نویسنده: امیر پرچمی
مهسا همیشه فکر میکرد مادرش با چیزی نامرئی دنیا را کنترل میکند.
صبح سردی بود و مهسا از پشت پنجره به سایه بلند درخت نگاه میکرد که روی دیوار خانه افتاده بود. مادر دستهایش را زیر آب گرم میبرد و لیوانها را یکییکی میشست. صدای ریختن قطرههای آب روی ظرفشویی، آرامش عجیبی داشت. در همان حال، مهسا میخواست بلند شود و کمک کند اما گرمای زیر پتو نمیگذاشت تکان بخورد. در عوض از همانجا مادرش را در حال انجام دادن آن کارها تصور میکرد؛ چنان دقیق که انگار روبرویش نشستهاست.
ظهر همان روز، مهسا و مادر برای خرید به بازار رفتند. مهسا دوست داشت جلوتر برود، به مغازهها سرک بکشد و خودش انتخاب کند، اما هر بار دست مادر را احساس میکرد که او را عقب میکشد و کنار خودش از میان جمعیت عبور میدهد. مهسا عصبی شد و کشمکش کوتاهی بین دستان آنها شکل گرفت، اما وقتی نگاه مادر را دید، نفسش کوتاه شد و قدمهایش را آرام کرد. هربار میخواست تصمیم بگیرد که این کنترل مادر خفهکننده است یا نه؛ گیر میکرد بین محدود کردن و محافظت کردن، چیزی که مهسا هنوز نمیتوانست اسمش را دقیق تشخیص دهد.
وقتی به خانه برگشتند، مهسا دوباره به اتاقش رفت تا زیر پتو بخزد و باز هم به رابطه گنگ خودش و مادرش فکر کند...
یادش آمد وقتی داشت دوچرخهسواری یاد میگرفت، زمین میافتاد و زخمی میشد. هر بار مادر با دستهایش بلندش میکرد، اما هیچوقت نمیگفت «مواظب باش» یا «سخت است». مهسا در پناه همان دستها احساس میکرد زمین امن است و او میتواند سقوط کند و دوباره بلند شود.
یک روز بارانی، مهسا و مادر بیرون از خانه بودند که باد وزید و چتر مهسا شکست، اما مادر او را کنار خودش نگه داشت. مهسا هم خیس شد و هم عصبانی، اما همان لحظه احساس کرد که حضور مادر جلوی افتادنش را میگیرد، بدون اینکه کلمهای گفته باشد.
شبها، مهسا کنار مادر مینشست. مادر آشپزخانه را مرتب میکرد، سبزیهای شسته را درون سبد میریخت و چایی درست میکرد که بخارش روی شیشه پنجره مینشست. مهسا سعی میکرد حرف بزند، اما هیچ کلمهای پیدا نمیکرد. نگاه مادر، وقتی سکوت میکرد و استکان چای را در دست میگرفت، حسهای مبهم مهسا را میخواند؛ ترس، عصبانیت، غرور و نیاز به امنیت.
مهسا یاد روزهایی افتاد که مادر برایش قصه میگفت، وقتی هنوز کودک بود و دنیا پر از ترس و شگفتی بود. هر بار که مهسا گریه میکرد، مادر بدون گفتن هیچ چیز، کنار او میایستاد و این ایستادن، نوعی حفاظت و راهنمایی بود. مهسا حالا میفهمید که این حضور خاموش، از هر نصیحت یا جملهای مؤثرتر بودهاست.
مهسا هر وقت میرفت زیر پتو، این صحنهها را مرور میکرد: دویدن در بازار، برخورد دستها، سقوط روی برگها، باران و باد، دست مادر روی شانهاش وقتی او خشمگین یا ترسیده بود. هر بار، چیزی نامرئی، بدون گفتن کلمهای، مسیرش را روشن میکرد.
مهسا بزرگتر شد، اما تضادها همچنان با او بودند. میخواست مستقل باشد، اما به محافظت مادر نیاز داشت؛ میخواست خود را اثبات کند، اما نمیتوانست حضور مادر را نادیده بگیرد. این تضاد، همان چیزی بود که زندگی را برایش واقعی کرده بود با لحظههایی پر از هیجان، ترس، عصبانیت، آرامش و شگفتی.
صبحها، وقتی خورشید روی پردهها میافتاد، مهسا میدید که هر روز پر از اتفاقهای کوچک و بزرگ است؛ پر از سقوط و بلند شدن، عصبانیت و آرامش و همه اینها بدون شعار، بدون حرف زدن، بهنوعی جهان او را شکل میدهند؛ همانطور که مادرش هر روز کارهایش را انجام میدهد، آرام، بیصدا و پر از جزئیات کوچک که فقط یک دل نوجوان میتواند احساس کند. انگار سکوت را روی بوم میریزد و هی تصاویر مختلف از دل آن درمیآورد.
شما چه نظری دارید؟