محمدحسین شهریار

مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشه میخانه بمیرم
درویشم و بگذار قلندرمنشانه
کاکل همه افشان به سر شانه بمیرم
میخانه به دور سر من چرخد و اینم
پیـمان که به چرخیدن پیمانه بمیرم
من بلبل عشاق به دامی نشوم رام
در دام تو هـم بی طمع دانه بمیرم
شمعی و طواف حرمی بود که می‌خواست
پروانه بزایم من و پروانه بمیرم
من درّ یتیمم، صدفم سینه دریاست
بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم
بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم
کو «نی‌زن»میخانه، بگو جان به لب آور
تا با تب و لب بر لب جانانه بمیرم
آن سلسله زلف که زنّار دلم بود
در گردنم آویز که دیوانه بمیرم
این دیر مغان، ته چک ایران قدیم است
اینجاست که من بی چک و بی چانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
در گوشه کاشانه بسی سوختم، اما
آن شمع نبودم که به کاشانه بمیرم
سرباز جهادم من و از جبهه احرار
انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی