شجاعالدین ابراهیمی
در کویر گرم رنگها گام برمیدارم و میدانم کلاف راهها سرانجام به دهکده الفاظ ملحون ختم خواهد شد. درختهای تاریک فصل سرد اشک با سایههای سوخته ابرهای عقیم ممزوج است و جگنهای استخوانی استوایی در خوابهای قطبی سبز به آرامش نباتی خویش میاندیشند. شعلههای آفل خورشید در آینه آبهای افق میدرخشند و در قرمز غروب، طرح یک تیراژه جادویی در فراسوی خاک و سنگ تبلور مییابد. باید از ارتفاع طراوت به آرامش نورانی دشت نزدیک شد و فواصل تسخیرناپذیر طبیعت را عاشقانه تماشا کرد و بر گستره شطوط شوق به نشاط ابدی نزدیک شد.
باید تردتر ساقههای آواز نیایش را در امتداد جوی نقره مهتاب با دستهای اثیری حس نشا کرد و زیر چتر زیتونها به تلاوت زبور معابد اساطیری به خلسه پیوست و درهاله سکوت به مرور کائنات نشست و بینیاز از فانوس فرهنگهای مومیایی، سفر به اعماق خلقت را در مسیر مبهم سرنوشت با روشنای جرقههای اندیشه آغازید. باید دست در گردن روح انداخت و به سمت آتشکده عشق در شب شادیگسار عمر روان شد و از حنجره بلورین شعر، حرفهای آسمانی انسان فردا را با گوش هوش شنید و بر امتداد سبز کشاله عبادت، رنگ آبی صدق پاشید و در بامداد متورم حس، اشراق را بر خیمه وجود در حال تابش دید و در آخرین مرز تماسگاه نگاه عشق، بر آخرین پله نماز به شهود پیوست. باید کویر رنگها را در دهکده مقدس الفاظ به بهار معجزه نقوش مبدل کرد و به نقاشی صداهای معنوی از پشت دریچه آسمان پرداخت و در شیپور صدفی لحظات نامیراترانه صلوات را منتشر کرد.
از کابوس لب تلخ خواب سرودم و آبشار شرنگ در جانم ریخت. انسان بیهویت دیروز دخیل درختهای فلفل بود و لباسهای افیونیاش دکمههای فسفری داشت. او کوتوال قلعههای باستانی جنون بود و از نهضت سنگها سخن میگفت. در خیمه سرما میخوابید و با لاشه خیال همآغوش بود. در سایهسار واهمه ایستاده بود و جذام سبز صدایش را در باد منتشر میکرد. شمدهای خشن گناه، تنجامهاش بود و بر گیوههای پوسیدهاش غبار هر بیراهه نشسته بود. پنبه نسوز ماه را به آتش میکشید تا سیگارش را روشن کند. اندیشهاش ممزوجی از زرنیخ و دخان بود و روح بیشکلش در هیچ ردایی قالب نمیگرفت. او در مشرق قالی نشسته بود و به رنگهای غروب میاندیشید و بر داغگاه عمر نظاره میکرد.
او در آینههای مفرغی، در امتداد توهمی مدید، به موهای سبزش، چشمان نارنجیاش، دندانهای آبیاش، قلب قهوهایاش، روح بنفش و کفشهای زردش مینگریست و نمیگریست. انسان دیروز در آبکوهه حوادث به اعماق نامکشوف سفر کرد؛ آنچنان که گویی هرگز نبوده... بوده...!! نبوده...!! بوده... نبوده؟!
شما چه نظری دارید؟