یکم مهر، روز پرچم
پرچم ایران
جواد جعفری نسب
این پرچمی که در همه دوران سر آمد است
از انقلاب کاوه آهنگر آمده ست
از گرگ و میش مبهم اسطوره های دور
از روشنِ حماسة این کشور آمده ست
در دستهای رستم دستان در اهتزاز
بر شانة سیاوَش از آتش در آمده ست
با سرخِ لعل و سبزِ زمرّد، سپید دُرّ
در جلوه زار عشق به صد زیور آمده ست
خون دل از خیانت تاریخ، خورده است
از خاک و خون و خنجر و خاکسترآمده ست
از آتش تو نیست هراسش که بارها
ققنوس وار از دل آتش برآمده ست
در موج خیز حادثه افتاده است و باز
خیزان به رزم معرکه ای دیگر آمده ست
تنها نه با مَوالی مختار بوده است
هر جای در حمایت حق با سر آمده ست
با سربدارها به سرِ دار رفته است
چنگیز در برابر او مضطر آمده ست
گاهی بـرای قوّت قلـب رئیسعلی
در رزمگاه دشمن افسونگر آمده ست
گاهی انیس جنگلیان بوده است و گاه
مشروطه خواه را علمِ لشکر آمده ست
حبل المتین وحدت مستضعفان شده ست
آیینه دار هیمنة رهبر آمده ست
در جبهه تیر و ترکش خمپاره خورده است
شب زنده دار خلوت همسنگر آمده ست
گاهی شده ست زینت تابوت لالهای
با عطر و بوی دسته گلی پرپر آمده ست
چون پرچمی که در کف سردار کربلاست
گاهی مدافع حرم حیدر آمده ست
زخم سنان دشمن و زخم زبان دوست
از هر طرف به پیکر او خنجر آمده ست
با این همه، همیشه سرافراز و ماندگار
در اهتزاز بر سر این کشور آمده ست
سبز و سرخ و سپید
محمدرضا وحیدزاده
به سبز و سرخ و سپیدت گره زدم دل را
که شعلهوار بسوزم هرآنچه باطل را
ز موجها به تو بردم پناه و خرسندم
که با تو یافتهام، با تو امن ساحل را
میان سینة خود از خدا نشان داری
همو که ساخته آسان هرآنچه مشکل را
چه مادران که به دامان تو گریستهاند
چو در بر تو نشاندند مرغ بسمل را
تو یادگار شهیدان خونکفن هستی
و زنده میکنی اسم امام راحل را
تو بادبانی و کشتیِ وحدت است آرام
چه غم ز نعرة طوفان؟ چه غم زلازل را؟
به اهتزاز درآ ، ای تو هر زمان بالا
به اوجها برسـان، ها! سرود را، کِل را
اگر که دشمنت اینک تو را نشان کرده ست
کنم نثار تو جانی که نیست قابل را
شگفت نیست به پای تو جان سپردن، بل
سَزاست آنکه شماتت کنند کاهل را
ز جهل در تو کسی گر نگاه کرده حریص
درآوریم ز جا آن دو چشـم جاهل را
مطامع عَـربی یا که عِبـری و غـربی
اگر که جمع کند گـرد تـو اراذل را
غلط کنند وگر این قبیلههای شقی
کنیم روی به قبـله همین قبایل را
سپیدِ چهرة تو، نور دیده و دل ماست
چنان که نیمهشبی دیده قرص کامل را
ز سرخی رخ تو، اهل خانه دلگرماند
ز سبـزی تـو، معطـر کنیـم منـزل را
چه رنجها که تو دیدی و سر نکردی خم
چه سرشکسته نموده لبت هلاهل را
به زیر سایهات اِستاده ملتی بشکوه
که فاتحانه گذر کرده این مراحل را
مباد سایهات از سر دمی بگردد کم
مبینم از شرر تو شبی تُهی، دل را
میان سینة خود از خدا نشان داری
همو که ساخته آسان هرآنچه مشکل را
به سرخ و سبز و سپیدت چقدر دلبستیم
به آن نشان که دلیلی بوَد دلایل را
سپیدی طلوع سحر
محمدرضا وحیدزاده
در روح و جان من، می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو، همه جهان نیرزد
ای ایران ایران! دور از دامان پاکت دست دگران، بدگهران
ای عشق سوزان، ای شیرینترین رؤیای من تو بمان، در دل و جان
ای ایران ایران! گلزار سبزت دور از تاراج خزان، جور زمان
ای مِهر رخشان، ای روشنگر دنیای من به جهان، تو بمان
سبزی صد چمن، سرخی خون من
سپیدی طلوع سحر، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی ام، به هستی تو بسته
شما چه نظری دارید؟