چند تا از  مسجدی‌ها که همه بالای ۶۰ سال دارند. حاج‌مهدی که لهجه غلیظ اصفهانی دارد، در این سرما آستین کوتاه پوشیده، چون مدام پشت آتشی است که با چوب افروخته و قوری‌ها را روی منقل می‌گذارد تا خوب دم بکشد؛ اذیتش می‌کنند: «حَج‌مِیتی، بیا تو هم یه کار خیری بکون.» می‌گوید: «کار خیر بَسمِه‌س، آ تمام دستام سوخته‌س!» حاج‌رضا که با همة سن و سالش خیلی ترز و فرز است و مثل بچه‌تهرونی‌ها حرف می‌زند، پایه‌های شکسته میز و صندلی را از اطراف جمع می‌کند و برایش می‌برد. پاتوق حاج‌آقا فاضل که در گذشته بیشتر مسجد ما می‌آمد، همین‌جاست؛ دوستش را معرفی می‌کند که او نیز معمم است: «ایشان هم بهشهری است و پدرشان از زهاد مازندران بود و شاگرد آیت‌الله کوهستانی.» تازه فهمیدم با دوستم علی شکوهی نیز سوابق دیرینه دارد: «من و او آقای اسدی توسی را ساواک با هم گرفت...» پس شما هم بله؟ نمی‌تواند جلوی خنده‌اش را بگیرد. برخی که در صف چای ایستاده‌اند، نگاه می‌کنند. 
داستان شکوهی را قبل‌ترها شنیده بودم. در ۱۶ سالگی دستگیر شد و شکنجه‌گر بی‌رحم دستور داد پیرهن و شلوارش را پر کنند از گزنه؛ گیاه زهرداری که اگر به جایی بخورد، تا مدتی اشک آدم را درمی‌آورد. یک بار در کودکی تجربه کردم؛ آنقدر گریستم تا خوابم برد. شکوهی تعریف می‌کرد بعد از انقلاب که طرف را دستگیر کردند، با اینکه او بخشیده بودش، محکوم به چند ضربه شلاق شد: «علی جون، پاک شدم!» موکب ملغمه‌ای است، مرندی، کاشی، رشتی و بوشهری هم داریم؛ این آخری خیلی خوش‌لهجه است، گرم و گوش‌نواز؛ ولی خودش شاکی است: «فقط تو تعریف می‌کنی از ای لهجه. هر چی می‌کشم، از همی لهجه‌یه، درُس نمی‌شه» و می‌زند روی دهنش: «تا حرف می‌زنم، شاگردا می‌خندن!» نقاش است با ریش پرفسوری بلند، می‌گویم: «بی‌خود می‌کنند، فارسی اصیل مال شماست.» موکب کارتخوان هم دارد و مردم کمک می‌کنند. 
مجری شعارهایی می‌دهد و مردم جواب می‌دهند. «مرگ بر آمریکا و اسرائیل» که نقل محفل است. در وسط میدان که حالت پلکانی دارد، جایی پیدا می‌کنم و می‌نشینم. مردم به نسبت قبل مهربان‌تر شده‌اند و زود جا باز می‌کنند و یکی هم تکه مقوایی می‌دهد که روی زمین سرد ننشینم. یک گروه سرود می‌خوانند و چون نمی‌بینم، تشخیص نمی‌دهم پسرند یا دختر!
سالروز شهات حضرت امیر(ع) است و طبیعی است که محور سخنها و شعارها نیز همین موضوع باشد. جای کسی مثل دکتر شریعتی خالی است که در این جو حماسی پرشور، با آن احساسات لطیف و سخنان عمیق و شاعرانه درباره حضرت سخن براند و جمع را مست کند. یا کسی با لحن مرحوم محمدرضا آقاسی امثال این قصیده را که چندان بلند نیست، اما شورآفرین است، بخواند:
تا صورت پیوند جهان بود، علی بود 
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
خیلی مفصل است و عوام‌پسند، به‌خصوص آنجا که می‌گوید:
آن شاه سرافراز که‌اندر شب معراج 
با احمد مختار یکی بود، علی بود
سر ّ دو جهان، پرتو انوار الهی
 از عرش به فرش آمد و بنمود، علی بود
 و آنها که عشق عربی‌خوانی دارند، بگویند:
ها علیٌ بشرٌ، کیفَ بشر؟/ ربّهُ فیه تجلّی و ظَهر...
از این اشعار تا دلتان بخواهد، داریم و اصلاً از دیرباز شعری که درباره آن حضرت می‌سرودند، هم به غلو میل می‌کرد و هم پرشور بود. البته شاید چون امثال من از علوّ مراتب انسان کامل بی‌خبریم، این تعابیر را غلوآمیز به‌شمار می‌آوریم. به هر حال در این شبها که بخش عمده‌ای از شعارها «حیدر، حیدر» و «یا علی» است، سخن‌گفتن و شعرخواندن درباره آن حضرت جا دارد.

می‌ترسم!
امشب توجهم به پسری جلب شد که خیلی با وقار ایستاده بود، در کنار والدین و احتمالاً مادربزرگش. اسمش را پرسیدم، کاملاً رسمی گفت: «من آقا محمدعلی مظفری هستم!» همه خندیدیم جز او. «آقا محمدعلی چند سالته؟» با همان سنگینی و متانت گفت: «سه سال و نیم‌مه.» پرسیدم: «چرا اینجا اومدی؟» خیلی جدی گفت: «آقامونُ شهید کردن» و بعد با دست به عکس سردار سلیمانی اشاره کرد و گفت: «حاج‌قاسم رو هم شهید کردن.» خوب می‌شناخت. گفتم: «تو از دشمن نمی‌ترسی؟» و فکر می‌کردم بگوید نه؛ با صداقت بچگانه گفت: «من از دشمن می‌ترسم. وقتی حمله می‌کنه، می‌ترسم...» نگاهش خیره ماند و دلم ریش شد، بغلش کردم و دلداری دادم: «ما اینجا کنارت هستیم. بابا هست، مامان هست، این‌همه مردم هستند، جلوی دشمن را می‌گیرند، نباید بترسی»، «ولی من می‌ترسم.» طفل معصوم، من چه بگویم؟ طبیعی است که باید بترسی. با این سن کم، چه انتظاری از تو می‌توان داشت؟ خانواده‌اش می‌خندیدند، بوسیدمش و زمین گذاشتم. همین جور متین نگاه می‌کرد و هیچ رفتار بچگانه‌ای بروز نمی‌داد. آدم بزرگی بود فشرده‌شده در چهارـ‌پنج وجب با کاپشنی کلاه‌دار و هیچ لبخند و شادی کودکانه‌ای. قابل توجه آقای پهلوی که جنایات آمریکا علیه ایران را «مداخله‌ بشردوستانه» توصیف می‌کند. پدر و پدربزرگش هم مثل او بشردوست بودند و مشکلی با مداخله خارجی نداشتند، اما احتمالاً نه در این حد و به این صراحت. او این‌قدر وجدان ندارد که باری از دوش مردم بردارد، اما آنقدر نامرد هست که برای ایجاد بحران اقتصادی و کمبود ازراق، مردم را تشویق ‌کند هرچه سریعتر نیازهای ضروری خود را تهیه کنند! یعنی بریزند به فروشگاه‌ها و هر چه می‌توانند، بخرند و ببرند انبار کنند تا نوعی قحطی مصنوعی به‌وجود بیاید. آدم این‌قدر بی‌وجود! تو که مرهم نه‌ای زخم دلم را/ نمک‌پاش دل ریشم چرایی؟ باز از سر بی‌غیرتی و مزدوری، از مردم خواسته «در خانه بمانند»؛ چون حتماً شنیده در خیابان‌ها و میدان‌های ایران چه قیامتی است تا مگر فرصتی برای «گارد جاویدان» او فراهم شود که جنایت دی‌ماهشان را تکمیل کنند.
*  
کمی آن‌سوتر روی طبقات سه‌گانة بخش پلکانی میدان، ده‌ـ‌پانزده تا کاسه کوچک شمع روشن کرده‌اند و در کنارش عکس رهبر شهید. محیط کوچک محزونی است، با آن نور کم‌رمق و زنان سیاهپوش در اطراف. گشتی در خیابان انقلاب می‌زنم که آرام‌آرام دارد شبیه مسیر اربعین می‌شود با چندین ایستگاه صلواتی که خودشان دوست دارند «موکب» بنامند و یکی از آنها، «دمنوش‌خانة حضرت زینب(س)» است. مشتری هم دارند و برخی‌شان باندهای بزرگ پخش صوت گذاشته‌اند و مداحی پخش می‌کنند. بر سردر سینما بهمن نیز پرده فیلمی می‌آید و می‌رود (اسم درستش را نمی‌دانم) با تصویر برخی هنرمندان و بخشی از پیامشان در سرزنش دشمن و حرفهای دیگر، ازجمله تأسف بر کودکان میناب.  
شنیدم که دیروز در حمله به حوالی میدان رسالت، ۱۲ نفر از خویشان دکتر جلایی‌پور شهید شده‌اند. سه برادرش هم در جنگ تحمیلی شهید شده بودند. چشمِ منتظران «عموترامپ» کور که ببینند از چه دجالی دعوت کرده‌اند و تازه آنجور که از توئیت دکتر لاریجانی (دبیر شورای عالی امنیت ملی) برمی‌آید، آمریکا که بی‌آبروتر شده و زیر سؤال رفته، می‌خواهد ماجرایی نظیر ۱۱ سپتامبر به‌پا کند و گردن ایران بیندازد، تا هم جنایتش را توجیه کند و هم نوعی اجماع جهانی به‌دست بیاورد. لاریجانی نوشته: «اصولاً ایران با چنین برنامه‌های تروریستی مخالف است و جنگی با ملت آمریکا ندارد...» البته او حرف خودش را زده، از جایگاهی که دارد، وگرنه حق این است که مردم آمریکا نیز مقصرند. چه کسانی این دیوانه را روی کار آوردند، رأی دادند، یاری‌اش کردند و قدرتی چنین جنون‌آسا به او بخشیدند؟ من حتی رک به خویشان و دوستانی که آنجا هستند، می‌گویم: شما با پرداخت مالیات به دولت آمریکا (و هر کشور متخاصم دیگر)، در جنایات او شریک هستید. بخشی از همین مالیاتی که می‌دهید، می‌شود جزئی از بودجه نظامی آنجا و روز قیامت معلوم می‌شود که در پرونده اعمال هر کدامتان، چقدر قتل و غارت و ایجاد وحشت به پایتان نوشته شده است که روحتان هم خبر ندارد. ضمن آنکه شماها با کارتان در آنجا ـ از پزشکی و مهندسی گرفته تا انواع خدمات‌رسانی، کار یک حکومت محارب را راه می‌اندازید و به همین اندازه شریک اعمالشان هستید. به همین جهت من خوب و بدشان را مقصر می‌دانم. 
برتر از حضرت نوح(ع) نیستیم که دعا کرد: «رَبِّ لا تَذَر عَلی الأَرضِ مِنَ الکافِرینَ دَیَّارا. إنَّکَ إن تَذَرهُم یُضِلّوا عِبادَکَ و لا یَلِدُوا إلاَّ فاجراً کَفَّارا: پروردگارا، هیچ کس از کافران را بر روی زمین مگذار؛ چرا که اگر آنان را باقی بگذاری، بندگانت را گمراه می‏کنند و جز پلیدکارِ ناسپاس نمی‌زایند!» برترین انسان آن اعصار، چنان از دست دشمنان به ستوه آمد و امیدی به درمانشان نداشت که برافتادن خرد و کلانشان را از خدا خواست؛ در این روزگار نیز درباره نابکاران جزیره اپستینی که با رأی همین مردم دل‌رحم و مهربان آمریکا روی کار آمده‌اند، چرا چنین نخواهیم؟ به قول مولوی: از کِهین و از مِهین/ لعنه الله علیهم اجمعین!
یک نمونه تازه این بدکاری، حرفی است که اخیراً ترامپ در مصاحبه با ان.بی.سی گفته: «آمریکا بیشترِ جزیره خارک را نابود کرده و ممکن است برای تفریح، چند بار دیگر هم آن را بزنیم.» برای تفریح! چون ارباب دنیاست، این‌طور گستاخ و آشکارا درباره انسان‌های دیگر حرف می‌زند و حتماً بخش عظیمی از رأی‌دهندگانش نیز همسویی می‌کنند. مشابهش را چند سال پیش برادر ولیعهد کنونی انگلیس گفت که در هنگام گذراندن سربازی‌ در افغانستان، به عنوان تفریح، بیش از ۲۰ نفر از مردم افغانستان را خودش کشته است. بی‌خود نیست که مجری میدان انقلاب (انگار نامش ترابی است) می‌گوید و حاضران هم‌جوابی می‌کنند: «شعار هر شب ما»، مردم: «مرگ بر آمریکا». ادامه می‌دهد: شعار ملت ما/.../ یارب یارب ما/.../ مشق هر شب ما... 
نزدیک ۱۰ و ربع که می‌شود، سریع به طرف مسجد می‌روم که هر شب برنامه‌ای دارد، از تلاوت دسته‌جمعی سوره فتح گرفته تا سخنرانی و زیارت و تازه کلی بعد از آن، جلسه نیمه‌خصوصی برقرار است که یکی از نمایندگان مجلس نیز حضور دارد و شنیدنی است.

پنج‌شنبه، ۲۱ اسفند/ ۲۲ ماه رمضان
به رسم بیشتر روزها، تا غروب در میدان انقلاب هستم، نماز و مغرب و عشا در مسجد، شام در خانه و سپس دوباره راهی میدان و در طی این مسیر که‌اندک هم نیست، نماز و اذکار مخصوص شب بیست و سوم ماه مبارک را در راه می‌خوانم. عبادتم در سالهای قبل چه بود که امسال باشد! بی‌گمان آن‌همه اعمال مهم مأثوره، مستحب است و حضور در عرصه که برای امثال من خیابان است، واجب. دلیلش هم را می‌شود در پیام بسیار مهم ترامپ دید که در روز اول حمله صادر کرد: «مردم ایران! در پناهگاه بمانید. خانه‌تان را ترک نکنید. بیرون بسیار خطرناک است. بمبها در همه جا سقوط خواهد کرد. وقتی کار تمام شد، حکومت خود را تصرف کنید. این احتمالاً تنها فرصت شما خواهد بود...» آن میرِ دروغین نیز از مردم خواسته در خانه بمانند و منتظر فراخوان نهایی او باشند! وقتی دشمن می‌خواهد مردم از خانه بیرون نیایند تا به قول پیرکودک، «گارد جاویدان» کارش را انجام دهد (یعنی تکرار جنایت دی‌ماه)، حضور در خیابان دیگر امری اختیاری نیست، واجب قطعی است تا تیر دشمن به سنگ بخورد. 
این خطا را پدران ما یک بار در مرداد ۱۳۳۲ مرتکب شدند، ما دیگر نباید تکرار کنیم. شاعر ملی، مرحوم ادیب برومند به خود من ‌گفت: آنها که می‌گویند ملت ایران در ۲۸ مرداد، صبح «زنده‌باد مصدق» گفتند و عصر «مرده‌باد»، اشتباه می‌کنند. از روزی که شاه فرار کرد (۲۵ مرداد)، مردم در خیابان بودند و مانع اجرای کودتای آمریکایی ـ انگلیسی شدند. تا اینکه در ۲۸ مرداد مصدق از مردمی که به‌درستی احساس پیروزی می‌کردند، خواست که به خانه بروند [و این گویا در پی اعتراض و تهدید سفیر آمریکا بود]؛ مردم خیابان را ترک کردند و کودتاچیان با استفاده از همین فرصت، عرصه را به دست گرفتند و ورق را برگرداندند. این بود که در ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ وقتی از ساعت چهار بعدازظهر حکومت نظامی اعلام شد، امام فرمان داد مردم به خیابان بریزند که ریختند و نگذاشتند کودتای دیگری صورت بگیرد. 
اکنون نیز به نوعی با همان وضع مواجهیم. واقعه دی‌ماه نیز که در حقیقت شبه‌کودتایی با مأموریت کشتار و تخریب گسترده و ایجاد رعب و وحشت بود و متأسفانه تا حدی نیز توفیق یافتند، به یمن حضور مردم نقش بر آب شد. مرحله بعدی این برنامه در خارج از کشور، انداختن جنایت انجام‌شده به گردن حکومت بود، آن‌هم با دادن ضریبی چندبرابر که با وجود انواع رسانه‌های تأثیرگذار، برایشان آسان بود. ادامه برنامه، تصمیم غربیان در تروریست خواندن سپاه بود که من همان وقت به دوستان گفتم این کار، زمینه‌سازی برای حمله نظامی است تا اذهان عمومی جهانیان و به‌ویژه غربی‌ها را آماده کنند که در هنگام جنگ با ایران، کسی به مخالفت برنخیزد، بلکه از حمایت عمومی هم برخوردار باشند که بحمدلله موفق نشدند؛ چون بلافاصله پس از اعلام شهادت رهبر، مردم به طور خودجوش و میلیونی در سراسر کشور به خیابان ریختند و مانع تکرار جنایتِ «گارد جاویدان» و همپالگی‌های تروریست‌شان شدند. 
من فکر می‌کنم تا این مقطع، منافقین به طور جدی وارد معرکه نشدند و نیرویشان را نگه داشتند برای وقتی که دو گروه نخست همزمان با حملات وحشیانه آمریکا و اسرائیل، راه را تا حدی آماده کرده باشند و مردم یا از شدت بیم و هراس به خانه‌ها خزیده باشند، یا حتی بخشی به متجاوزان پیوسته باشند. در این هنگام آنها به عنوان یک گروه نظامی تازه‌نفس، کارآزموده و مشهور به انجام هر سطح و حدی از جنایت که ضمناً بیش از هر گروه مخالفی انسجام تشکیلاتی و سابقه فعالیت دارند، وارد میدان می‌شوند و کار را قبضه می‌کنند. بعد به استناد مبارزه با تروریسم دولتی که ماه قبل غربی‌ها زمینه‌اش را فراهم کرده بودند، دستشان باز است برای کشتار بی حد و حصر هر که عرض اندام کند. با توجه به غلبه داعشیان بر سوریه که تا چندی پیش آمریکا برای دستگیری سرکرده‌شان (جولانی) جایزه تعیین کرده بود و بعد آقای سَلفی یکباره تغییر ماهیت داد و کراواتی شد و همسو با اسرائیل، بهترین گروه برای تسلط برای ایران، همین مجاهدین «خلق قهرمان» هستند. اما همة این دسیسه‌ها به یمن حضور غیر قابل پیش‌بینی مردم (البته برای آنها)، باطل شد.
با این مقدمه، پیداست که حضور در خیابان، بر انجام مستحبات شب قدر ترجیح دارد، ضمن آنکه بسیاری از آنها را نیز می‌توان در خیابان انجام داد که قبلاً ذکرش گذشت. مراسم اصلی میدان انقلاب، با چند شعار و سخنان مجری خیلی زود تمام می‌شود. من او را نمی‌شناسم، ولی راستش بد حرف نمی‌زند، مسلط است و خوب اجرا می‌کند: با اعتماد به نفس، روان و قاطع و محکم؛ خیلی هم شعر از بر دارد و خوب می‌خواند. در عوض برخی افراد که می‌آیند، چنان تندخوانی می‌کنند که چیزی از حرفشان معلوم نمی‌شود. یا خجالت می‌کشند، یا متوجه نیستند که وقتی صدا پژواک دارد (به قول اینها: اکو)، باید آرام خواند تا در هم نپیچد.

همه‌تن چشم شدم...
امشب هوا خیلی سرد است، باران هم می‌آید و جمعیت به‌مراتب بیشتر است، به طوری که محوطه میدان زود پر شد و سرریزِ «حسینة کارگر» (یعنی ابتدای خیابان کارگر شمالی تا اولین چهارراه) روانة میدان شد. دعاخوان «جوشن کبیر» را به‌سرعت می‌خواند، چند جایی را هم با غلط رد می‌شود. آن جوانی که پیشتر ذکرش گذشت، همچنان بالای میدان ایستاده و با چه قدرتی پرچم ایران را تکان می‌دهد و «الغوث، الغوث» را بلند می‌گوید. خوشم می‌آید که توجهی به چیزی ندارد و کار خودش را می‌کند و هی می‌آیند از او عکس می‌گیرند. نفهمیدم امشب یکی دو بار هم مصاحبه کردند یا نه، اگر در فیلمی دیدید جوان ریشویی با قد  و یکل متوسط، ابتدای کارگر ایستاده و در حین مصاحبه نیز پرچم می‌تکاند، همین اوست. 
یکی عکس قشنگی از رهبر و پدر شهیدش را به من می‌دهد که مونتاژ کرده‌اند و در زمینه‌ای قهوه‌ای کنار هم گذاشته‌اند. من نمی‌توانم هم بنویسم، هم چتر در دست داشته باشم و هم عکس نگه دارم و مانع خیس‌شدنش بشوم. می‌دهم به اولین کسی که سر می‌رسد و اتفاقاً از آنها بود که فکر نمی‌کردم استقبال کند، با خوشحالی گرفت و به همراهش گفت: ببریم خانه! بر زیرانداز مرد مسنی می‌نشینم. آنقدر هوا سرد است که هی باید خود را بلرزانم تا اندکی گرم شوم. این آقا هم اول روی خوش نشان نداد، بعد که دید دارم می‌روم وسط میدان، دنبالم دوید که برگرد. خانوادگی آمده‌اند و فکر کنم زنش واداشته که یک لا از زیرانداز کم کنند تا جای بیشتری برای نشستن باز شود، باز هم به مهر مادرانة او. این هم ذکر خیرش که نمی‌دانم کیست!
بعضی دوستان که خیلی آخرالزمانی هستند، امشب منتظر «صیحة آسمانی»اند، یکی از علائم قطعی ظهور. برخی می‌گویند نتانیاهو همان «سفیانی» است، مردی که در روایت آمده در دلش رحم نیست و از کشتن کودکان و بی‌گناهان هیچ باکی ندارد؛ و همچون بعضی غربی‌ها، می‌گویند ترامپ همان «دجال» است با آن‌همه دم و دستگاه تبلیغاتی و موی زرد. تصویری هم در یک کتاب غربی دیدم که به جای شیطان که به گفته انجیل مأموریت داشت مسیح را بیازماید، چهره ترامپ را ترسیم کرده بودند. برخی دیگر جولانی را سفیانی می‌دانند، به‌ویژه که وزیر خارجه‌اش شیبانی است و یکی از همدستان سفیانی، «شیصبانی» است. 
من امیدوارم چنین باشد، گرچه درک می‌کنم وقتی مؤمنان از کارآیی انسان‌های معمولی مأیوس می‌شوند، چشمشان بیشتر به امداد آسمانی دوخته می‌شود و ظهور منجی موعود. در حال حاضر مسیحیان صهیونی نیز منتظر نزول موعود هستند و شاید مهمترین دلیل حمایت کورکورانة انجیلی‌ها (اونجلیک‌ها) از صهیونیسم و اسرائیل، این است که می‌گویند تا معبد سوم اورشلیم ساخته نشود، مسیح نمی‌آید. این است که ترامپ در دولت اولش اورشلیم (بیت‌المقدس) را به عنوان پایتخت اسرائیل به رسمیت شناخت و چند کشور آمریکای لاتینی نیز از او تبعیت کردند. به این ترتیب «وعدة دیدار نزدیک است/ و باز می‌لرزد دلم، دستم...»؛ اما دعای صدبند تمام می‌شود و مراسم مسجد هم به پایان می‌رسد و صبح می‌دمد و خبری نمی‌شود!
از اعمال امشب، تلاوت سوره‌های عنکبوت و روم است؛ این است که برخی در خیابان قرآن گشوده‌اند، به‌خصوص زنها. آیا این سوره‌ها ارتباطی با تقدیر سالیانه دارند که در «شب قدر» رقم می‌خورد؟ برای اولین بار از این زاویه در مفادشان درنگ می‌کنم. سوره عنکبوت ضرورت امتحانات الهی را گوشزد می‌کند و ارزش پایداری بر ایمان را که بدون تحمل سختی‌ها ممکن نیست. و اینکه نباید از قدرت و عظمت مشرکان هراسید؛ زیرا به‌رغم دبدبه و کبکبة‌ ظاهری، بنیادشان همچون خانه عنکبوت سست است. آیه‌ای که با توجه به وضعیت امروز ما، نویدبخش است، اینکه قدرت دشمنان دین هر چقدر باشد، از خدا بیشتر نیست و هرگز نمی‌توانند او را در زمین و آسمان درمانده ‏کنند: «ما أنتُم بمُعجِزینَ فی الأَرضِ و لا فی السَّماء». 
