اگر در آغاز یک درگیری، حملات متوجه پایگاههای نظامی، سامانههای موشکی و مراکز فرماندهی باشد، هدف روشن است؛ کاهش توان رزمی طرف مقابل. اما هنگامی که به تدریج پلها، فرودگاهها، نیروگاهها، شبکه برق و دیگر زیرساختهای اقتصادی و خدماتی در فهرست اهداف قرار میگیرند، میتوان دریافت که جنگ وارد مرحلهای تازه شده است؛ مرحلهای که در آن فشار بر جامعه و اقتصاد، مکمل یا جانشین دستاوردهای نظامی میشود.
تحولات اخیر نیز صرفنظر از روایتهای متفاوت رسانهای، از همین تغییر حکایت دارد. هر اندازه دامنه حملات از اهداف صرفاً نظامی به زیرساختهای حیاتی گسترش یابد، به همان میزان میتوان گفت نبرد از عرصه رویارویی نیروهای مسلح، به عرصه فرسایش توان اقتصادی، روانی و اجتماعی کشیده شده است. چنین تحولی الزاماً به معنای پیروزی یا شکست هیچیک از طرفین نیست، بلکه بیانگر آن است که جنگ، پرهزینهتر و پیچیدهتر از برآوردهای اولیه شده است.در مقابل، ایران نیز کوشیده است معادله بازدارندگی را دگرگون سازد. اگر در گذشته پاسخها عمدتاً متوجه منشأ مستقیم حملات بود، اکنون این پیام آشکارتر از گذشته به چشم میخورد که هر پایگاه یا سکویی که برای عملیات نظامی علیه ایران مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است خود به هدف متقابل تبدیل شود. این رویکرد تنها یک اقدام نظامی نیست، بلکه حامل پیامی سیاسی نیز هست؛ اینکه امنیت هیچ پایگاهی در منطقه، در صورت مشارکت در عملیات علیه ایران، تضمینشده نخواهد بود.
در کنار این معادله نظامی، نباید از عامل اقتصاد غافل شد. تجربه بحرانهای چند دهه اخیر نشان داده که بازار انرژی، گاه بیش از میدان نبرد بر تصمیمات سیاسی اثر میگذارد. تنگه هرمز همچنان یکی از حساسترین گذرگاههای انتقال انرژی در جهان است و هرگونه اختلال در امنیت آن، تنها ایران یا آمریکا را تحت تأثیر قرار نمیدهد، بلکه اقتصاد جهانی را نیز با افزایش هزینه و نااطمینانی روبهرو میسازد. از همین رو، فشار بازارهای جهانی و نگرانی از تبعات اقتصادی، ممکن است زودتر از فشارهای نظامی، بازیگران اصلی را به سمت مهار بحران سوق دهد. معادله، زمانی حساستر می شود که تنگه باب المندب نیز به تنگه هرمز بپیوندد که در این صورت، فاجعه ای برای اقتصاد جهانی پدید می آید.
در چنین فضایی، احتمال ادامه حملات متقابل همچنان وجود دارد، اما همزمان انگیزه برای جلوگیری از گسترش جنگ نیز افزایش می یابد. هیچیک از بازیگران اصلی، بهویژه قدرتهای بزرگ، از تبدیل این رویارویی به جنگی فراگیر که امنیت انرژی و اقتصاد جهانی را به مخاطره اندازد، سود نخواهند برد.
نکته دیگری که در این شرایط اهمیت مضاعف پیدا میکند، جنگ روانی است. در کنار موشک و پهپاد، شایعه، بزرگنمایی اخبار و انتشار روایتهای تأییدنشده و ضربه زدن به انسجام و وحدت ملی نیز به ابزاری برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی تبدیل میشود. تجربه نشان داده که در بسیاری از بحرانها، نخستین قربانی، حقیقت است؛ از اینرو، رسانهها و افکار عمومی بیش از هر زمان دیگری نیازمند دقت، راستیآزمایی و پرهیز از شتابزدگی در انتشار اخبار هستند.
آنچه امروز بیش از هر چیز اهمیت دارد، این است که هیچ جنگی صرفاً با حجم آتش تعیین تکلیف نمیشود. تاریخ نشان داده که اگر کشوری بتواند توان دفاعی، انسجام داخلی و اراده سیاسی خود را حفظ کند، حتی در برابر قدرتی برتر از نظر تجهیزات نیز میتواند طرف مقابل را از دستیابی به اهداف راهبردیاش بازدارد. در چنین نبردهایی، معیار پیروزی تنها میزان خسارت واردشده نیست، بلکه این است که آیا مهاجم توانسته اراده سیاسی خود را بر طرف مقابل تحمیل کند یا نه.
جمهوری اسلامی ایران، صرفنظر از خسارتهایی که متحمل شده، تاکنون توانسته است قدرت پاسخگویی و بازدارندگی خود را حفظ کند و اجازه ندهد اهداف اعلامی رقیب بهطور کامل محقق شود. اگر این روند ادامه یابد و ایران همچنان بتواند ضمن حفظ انسجام داخلی، توان دفاعی و ابتکار عمل سیاسی خود را حفظ کند، احتمال آنکه سرنوشت این رویارویی نه در میدان نبرد، بلکه در عرصه محاسبات سیاسی و اقتصادی رقم بخورد، بیش از هر زمان دیگری وجود دارد. در چنین صورتی، مهمترین دستاورد ایران نه صرفاً در دفع حملات، بلکه در ناکام گذاشتن راهبرد تحمیل اراده و تغییر موازنه به سود طرف مقابل خواهد بود؛ دستاوردی که در منطق روابط بینالملل، ارزشی کمتر از یک پیروزی نظامی ندارد