دکتر غلامحسین دینانی
گرچه آقای دکتر دینانی به فلسفه شناخته می شود، اما درستش این است که ایشان حکیمی است که تأملات قرآنی شان نیز شایان اهمیت است، نمونه اش گفتگوی حاضر.
***
در آثار شما برداشتهای جالبی از قرآن وجود دارد ودر اغلب بحثها به قرآنمیپردازید و اشارتهایی را مطرح میکنید که نشان میدهد دیدگاهمتفاوت و تا حدودی خاص دارید.
بله، من از دیرباز با قرآن مأنوس بوده ام و در مراحل مختلف زندگی و درس و بحث، با آن مرتبط بودهام. اینکه میفرمایید برداشتهایی از قرآن دارم که متفاوت و تا حدودیخاص است، مقداری طبیعی است، چون قرآن کلام خداست و راه اندیشیدندر باب آن بسته نیست. هر کس به اندازه معلومات و معرفت خویش میتواند از قرآن بهرهمندشود. لازمه این امر تأمل در قرآن است که ابعاد مختلف دارد. هر اندازه تأمل انسان در قرآن زیاد باشد و در جهت فهم جوانب آن بکوشد، طبیعی است که از بطون قرآن به دریافتهایی می رسد.
قرآن کتابی است، با ویژگیهای عمیق که همواره انسان را به تعقل دعوت میکند. هیچ کتاب آسمانی به اندازهقرآن انسان را به تعقل دعوت نکرده است؛ بنابراین باید در آن تعقل نمود. و این تعقل بدون رهاورد و نتیجه نیست و حتماً آثار و ثمراتی در پی دارد. بنده هم مثل اغلب اهلاسلام به قرآن ایمان دارم و در آن میاندیشم و طبیعی استکه بر اثر تأمل و تفکّر، دریافتها و برداشتهایی هم داشته باشم.
زبان قرآن
بسیار مایلم نظر شمارا در باب زبان قرآن بدانم.
شکی نیست که قرآن، زبانی ویژه و منحصر به فرد دارد؛ اما باید دقت داشت که بر این زبان اسم نگذاریم، بلکه بایدبکوشیم آن را درک کنیم و به حقیقتش پی ببریم. زبان قرآن در عین خاص بودن،لزوماً موصوف به اسم خاصی نیست، بلکه میتوان گفت: زبان قرآن قرآنی است، چونقرآن، قرآن است.
با دقت درمباحثی چون خلقت، آیامیتوان نتیجه گرفت که زبان قرآن نمادین (سمبولیک) است؟
زبان ادیان اساساً سمبولیک است و نمیشود سمبولیک نباشد.
یعنی به نظر شما قصه آدم و موضوع بهشت و... نماد مفاهیمی است؟
بله، لازمه نمادین بودن زبان قرآن در چنین مواردی، این است که آنها نمادمفاهیمی چند هستند که این گونه و با این بیان قابل تبیین هستند.
یعنی نمیتوان برای مواردی مثل بهشت و جهنم وجودنفسالامری قائل شد؟
چرا؛ بهشت و جهنم وجود نفسالامری دارند. اما نه آن گونه که تصور میشود مثلاً در خلقت آدم، خداوند بر اساس ظاهر آیه، گِل درست کرد و نشست با دستخودش آن را خیس کرد و چهل روز فشرد و بعد هم در آن دمید!
پس قرآن وقتی میگوید: خدا انسان را از «حَمَأ مَسنون» آفرید، در واقعمیخواهد مفهومی را بیان کند، منتها آن را سمبولیک بیان میکند.
من این گونه فکر میکنم، مخصوصاً آیات خلقت و آیات مبدأ و معاد؛ اما آنجا که میگوید: «نماز بخوانید»، مراد همین نماز و اقامه نماز است. البتههمین نماز نیز باطن دارد. قرآن هم ظاهر دارد، هم باطن و ظاهرش هم درست است وباید انجام داد. البته باید به این موضوع اشاره کنم که آنچه شما به آن سمبل و سمبولیک میگویید، ما به آن «تأویل»اطلاق میکنیم و میگوییم: ظاهر و باطن. کلمه سمبل فرنگی است و ممکن است معانی دیگریهم داشته باشد که باعث شود نتوانیم آن را در همه موارد بهکار ببریم. ممکناست در بعضی جاها که واژه «سمبولیک» به کار میرود، منظور این باشد که ظاهر موضوعمراد نیست، در حالی که در قرآن، ظاهر نیز مراد است؛ بنابراین لازم است که در بهکار بردنش احتیاط کنیم.
آنچه ما میگوییم، این است که: آیات قرآن دارای ظاهر و باطناست. ما برای قرآن ظاهر و باطن قائل هستیم. ظاهر قرآن، ظاهر قرآن است و وضویی کهمیگوید، باید گرفت یا سجده که میگوید، همان ظاهر سجده است به معنای پیشانی بر خاکگذاشتن. در عین حال، باطن هم دارد که با تأویل به آن میتوان نزدیک شد. مقصود از «تأویل»هم معنی اصلی است. غرضم این است که در استفاده از واژه سمبل و سمبولیک در خصوصقرآن، باید مقداری احتیاط کرد؛ چون واژههای فرنگی معناهای خاص خودشان را دارند.
میتوانیم از واژه «نماد» و «نمادین» استفاده کنیم و بگوییم زبان قرآن نمادیناست؟
سمبل همان نماد است، ولی وقتی میگوییم تأویل، مقصودمان نماز و نمادین بودننیست، بلکه میخواهیم بگوییم قرآن هم ظاهر دارد و هم باطن. در واقع تأویل،عمیقتر از نماد است.
آیا زبان قرآن دانستنی است یا اینکه بیزبان وفرا زبانی است؟
هر چیزی که دانستنیباشد، زبانی است؛ یعنی هر چیزی را که بدانیم، میتوانیم بیان کنیم؛ بنابراین اصلاً اعتقادی بهبیزبان و فرا زبان ندارم. همه چیز و هر چیزی بیانی و قابل بیان است. امکان ندارد چیزی فهمشود و وارد حوزه دانستن و دانایی بشود، ولی به زبان نیاید و بیان نشود.
پس «یُدرک و لا یوصَف» چه میشود؟
لایوصف یعنی به طلاقت نمیتوان گفت، ولی بالاخره میتوان گفت.محال است که چیزی درک شود، ولی قابل بیان نباشد، والّا باید قائل به این شد که قرآنناقص است یا پیامبر(ص) نتوانسته بسیاری از چیزها را بگوید و ادا کند! قرآنهر آنچه را که ممکن است گفته شود، گفته است. از طرف دیگر «لایوصف» مُشعر به این معنا نیز هست که بعضیهاخوشبیان نیستند و نمیتوانند بیان کنند.
تحت تأثیر شعرا بودن نباید باعث بشود که حتماً مثل آنها فکر کنیم و آنچه را که درجهان شعر جاری است، به حوزههای دیگر هم تعمیم بدهیم. اینکه سهرابسپهری، گفته: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید / این باشد که درافسون گل سرخ شناور باشیم»، در ساحت فکر و فلسفه معنا ندارد. ما هر چیزی را که میفهمیم،میتوانیم بگوییم. من هر چیزی را که بفهمم، بی تردید میتوانم بگویم ولو به اشاره و اجمال. حداقل میگویم: گفتن این موضوع سخت است و به آن تنبّه میدهم. نتوانستن در گفتن ممکن نیست، چون زبان همان ضمیر است، وگرنه شما قائل به تفکیک میانفکر و زبان خواهید شد که هیچ کس به چنین چیزی قائل نیست. زبان همان فکر است و فکر همانزبان است. بدون زبان نمیتوانیم بفهمیم.
فهم شما با زبان است و اگر زبان نداشته باشید، نمیفهمید. فهم با زبان است، ولیملفوظ نیست. در باطن میفهمید و با زبان حرف میزنید. وقتی درک میکنید و احساسمیکنید، این اتفاقها با زبان روی میدهد، ولی ممکن است نگویید. من ممکن استهزاران معنا را بفهمم، ولی نگویم؛ این فهمها «زبان درونیِ» من و همان کلام نفسیاست. متأسفانه به این مسائل زیاد فکر نشده و بسیاری بهصورت سطحی از کنارش گذشتهاند.
پس شما این را که می گویند: این مسئله زبانی نیست، قبول ندارید؟
به نظر من این حرف بیربط است. «زبانی نیست» علیالعجاله به این معناست کهمخاطب ندارد و مخاطب نمیتواند آن را بفهمد یا به زبان مخاطب نیست. ممکن است ما فهمیداشته باشیم که بخواهیم بیان کنیم، ولی بیان نکنیم یا نتوانیم بیان کنیم، بهخاطر مخاطبنداشتن؛ اما میتوانیم بگوییم، چرا نتوانیم؟ حالات را میتوان بیان کرد و دستکم ایناست که بگوییم: «گفتنش سخت است». اصلاً همین که میگویی «غیرقابل بیان است»، خودشنوعی بیان است. در مواردی هم میگوییم: به مقوله نمیآید، اما حالت و احساس خاصی است.این خودش یک نوع بیان است که بگوییم به مقوله نمیآید.
شما قرآن کریم را کاملاً زبانی و بیانی میدانید.
قرآن تمام آنچه را که گفتنی است، گفته است. این عقیده من است، والّا العیاذ بالله باید منتظر بمانیم تا کامل شود و کاملش بیاید! قرآن مدعی استکه: آنچه بوده است، گفته و آنچه گفتنی است، بیان کرده است. قرآن بهگونهای است که هر شنوندهای تا ابد میتواند آن را درک کند.
نور وحی
نور بودن قرآن را چگونه تحلیل میکنید؟
«قرآن نور است» یعنی از منبع نور است، خودش هم نور است،چون چیزی که از منبع نور باشد، خودش هم نور خواهد بود. اینجا باید اشاره کنیم که عدّهای «تنزیهی» هستند، مثل فلوطین، شیخ احمد احسایی و عدهای از اخباریون. اینها میگویند: ما فقط میتوانیم بگوییم خدا چه چیزی نیست. خدا آنچیزی است که ما میدانیم چه نیست: جسم نیست، زمان ندارد، مکان ندارد، زبان ندارد ودیگر نداردها. باید پرسید چه چیزی هست؟ قرآن دارای هردو زبان است و سلب و ایجاب رادارد: سبحانَ ربّکَ ربّ العزۀ عمّا یَصفون یعنی خدا هر چیزی که تو میگویی، آن نیست.
نظرتان درباره وحیانیت قرآن چیست؟ آیا قرآن وحی خداست با کلماتخدا، یا نه وحی خداست با کلمات پیامبر؟
وحی زبان پیغمبر است؛ ولی زبان پیغمبر زبانخداست. خدا اگر بخواهد حرف بزند، به زبان حضرت ختمیمرتبت(ص) حرف میزند. خداوند برای حرف زدن تنها یک راه داشت وآن زبان حضرت ختمی مرتبت است. بهترین زبانی که خدا برای حرفزدن خودش انتخاب کرد، زبان حضرت ختمی مرتبت است. خداوند با زبانهای دیگرهم صحبت کرده است، مثل زنبور عسل: و أوحی ربّکَ الیَ النّحل... بله، با موجوداتدیگر هم صحبت کرده است ولی با زبان خودشان.
متأسفانه عدهای این موضوع را درک نمیکنند و بحثهایی کودکانه مطرح میکنند. خود قرآن نسبت زبان و فعل خدا و پیامبر(ص)را مشخص کرده است آنجا کهمیگوید: «و ما رَمیتَ اذ رمیتَ ولکن الله رَمی»: زمانی که تو تیر را پرتابمیکنی، تو پرتاب نمیکنی، خداست که پرتاب میکند. وحی از زبان پیامبر خارج شده است. کسانی که پیرامون پیامبر(ص) بودند و آیات قرآن را میشنیدند، آن را ازپیامبر میشنیدند نه غیر پیامبر. آیا اصحاب آیات قرآن را از پیامبر میشنیدند یااز جبرئیل؟ آنها آیات را از زبان پیامبر میشنیدند، اما زبان پیامبر زبان خداست.
این حرف هر مسلمان متدینی است. کدام مسلمان چشم پیامبر اکرم(ص) را «عینالله» نمیداند؟ کدام متدینی دست حضرت امیر(ع)را «یدالله» نمیداند؟ وقتی میگوییم امام حسین(ع) الهی است، یعنی کسی که چشمش چشم خدا و دستش دست خداست. وقتی حضرت امیر را «لسانالله» میدانیم، معنایش این است کههر کلمهای که او بگوید، قابل استناد به خداست.
مراتب کلام
چطور ممکن است متن وحیانی، در جایی بسیاربرین باشد و در جایی دیگر مثل یکی از سخن گویان؟
ذات کلام، فرود و فراز دارد. کلام اگر فاقد فرود و فراز باشد، کلامنیست. هر کلامی لزوماً باید فرود و فراز داشته باشد، همچنان که موضوع و محمول دارد.
آیا این فراز و فرود ذات کلام و وحی است یا به جهت مخاطب فراز و فرود پیداکرده است؟
این خاصیت کلام است که فراز و فرود داشته باشد.
در کلام ایزد بیچون که وحی مُنزَل است
کی بوَد تبت یدا، مانند یا ارض ابلعی؟
آیه «تبت یدا ابی لهب» (بریده باد دو دست ابولهب) کجا، آیه «یا ارضُ ابلَعی» کجا؟ تنها کسی میتواند بداند میاناین دو آیه چقدر فرق و فاصله است که ادبیات عرب خوانده باشد. خود این شعر را یک ادیبگفته است. منوچهری دامغانی شاعر بزرگ و ادیب شاخصی بود. شما که صحبت میکنید، آیا یکنواخت و بر یک منوال صحبتمیکنید؟ خدا هم یکنواخت صحبت نمیکند: کُل یوم هوَ فی شأن: هر لحظه، خداوند در شأنی است. «یوم» در اینجا بهمعنای روز نیست، به معنای «آن» است. یعنی هر خداوند در هر آن تجلی تازه ای دارد که تاابد تکرار نمیشود. «شأن» یعنی تجلی. خداوندهر لحظه یک تجلی بیتکرار دارد.
قرآن بیان و زبانی است همواره در حال اتصالو خود پیامبر(ص) فرموده است کدام بخش کلامش، وحی است و کدام بخش کلامش وحینیست. ایشان به این موضوع توجه داشت؛ بنابراین جایی که وحی است، میگوید از طرف خداست، جایی هم وحی نیست، میگوید: گفتار من است. پیامبر(ص) نیز حالات مختلفی داشت که فرمود: «لی مَع الله وقتٌ لایَسَعنی مَلکٌ مقرّب و لا نبّیٌ مُرسَل: مرا با خدا وقتی است که هیچ فرشته مقرب یا پیامبر مرسلی در آن نمی گنجد» وتحملش را ندارد. این مقام «أو أدنی» است.
نظر شما درباره انسانی بودن بیان قرآن چیست؟
اگر زبان و بیان قرآن انسانی نبود، ارزش نمیداشت. قرآن برای انسان فرود آمده است و اگر انسانی بودنش را در نظر نگیریم، سوءتفسیر پیش میآید. خداوند انسان نشد تا انسان بتواند خدا شود، او راه رابرای خدایی شدن انسان باز کرد. سرّ وحی همین است.
آیا این تلقی عرفا نیست؟
بله، تلقی عرفاست؛ اما توجه داشته باشید که عرفا بهگونهای حرف زدهاند که رنگ از چهره بشر پریده است. من از عرفا وام میگیرم.
تأثیر محیط
نظر شما در این باره که عدهای می گویند حال و هوای عربی بر قرآن حاکم است،چیست؟
قرآن به زبان عربی است؛ ولی حال و هوای عربی برآن حاکم نیست. قرآن به زبان عربی است، چون حضرت ختمیمرتبت عرب بود؛ ولی این لزوماً به معنای این نیست که حال و هوای قرآن عربی باشد.حال و هوای قرآن اصلاً عربی نیست. وقتی میتوان این حرف را زد که قرآن نیز مثل سرودههای عرب باشد. شعر امروءالقیس را در کنار قرآن بگذارید و مقایسه کنید! اصلاًهمسان نیستند، در حالی که بر شعر امروءالقیس، حال و هوای عربی مسلط است.
قرآن به زبان عربی است، چونحضرت ختمی مرتبت(ص) در حال اتصال به وحی، خودش است که یک انسان عرب است.زبانم بریده باد، به فرض اگر من حال اتصال پیدا میکردم، با زبان فارسی به آن حال و مقاممیرسیدم، چنانچه زبان حضرت موسی(ع) عبری بود و کتابش به زبان عبری نازل شد و زبان عیسی(ع) آرامی بود، کتابش نیز به همان زبان بود. اینکه خداوند میفرماید: و کَلّمَالله موسیتکلیماً؛ این تکلیم و سخن گویی به زبان عبری بود.
پیامبر اکرم(ص) نیز عین کلامی را که از خداوند متعال شنیده، بیان داشته است، نه اینکهترجمه کرده باشد. کلمات قرآن از خداست، با زبان پیامبر. ما چرا وحی را قبول میکنیم؟ چونپیامبر فرموده است: این وحی است. همان پیامبری که میگوید: این قرآن وحی است، میگوید:کلمات قرآن، کلمات خداست و من هیچ تصرفی در آنها نمیکنم: إن هیَ الّا وحیٌ یُوحی. در واقع پیامبر میگوید: آنچه من میگویم،وحی یوحی است؛ بنابراین کلمات قرآن، کلمات خداست که از زبان حضرترسول صادر میشود. نمیتوان گفت: من وحی را قبول میکنم، ولی کلمات قرآن را ترجمهحضرت رسول میدانم با مفاهیم عرب و حال و هوای عرب و...!
قرآن اصلاً مطابق جامعهعربی نیست، بلکه به زبان عربی است. قرآن حاوی مسائلی است که عرب مطلقاً نمیتوانست آنهارا ادراک کند. چه بسا همین الآن هم آن را درک نکنند! زبان قرآن عربی است، ولیمفاهیمش غیرعربی است. آیا فکر میکنید بعد از چهارده قرن واقعاً به فهم قرآن نایلشدهاند؟ دستتان را میگیرم و به عربستان سعودی میبرم. من یک ماه پیش در دانشگاهمدینه بودم. آیا فکر میکنید: «هو الاول و الآخر والظاهر والباطن و هو بکلّ شئ علیم» (خدا اول و آخر و ظاهر و باطن است و به او به هر چیزی داناست) مفهومیعربی است و آنها از عهده فهمش برمیآیند؟ زبان قرآن عربی است، ولی مفاهیم آنجاودانه است، ازلی و ابدی است. زبان قرآن بهخاطر عربی بودن زبان حضرت محمد عربیاست، ولی فرهنگ آن مطلقاً عربی نیست. در کل فرهنگ عربی ما چیزی شبیه به این آیه رانداریم یا آنجا که میفرماید: «هوَ معکمأینَما کُنتم» (او با شماست هر جا که باشید)، یا میفرماید: «أینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وجهالله». عمق این آیات چنان است که همینحالا هم مقصود از این آیات را درک نمیکنند.
من با رئیس دانشکده الهیات دانشگاه مدینه صحبت میکردم. میگفت: «ما اینجا رشتهکلام نداریم، چه برسد به فلسفه!» علم کلام را بدعت میدانند و در عوض علمالعقیده میخوانندکه عقاید ابنتیمیّه است و هر چه او گفته است، فقط آن را قبول دارند. در کل عربستان، یک عارف وجود ندارد. عرفای ما در طول تاریخ به مکه و مدینه رفته و مدد گرفتهاندو ابنعربی «فتوحات مکیه» را در مکه نوشته است، ولی خود عربستان مطلقاً فاقدعرفان، فلسفه، فکر و اندیشه است؛ بنابراین قرآن را با این پایه از معارف به عربها نسبتدادن، اندیشهای ناصواب و نارواست.
ما چگونه میتوانیم به فهم قرآن راه ببریم وبه کنه آن دست پیدا کنیم؟
هیچ کس نمیتواند به کنه قرآن دست پیدا کند، ولی هر کسی به اندازه فهمشمیتواند به معارفی از قرآن دست بیابد. شما وقتی میتوانید به کنه قرآن برسید که حضرتمحمد(ص) بشوید و هیچ وقت نمیشوید! کنه قرآن را فقط ایشان میتواند بفهمدو بعد از آن حضرت، ائمهمعصومین(ع). هر کسی بهاندازه خودش میتواند قرآن را بفهمد و استفاده کند. تو بگو کیستی، تا من بگویم از قرآن چهاستفادهای میتوانی ببری! اگر پوزیتیویست باشی، همه آیات قرآن را پوزیتیویستی معنا خواهیکرد و اگر الهی باشی، آنها را الهی معنا خواهی کرد.
فهم جامع قرآن چیست؟
فهم جامع قرآن، فهم خود حضرت ختمی مرتبت است و بقیه به اندازه فهمشان از این کلام درک میکنند و اگر کسی خودش نتواند از قرآن استفاده کند، از کسی استفاده میکندکه او از قرآن استفاده میکند، تا برسد به علما و عرفا و حکما. اگر کسی بخواهد قرآن رابفهمد، باید خودش را اصلاح کند. راه فهم قرآن، اصلاح خویشتن است. پوزیتیویست نمیتواند از قرآن استفاده کند، چون همه چیز را حسی میداند و قرآن همه چیز را حسینمیداند. فهم قرآن به رتبه انسان بستگی دارد.
بطون قرآن چه میشود؟
انسان نیز دارای بطون است. اگر کسی به بطونخودش راه پیدا کند، به بطون قرآن نیز راه خواهد یافت. انسان هفتاد بطن دارد و هر بطن خودش هفتاد بطن استتا آخر؛ ولی کسی آنها را کشف نکرده است. راه رسیدن به بطونقرآن، دست یافتن به بطون خود است.
در عصر حاضر، بهرهای که میتوان از قرآنبُرد، مشخصاً چیست؟
از قرآن بهصورت لایتناهی میتوان استفاده کرد، ولی موضوع به ظرفیتهر شخص بستگی دارد. هر کس به اندازه ظرفیت خودش از خوان نعمت قرآن میتوانداستفاده کند. اما بهره مشخص که میفرمایید، عمل به احکام قرآن است و آشنا شدن با معارفقرآن و انس گرفتن با حقایق آن است. «توحید قرآن» توحید ژرفی است که میتوان از آن به وفور بهره برد. توحیدقرآن، توحید عددی نیست، بلکه وحدت حقّة حقیقیه است. وقتی توحید قرآن درک و پیادهشود، همه چیز درست میشود: «نبوت» درست فهمیده میشود، «ولایت» درست معنا میشود و «احکام قرآن» معنای درست پیدا میکند و نمیتواند قشری باشد.
مسئله قرآن، مسئله فهم و ظرفیت است. هر اندازه فهم وظرافت یک انسان بیشتر باشد، او قرآن را بهتر و بیشتر میفهمد. از اینجاست که میگوییم بیتردید ابنسینا قرآن را بهتر از دیگران میفهمید و همچنین ملاصدرا. فیلسوفان الهی بیتردیدقرآن را بهتر از دیگران میفهمند و این جای شک نیست، چون آنها با قرآن انس بیشتریدارند. یکی از این فیلسوفان، حکیم سهروردی است.
زیبایی قرآن را در چه میدانید؟
مطلق قرآن زیباست، همه چیزش زیباست: لفظ و معنی، معارف، تک تک آیات. عصاره معارف بشر از ازل تا ابد در قرآن آمده است. زیباییقرآن در این است که تمام معارف را در یک جمله میگنجاند و تمام حقیقت را با یک جمله ادامیکند: «أینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وجهُالله». این صفت قرآن است که تمام معارف را در یک جمله بیان میکند. این اوج زیباییاست و همه قرآن زیباست.
اعجاز قرآن
دیدگاه شما درباره اعجاز علمی قرآن چیست؟
اگر مقصود از اعجاز علمی قرآن، کشف اتم و امثال آن است، این مسئله و نظایر آن از نظر قرآن فهم نیست. اتم را انسان ها کشف میکنند، نه قرآن. عصاره علم تا حالا و تا بعد از این،تا ابد در قرآن مورد اشاره قرار گرفته است، همچنین عصاره جهان هستی؛ ولی نهفرمولهای علمی. قرآن کتاب فرمولهای علمی نیست. مگر قرآن کتاب فیزیک است که توقعداشته باشیم برای ما از علوم بشری صحبت کند؟ قرآن کتابی الهی است، نه بشری؛ بنابراین نباید از آن توقع علوم و دیدگاههایی را داشته باشیم که از کتابهای بشریداریم. کتاب هدایت است، نه انگارههای نظری. قرآن بنا نداردفیزیک و شیمی بگوید. متأسفانه امروز به شکلی سادهلوحانه از مسائلی صحبتمیشود که قرآن از آنها دور است.
به نظر شما بهترین تفسیر قرآن کدام است؟
برای قرآن، نمیتوان از یک تفسیر بهعنوان بهترین تفسیر قرآن نام برد. هر تفسیری،دارای جنبهای است که از آن جهت خوب است. نمیتوان از یک تفسیر جامع و مانع سخنبهمیان آورد. هر تفسیری امتیازاتی دارد که موجب اهمیت و ارزش آن میشود. منتفسیری را بهعنوان بهترین تفسیر علیالاطلاق نمیشناسم.
تفسیر المیزان را چطور دیدید؟
«المیزان» از تفاسیر خوب قرآن است، اما سخنم این است که هیچ تفسیری نمیتواندجامع و مانع باشد. هرتفسیری، در واقع بیان اندیشههای خود مفسر است، تا حدودی که با متنتطبیق میکند. برای قرآن، میتوان بینهایت تفسیر نوشت.
شما چه نظری دارید؟