سوره روم نیز اهمیت توحید و قیامت را یادآوری می‌کند؛ اما آنهایی که به این دو موضوع اساسی بی‌توجهند، فساد را در زمین گسترش می‌دهند: «ظهرَ الفسادُ فی البرّ و البحر بما کسَبَت ایدی الناس»؛ خدا هم از گناهکاران انتقام می‌گیرد: «فَانتَقَمنا مِنَ الذینَ أجرَموا» که در این ایام، با مشتریان جزیره اپستین انطباق دارد و از این مهمتر: «کانَ حَقّاً عَلَینا نَصرُ المؤمنین: همواره یاری‏کردن مؤمنان بر ما واجب است.» معلوم است که مؤمنان از یاری خدا شاد می‌شوند: «یَفرَحُ المؤمِنونَ بِنَصرِ الله. یَنصُرُ مَن یَشاءُ و هوَ العزیز الرحیم: خدا هر که را بخواهد، یاری می‏کند و او شکست‏ناپذیر مهربان است. وعدَ الله لا یُخلِفُ اللهُ وعدَه: این وعدة خداست و خدا هرگز از وعده‌اش تخلف نمی‏کند»؛ اما همة اینها مستلزم شکیبایی است: «فَاصبِر إنّ وعدَ الله حق و لا یَستَخِفَّنّکَ الذین لا یوقنون: صبر کن که وعده خدا حق است و مبادا کسانی که یقین ندارند، تو را از جا درآورند!» دلگرمی و بشارتی بهتر از این آیات برای این روز و شبها؟

جمعه، ۲۲ اسفند/ ۲۳ ماه رمضان
امروز روز جهانی قدس است. اولین روز قدس که آیت‌الله طالقانی نماز خواند، تابستان ۱۳۵۸ بود و من دانش‌آموز سوم راهنمایی بودم، از شدت گرما و تشنگی داشتم هلاک می‌شدم و حالا زمستان ۱۴۰۵ است و هوا سرد است و مانده‌ام با این جمعیت عظیم که نمی‌شود در بخش مسقف رفت، زیر باران در خیابان چه کنم؟ تا حالا که سهیمه روزانه برقرار بوده و چند کلانتری و مقر بسیج هدف گرفته شده است. از حدود «موزه هنرهای معاصر» که ما وارد خیابان شدیم، تا چشم کار می‌کرد، از بالا (یعنی فاطمی) به این‌سو، دسته‌های تظاهرات آمیخته به عزاداری روان است، به‌خصوص گروه مسجد حضرت امیر(ع) در کارگر شمالی که با برخی حال و احوال کردم. از اینجا به پایین (یعنی تا میدان انقلاب) هم سیل جمعیت جاری است؛ برای اولین بار است که با چنین عظمتی از همین جا مواجه می‌شوم. آقای شهروندی هم پرچم در دست، این بار رفته جزو دسته مسجد بالا. با توجه به اینکه خیلی‌ها از شهر رفته‌اند، باید اذیتش کنم که حرفت در جمعه قبل همچین هم بیراه نیست؛ همان که گفته بود برخی از اینها آدمیزاد نیستند، فرشته‌اند!
عده‌ای از بلوار کشاورز مسیرشان را جدا می‌کنند و می‌روند طرف دانشگاه، ولی ما تا میدان می‌رویم و از آنجا به دانشگاه. جمعیت دم‌به‌دم بیشتر می‌شود، ولی شعارها یکدست نیست و برخی اصلاً شعار نمی‌دهند. خواهرم پرچم کوچکی در دست دارد و من هی سر می‌گردانم و اطراف را برانداز می‌کنم. نزدیک میدان، جمعیت فشرده می‌شود، چون مراسمی در آنجا برگزار می‌شود که درست نیست. مگر چقدر با دانشگاه فاصله داریم. تصویر بسیار بزرگ روی ساختمان جهاد سازندگی را عوض کرده‌اند. رهبر جدید در کنار برخی نظامیان، فرماندهی عملیات را در دست دارد و با انگشت به جایی دور اشاره می‌کند که ان‌شاءالله قلب دشمن است.
چون هوا ابری و بارانی است، دورنمای چندانی به چشم نمی‌آید، اما از فشردگی جمعیت می‌توان کثرتشان را دریافت. نزدیک سینما بهمن پسر نوجوانی به مادرش می‌گوید: «نمی‌خواهم شهید بشوم، من جوانم، دنیا را ندیده‌ام» و مادر از اهمیت شهادت می‌گوید و احتمالاً اینکه در آن صورت چیزهایی را خواهد دید که بسیار بهتر از دنیاست. لحن هر دو آمیخته به شوخی است. من حد وسط را می‌گیرم و می‌گویم: «ان‌شاءالله صد سال عمر کنی، بعدش شهید بشوی!» 
صدای انفجاری آمد و دودی به هوا خاست و مردم هم انگار نه انگار. اگر بادکنکی می‌ترکید، واکنشی برمی‌آنگیخت که حمله دشمن برنینگیخت، مگر در حد چند شعار و مشت گره‌کرده و تکبیر و دیگر هیچ. اما چه قیامتی است خیابان ۱۶ آذر! آقای سیدعباس دعایی را پس از مدتها دیدم که با لبخند از طرف مقابل می‌آمد. دختر کم‌سن و سال خانواده‌ای که ظاهرشان نمی‌خورد اهل این برنامه‌ها باشند، نسبتاً آرام نیمچه شعاری می‌دهد که فوراً جمعیت تکرار می‌کنند. شاید باورش نمی‌شود؛ باز همان را می‌گوید و مردم همراهی می‌کنند. مادر و پدرش که بیشتر به فرنگ‌رفته‌ها می‌مانند، با خوشحالی به هم نگاه می‌کنند؛ دختر تشویق می‌شود و جرأت پیدا می‌کند و با صدای بلندتری شعار می‌دهد و چون تازه‌کار است، مرد میانسالی هدایتش می‌کند و او چنان‌که فتحی کرده باشد، به وجد می‌آید و نگاه می‌کند و شعار دیگری سر می‌دهد. همین‌جور شعارگویان تا بلوار می‌رویم و آنگاه من راهی دانشگاه می‌شوم. 

