چند اختلاف ساده
طاهره مددیان پاک
مادرم اصرار دارد
دائما «حافظ» بخوانم
یا «گلستان» را که سخت است
معنیاش را من بدانم
بار سنگینیست انشا
هر سهشنبه روی دوشم
در عوض در زنگ ورزش
آدمی پر جنب و جوشم
فوتبال و بسکت و دو
با علاقم جور هستند
باید این را او بداند
حرف هایش زور هستند
«هرکه چیزی دوست دارد
جان و دل بر وی گمارد»
سعدی این را گفته مادر
این که اشکالی ندارد
اختلافِ در سلیقه
هست رایج بین مردم
کاشکی اینبار با هم
میرسیدیم به تفاهم
شروع
بابک نیکطلب*
شروع کن
دوباره از کنار پنجره
دوباره از همین اتاق
که چارگوشهاش
پُر است از هزار خاطره
دوباره پا به پای رود
تمام دشتهای سبز را بگرد
دوباره همصدای زنجره
سرود سادهای بخوان
در آسمان آرزو
برای هرکه خواستی بتاب
به چشم هرکه خواستی بخند
دوباره از همین اتاق
طلوع کن
از کتاب: تا خیابان خوشبخت
ایران
محسن اعلا
دلتنگیاش فریاد میزد
وقتی که او دور از وطن شد
پیشانی سرد بلندش
از غصه پُر چین و شکن شد
هر لحظه میآمد سراغش
افسوس! یک بُغضِ گلوگیر
در سینهاش احساس میکرد
زخمی شبیهِ زخمِ شمشیر
هرچند بود از کشورش دور
او میهنش را دوست میداشت
با یاد ایران در وجودش
بذرِ امید و عشق میکاشت
او آرزو میکرد یک روز
خوشحال برگردد به ایران
تا خاطرش آسوده گردد
از دوری و رنجِ فراوان
شما چه نظری دارید؟