عقربههای عمر
سینا مشیر سلیمی
این عقربهها که حاکی از سیر زمان اند
از حال من بیخبر از خود به فغان اند
ارباب دقایق چو نموده ست مقرّر
دائم پی هم مست و سراسیمه دوان اند
تا چند نمایند بس ایما و اشاره
سودا زده ای را ز توهم برهانند
هر لحظه که بر شاخ و بری تیغ گشایند
در بطن زمان، بذر و نشایی بنشانند
از رفتن ما، کی خللی گشته پدیدار؟
جز حسرت و هر قطره اشکی که فشانند
پیمانه چو لبریز شود ز آنچه در او هست
انگشت تحیّر به دهان از چه گزانند؟
خواب است و خیال است همه عالم خاکی
هیهات که جمعی به چه تردید و گمان اند!
گویی: کِبَرسن نشود موجب تبعیض
بس کودک و نوزاد ز مادر بستانند
از قافله عمر، مشو غافل و حیران
در بیخبری، ماشه تقدیر چکان اند
معلوم کسی نیست از آغاز و سرانجام
بس نکته و حکمت که در این راز نهان اند
عارفانه های پروازی
صالح افشار تویسرکانی
سخن بسیار دانی، مختصرگوی
بلیغ و حافظانه چون شکر گوی
چنان سعدی، بدیع وسهل و شیرین
زبان مردم اهل هنر گوی
**
من عاشق خاک وطنم ایرانم
توفنده چو رعد و غرّش طوفانم
جان در بدنم فدای ایران باشد
سربازم و تا همیشه در میدانم
**
ایرانی ام و پهنه گوهر دارم
سربازم و دل را به خدا بسپارم
هر دشمن دون گر بکند قصد وطن
یک داغ دگر به قلب او بگذارم
**
تلاشم بود تا ایمن بمانی
چراغ از دست اهریمن ستانی
فراز افروز باشد پرچم مهر
به اوج قله های مرزبانی
شما چه نظری دارید؟