یاد یاران 
در خیابان قدس، بیشتر مردم ایستاده‌اند؛ چون زمین کاملاً خیس است و نمی‌شود زیرانداز پهن کرد. خوشبختانه من مشّمای کلفتی آورده‌ام که زیر می‌اندازم و رویش سجاده. مرد جاافتاده‌ای که جلویم ایستاده، می‌گوید تا به حال در این مراسم شرکت نکرده است. من و جوانی با هم می‌نشینیم و جلوی سجاده را روی پا می‌آوریم و بر سر چتر می‌گیریم. راستش من محو تنوع رنگ سبز در باغچه دانشگاه می‌شوم. چند جور درخت از سرو و چنار و چند گل و گیاه دیگر؛ همه سبز و هر کدام به رنگی. به قدری زیبا و شعرگونه است که می‌ارزد یک ساعت زل زد و چشم برنداشت، البته اگر انبوه زنانی که آرام‌آرام به موازات ما کنار نرده‌ها صف می‌بندند و می‌نشینند و راه را بند می‌آورند، بگذارند. برخی مناظر را باید دسته‌جمعی دید تا شکوهش هدر نرود، مثل همین ترکیب درخشان سبزهای متفاوت در زیر باران اسفند و از لابلای بخار تن‌ها و نفسها که بی‌وقفه حرف می‌زنند. اگر شما در میان این همهمه چیزی از سخنان امام‌جمعه شنیدید، من هم شنیدم، با این بلندگوهای نارسا. خوشبختانه آقای خاتمی طول نمی‌دهد و مردم را زیر باران نگه نمی‌دارد. با این حال پایم کامل خیس شده؛ اما بعضی‌ها نه کلاهی، نه چتری، نه زیرانداری؛ که را بوَد زهرة اینها؟
مرد کناری چیزی می‌گوید و با لحن گلایه‌وار جواب می‌دهم: «حالا گفتند ما نسل ضد این‌جور و آن‌جور، شما چرا باور می‌کنید؟» از جا می‌جهد و با ریشخند می‌گوید: «بله، شما جوان‌ها...» می‌گویم آقا ما نسل «ضد» هستیم: ضد امپریالیسم، ضد اسرائیل و ضد... خیالش راحت می‌شود! بعد از نماز مدتها سر تقاطع بلوارـ‌قدس ایستادم، جمعیت را نگاه کردم که به صورت پایان‌ناپذیری می‌آمدند و یاد پارسال را زنده کردم، همین روز و همین جا. سرلشکر سلامی (فرمانده سخنور و خوشروی سپاه) با لباس نظامی ایستاده بود و داشت حرف می‌زد و با اندکی فاصله، سرلشکر سیدعبدالرحیم موسوی (فرمانده ارتش) با کت و شلوار روی لبه باغچه خیابان نشسته بود؛ و چند سپاهی هم پراکنده در اطراف روی موتور. دیدم به چه راحتی می‌شود تا یک قدمی دو فرمانده اصلی کشور رفت و خدای نکرده هر کاری کرد. به کدامشان شکایت ببرم؟ حداکثر می‌گویند «شهادت لیاقت می‌خواهد که ما نداریم» یا «عمر دست خداست» و... اکنون هر دو با فاصله هفت‌هشت ماه شهید شده‌اند و چه رایگان! مسئولان محافظت چه می‌کردند و چه پاسخی دارند؟ مدتها ایستادم و آیند و روندِ جمعیت را نگاه کردم، شعارها را شنیدم و سن و سال افراد را در نظر گرفتم. از هر طیف و سنی و البته عمدتاً با رعایت ظواهر.

فرصت را غنیمت بشمرید 
آمدیم خانه و اخبار شبکه شش دکتر پزشکیان را نشان داد که بی‌قید و بند در میان مردم آمد و خیلی‌ها با او عکس یادگاری انداختند. برای بالارفتن روحیه خوب است، اما به لحاظ امنیتی چه؟ دکترعلی لاریجانی هم آمده بود. کاش یکی بگوید وقتی میان مردم می‌روید، عینکی نزنید که شیشه‌اش کبود می‌شود. یک جور فاصله می‌اندازد. تلویزیون هر شهری را که نشان می‌دهد، مملو از جمعیت است. همه خطر را احساس کرده‌اند و عرصه را خالی نمی‌کنند. وحشی صهیونیست که گفته بود: «ما وضعیتی فراهم خواهیم کرد تا مردم ایران از زنجیرهای استبداد رهایی یابند» و تشویق کرده بود: «این فرصت را غنیمت بشمرید»، گله‌مند است که چرا مردم به خیابان نریخته‌اند؛ اما در واقع ریخته‌اند، ولی نه آنجور که او و رفقایش انتظار داشته‌اند! 
خوی خودبرتربینی غربی آنقدر مستکبرانه است که وحشی قاتل هنوز مدعی دمکراسی است و چنان رفتار می‌کند که انگار آزادی و دمکراسی را در طبق گذاشته و می‌خواهد نثار ملت کند. البته که با آن‌همه حمایت بی چون و چرای دولت‌های غربی از انواع جنایتش، باید هم چنین رویی داشت باشد. بدبختی اینجاست که هنوز در داخل کسانی هستند که این ادا اطوارها را باور دارند و از اینان بدتر، آنها که عملاً هم در خدمت اویند و هر چند وقت یک بار خبر می‌رسد که فلان تعدادشان را دستگیر کرده‌اند یا چقدرشان در کردستان عراق سرکوب شده‌اند. نمک ایران چشم این اقلیمی‌ها را کور کند که چقدر سالها در ایران خوابیدند و چریدند و خدمات دریافت کردند، وقتی هم که رفتند عراق، از انواع و اقسام حمایت‌ها برخوردار شدند که تنها یک چشمه‌اش دفاع حاج‌قاسم از آنها بود که نگذاشت داعش دخلشان را بیاورد، در عوض جانشان بالا آمد که ترور او را محکوم کنند که سیدحسن نصرالله نهیب زد و حالا آنها محیطشان شده پرورشگاه گروهک‌های مختلف که گفته می‌شود آمریکا و اسرائیل می‌خواهند از آنجا حمله زمینی انجام دهند. درود به کردهای باشرافت خودمان که گفته‌اند: اینها اگر بخواهند از مرز رد شوند، باید از روی جنازه ما بگذرند.
یکی می‌گفت: «آخر اسرائیل و آمریکا درباره مردم ما چه فکر کرده‌اند؟» گفتم: قضیه ملانصرالدین است که به بچه‌ها گفت: «آنجا حلوا پخش می‌کنند»، باورشان شد و رفتند؛ گفت: «نکند واقعاً پخش می‌کنند؟» خودش هم رفت! اینها مدتها تبلیغات کردند و ایادی‌شان در آن کوره دمیدند، باورشان شد که خبری است و حالا هم که سیل جمعیت را در هر شهر و روستایی می‌بینند، یا قبول نمی‌کنند یا موقتی تصور می‌کنند. یکی از اینها گفته: «ایرانی‌ها احساساتی هستند، چند روز دیگر شورشان می‌خوابد!» یادم است چند سال پیش همین دکتر لاریجانی در همین روز قدس، از قول یکی از شاهان منطقه (احتمالاً ملک‌عبدالله، پادشاه عربستان) نقل کرد که به جرج بوش پسر گفتم: «با ایرانی‌ها درنیفت. اینها ۱۴۰۰ سال پیش امامشان شهید شد، هنوز دست از سر قاتلان برنداشته‌اند!» راست گفت، اگر شور مردم برای شهدای کربلا خوابیده یا کم شده، شور و حرارتشان در گرفتن انتقام رهبر و شهیدان نیز کاستی می‌گیرد. از وقتی که حاج‌قاسم شهید شده، بارها و بارها پیش خود، ترامپ را مخاطب قرار داده‌ام:
کنون گر تو در آب، ماهی شوی/ وگر چون شب اندر سیاهی شوی،
وگر چون ستاره، روی بر سپهر/ ببرّی ز روی زمین پاک مهر،
بخواهند ایرانیان کین او/ چو بینند خشت است بالین او
زمانه به خون تو تشنه شود/ بر اندامت، هر موی دشنه شود
به داغی جگرتان کنیم آژده/ که بخشایش آرَد شما را دده
یعنی جگرتان را با داغی سوراخ‌سوراخ می‌کنیم که دل حیوانات وحشی برایتان بسوزد. آنها تنها روی شعر و گل و بلبل ما را دیده‌اند، گستاخ شده‌اند. ندیدند آن خاطر تیز ما/ نیندیشد از تیغ خونریز ما! آنچه این روزها می‌بینند، شمّه‌ای از آن وجه خونخواهی ماست که تا کار تمام نشود، نباید از جوشش بایستد. ما همانیم که اسکندر و اخلاف لعینش را پرت کردیم بیرون، دخل بنی‌امیه را آوردیم و بعدها که عباسیان پررویی کردند، حسابشان را رسیدیم و کردیم گماشتة خودمان. مغولان را قی کردیم و دُم تیموریان را چیدیم. حالا چهار تا ینگه‌دنیاییِ بی‌ریشه می‌خواهند موی دماغ شوند!
*
عصر می‌روم به سوی میدان که چند صدای بلند برخاست و تنها زنی که آرایش غلیظی ‌داشت، هراسان شد. چند نفر چشمشان به شرق بود، دیدم از محدوده پاستور گرد و خاکی به هواست. بعداً گفتند آقای حجازی ـ از مسئولان بیت رهبری ـ را هدف قرار داده‌اند که خوشبختانه گویا در حد جراحت آسیب دید. جز آن زن، واکنش دیگران در حد کنجکاوی بود که حدس بزنند کجا خورده. با اینکه تا غروب مانده و قرار تجمع، ساعت ۸ شب است، از نمی‌دانم کی، عده‌ای جمع شده‌اند. اگر به قیاس روزهای اول باشد، احتمالاً از همان صبحگاه. با عده‌ای حال و احوال می‌کنم. مرد همدانی هست؛ آن بلندگو سرخود که‌اندکی هم اختلال تکلم دارد؛ آن پیرمرد لاغر که می‌گوید زمانی رزمنده بوده؛ آن دختر جوان درازگیسو که مصاحبه کرد؛ آن مادر کم‌سن و سال که دخترکش وقت و بی‌وقت روی زمین می‌نشیند و من نگران می‌شوم سرما بخورد، اما می‌گوید لباسش زیاد است؛ آن مرد میانسال هم که تا نزدیک ماشین‌ها می‌رود و پرچم فلسطین دارد؛ و خدا مرا ببخشد آن مرد نسبتاً چاق که چون نگرد زی من، پندارمی/ سوی دگر کس نگرد ایدرا! عده‌ای هم روی بخش پلکانی وسط میدان پرچم تکان می‌دهند و زنانی که از همان گردآفریدها هستند.
پیرمردی از اهالی مسجد که گاه در پی پایین‌آمدن قند سرش گیج می‌رود، با زنش آمده و آرام در گوشم می‌گوید: «خانم زانویش را عمل کرده، نمی‌تواند زیاد راه برود، آمدیم اینجا در میدان نماز بخوانیم.» بانوی چادری محترمی است. جمیعت متفرق شعار می‌دهند و اگر بلندگویی که نمی‌دانم از کجا آورده‌اند، روشن بشود، یکسره نوار پخش می‌کند در حالی که حاضران دوست دارند شعار بدهند. آن درازگیسو پرچم تکان می‌دهد و بی‌اعتنا به دیگران تکبیر می‌فرستد، برای رهبر شعار می‌دهد و من خنده‌ام می‌گیرد. زن مسنی نگران است که چرا هنوز موکت نیاورده‌اند. دیدم راست می‌گوید؛ خورشید سوی خفتنگاه رفته و هنوز خبری نیست، می‌روم به طرف مسجد خودمان که بلافاصله نماز را شروع می‌کنند. یک لقمه نان و پنیر هم می‌دهند که گاه خرمایی نیز وسطش می‌گذارند که یک بار خوردم، دلم از ترکیب شور و شیرین به‌هم خورد.
*
اوضاع میدان همان است که شبهای قبل بود، جز اینکه از جایی که تشخیص نمی‌دهم، هی روی صورت بچه‌های نیروی انتظامی نور سبز لیزری می‌اندازند. اولش نگران شدم و سر چرخاندم که مبدأ را پیدا کنم؛ بی‌خیالی خودشان را که دیدم، حدس زدم شوخی دوستانه‌ای باشد. برنامه میدان نظم و نسقی پیدا کرده که شامل چند سخنرانی کوتاه، شعرخوانی، سرودهای متنوع، پخش بخشهایی از گفتار رهبر شهید، شعارهای لابلای برنامه می‌شود و ماشاءالله خود مجری هم دست‌کمی از سخنرانان ندارد. مجموع حرفهایش بر همه می‌چربد. 
بالای میدان، هم بچه‌های محل موکب برپا کرده‌اند و هم جهاد سازندگی و یکی دیگر هم در کنارش. موکب محلی بعد از افطار، سمنو و چای می‌دهد، کارتخوان هم دارد. تناسب چای و سمنو را نفهمیدم! به شوخی می‌گویم وقتی گردانندگانش آذری و اصفهانی و رشتی باشند، همین می‌شود؛ به قول خواجه نظام‌المک: «خانه به دو کدبانو، نارُفته ماند!» آن رشتی که با من رفیق‌تر است، می‌گوید: «یکی چند تا مرغ آورد، ساندویچ مرغ هم دادم؛ آبگوشت هم دادم» که من ندیدم. می‌گوید: «خودم آشپزی می‌کنم، دیگر در دستگاه اهل‌بیت یاد گرفته‌ام.» البته مداحی و تلاوت و مکبری هم می‌کند و نوه بسیار خردسالش را مسجدی‌ها لقمه‌لقمه می‌کنند، از بس دوست‌داشتنی است.
تا سردر دانشگاه می‌روم که برنامه جداگانه‌ای دارند و یکی از مسجدی‌ها می‌گفت پسرش از دست‌اندرکاران آنجاست و خودشان هزینه را تأمین می‌کنند. البته آنها نیز چند کارتخوان گذاشته‌اند و خویشانم چند کارت داده‌اند تا برایشان نیاز کنم. مسلم است که مداح و شاعر و سخنران‌ها در این ایام پولی نمی‌گیرند. می‌ماند بلندگو و برق که بعید است دانشگاه اجاره بگیرد. سه چهار جوان پشت میز ایستاده‌اند و چای می‌ریزند و هفت‌هشت نفر هم که دانشجو به نظر می‌رسند، لاغر و جوان، دسته‌پَر (اسمش را نمی‌دانم) دارند و تازه‌واردان را راهنمایی می‌کنند کجا بنشینند. اینها موکت می‌اندازند و بخشی از مستمعین می‌نشینند و دور تا دور هم عده‌ای می‌ایستند. زاکانی صحبت می‌کند و نماندم که ببینم چه می‌گوید. 

فستیوال! 
این تجمعات کم‌کمک دارد به نوعی دورِ همی و حتی در مواردی پیک‌نیک تبدیل می‌شود. یکی اعتراض مکتوب کرده (یعنی در دست گرفته) که: «نگذارید این تجمعات به فستیوال تبدیل شود!» نگرانی بیهوده‌ای است. حتی شبهای تاسوعا و عاشورا نیز رفتار بخشی از مردم تداعی‌گر نوعی جشنواره و به قول این آقا فستیوال است. در نظر متدینان سنتی خوشایند نیست، اما اتفاقاً این خودش علامت ریشه‌دواندن یک ماجراست که نشان می‌دهد حرکتی صرفاً واکنش و احساسات زودگذر نیست، بلکه تبدیل به نوعی فرهنگ و سنت اجتماعی و ملی شده است. مراسم نوروز و حواشی‌اش که امروزه تماماً حالت جشن و شادمانی دارد، در اصل مراسمی کاملاً جدی و مذهبی بود، از خانه‌تکانی و چهارشنبه‌سوری و حاجی‌فیروزش گرفته تا زیارت اهل قبور و دیدوبازدید و آجیل و شیرین خوردنش. هر قطعه‌اش جزئی از یک مجموعه اعمال دینی بود که امروزه به گونه دیگری تعبیر می‌شود. 
آنچه هم این روز و شبها برگزار می‌شود، به‌سرعت دارد ریشه می‌دواند و از حالت اعتراض و احساسات صرف، فراتر می‌رود. هم وجه حماسی پررنگی یافته، هم وجه عاطفی، هم جنبه دینی دارد و هم جنبه میهنی. ترکیب به‌سامانی است از همة اینها که برای دشمنان، صد پله از سینه‌زنی محض خطرناک‌تر است. و راستش منی که در هر وقتی خیلی نمی‌توانم به این موکب‌ها نزدیک شوم، خوشحالم که می‌بینم عده‌ای خودجوش آنها را برپا کرده‌اند. ممکن است برخی نهادها نیز چادر خودشان را زده باشند، ایرادی ندارد. این یک سنت مذهبی بسیار کهن ایرانی است که حتماً مراسم دینی باید با خوراک آیینی همراه باشد. بدین وسیله افراد مختلف و حتی پراکنده، با یکدیگر همسفره می‌شوند و نان و نمک هم را می‌خورند که نشانه یک تصمیم و حرکت جمعی است تا مبادا روزی پشت هم را خالی کنند یا کاری خلاف منفعت جمعی انجام دهند. کسی که ریشه این قبیل امور را نمی‌داند، آن را در حد یک خوراک رایگان و بدترش، آزمندی و شکمبارگی تنزل می‌دهد؛ او نمی‌داند کسانی که در صف غذای محرم یا نذری می‌ایستند، می‌خواهند از آن تبرک برخوردار شوند و با خوردن حتی لقمه‌ای از آن، با مقدسانی که مراسم به یادشان برپا شده (مثلاً در سفره حضرت ابوالفضل، آجیل مشکل‌گشا، سفره‌خانة حضرت و...)، اتحاد روحی برقرار کنند. طبیعی است که این چیزها را ملتها و کشورهای نوظهور درک نکنند و تنها برداشتی مادی از آنها بکنند. ما به آنها چه کار داریم؟
در مسیر بازگشت به مسجد، پسر کوچکی شعار می‌دهد و برادر بزرگترش راهنمایی می‌کند: «مگ‌مگ آمیکا!» ما جواب می‌دهیم: مرگ بر آمریکا؛ «مگ‌مگ اِسراری»، با مشت گره‌کرده جواب می‌دهیم: مرگ بر اسرائیل، خانواده‌اش می‌خندند. 


 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی