پروانه نجاتی

شهیدان، الفبای آزادی اند
همه اهل این کوی و آبادی اند
به آتش همه نسبتی داشتند
از آن شعله‌ها قسمتی داشتند
در آغوش آتش به رقص آمدند
از آن میل سرکش به رقص آمدند
به کف جان گرفتند یاران پاک
مبادا که از کف رود آب و خاک
مبادا لگدکوب دشمن شود
از این ننگ آلوده دامن شود
«دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود»
دریغا دریغا دریغا دریغ
گلستان شود آتشستانِ تیغ
کنون ما به جاییم و فریاد و خون
و آن رقص توفنده ی واژگون
من امشب به سنگر گذر می کنم
به آشوب واژه خطر می کنم
مگر بوی عباس جاری شود
شمیم گل یاس جاری شود
مروری کنم ذهن آشفته را
شکوفا کنم راز ناگفته را
تب جبهه و کربلا، ای دریغ
مناجات و سوز دعا، ای دریغ
همان روزهایی که تب سود داشت
و رزمنده زخمی نمک سود داشت
همان روزهای پر از التهاب
که خون می چکید از دل آفتاب
دل چفیه پُر بود از رمز و راز
ز آشوب باران راز و نیاز
که سنگر به سنگر اذان می دوید
مناجات از هر طرف می وزید
دریغا که آن روزها رفته اند
و در شرم امروز وارفته اند
پر از یاد آن روزهایم هنوز
پریشان دیروزهایم هنوز
ز عطر شهیدان وضو کرده ام
به مرثیه عشق خو کرده ام
قلم! همدم ناشکیبایی ام
انیس غزل‌های تنهایی ام
تو را بر نفس‌های یاران قسم
به گلواژه‌های خروشان قسم
که بر صفحه کاغذ اعجاز کن
و بار دگر گریه آغاز کن
پریشان کن اوراق تشویش را
که مرهم گذاری دل ریش را
که این مشق مشق سرافکندگی است
و این شعر آهنگ درماندگی است
من خام، وصف شهیدان کنم؟
غباری کنم تا که طوفان کنم؟
من از حسرت خویش آشفته ام
پر از مثنوی‌های ناگفته ام!
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی