جلال آل احمد
تدوین: محمدحسین دانایی
آنچه می آید، گزیده ای است از جلد دوم کتاب یادداشت های جلال آل احمد، چاپ انتشارات اطلاعات.
پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت ۳۹
دیروز عصر خانه بودم که زن نیما[یوشیج] فرستاده که: «جنتی اینجاست، تشریف بیاورید چند دقیقه خدمت باشیم.» رفتهام. کاغذی از دکتر معین داشته جنتی و چهارصد تا از رباعیهای پیرمرد که معین نوشته رباعیها را ببینم و از نظر رَوی، ترتیب بدهمشان و برای چاپ حاضر کنم و هر کدام را هم نمیپسندم، رد کنم و الخ... و اینکه فلان مقدمة جنتینوشته را میخواهند بگذارند روی کتاب اول این بابا که «افسانه» است و ۴۰۰ تائی رباعی که مخالفم و امروز رفتم و در دانشکدة ادبیات معین را گیر آوردم و حالیش کردم که صلاح نیست.
بهتر است فعلا کارها چاپ شود، بعد تمام آنچه را که دربارة او نوشتهاند، در جُنگی فراهمآوردن و بعد هم شرح حال مفصل و معتبر از او! و قرار شد همین مطالب را به خود جنتی تلفن کنم که نبود... به هر صورت نصف رباعیها را هم امروز صبح اندر وزارت خرچنگ که بودم و دانشگاه، دیدم و بقیهاش را هم خواهم دید. ده ـ بیستتائی را زدهام. اخلاقیاتدارها را و آنچه را که تعبیری دارد، حفظ کردهام. دستکم. بهخصوص آن رباعیها که سؤال و جوابی کوتاه است حاوی مطلبی زیبا، نسبتاً بهتر است. تا دو ـ سه روز دیگر تمامش خواهم کرد.
دیگر اینکه کار برادره با تذکرهاش گویا از سازمان امنیت برگشته و تا بعد از رفتن حجاج و خلوتشدن شهربانی تذکرهاش را میگیرد. راه بیفتد، خیالمان راحت بشود که ما هم برویم اصفهانی سری بزنیم و برگردیم. مادره هم خیال کرده چندروزی بیاید بالا. حرفی نیست. میآید. حالا میروم تلفن میکنم که اگر آمدنی است، بروم دنبالش.
صبح باز در وزارت خرچنگ صحبت از حضور و غیاب بود و از این حرفها که گُ...مرغی شدم و به آزرم که تازه رئیس شده و از باند فاطمی است و با این احمد کوشای۱احمق گاوبندیمانندی دارد و از یک دارودستهاند، گفتم که چون کارمند ادارهام با حفظ سمت دبیری، هر وقت سخن از این حرفها جدی شد، مرا بگذارند مدرسهای درس بدهم. باز همان آقمعلمی صد شرف داشت. از دیدن روی مبارک این گوسالهها و آن کمیسیون ملعون راحت بودیم که چه دادوبیدادها کردیم در آن و چه دشمنتراشیای! دو نفر کمر به قتلمان بستند: یکی این کوشای کتابنویس، یکی هم آن شهابی گُ... قُدّ احمق!
دیگر اینکه ملاح تلفن کرد که معینیان۲ را دیده و قرار ملاقات برای یکشنبه، یعنی فردا ساعت ۹ صبح و حسابی درماندهام! چه گُ...ی بود خوردم؟ مرا چه به رادیو؟ دست عوامالناسافتادن و اینجوری وارد گودشدن خندهدار نیست؟ چارهای جز این نیست که به جاسنگینی با یارو طرف بشوم و سنگ بزرگ بزنم و سلاموعلیکی و غرض ارادتیافتن خدمت سرکار بود و خداحافظ شما... بله، بهترین راه است. و برای پرکردن چالة قسط ماشین، بهتر همان ترجمهکردن و درسدادن اضافی است. فعلا دو ـ سه روز وزارت فرهنگ نباید بروم تا یارو حساب دستش بیاید و بداند که با چه کلهخری طرف است. غرضم آزرم است که امروز «به در بگو دیوار بشنود»، حالی من میکرد که در آن اداره فقط یک مشاور دارند، آنهم رهنماست و الخ... بعد هم سری به مشایخی باید زد که دوشنبه میروم پهلویش و حالیش میکنم که قضیه باز خراب شده است.
دیگر اینکه امروز صبح سر ساعت ۱۲ رفتم که تصدیقم را بگیرم، حاضر نبود. به نظرم من اشتباه کردم که اسمم را «آلاحمد» تنها گفتم و او هم توی حرف «آ» دید و باید «سادات» میگفتم که توی حرف «سین» بگردد و جواب رد ندهد. به این صورت کار باز عقب افتاد به فردا صبح که اول وقت خواهم رفت و از پیش معینیان هم که برگردم، سری خواهم زد.
آخرین فرم «جزیرة خارگ» را هم تصحیح اول کردهام و امشب باید برای تصحیح دوم بروم بگیرمش...
رباعیهای نیما را هم دیدم و مخالفتم را با چاپ آن مقدمة جنتی به معین گفتم. از میان رباعیها ۵۸ تا را کنار زدم که ۱۰ ـ ۱۲ تائیش اگر مختصر اصلاحی بشود، قابل است و آنهای دیگر نه. آنچه حدیث نفس است، قابلتحملتر از همه است و از میان بهخصوص آنچه با گفتم ـ گفت ترتیب داده شده است، بقیه اگر تغزلهاست، لوس است، اگر تفلسفهاست، خیامی است و اداست و آنچه خطابیات است که دیگر واویلا! حتی دو سهتا رباعی در مدح علی داشت که البته کنار زدم مع تمام خطابیات. شاید هنوز چندتائی از آنها از دستم دررفته باشد که خواهم گفت داریوش[پرویز] دقت بیشتری کند و بیشتر کنار بزند. این هم از این.
ادامه دارد
پینوشتها:
۱. احمد کوشا، ادیب و نویسنده.
۲ نصرتالله معینیان، وزیر راه و اطلاعات که مدتی هم رئیس سازمان انتشارات و رادیو بود و بعدها رئیسدفتر مخصوص شاه.
شما چه نظری دارید؟