یگانه آوینی – آموزگار: سال‌های قبل که نمایشگاه کتاب تهران به‌صورت حضوری برگزار می‌شد، به مدارس بن کتاب تعلق می‌گرفت که تا بنابر بنابر صلاحدید معلمان بین دانش‌آموزان تقسیم شود.
در یکی از این سال‌ها وقتی به کلاس رفتم، خبر بن کتاب زودتر از خودم به کلاس رسیده بود. طبق شناخت قبلی، اسم یکی از دانش‌آموزانم را که همیشه بهترین کتاب‌ها را برای خواندن سر کلاس می‌آورد، خواندم تا بن کتابش را تحویل بگیرد. در کمال تعجب گفت: ما به نمایشگاه کتاب نمی‌رویم، چون پدرم حوصله شلوغی آنجا را ندارد و ترجیح می‌دهد گران‌تر بخرد ولی نمایشگاه نرود! 
چند دانش‌آموز کتابخوان دیگر هم تمایلی برای گرفتن بن و رفتن به نمایشگاه نشان ندادند. در همین گیرودار بودم که یکی از شاگردان کلاس دستش را بلند کرد و گفت می‌خواهد به نمایشگاه برود و بن کتاب را به او بدهم. به دنبال او، چند نفر دیگر با اصرار همین حرف را زدند. با تردید بن‌های کتاب را به دانش‌آموزانی دادم که در طول سال دریغ از آوردن یک جلد کتاب به کلاس برای خواندن. حتی یادم افتاد که یکی از همین بچه‌ها گفته بود مادرش نمی‌گذارد پول برای کتاب بدهد چون معتقد است کار بی‌فایده‌ای است!
 حالا همین‌ها کتابخوان شده‌بودند؟! سعی کردم بی‌اعتمادی و تردیدم را نشان ندهم اما در دل اصلا اطمینان نداشتم.
روز پنج‌شنبه بود و آن ایام، پنج‌شنبه‌ها هم به مدرسه می‌رفتیم. خلاصه ،
با حالی گرفته به خانه آمدم و مدام با خودم درگیر بودم که چرا بعد از این همه مدت نتوانسته بودم این بچه‌ها را درست بشناسم؟ حتی تمام روز جمعه هم فکر پیش آنها بود که آیا به نمایشگاه رفته‌اند یا نه؟
روز شنبه تا وارد کلاس شدم، همان دانش‌آموزان گفتند که جزو اولین مسافران، سوار مترو  شدند و به نمایشگاه رفتند و ناهار هم از خانه بردند و تا آخر وقت هم آنجا بودند.
کلافگی‌ام بیشتر شد. به نظرم یک جای کار می‌لنگید اما نمی‌توانستم دریابم مشکل کجاست که حرف یکی از همان بچه‌ها گره‌گشا شد .او با پوزخندی که عادتش بود، گفت: امیدوارم از ما نخواهید که کتاب‌هایی را که خریده‌ایم به کلاس بیاوریم! بعد هم خندید .
من همین‌طور با تعجب نگاهش می‌کردم که ادامه داد: چون کتاب‌ها دست مادرم است.
پرسیدم: چرا؟ توضیح داد: برای این که کتاب‌هایی که خریدیم، سال ششم به درد ما می‌خورد! 
معما حل شد؛ آنها رفته بودند «کتاب‌های کار» سال بعد را بخرند،  همان کتاب‌های آموزشی که جواب دارند و بچه‌ها به‌جای حل تمرین‌های کتاب، رونویسی می‌کنند و خیال مادرها راحت می‌شود! این‌طوری که من راضی، تو راضی؛ اشتباه می‌کند قاضی! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .
حالا چندین سال از این ماجرا گذشته، ولی من هر نمایشگاه کتابی که برگزار می‌شود به مادرانی فکر می‌کنم که ناآگاهانه و فقط برای راحتی خودشان، سراغ‌ راه‌هایی می‌روند که قدرت فکرکردن و حل مسأله و تحلیل و استدلال و خلاقیت و ... را از فرزندانشان دریغ می‌کند و شاگردانی ‌می‌شوند که از چالش‌های فکری کلاس فراری هستند و تلاش معلم هم چندان مؤثر نیست.
گاهی اوقات ما راه را بد جوری اشتباه می‌رویم؛ واقعا بد جور!
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی