طه حسین فراهانی 

در تاریخ مطبوعات و نشر ایران، کمتر نامی را می‌توان یافت که به اندازه‌ ذبیح‌الله منصوری، هم مشهور باشد، هم پرفروش، هم اثرگذار و هم بحث‌برانگیز. او از آن دست چهره‌هایی است که تقریباً همه نامش را شنیده‌اند؛ حتی اگر هیچ‌یک از کتاب‌هایش را نخوانده باشند. با این حال، کمتر کسی را می‌توان پیدا کرد که واقعاً بداند ذبیح‌الله منصوری که بود، چگونه می‌نوشت، چه می‌کرد و چرا هنوز، سال‌ها پس از مرگش، کتاب‌هایش در کتاب‌فروشی‌ها پیدا می‌شود و خواننده دارد.
منصوری فقط یک مترجم یا روزنامه‌نگار پرکار نبود؛ او پدیده‌ای فرهنگی بود. 
نویسنده‌ای که توانست در دوره‌ای طولانی، میلیون‌ها ایرانی را با لذت خواندن آشنا کند. بسیاری از کسانی که بعدها به سراغ ادبیات جدی‌تر رفتند، نخستین تجربه‌ کتابخوانی خود را با آثار او آغاز کردند. برای عده‌ زیادی، ذبیح‌الله منصوری دروازه‌ ورود به جهان کتاب بود. همین ویژگی به‌تنهایی کافی است تا نقش او را در فرهنگ معاصر ایران جدی بگیریم؛ حتی اگر به شیوه‌ کارش انتقادهای فراوان وارد باشد.
ذبیح‌الله منصوری، با همه‌ شهرتش، شخصیتی مرموز و گوشه‌گیر داشت. همکارانش او را مردی کم‌حرف، متواضع، منزوی و سختکوش توصیف کرده‌اند؛ کسی که ساعت‌های طولانی، بی‌وقفه پشت میزش می‌نشست و می‌نوشت. فضای کارش بیشتر به انباری شبیه بود تا دفتر. جایی پر از کتاب، روزنامه، کاغذ و گردوغبار. اما همان گوشه‌ محقر برای او حکم معبد را داشت. در آن خلوت تنگ و خاموش، منصوری دنیای خود را می‌ساخت؛ دنیایی سرشار از تاریخ، افسانه، سیاست، مذهب، جنگ، سلطنت و سرگذشت انسان‌ها.
او با خطی بد، اما با سرعتی حیرت‌آور می‌نوشت. نوشته‌هایش معمولاً چرک‌نویس و پاک‌نویس نداشت. همان چیزی که از زیر دستش درمی‌آمد، مستقیم راهی چاپخانه می‌شد. حروف‌چین‌ها از خط او وحشت می‌کردند، اما به آن عادت داشتند. او آن‌قدر می‌نوشت که نقل کرده‌اند اگر همه‌ کاغذهایی را که روی آنها مطلب نوشته بود، کنار هم می‌چسباندند، می‌شد چند بار دور دنیا را پیمود.«ذبیح‌الله حکیم‌الهی دشتی»، معروف به «ذبیح‌الله منصوری»، در سال ۱۲۷۵ در سنندج به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه‌ آلیانس آغاز کرد و بعدها همراه خانواده به کرمانشاه و سپس تهران رفت. مرگ زودهنگام پدر، او را ناچار کرد در نوجوانی درس را رها کند و برای تأمین معاش خانواده وارد بازار کار شود. ابتدا در چاپخانه کار کرد و سپس به‌واسطه‌ دانستن زبان فرانسه، به ترجمه و روزنامه‌نگاری روی آورد.
منصوری به‌تدریج در مطبوعات جا افتاد و از مترجمی ساده، به یکی از پرکارترین چهره‌های روزنامه‌نگاری و پاورقی‌نویسی ایران بدل شد. او در طول نزدیک به هفتاد سال فعالیت، با شمار زیادی از روزنامه‌ها و مجلات همکاری کرد و در زمینه‌های گوناگون نوشت؛ از سیاست و تاریخ گرفته تا عرفان، زندگی‌نامه، ماجراهای تاریخی و روایت‌های عامه‌پسند.
اما آنچه او را از دیگران متمایز کرد، فقط پرکاری‌اش نبود، بلکه توانایی خارق‌العاده‌اش در فهم سلیقه‌ مخاطب ایرانی بود. او خوب می‌دانست مردم چه می‌خواهند و چگونه باید برایشان نوشت تا خسته نشوند، جذب شوند و دنبال کنند. خودش هم گفته بود که به‌مرور «رگ خواب» خواننده‌ ایرانی را پیدا کرده است.
چرا منصوری محبوب شد؟
پاسخ این پرسش را باید در نثر و شیوه‌ روایت او جست‌وجو کرد. منصوری دشوارترین موضوعات تاریخی، سیاسی یا فلسفی را به زبانی ساده، روان، پرکشش و قصه‌گو می‌نوشت. او متن را فقط ترجمه نمی‌کرد؛ آن را به روایتی خواندنی تبدیل می‌کرد. همین ویژگی باعث شد آثارش محدود به قشر خاصی نماند. از دانشجو و معلم تا کارمند، راننده، خانه‌دار و حتی کسانی که عادت چندانی به مطالعه نداشتند، می‌توانستند با نوشته‌های او ارتباط برقرار کنند.
او از آن دسته نویسندگانی بود که خواننده را با خود می‌برد. کافی بود چند صفحه از کتابش را بخوانی تا در فضای داستان یا روایت تاریخی آن غرق شوی. منصوری به‌خوبی می‌دانست چگونه تعلیق بسازد، چگونه هر بخش را در نقطه‌ای تمام کند که مخاطب مشتاق ادامه بماند، و چگونه تاریخ را به چیزی شبیه رمان بدل کند.
در واقع، بزرگترین استعداد او نه در ترجمه‌ دقیق، بلکه در قصه‌پردازی بود. او روایت را می‌شناخت، ضرباهنگ را می‌فهمید و بلد بود چگونه یک موضوع را برای مخاطب عام جذاب کند. به همین دلیل، بسیاری از کسانی که شاید هرگز سراغ متن‌های آکادمیک یا ترجمه‌های وفادار نمی‌رفتند، با آثار منصوری ساعت‌ها و روزها همراه می‌شدند.
درست از همین‌جا، جنجال‌های مربوط به ذبیح‌الله منصوری آغاز می‌شود. یکی از مهم‌ترین ایرادهایی که همواره به او گرفته‌اند، این است که او در ترجمه، به متن اصلی وفادار نبود. گاهی متنی کوتاه را به کتابی قطور تبدیل می‌کرد، توضیحاتی فراوان به آن می‌افزود، بخش‌هایی را حذف می‌کرد و حتی در بعضی موارد، اثری تازه از دل یک متن اصلی می‌ساخت. به بیان روشن‌تر، کار او در بسیاری از موارد ترجمه‌ صرف نبود، بلکه نوعی اقتباس آزاد، بازآفرینی و گسترش متن بود.
بسیاری از منتقدان، از مجتبی مینوی تا رضا براهنی، این شیوه را نوعی خیانت به متن دانسته‌اند. آنها معتقد بودند که منصوری به نام ترجمه، در واقع متن تازه‌ای می‌نوشت و آن را به نویسنده‌ اصلی نسبت می‌داد. نمونه‌های معروفی نیز در این‌باره ذکر شده است؛ از جمله کتاب‌هایی که گفته می‌شد اصل خارجی آنها بسیار کوتاه بوده، اما در نسخه‌ فارسی به چند صد صفحه رسیده‌اند.
در مقابل، خود منصوری بارها تأکید کرده بود که در بسیاری از موارد، روی اثر عنوان «اقتباس» می‌گذاشته، نه «ترجمه». او معتقد بود که مخاطب ایرانی با سبک نگارش مستقیم و فشرده‌ نویسندگان خارجی به‌راحتی ارتباط برقرار نمی‌کند و متن باید برای او بسط داده شود. به باور او، این کار نه فریب، بلکه نوعی سازگار کردن متن با ذائقه و نیاز خواننده‌ ایرانی بود.
شاید اگر منصوری به‌جای «مترجم»، بیشتر از عنوان «مؤلف» یا «اقتباس‌گر» استفاده می‌کرد، حجم زیادی از این مناقشه‌ها شکل نمی‌گرفت. اما او چنین نکرد، و همین مسأله سبب شد همزمان هم محبوب عامه باشد و هم آماج حمله‌ اهل فن. با همه‌ انتقادهایی که به کار او وارد است، نمی‌توان یک حقیقت مهم را نادیده گرفت: ذبیح‌الله منصوری کتابخوانی را برای شمار زیادی از مردم ایران جذاب کرد. او در دوره‌ای که نه بازار کتاب گسترده بود، نه دسترسی به منابع آسان، و نه عادت مطالعه در میان عموم چندان ریشه‌دار، توانست مخاطب بسازد. این شاید مهم‌ترین خدمتی باشد که او به فرهنگ ایران کرد.
منصوری نویسنده‌ای دانشگاهی نبود، مورخ آکادمیک هم نبود، و خودش نیز ادعایی از این دست نداشت. او برای مردم می‌نوشت، نه برای استادان. و اتفاقاً همین مردم‌نویسی، رمز موفقیتش شد. بسیاری از روشنفکران ممکن است کار او را از منظر علمی و ادبی کافی ندانند، اما کمتر کسی می‌تواند انکار کند که او نسلی از ایرانیان را به خواندن علاقه‌مند کرد. 
بزرگ‌ترین امتیاز او شاید این بود که بین «دانستن» و «خواندن» پلی ساخت. مطالبی که ممکن بود در قالب‌های رسمی و خشک، هرگز به دست خواننده‌ عادی نرسند، در نثر او جان می‌گرفتند و خوانده می‌شدند. او تاریخ را از قفسه‌ کتابخانه بیرون کشید و به خانه‌ مردم برد.
منصوری با همه‌ شهرتش، زندگی مرفهی نداشت. او بیشتر عمرش را با کارمزدی نوشتن گذراند و ناچار بود برای تأمین معاش خانواده و حتی خویشاوندانش، بی‌وقفه کار کند. روزهایی بود که گفته می‌شود تا ۱۵ یا ۱۸ ساعت می‌نوشت. طبیعی است که در چنین شرایطی نمی‌توان از همه‌ آثار او انتظار پرداخت، بازنویسی و دقت نهایی داشت.
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی