دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۳
نظرات: ۰
۰
-
یادداشت‌های روزانه جلال آل احمد

آنچه می آید، گزیده ای است از جلد دوم کتاب  یادداشت های جلال  آل احمد، چاپ انتشارات اطلاعات.

تدوین: محمدحسین دانایی

دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۳۸ 
دیروز مادر سیمین مرد، در بیمارستان چهرازی. پس از سیزده سال بیماری روحی کشیدن. از دو روز پیش حالش خوب نبود و سیمین یک پایش خانه بود، دیگری بیمارستان، تا عاقبت کارش گذشت و تمام وقت دیروزمان صرف این کار شد. و درست همان وقتی که نماز مغرب را اذان می‌گفتند، جنازه دفن شد. در حضرت عبدالعظیم در مقبرة فامیلی خودشان، مقبرة شیرازی‌ها در باغ طوطی. چه دوندگی‌ها و غیره بماند. جواد [آل‌احمد] و خواهرم مرضیه هم آمدند و کمکهاشان چقدر به درد خورد. اینها هیچ‌کدامشان از این‌جور کارهای آخرت سررشته ندارند. امروز صبح هم تا ظهر بیاوبرو بوده است و عصر هم خواهد بود. معلوم نیست پس ختم را برای کی و که می‌گذارند؟ که پنج‌شنبه است صبح در مسجد مجد، مردانه و عصر منزل مرتضی حکمت،۱ زنانه. و باز یخة جواد را خواهم گرفت. بچه‌هاش که نیستند. 
پنج‌شنبه ۲۱ مرداد ۳۸
این روزها همه‌اش به عزاداری گذشته. ختم مردانه و زنانه و تهیة مقدمات و خرید از بازار و الخ... بعدازظهر خانه ماندم، چون ختم زنانه بود و با ما کاری نبود. ناهار هم نداشتیم. نان و کره و مربا خوردیم من و حسن [آل‌احمد] که این روزها نگهش داشته‌ام که کمکی باشد. آب عصر را می‌دهد و رفع مزاحمت از مراجعین محترم می‌کند. همین امروز عصر سه دسته را از دم در جواب کرده. و حالا هم رفته خرید و ویکی هم که هنوز شبها می‌آید. گاهی فکر می‌کنم چرا بی‌خود از حضور او و بچه‌اش ناراحتی؟ برای اینکه او با آن شوهر قلابی‌اش بچه دارند و تو نداری؟ یا برای اینکه بچه‌شان را خیلی لوس می‌کنند و به رخ تو می‌کشند؟ یا برای اینکه خودش خیلی پرروست و می‌بیند که من سالی یک بار هم خانه‌اش نمی‌روم و او دائماً اینجا پلاس است؟ یا به چه علت دیگری؟ و هِی به خودم نهیب می‌زنم که: سخت نگیر و الخ...، اما نمی‌شود؛ ولی سعی‌ام را می‌کنم.
در ختم امروز داریوش[پرویز] هم آمده بود، در مسجد مجد و محمدعلی هدایتی هم و دیگران هم و ملکی[خلیل] هم که آمد، نسخة چاپ‌شدة مقالة شریعت‌زاده در انتقاد از اباطیل مسجد قم من را هم آورد که خوب نوشته است و خوشم آمد و از خواندنش هیچ ناراحت نشدم.
دیگر اینکه خواهر برادرها هر کدام از یک طرف مملکت خودشان را رساندند... فکر می‌کردم اگر این بیچاره که مُرد، بی‌پول‌وپله بود هم این‌جور خودشان را می‌رساندند؟ و خوشمزه این است که فعلا بچه‌ها عزای مالیات صدی ۴۰ یا ۶۰ بر ارث را گرفته‌اند و من نمی‌دانم چرا خوشحالم. آیا از اینکه آنها که کیسه دوخته‌اند، به نوائی نخواهند رسید؟ یا اینکه چون اصلا با پول بادآورده داشتن مخالفم؟ یا چون خودم همچه پدرومادری نداشته‌ام که ارثی برایم باقی بگذارد؟ تاکنون که نگذاشته‌ام ارث ننه ـ بابائی سیمین در این زندگی دخالتی کند، جز همان ماهی صد ـ دویست تومان اجارة خانه‌ها که از وقتی دوسه برابر شده، اصلا خبری ازش نیست. و خوشبختانه حالا هم دیگر هیچ احتیاجی به آن پولها نیست. این بود که پول قبلی را که بهش رسید، واداشتم به ویکتوریا بدهد برای زمین خریدن و بعد از این هم نخواهم گذاشت پولهایش را قاطی زندگی دونفره‌مان بکند. برای خودش زمین بخرد و خانه و هر چه دلش می‌خواهد و برای خودش... 
اما این هم شد حرف؟ به هر صورت پیداست که ناراحتی‌هایی از این بابت دارم و نمی‌دانم در داشتن این ناراحتی‌ها محقّم یا نه. به هر صورت این است که هست. دلم نمی‌خواهد احساس کنم که چنین پولهایی در زندگی‌ام موجب رفاهی می‌شود یا شده است. آنچه دونفری‌مان با جان‌کندن یا به صورت عادی به دست می‌آوریم، چیز دیگری است. خرج‌کردنش لذت دارد، حتی وقتی برای بیماری صرف می‌شود؛ اما این نوع پولها را نمی‌دانم چرا نمی‌توانم تحمل کنم، همچنان‌که نمی‌توانستم تحمل کنم این فکر را که بیا و هر مترمربع زمین را فلان‌قدر تومان بخر. و به همین دلیل هم بود که عاقبت این زمین وقفی را گرفتم و درش چیزی ساختم برای زندگی و الخ...
جمعه ۲۶ فروردین ۳۹ 
حاج آقا احمد کرمانشاهی۲ مُرد که دوست صمیمی بابام بود و در عقد ما به جای بابام که به قم گریخت، حاضر شد و در مورد کار ترجمة «محمد و آخرالزمان» که به توقیف و تکفیر کشید، او به دادم رسید که رفتم پهلویش و نوشته دادم که: بابا، مسلمانم و الخ... نمی‌دانم آن کاغذ را دارم یا نه. باید داشته باشم. و نیز همین مرحوم بود که پیشنهاد می‌کرد ـ بعد از مرگ برادرم ـ که بروم در زیّ روحانیت و کمر بابا را راست کنم. در این مرگ‌ومیر، باباهه بلند شده رفته مرده‌کشی به قم و در آنجا زمین خورده و یک روز در قم (روز فطر) و بعد که به تهران آمده، یک شب هم در خانه‌مان حواس‌پرتی‌اش عود کرده بود. 
مادرم خبرم کرد و رفتم دکتر سمیعی را برایش بردم. صبح زود، ساعت یک‌ربع به شش، داریوش [پرویز] آمد عقبم و رفتیم شهر و دکتر را بردیم او را دید. اتفاق تازه‌ای نیفتاده، ولی امکانش هست. پیرمرد اگر بخواهد آخر عمری دچار حواس‌پرتی بشود، بدجوری است. مناسب شأن کارش نیست. آقای محل بودن و حواس پرت! بدجوری است. خیالم ناراحت است. دوا هم که نمی‌خورد. اگر هم بخورد، فایده‌ای ندارد. خونریزی مغزی و فشار به مغز و عواقبش!
شنبه ۱۰ اردیبهشت ۳۹ 
دیشب دارودستة ملکی[خلیل] اینجا بودند. حسین ملک هم بود با زنک تازه‌ای به اسم ژیزلّا که اصلاً آلمانی است و در پاریس با هم آشنا شده‌اند و حالا بلند شده آمده تهران، ببیند می‌تواند با این جوان بسازد یا نه و حرف‌وسخن فراوان در فامیل راه انداخته که به علّت کله‌شقی ملکی سخت می‌گرفته‌اند که عقد نکرده و از این حرفها... بودند تا ساعت ۱۲ و من تعجب می‌کنم که هیچ جا آنقدر دیر نمی‌مانند با اینکه جاهای دیگر تلویزیون هم هست و وسائل تفریح دیگر و بعضی‌ها هم مزقانچی خبر می‌کردند. برای اینکه عهدوعیال خسته نشود، آشپز آوردیم و
 ۷۰ تومن هم به آشپز دادیم. در حدود چیزی بیشتر از ۵۰۰ تومن خرج همین یک دیشب شد...
دیگر اینکه بابا حالش خوش نیست... نه غذا می‌خورد، نه حرکتی، فقط از حواس‌پرتی خبری نیست، ولی بی‌حالی فراوان دارد و به قول خودش «روزی به دهانش بسته است.» .. زرد و لاغر و تأثرانگیز! 
یک‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۳۹ 
سه‌شنبة گذشته ماشین نو را گرفتیم: هیلمن ۶۰. نمره هم خودشان، یعنی کمپانی کرد. و از آن‌روز تا به حال فقط مشغول ماشینم. سیصد تومن خرجهای اولیة آن شد. انعام و نمره‌کردن و مالیات و عوارض شش‌ماهه! فردای همان روز نوبت امتحان سوم بود که چون هنوز قلق ماشین دستم نیامده بود، نرفتم و سه‌شنبة آینده ۲۰ اردیبهشت نوبت گرفته‌ام از مدتها قبل که خواهم رفت. هنوز هم درست قلق دنده و کلاچ دستم نیامده است. ماشین نو است و اشاره بکنی، چنان فوری عکس‌العمل نشان می‌دهد که نگو... روزهای اول کمافی‌السابق خسته‌ام می‌کرد راندن، ولی حالا دیگر کم‌کم عادت شده است و بدتر از همه این بود که روزهای اول در اثر ناآشنائی با آن و عکس‌العمل‌های تندی که نشان می‌داد... هر وقت یاد سوارشدنش می‌افتادم، دلم می‌لرزید...  

ادامه دارد
پی‌نوشت‌ها:

 ۱. مرتضی حکمت، دایی سیمین دانشور.//  ۲. شیخ احمد کرمانشاهی(آل‌آقا)، پیش‌نماز مسجد حیات شاهی و مدیر کتابخانة مدرسه سپهسالار.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی