بارنی وارف
این مقاله نشان میدهد چگونه برخی برای هتک حرمت مخالفان، اخبار دروغ را به کار میبرند. اگرچه قلمرو اخبار ساختگی، جهانی است، اما نوشتار زیر بیشتر بر آمریکا تمرکز دارد و پیدایش جهان پساحقیقت را در چارچوب عادت دروغگویی و فضای رسانهای ترامپ مورد مطالعه قرار میدهد.
***
به نظر میرسد اخبار ساختگی همه جا باشد. ظاهراً شرکتها، دولتها، خودکامگان، احزاب سیاسی و عملگران شرور در شبکه اجتماعی، امواج عظیمی از داستانهای دروغ تولید کرده، فریب و بیاعتمادی را میان شمار کثیری از مردم سراسر جهان پراکندهاند. اخبار ساختگی به داستانهایی اشاره دارد که عمداً دروغ هستند و عموماً یک هدف سیاسی را مد نظر دارند. تعریف اخبار ساختگی، آن را از مقوله «طنز سیاسی» خارج میسازد که به قصد شوخی نوشته میشود. معمولاً اخبار ساختگی از گزارشهای جعلی که از شبکههای رسانهای معتبر تقلید میکنند، تشکیل میشود.
این گزارشها خبرهای هیجانانگیز، نیرنگ و فریب، «حقیقتهای جعلی» و شایعات دور از ذهن را در بر میگیرد. بدین معنی اخبار ساختگی تنها اخبار را گزارش نمیکند، بلکه آن را خلق میکند و هدفش، مطلع ساختن مخاطبان نیست، ملتهب ساختن آنهاست. اخبار ساختگی برای آنکه بیشترین اثر را داشته باشد، عموماً واجد بذر حقیقتی هستند که لایههای دروغ در قالب مبالغهای عظیم بر آن قرار میگیرد. در این اخبار، عقل و منطق و شواهد، فاقد اهمیت شمرده میشود و درحقیقت بهترین نشانة دوره پساحقیقت است و کاملترین نمودش در حوزه سیاست پیدا میشود.
تاریخچه اخبار ساختگی
اخبار ساختگی عمدیْ تاریخی طولانی دارد. قبل از عصر چاپ، استفاده از شایعه و افترا برای بدنام کردن شخصیتها معمول بود. در سده نوزدهم، انتشار جعلیات درباره کشفیات شبهعلمی مختلف امری معمول بود. تبلیغات زمان جنگ اغلب متضمن اخبار ساختگی است. لحظه اثرگذار در تولد اخبار ساختگی در آمریکا ،زمانی بود که «روزنامه هِرست» متعلق به ویلیام هرست، پیشکسوت روزنامهنگاری زرد در ایام اوج آن و تا حدی کمتر، «روزنامه ژوزف پولیتزر» مرتباً گزارشهای نادرست و گمراهکنندهای را منتشر میکردند. رقابت هرست و پولیتزر موجب گسترش گزارشهای دروغ و بسیار مبالغهآمیزی شد که نتایج سیاسی عمدهای در پی داشت. بهخصوص گزارشهای آنها با مبالغه در بدرفتاری اسپانیا با مردم کوبا و فیلیپین، موجب جلب حمایت مردم از نقش ایالات متحده در جنگ اسپانیا و آمریکا در سال ۱۸۹۸ گردید. روزنامههای هرست موجب ایجاد امواج چینستیزی و نژادپرستی آشکار علیه مهاجران بود. منتقدان آن زمان، هرست را به خاطر گزارشهای احساسی و اغلب دروغی که منتشر میساخت، نقد میکردند.
سال ۱۹۳۸، اُرسون ولز برنامه رادیویی «جنگ جهانها» درباره تهاجم مریخیان را عرضه نمود که میلیونها نفر را ترساند. سالهاست که شرکتها از اخبار ساختگی برای پیشبرد راهبردهای روابط عمومیشان استفاده می کنند. در کتاب معروف «سوداگران تردید»، مؤلفان بهتفصیل میگویند که چگونه شرکتهای توتون با سوءاستفاده از دانشمندان، بذر سردرگمی درباره تأثیرات بهداشتی سیگار را پراکندند، حال آنکه دیگران از راهبردهای مشابه برای انکارعواقب حشرهکش د.د.ت، باران اسیدی، تخریب لایه اُزن و تغییرات آبوهوا بهره میجستند.
مدافعان این رویکرد، علاوه بر دفاع از سود بنگاههای بزرگ، به دیدگاههای آزادیخواهی رادیکال متمایلاند که در آن، هر کار دولت به عنوان اقدامی که وضعیت را بدتر میسازد، پیشاپیش محکوم است. بنگاهها برای توجیه اهدافشان، با استفاده از پزشکانی که بر وحشت عمومی در حوزه کارشان سرمایهگذاری میکنند، پشت زرقوبرق شبهعلم پنهان میشوند که نتایج درازمدتی برای بهداشت و زیستمحیط دارد.
در عصر دیجیتال، به دلیل استفادة انفجاری از اینترنت و رسانههای اجتماعی، انتشار لگامگسیخته اخبار ساختگی رو به تزاید داشته است. هزینه ناچیز ورود در این عرصه، به صداهای فراوانی امکان داده است که در تارنماها، بلاگها (وبنوشتها) و شبکههای ویدئویی بلند شوند؛ و اینهمه با استفاده از الگوریتمها و رباتها، رو به افزایش دارد. صفحات پرطرفدار وب، حسابهای فیسبوک و منابع توئیتری بهآهستگی، یک سامانه اطلاعرسانی پساحقیقی تولید کردهاند. درنتیجه شایعات و اتهامات بیپایه با سرعت نور میچرخد و معنای تازهای به این مثَل قدیمی میدهد که: «تا حقیقت کفش بپوشد، دروغ نصف جهان را گشته است»!
امروزه صرف وسعت و سرعت چرخش دروغپراکنی، شیوههای سنتی انتشار اخبار را بیمعنی ساخته است. تارنماها (وبسایتها)ی متعددی تنها به منظور تولید «تَلِهکلیک» وجود دارد که درآمدهای تبلیغاتی را به حداکثر میرسانند. فراوانی رباتها، اوباش برخط و وبنوشتها به گسترش داستانهای دروغ کمک میکنند. افزایش اخیر ساخت ویدئوهای مزورانة ساختگی (دیپفیک) که کاملاً واقعی به نظر میرسد، اما درحقیقت خیالپردازیهایی درباره «حقیقت دیجیتالی» است، تنها تشدید این معضل را در پی داشته است.
ازدیاد اخبار ساختگی دقیقاً همزمان با کاهش تدریجی اعتماد عمومی به دولت و رسانهها بهخصوص میان محافظهکاران صورت پذیرفته است. سوءظن عمومی به تخصص و مهارت که قرقگاه ادعایی نخبگان لیبرالی است که به مردم کارگر به دیده حقارت مینگرند، در ترکیب با اخبار ساختگی و بیاعتمادی به رسانهها، محیطی ساخته که در آن، «هر چیزی مجاز است» و هر نظری به اندازه هر نظر دیگر خوب است!
اخبار ساختگی ابزار کوبندة مورد استفاده خودکامگان و محافظهکاران در سراسر جهان است. این راهبرد هر چه بیشتر با دیدگاههای افراطی آغاز میگردد که افراطگرایان ابراز میکنند و سپس از طریق مجموعهای از خروجیهای هر چه معتبرتر، وارد جریان حاکم میشود. احتمالاً هماینان بسیار بیش از جریان مقابل به اخباری که دوست ندارند، برچسب اخبار ساختگی میزنند و معمولاً هم با هدف شرورنمایی رسانههای جریان اصلی.
پدیدهای به نام ترامپ
اگرچه بسیاری گروهها از فریب برای سودهای سیاسی بهره جستهاند، اما در آمریکا این راهبرد به جایگاه هنرهای زیبا ارتقا یافته است! اخبار ساختگی و دروغهای مکرر در رسانهها، اوجگیری فزایندة خردستیزی امریکایی را منعکس میسازد؛ پدیدهای که در زمان ترامپ به اوج خود رسیده است. هرگز هیچ فرد سرشناسی بیش از ترامپ دروغ نگفته است. همانطور که دآوْد (Dowd) میگوید: شعار ترامپ میتواند این باشد: «نمیتوانم دروغ نگویم»! به نوشته واشنگتنپست، ترامپ در چهار سال دور اول ریاستجمهوری، بیش از ۳۰هزار بار دروغ گفت! او نسنجیده و حسابنشده سخن میگوید و تاریخ را بازنویسی میکند و در تضاد با گفتههای پیشین خود حرف میزند. میزان دروغگویی او در طول زمان تغییر مییابد و از تقریباً ۲۰۰ دروغ در ماه در ایام نسبتاً آرام، تا ۱۲۰۰ دروغ در ماه در حوالی انتخابات میاندورهای سال ۲۰۱۸ افزایش یافت.
ترامپ حدود ۲۳ بار در روز یا تقریباً ساعتی یک بار دروغ میگوید. چیزی که زمانی رفتار شوکآور هر رئیسجمهوری تلقی میشد، به رفتاری عادی تبدیل شده است. او حتی وقتی نیازی به دروغگویی ندارد، دروغ میگوید و با بیقیدی، هر شاهدی خلاف دروغهای خود را انکار میکند. وقتی هنگام دروغگویی، گیر میافتد، هیچ نشانهای از شرمندگی بروز نمیدهد و سریعاً به سراغ دروغ بعدی میرود. حتی ممکن است برخی از دروغهای خود را باور داشته باشد. ترامپ از دروغ همچون سلاح سیاسی و به عنوان وسیلهای برای ارتقای جایگاه اجتماعی خود استفاده میکند.
ترامپ اغلب دروغ را بارها و بارها تکرار میکند تا برای پایگاه خود و برای گزارشگران و تماشاگران فاکسنیوز به «حقیقت جایگزین» تبدیل شود. کِسلر با واپایی حقیقت، استدلال میکند: «ترامپ پس از آنکه حقایق روشن شد، در چیزی که به نظر تلاش عمدی برای جایگزینی حقیقت با روایتی است که برای خود او بسیار مناسبتر است، بسیار موفق عمل میکند. او نهتنها در نادرستگویی چیزها گرفتار گاف میشود، که عمداً دروغ را به گفتگوی ملی تزریق میکند.»
از این منظر، ترامپ به شکل خوفناکی به شخصیت «نیوسپیک» در رمانِ معروف جرج اُروِل با عنوان «۱۹۸۴» شباهت دارد: ترامپ به طرفدارانش گفت: «چیزی که میبینید یا میخوانید، چیزی نیست که دارد اتفاق میافتد». اُروِل نوشت: «حزب به شما گفت شهادت چشم و گوشتان را رد کنید. این اساسیترین فرمان بود». این خط فکری اساساً مرزهای میان حقیقت و دروغ را کاملاً تیره و تار میسازد. برونی (Bruni) خلاصهای گزنده از دیدگاه بیخیالانه ترامپ در قبال حقیقت ارائه میدهد: «مردی که حقیقت را نمیشناسد و اگر حقیقت با آژیری که به صدا درآمده، به سوی او رانده شود و او را زیر بگیرد، باز هم همان کار را از سر میگیرد».
این دیدگاه در لحظهای تاریخی ظهور مییابد که در آن، قبیلهگرایی سیاسی در آمریکا در اوج خود است و حقیقت یک سلاح سیاسی و یا چیزی بیش از آن، شمرده میشود. اسمیت در مقاله «حقیقت پس از ترامپ»، استدلال میکند که «ترامپ چیزی تنها در حد تاپاله گاو است و چیزی که از دهانش بیرون میآید، بیشتر به آسیبشناسیهای شخصیت او مربوط میشود تا به هر دیدگاه واقعی در این مورد که چگونه جهان یا امریکا باید در راستای حقیقتی قرار گیرد که تنها ترامپ به آن دسترسی دارد». در ادامه این اندیشه، کاکوتانی خاطرنشان میسازد که حکومت ترامپ به مراکز واپایی و جلوگیری از بیماریها دستور داد که از استفاده از تعبیر «دانشپایه» و «شواهدپایه» خودداری نمایند.
شبکه گستردهای از خروجیهای رسانهای محافظهکار از دهه ۱۹۹۰ آغاز به کار کرد و تارنماها (وبسایتهایی) با اجرای فاکسنیوز رو به رشد نهاد که در عین حال واشنگتنتایمز، شبکه برایتبارت، دراج ریپورت، سینکلر برادکستینگ، اینفووارز، ورلد نت دیلی، بلیز، رد استیتز و دیلی کالر را نیز شامل میگردد. این مجموعه درهمتنیده شبکهها، «اتاق پژواک» عظیمی ایجاد نموده که در آن، تعصبهای ازپیش موجود بازتأیید مییابد و هیچ فکر مخالفی در آن نفوذ نمیکند و باعث میشود ببینندگان در برابر حقایقْ نفوذناپذیر گردند، این پدیدهای است که با عنوان «حبابِ فیلتر» (انزوای فکری) شناخته میشود.
در مرکز این کیهان، حس منحرفی از خشم و قربانیشدگی وجود دارد که در آن، تهیهکنندگان اخبار ساختگی، داستانهایشان را به گونهای میبافند که ببینندگان به ورطه خشم اخلاقی و این احساس سوق داده میشوند که در معرض تهاجم مسلمانان، فمینیستها، همجنسگرایان، حامیان محیط زیست، نخبگان و دیگران قرار دارند. اگرچه اغلب از نژادپرستی آشکار پرهیز دارند، اما اکثریت در اشکال ملایمتر تبعیض نژادی، جنسیتگرایی و اسلامهراسی دخیلاند.
در کانون این جهان، فاکسنیوز قرار دارد: دستگاه تولید منظم اخبار ساختگی! فاکسنیوز را سال ۱۹۹۶ ثروتمند بانفوذ افراطی، روپرت مرداخ تأسیس کرد و سالها صدای اصلی آمریکای محافظهکار بود، با مجریان بسیار تأثیرگذار. این ایستگاه پیوند نزدیکی با حکومت ترامپ دارد و بسیاری از مجریانش به او مشاوره غیررسمی میدهند. از آنجا که فاکسنیوز آشکارا و بیپروا بسیار مرتجع است، مورد توجه فراوان رسانهها و دانشوران قرار گرفته و تعجبی ندارد که در طول چند دهة اخیر، جریان ثابتی از دروغ را انتشار داده است؛ به طوری که برخی ناظران نتیجه گرفتهاند: کسانی که هیچ اخباری را پیگیری نمیکنند، از آنان که فاکسنیوز را تماشا میکنند، مطلعترند!
فیسبوک نیز با اتهام گسترده انتشار اخبار ساختگی روبروست. بسیاری پیروزی ترامپ در سال ۲۰۱۶ را به امتناع فیسبوک از بررسی صحت محتوای تبلیغات دیجیتال نسبت دادند. مطابق استدلال ونِر (Wehner): «برای شمار چشمگیری از آمریکایی ها ـ ازجمله بسیاری از مردم متمایل به راست که سالها از مفهوم حقیقتِ عینی دفاع کرده و مکرراً آژیر خطر رشد نسبیتگرایی را به صدا درآوردهاند ـ حقیقتْ نسبی (و نه عینی)، منعطف (و نه جامد)، ابزار و وسیلهای برای هدف و سلاحی برای جنگ سیاسی تلقی شده است.»
دوسوم حامیان ترامپ اعتقاد دارند که اوباما مسلمانی است که در آمریکا متولد نشده، و بیشتر جمهوریخواهان بر آنند که در سال ۲۰۱۶، ترامپ آرای مردم را کسب نمود. به گفته بقیه، میلیونها مهاجر در انتخابات، غیرقانونی رأی دادند. چارلی سایکس، مفسر محافظهکار، ابراز تأسف میکند که چگونه این فضای رسانهای هیجانی، با خلق «واقعیتی جایگزین»، به بیپرواترین عناصر راست افراطی پر و بال داده است.
ادامه دارد
نظریههای حقیقت و راستگرایان افراطی
مدتهاست که عالمان اجتماعی دغدغه مباحث معرفتشناختی پیرامون ماهیت حقیقت را داشتهاند. فضای رسانهای راستگرایانِ معاصر بدون رودربایستی اظهار میدارد که حقیقت هر چیزی است که از نظر سیاسی به مصلحتشان باشد. حقیقت مبتنی بر واقعیتها (یا به گفته کِلیان کانوِی، مشاور ترامپ: «حقیقتهای جایگزین») بسیار کهنه و منسوخ به نظر میرسد. از موضعی بسیار رادیکالتر، میتوانیم بگوییم که این دیدگاه از حقیقت قطعاً هیچانگارانه است: هیچ حقیقتی وجود ندارد. شاید این خط فکری، غایتِ مبالغه پساامروزین در باب دیدگاه «هر چیزی خوب است» باشد. حقیقت تنها وسیلهای برای رسیدن به یک هدف است، ابزاری خویشخدمت است.
این دیدگاه سالها محبوب خودکامگان بوده و در حزب جمهوریخواه و ازجمله در ستیزهجویی آن با علم، آشکار بوده است؛ به طوری که در زمان جرج بوش، مشاور ارشد او به سوزان ساکایند از نیویورک تایمز گفت: «اکنون ما امپراتوری هستیم و وقتی عمل میکنیم، واقعیتِ خود را خلق میکنیم. و در حالی که مشغول مطالعه آن واقعیت هستید، ما بازهم عمل میکنیم و واقعیتهای تازهای را خلق میکنیم که میتوانید آن را نیز مطالعه کنید و اینگونه است که کارها انجام خواهد پذیرفت. ما بازیگران تاریخیم و همه شما نیز هستید تا کاری را که ما میکنیم، مطالعه کنید!»
برای چنین بازیگرانی، حقیقت بسیار دردسرآور است؛ مانند حقیقت تغییرات اقلیم. انفجار رسانههای راستگرا اتاق پژواک گستردهای ایجاد کرده که مردم زیادی دروغهایش را که فریبکاران سیاسیِ حرفهای تداوم میبخشند، سرسختانه میپذیرند. دروغگویی تاکتیک تکراری بسیاری از انواع سیاستمداران است؛ اما به نظر میرسد اخیراً انکار عینیت و دستکاری حقایق و دادههای علمی برای مقاصد سیاسی، به انحصار راستگرایان درآمده باشد که مطابق نظر استفنز: «جامعهای را مسموم میسازد که در آن، فکر حقیقت از پیش بالکانیسازی۱ (حقیقت ما)، شخصیسازی (حقیقت من)، مسألهساز (حقیقت چه کسی) و مبتذلسازی (حقیقت شما) شده بود و اینهمه پیش از آنک بود ه ترامپ از راه برسد و حقیقت را «هر چیزی که بتواند از آن جان سالم به در بَرَد»، تعریف کند.
مضحک آنکه این تغییرْ تقلیدی از مباحث آکادمیک درباره پساامروزینگیِ دهه ۱۹۹۰ است که ریشههایش را میتوان تا منظرگرایی نیچه پی گرفت. آشکارترین گزارش آن، در ساختارشکنی ژاک دریدا مشاهده میشود که میگوید همه حقیقت ساختهای اجتماعی و جزئیاند و منافع مجسم را منعکس میسازند. از این منظر، پساامروزینگی نقشی بسیار واقعی در ایجاد و توسعه جامعه پساحقیقت ایفا نمود. بهعلاوه توانایی ترامپ برای تیرهساختن مرز میان جعلی و واقعی، دیدگاه معروف بُدریلارد درباره مانستهها را به ذهن متبادر میکند که در آن، موجودات بیشواقعی، از خودِ واقعیت، واقعیتر میشوند درحقیقت در ذهنهای تبزده راست افراطی، واقعیتی که ترامپ تصور میکند، وجود دارد حتی اگر هیچ رابطهای با هیچ واقعیتی نداشته باشد. بیاعتمادی گسترده به تخصص، جوی را ایجاد میکند که در آن، هر نظری به اندازه هر نظر دیگری موجه است و حقیقت تنها به یک دیدگاه تبدیل میشود. با ظهور امواج اخبار ساختگی و علم ساختگی، جهان هر چه بیشتر گرفتار چیزی میشود که «زوال حقیقت» خوانده میشود و مفهوم روشنگرانۀ خرد را مورد پرسش و چالش قرار داده است.
جغرافیهای پساحقیقت
جغرافیهای پساحقیقت را میتوان منظرها و شکلهای فضایی تعریف کرد که در دو سوی مرزِ میان ساختگی و واقعیت قرار میگیرند. لاکتا آن را در قالب ژئوپولیتیک قرار میدهد که «حتی اگر وقوع نیابد، حقیقت دارد»، یعنی خیالپردازیهای استمراریافته در سینما و رسانههای عمومی مولد واقعیت میگردد. احساس به اندازه خرد اهمیت مییابد اگر نگوییم از آن مهمتر میگردد. در جهان پساحقیقت، مفهوم «زندگی تقلید هنر است» ادامه مییابد و معنای کاملاً جدیدی میگیرد. یک مثال، دیوار مرزی ترامپ میان مکزیک و آمریکاست که بسته به دید ناظران، ممکن است وجود داشته باشد یا نداشته باشد. ترامپ در خلال مبارزات انتخاباتی، بارها اعلام کرد که: «مکزیک بهای آن را خواهد پرداخت» و مکرراً بهدروغ گفت دیوار در حال ساخته شدن است، در حالی که در حقیقت ساخته نمیشد! ترامپ درباره محدودساختن مهاجرت، مجال سیاسی چندانی برای اذعان به شکست خود ندارد. او مدعی شد که تروریستهای خاورمیانه تلاش کردهاند از طریق مرز مکزیک، به آمریکا وارد شوند و بارها ادعا کرد که آنها حامل بیماری ابولا هستند.
دروغهای ترامپ جغرافیهایی را خلق میکند که هیچکدام پیشتر وجود نداشته است؛ مثلاً دیوار مکزیک فقط در رؤیا به وجود آمد. در سال ۲۰۱۸، ترامپ فوریت مرزی جعلی اعلام نمود (کاروانی از مهاجران آس و پاس، پیاده به سوی ایالات متحده در حرکتاند که همانند تهاجمی به خاک آمریکاست) و در تلاش برای کسب ۵میلیارد دلار از کنگره جهت تأمین مالی دیوار، شتابزده اقدام به تعطیل نمایشی دولت نمود. واقعیت آن است که حتی اگر دیوار ساخته میشد، تأثیر چندانی در کاهش مهاجران غیرقانونی نداشت.
شاید گستردهترین و مضرترین مثال جغرافیهای پساحقیقت، انکار تغییرات اقلیمیِ انسانزاد است. حقایق درباره این موضوع از هر چون و چرایی به دور است، اما در جهان پساحقیقت، واقعیتها جاذبه چندانی ندارند. مبارزه گسترده انگیخته از جانب صنعت سوخت فسیلی، برای انکار این واقعیت پدید آمد. عموماً میان آنان که آشنایی کمتری با علم و واقعیت تجربی تغییر آبوهوا دارند، انکار رواج بیشتری دارد. ترامپ خود آن را به عنوان «دروغ چینیها» مردود دانست. در حالی که جغرافیهای انسانی و طبیعی با بالا آمدن سطح دریاها، ذوب یخچالها، خشکسالیهای تشدیدیافته، حادثههای اقلیمی غیرعادی و تغییرات بومشناختی گسترده، سریعاً در حال دگرگونی است، اقلیتی عمده و تأثیرگذار همچنان در «جهان جایگزین»، به زندگی خود ادامه میدهند.
از آنجا که امروزه اخبار ساختگیِ برخط، گردش مقاومتناپذیری یافتهاند، جغرافیهای سایبری کاملی در این باره وجود دارند که چگونه تولید، مصرف و با مقاومت روبرو میشوند که همچنان باید مورد بررسی دقیق قرار گیرد. جغرافیدانانْ فضاییت فیسبوک، توئیتر و بدافزار را مورد بحث و بررسی قرار دادهاند، اما هنوز لازم است که بر سایتهای تولید شبهعلم متمرکز بمانند؛ مثلاً در انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۱۶، بسیاری از طرفداران ترامپ گزارشهای خبری را از منشأ شهر وَلِس در جمهوری مقدونیه دریافت میکردند. تلاشها برای مبارزه با اخبار ساختگی نیز جغرافیهایی را تولید میکند. در سنگاپور این کار غیرقانونی است. روسیه قانونی را گذرانده است که تارنماها (وبسایتها) را از نشر اطلاعات کذب منع میکند. دولت چک مرکزی برای مبارزه با اخبار ساختگی دارد. دولت چین «شایعهپراکنی» را سرکوب میکند.
جهل آمریکایی!
جغرافیهای پساحقیقت از جهل جغرافیایی فراگیر و در حد یأسآوری گسترده که در ایالات متحده وجود دارد، تفکیکناپذیرند. احتمالاً بسیاری از مردم متحیر میگردند وقتی بدانند که بیشتر دانشجویان دانشگاههای آمریکا درباره جهان عمیقاً بیسوادند. جغرافی در بسیاری از مدارس ابتدایی یا متوسطه ایالات متحده تدریس نمیشود و تعجبی ندارد که همه آمریکاییها اغلب در حد ناامیدکنندهای بیاطلاع باشند. بیش از دوسوم آمریکاییها نمیتوانند عراق را روی نقشه نشان دهند. ۹۰درصد نمیتوانند افغانستان را روی نقشه پیدا کنند؛ و ۸۴ درصد نتوانستند اوکراین را پیدا کنند. ۶درصد آمریکاییها در سنین ۱۸ تا ۲۴ نمیتوانند کشورشان را روی نقشه پیدا کنند. بیسوادی جغرافیایی موجب شده که بسیاری چچن را با جمهوری چک اشتباه کنند. تنها ۲۰درصد از مردم آمریکا گذرنامه دارند؛ اکثریت عظیم آنها هرگز از کشورشان بیرون نرقتهاند. بسیاری از دانشجویان آمریکایی، به دلیل فقدان دانش و مهارت پایه لازم برای درک معنای جهان، ازجمله شناختن محلها روی نقشۀ جهان، بهسختی قادر به تفسیر حوادث جهان هستند. بیعلاقگی به بقیه جهان، غرور و خردستیزی فراگیر در جامعه امریکا را منعکس میسازد که به عنوان ابرقدرت، نیاز چندانی به پرداختن به فرهنگ دیگر مردم احساس نمیکند.
وسواس دروغ
دروغها، مبالغهها، نظریههای توطئه و ترور شخصیت، چیزهای تازهای در سیاست نیستند؛ اما پیدایش اینترنت و رسانههای اجتماعی، اخبار ساختگی را به اوج تازهای ارتقا داده که نمونه تقویتیافتهای از اخبار ساختگی است. در آمریکا، انتشار دروغ تا حدود زیادی در انحصار راستگرایان بوده که در زمان ترامپ، به اوج خود رسید. ترامپ دروغگوی گرفتار وسواس جبری است (اگر چنین چیزی وجود داشته باشد). رسانههای محافظهکار با رهبری فاکسنیوز، «جهان جایگزین» درست کردهاند که در آن، حقایق، دادهها، واقعیتها، شواهد و عقل در حکم ساختهای «رسانههای مسخرهنویس» تا حدود زیادی مطرود است. اخبار ساختگی کثیری از مردم بهخصوص افراد سادهلوح، بیسواد یا با سوادی اندک را که حداقلِ توجه را به اخبار دارند، با خطری بسیار واقعی روبرو میسازد. انفجار رسانههای راستگرا «اتاق پژواک» وسیعی ایجاد کرده که در آن، شمار کثیری از مردم، دروغهایی را که دروغگویان حرفهای میسازند و در چارچوب فریب سیاسی استمرار مییابد، عامدانه میپذیرند.
در چنین جهانی، حقیقتها و عینیتها، مطابق گرایش مردان سفیدپوست غربی، خوار شمرده میشود. مطابق استدلال پینکر، زمان دفاع قدرتمند از ارزشهای روشنگری فرارسیده است: ارزشهایی که منشأ پیشرفتهای اساسی عمدهای در وضعیت انسان در در سراسر جهان بوده است. انکار تغییرات اقلیمی، گزارشهای دروغ درباره مهاجران، فعالان حقوق بشر، روزنامهنگاران، زیستمحیطگرایان، مسلمانان و اقلیتهای نژادی، همه و همه، اشکال فضاسازیهای پساواقعیت هستند. حمله به حقیقت و پیدایش جهان پساحقیقت، یک دغدغه انتزاعی روشنفکرانه نیست، بلکه یک مسأله سیاسی بسیار واقعی است. برای جغرافیدانان تشخیص تفاوت میان حقیقت و فریبندگی از هر زمانی اهمیت یافته است.
پینوشت:
۱. فرایند چندپاره کردن یک منطقه، مانند منطقه بالکان.
شما چه نظری دارید؟