دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۸
نظرات: ۱
۰
-
[شجاع‌الدین ابراهیمی] مردی که در عمرش زنده‌زنده سوخت

در دیروز تاریخ، مردی هزارلب زمزمه می‌کرد: «آسمان، کلبهٔ ایمان و زمین، خانهٔ اندیشهٔ من است.» بذر کلمات مقدس او جاری در زبان زمان است و صدایش هنوز از آسمان شنیده می‌شود.

او با گام‌هایی گویا از مسیر عظیم عمر خود عبور کرد و در باغ سبز انسانیت، گل‌های سرخ ایمان و اعتقاد کاشت. او از مرثیه‌های خاکستری نفرت داشت و در فصل غلیظ ضجه، هر روز بر شانهٔ شکستهٔ شب، خطبهٔ عصیان می‌خواند و به پرندگان خونین‌بال بشارت می‌داد که فردا فصل آواز است.

او می‌دانست که در پشت آینه چیزی هست و اعتقاد داشت که خورشید همیشه می‌ماند. او درخت اساطیری درد بود که بادهای متلاطم در شاخه‌های تناورش می‌پیچیدند و خوب می‌دانست که تا ریشه هست، ساقه نمی‌میرد.او همیشه با گوش دل، صدای انفجار گل‌ها و ستاره‌ها را می‌شنید و با خود نجوا می‌کرد: «رنج‌های انسان سرانجام شکوفه خواهد داد.»

او فکرهایش همه آبی بود و از نسل سادات، سبزپوش بود؛ نسلی که از امتداد بوی آفتاب وزیده بودند. او با چشم‌هایی از سپیده و دریا و با بالی از آتش بر شانه، از نردبان فرهنگ‌ها صعود کرد و به قلهٔ اوج‌مندِ ادراک توحیدی رسید و با دانش طبیعی عشق آشنا شد.آنگاه به «نون و القلم» سوگند خورد که «خسی در میقات» بیش نبوده است و به «از رنجی که می‌بریم» با دیده‌ای مقدس نگریست و دانست که «نفرین زمین» در غرب‌زدگی، بر وجدان انسان چنگ می‌اندازد.او «سرگذشت کندوها» را از «زبان سه‌تار» در شب یلدایی جهل زمزمه کرد و با «مدیر مدرسه» دیده‌ور شد و با آخرین قصه‌اش، با انسان‌های زیادی «دید و بازدید» کرد. آخرین قصه‌اش این بود: «پیرمرد چشم ما بود.»

سال‌هاست غزل‌سرایی را از خاطر برده‌ام؛ چون از سلالهٔ بازهای هواپیمایم و نه از نبیره‌های زاغ‌های زمین‌گیر. و اکنون با قلبی سرشار از آسمان، به اثرمندی معجزه‌ای یقین یافته‌ام و عمرم سراسر به آبیاری گل‌های سرخ می‌گذرد و شعرم به شمع تبدیل شده است.

هوای دهکدهٔ اسالم بارانی است، اما سرد نیست. می‌خواهم پالتوی پاییزی‌ام را بر دوش آن درخت ازگیل که از ابتدای شب شاهد قدم‌زدن‌های مکرر من بوده است، بیندازم و در گوشش زمزمه کنم:«جلال را که می‌شناختی؟ همان کسی که ریشه‌های نحیف تو را با دست‌های قوی خود در دل خاک، زندگی بخشید. آری، او همیشه می‌ترسید که دیگر درخت‌های برهنه ردای سبز نپوشند و از این هراس معنوی بود که عمرش زنده‌زنده سوخت.اما جایش خالی است که ببیند اینک هر درخت سیب، شتابِ شکفتن دارد و دست‌های سیمانی، ناتوان از پرتاب سنگ به قلب ریشه‌ها هستند.»

بر من که جایش خالی است...

جلال!

روزی که پلک برهم نهادی، آب دریا سرد بود و ابری به وسعت فلات، خاک را پوشاند و بوی بال‌های سوختهٔ سیمرغ در قاف قلم پیچید و شعر سرخ قرن از ابتدای سکوت سیاه تو آغاز شد.آن روز آسمان شکست و گریست و دریا خروشید؛ چون تو گفته بودی: «اگر دریا تلاطم خود را از دست دهد، تبدیل به مرداب خواهد شد.»و اکنون، پس از سال‌ها، در گذرگاه یادت، بی‌تو در خود تاریک نشسته‌ام و غم و موریانه از ستون فقراتم عبور می‌کنند. امروز به هر پنجره‌ای که می‌نگرم، جای پنجهٔ تو بر آن باقی است.

ای مرد ساحل بشارت!

تو موج بودی و ماندن نمی‌دانستی و به آن‌سوی وجود کوچ کردی؛ اما آنان که اندیشهٔ نورانی‌ات را نوشیده‌اند و زیستن در تو را صادقانه احساس کرده‌اند، می‌دانند که امروز قلب خورشید از همیشه گرم‌تر است و دریچهٔ آفتاب گشوده است و انسان به دیدار روشنایی توفیق یافته است.اما همیشه باید چون تو یک نفر باشد که بنمایاند؛ کسی که پس از پریدنش، پرستوها او را آسمان خطاب کنند و باران تا آخرین روز تاریخ، با هزار انگشت لطیف، مزارش را نوازش کند و...

باید باور کرد که جلال دیگر نخواهد نوشت.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

نظرات

  • منتشرشده: 1
  • در انتظار بررسی: 0
  • غیرقابل انتشار: 0
  • پوران جمشیدی IR ۰۸:۳۴ - ۱۴۰۵/۰۸/۰۴
    تکرارناشدنی ادامه داراست

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی