فاطمه یارمحمدی
ایران طی یک سال اخیر دو بار مورد هجوم ناجوانمردانه ایالات متحده و رژیم صهیونیستی قرار گرفت.جنایتکاران آمریکایی ـ صهیونیستی طی حملاتی ددمنشانه، هزاران ایرانی بی گناه را از نوزاد تا سالمند و از دانش آموز تا استاد د انشگاه به شهادت رساندند.
در این میان اقشار مختلف مردم ایران در دفاع از میهن اسلامی جانبازی های بسیاری کردند .چهار شهید بزرگواری که از زبان نزدیکانشان به ما معرفی شده اند، هر کدام با گذشتن از جان و انجام وظیفه دینی و میهنی شربت شهادت نوشیدند و نام و یادشان تا ابد در قلب ایرانیان باقی خواهد ماند.
شهد شهادت از دست شهید صیاد شیرازی
شهید سرهنگ حاج حمید امیریان متولد ۱۳۶۱ ،لیسانس هوا و فضا داشت و فرمانده پدافند پالایشگاه اصفهان بود. او در ۳۱خرداد سال گذشته درحمله ددمنشانه موشکی رژیم صهیونیستی به پالایشگاه اصفهان با وجود اطلاع از این حمله حاضر به ترک آنجا نشد تا سربازان و دیگر نیروهایش را از سایت پدافندی خارج کند و متعاقبا با شلیک موشکی به همراه ۳ نفر از همکارانش به شهادت رسید. دخترکوچک او حدود سه ماه پس از شهادت پدرش به دنیا آمده و نامش به انتخاب پدر شهیدش فاطمه است .
اعظم سادات صحرایی ، همسر این شهید که ۱۸ سال زندگی مشترک با او داشته و صاحب ۳ فرزند دختر است ، درباره خصوصیات این شهید می گوید: همسرم علاوه بر اینکه فرمانده سایت پدافندی بود ، اهل هیات و مداحی هم بود و همچنین معادل دکترای طب اسلامی را کسب کرده بود.
وی می افزاید: در زندگی خصوصی ام هیچ وقت از او هیچ بی احترامی ندیدم و خیلی مقید به حق الناس و بیت المال بود و حتی از خودکار اداره اش در خانه استفاده نمی کرد. اگر برای کاری مرخصی می گرفت و به خانه می آمد، با خودرو سازمانی تردد نمی کرد. خیلی مهربان و فوق العاده صبور بود.
این همسر شهید با بیان اینکه ۳ فرزند دختر ۱۴ساله و۱۱ساله و ۵ماه دارم ، می گوید: در فاطمیه قبل از شهادت همسرم ، چون ایشان مداح و مسئول هیات هم بودند ، خواب می بینند که شهید صیاد شیرازی با لباس خاک آلودی وارد محلی که آنها هستند شده و پس از نوشیدن لیوان آبی ، باقی مانده آب را به همسرم تعارف می کنند. حمید به من گفت که از آن آب خوشمزه تر در عمرش نخورده بود. بعد که تعبیر خواب را از روحانیون هیات می پرسند ، تعبیر به شهادت می کنند. خب خیلی از شنیدن این حرف خوشحال شدند و باز هم به هرحال باورش نمی شد و می گفت من کجا و شهادت کجا، چون اهل کبر و غرور نبود. حتی خانواده اش از جایگاه شغلی او اطلاع نداشتند.
خانم صحرایی درباره زمان شهادت همسرش اضافه می کند: من به واسطه بارداری ام در کرمانشاه بودم ولی همسرم در محل کارش در سایت پالایشگاه اصفهان بود و من در طول ۱۰ روز جنگ با او به صورت خیلی کوتاه مکالمه تلفنی داشتم. روز حادثه (۳۱ خرداد) به تلفن اش زنگ زدم اما تماس هدایت می شد. اول فکر کردم که خدا را شکر در جلسه است و جایش امن است . اما ظهر وقتی برادرم به خانه آمد خیلی ناراحت بود با این حال من فکر کردم به خاطر مسائل کاری خودش است .
برخی از دوستان و بستگان هم با من درتماس بودند و آنها از شهادت حمید خبر داشتند اما به واسطه وضع من ، فقط احوالم را می پرسیدند تا اینکه یکی از دوستان قدیمی با ارسال پیامکی به من تسلیت گفت و متوجه شدم دیگر حمید را نخواهم دید. البته برادرم مدعی شدکه همسرم مجروح شده اما با تماس های بعدی با همکاران حمید متوجه شدم که او به همراه ۳نفر از همرزمانش به شهادت رسیده است. همسر این شهید درباره نحوه اعلام شهادت همسرش به دخترانش می گوید: من مربی مهدویت هستیم و بچه هایم در این کلاسهای مهدویت و پای مکتب امام زمان ( عج) بزرگ شده اند. به دخترانمان گفتم که شما به ظهور امام زمان عقیده دارید و ایشان رجعت خواهندکرد و می دانید که شهدا هم همراه ایشان رجعت می کنند و می دانیدکه کار پدرتان خیلی حساس است و درمقابل شقی ترین آدم ها مقاومت کرده و شهید شده است و الان شهادت پدرتان می تواند یک دقیقه به ظهور امام زمان کمک کرده باشد و دخترانمان این گونه از شهادت پدرشان مطلع شدند. همسر شهید اضافه می کند: شهید حمید فرمانده پدافند بود و پشت رادار از احتمال حمله به منطقه خبردار می شود و از آنها خواسته می شودکه منطقه را ترک کنند اما او به خاطر اینکه نیروهای کادر و سربازها آنجا هستند ،به سراغ آنها می رود تا نجاتشان بدهد و پس از خارج کردن آنها مورد اصابت موشک قرار می گیرد. پیکر شهید امیریان را در معراج شهدای کرمانشاه دیدم و درگلزار شهدا به خاک سپرده شد.
مدیرمتعهد بهداری زندان اوین
ابوالحسن شریفی ۵۱ساله متخصص میکروبیولوژی و مدیرداخلی بهداری زندان اوین بود و به واسطه تعهدکاری بالا حاضر نشدکه در دوران جنگ ۱۲روزه محل کارش را رها کند و از تهران برود. او درجریان حمله سفاکانه رژیم صهیونیستی به زندان اوین در ساختمان اداری این زندان به شهادت رسید و پیکر مطهرش ۷روز بعد از زیر آوار خارج شد.
خانم اسکندری مهندس کشاورزی و همسر این شهید که ۲۵سال زندگی مشترک با او داشته است ، درباره خصوصیات همسرش میگوید: ابوالحسن علاوه بر اینکه به واسطه دانش بالایش مدیر داخلی بهداری زندان اوین و مسئول آزمایشگاه این بهداری بود و در بخش خصوصی هم فعال بود و در آزمایشگاه های معروف تهران کار می کرد. او فرد ی بسیار باسواد و متعهد بود و درکارش بسیار دقت می کرد.
به طوری که اگر مشغول کار بود به تماسی پاسخ نمی داد که مبادا در جواب آزمایشی دچارخطا شود.
فرد بسیارمسئولی بود که حتی در دوران بیماری اگر احساس می کرد حالش خوب است با وجود استعلاجی به سرکارش برمی گشت و به واسطه تعهدکاری به ندرت مرخصی می گرفت .همسر این شهید درباره نحوه شهادتش اظهارمی دارد: در زمان شهادتش ،لیست شیفت ها را برای سایر همکارانش تنظیم کرده و تا ساعت ۱۱و نیم جلسه ای با مدیر بهداری داشت .
یک ربع قبل از حمله موشکی ، وارد ساختمان اداری زندان شده که به دنبال حمله موشکی ، به این ساختمان آسیب شدیدی وارد شده و او درهمان محل به شهادت می رسد.پیکر ایشان ۷روزبعد با آزمایش دی ان ای شناسایی شد. ما روزهای وحشتناکی را گذراندیم چرا که فکر می کردیم شاید زخمی شده باشد اما در نهایت خبر شهادتش را دادند.
خانم اسکندری درباره اینکه آیا همسرش آرزوی شهادت داشت، می افزاید: همسرم معمولا پیش من چیزی نمی گفت ولی از حرفهایش می فهمیدم که دوست ندارد در بستر بیماری بمیرد.
همسر شهید شریفی درمورد اینکه آیا او در زمان جنگ تقاضا نکرد که سرکارش نرود ، ادامه می دهد: من به واسطه کارم در وزارت جهاد کشاورزی در دوران جنگ دورکار بودم، دو روز هم به سفر رفتیم ؛ اما همسرم با وجودی که درباره محیط کارش کمتر با من صحبت می کرد، نگران زندانیان و همکارانش بود ،روز جمعه۳۱ خرداد به تهران برگشت . معتقد بود که در یک واحد خدماتی کار می کند و باید به بیماران کمک کند و خونش رنگین تر از خون همکارانش نیست .
من بیشتر نگران بودم که او در مسیر و یا درخانه آسیب ببیند و فکر نمی کردم که کسی به بیمارستان و یا زندان حمله کند و سازمان های بین المللی این اجازه را نمی دهند که به مراکز درمانی و خدماتی حمله شود!
نگران محل کار همسرم نبودم ، چرا که در هیچ جنگی به این محل ها حمله نمی شود و او هم به من اطمینان می دادکه محل اش امن است و باید در محل کارش باشد تا وظیفه اش را انجام بدهد. پیکر شهید ابوالحسن شریفی درگلزار شهدای رودسر آرمیده است.
شهیدی که در راه کمک به سرباز مجروح به شهادت رسید
شهید آروین محمدی ۳۷ساله پسر دردانه خانم عالیه نصیری سرخ کلایی بود. لیسانس حسابداری داشت و مدیرمالی یک شرکت خارجی در خیابان ولنجک تهران بود. نامزد داشت و قرار بود به زودی ازدواج کنند، اما حمله ددمنشانه رژیم صهیونیستی در روز۲ تیرماه پارسال به زندان اوین جان شیرین او را هم گرفت .
مادرش درباره خصوصیات اخلاقی آروین می گوید: دوفرزند پسر دارم و خودم فرهنگی هستم و پسر بزرگم آرمین هم فرهنگی است. آروین از همه جهت نابغه بود. او از جهت اخلاقی ، سبک پوشش و لباس پوشیدن و سبک بیان و مظلومیت و مهربانی نمونه بود و از هم مهمتر امین شرکتش هم بود.
وی درباره اتفاقاتی که منجر به شهادت فرزندش شد، می افزاید: وقتی جنگ ۱۲روزه شروع شد او به همراه همسرش در شمال بود.
ما در ویلایی درملارد بودیم اما به اصرار ایشان به شمال رفتیم. در دو روز آخر جنگ از او خواستند که برای کاری به تهران مراجعه کند. من خیلی نگران بودم و اصرار داشتم که او به این سفر کاری نرود. اما آروین گفت که دو روزه می رود و دوباره برمی گردد. من هم اصرار کردم که همراه او بیایم . از منطقه سوادکوه تا زیرآب به فاصله ۲۵کیلومتر همراه او بودم. در نزدیک میدان زیرآب به واسطه اینکه هوا گرم بود از من خواست تا با هم بستنی بخوریم. هیچ وقت پیش نمی آمد که آروین پیشانی مرا ببوسد اما وقتی پیشانی ام را بوسید اصرار وخواهش کرد که همراهش به تهران نروم و گفت که مادر اگر بیایی تهران من نمی توانم به کارم برسم و استرس تو را خواهم داشت. بنابراین دوباره مرا به سوادکوه برگرداند و خودش به تهران رفت .
این مادر شهید درباره نحوه اطلاع از شهادت فرزندش اضافه می کند: شب اول که در تهران بود با او تماس داشتم ، شب دوم هم به من اطمینان دارد که درخانه اش در حکیمیه است و دارد فوتبال تماشا می کند و فردا بعد از انجام کارش به شمال برمی گردد.
روز دوم تیر ساعت ۱۲ ،نامزد آروین زنگ زد، مضطرب بود و گفت که زندان اوین را زده اند و آروین نیز در همان حوالی بوده است . به تلفن اش زنگ زدم و یک نفر جواب داده و وقتی از او پرسیدم چرا به تلفن همسرم پاسخ داده است وقتی نامش را برده ام ، گوشی را قطع کرده است .
خانم نصیری درحالی که اشک می ریزد ، ادامه می دهد: دیگر نمی توانستم آنجا بمانم و از خواهرزاده ام خواستم تا مرا به تهران برساند.
آرمین هم از آمل تماس گرفت که مامان نگران نباش ،آروین پایش زخمی شده است.
خلاصه پس از مراجعه به چند بیمارستان خودم را به بیمارستان طالقانی رساندم. آرمین آنجا گفت که آروین در اتاق عمل است .
خیلی شلوغ بود و ما را به بیمارستان راه نمی دادند، اما من باید آروین را می دیدم ، بالاخره خودرا به داخل بیمارستان رساندم اما همانجا آرمین مرا بغل کردو گفت که مامان بی برادر شدم . آروین رفته پیش خدا.
مادر این شهید جنگ ۱۲ روزه می گوید:رئیس بنیاد شهید به من گفت که آروین درحال عبور از حوالی زندان اوین به واسطه حمله موشکی می بیندکه سربازی مجروح شده و با پارک کردن خودرواش به سمت او می رود که کمکش کند اما با حمله مجدد موشکی، خودش هم به شهادت می رسد.
خانم نصیری، تاکید می کند: فرزندم به شهادت رسیده است و خوشحالم که در راه خدا رفته است اما خیلی زود بود . با خصوصیاتی که آروین داشت ،جز شهادت چیز دیگری حقش نبود. فرزندم خیلی بامرام بود. پیکر مطهر شهید آروین محمدی در گلزار شهدای سوادکوه آرمیده است.
آرزوی شهادتی که درشب قدر مهر تائید گرفت
شهید سردار سرتیپ خلبان پاسدارمحمدباقر طاهرپور فرمانده یگان پهپادی هوا و فضای سپاه پاسداران یکی از شهدایی است که در شب قدر سال گذشته با ارسال پیامک به نزدیکانش خواسته بود تا برایش دعا کنندکه به آرزویش یعنی شهادت در راه خدا برسد و چه زیبا خداوند این دعا را اجابت کرد و شهید طاهرپور در شامگاه ۲۳ خرداد سال گذشته درکنار فرمانده اش شهید سردار علی حاجی زاده فرمانده هوا و فضای سپاه پاسداران جان به جان آفرین تسلیم کرد.
نسرین دوستی درباره همسر شهیدش می گوید: همسرم ۴۶ ساله بود و برای تحصیل در مقطع دکترا ثبت نام کرده بود.حاصل ۱۸ سال زندگی مشترک ما دو فرزند پسر ۱۴و ۱۰ ساله است . بالاترین خصوصیت اخلاقی همسرم این بود که دلبستگی به دنیا نداشت که بخواهد یکی از خصلت ها را کم بگذارد.
ولی آنچه میان بستگان و همکارانش بارز بود همین صبر و آرامش در وجودش بود. این صبر و آرامش سبب شده بود که در محل کارش هم یک محیط کاملا دوستانه با کل مجموعه اش برقرار کند و این امر در پیشرفت کاریشان بسیار تاثیرگذار بود.
حتی حالا پس از شهادت اش هم همه همکاران و دوستانش می گویند که ما برادرمان را از دست داده ایم چرا که هیچ وقت احساس نکردیم فرمانده ای را از دست داده ایم. همین صبر و آرامش هم سبب شده بودکه با مسائل سخت کاری کنار بیاید و راحت بتواند مقابله بکند.
خانم دوستی درباره اینکه آیا شهید طاهرپور آرزوی شهادتش را به زبان آورده بود، اظهار می دارد: این آرزو را که همه شهدا داشته اند. برخی دوست داشتند همان اوایل کار شهید بشوند و برخی دوست داشتندکه کار را انجام بدهند و بعد شهید بشوند.ایشان هم صد در صد آرزوی شهادت را داشت و همان زمانی هم که در سوریه مدافع حرم بودند، خیلی وقت ها به حال دوستان و خودش گریه می کرد و البته این منطق را هم داشت که باید کار را انجام داد، آخرش به شهادت رسید و این امر را گذاشته بود تا رسالت خود را به خوبی انجام دهند. ولی در شبهای قدر امسال از دوستان و آشنایان شنیدیم که برای همه پیامک فرستاده بودکه برای من در این شبهای قدر آرزو کنید که به شهادت برسم. همه نیز این پیام ها را بعد ازشهادتش به من نشان دادند.آخرش هم به همین آرزویی که داشت ، رسید.
همسر شهید طاهرپور درباره روزهای آخر زندگی او می افزاید: در روزهای آخر به دلیل اینکه در آماده باش بود، بیشتر در ماموریت بود و مخصوصا روز آخر ( پنجشنبه ) همراه سردار حاجی زاده توفیقی شده بود که زیارت برود و بعد که به خانه آمد، برایم تعریف کرد که در جریان ماموریتشان فرصتی ۲۰ دقیقه ای داشته اند تا به زیارت حضرت معصومه ( س) بروند و از این موضوع خیلی خوشحال بود. ایشان به خاطر کاری که داشت، وقت نمی کرد، چیزی را که دوست دارد انجام بدهد وحتی عید امسال به دلیل کاری سفر مشهدمان هم لغو شد. این زیارت آخری برایش خیلی خوشایند بود و روحیه اش عوض شده بود.
وی ادامه می دهد: درآن چند ساعت آخر هم با بچه ها بازی کرد و آنها را به کلاس زبان برد و بعد ساعت ۱۱ شب خوابید ولی من و بچه ها مشغول تماشای تلویزیون بودیم.
ساعت ۱۲و نیم شب تلفن اش زنگ زد و سردار حاجی زاده خبر داد که به دلیل آماده باش به محل کارشان برود، ممکن است اتفاقاتی بیفتد یا شاید هم افتاده است . همسرم بلافاصله لباس هایش را پوشید و بدون اینکه منتظر محافظ و خودرو سازمان بماند با خودرو خودش به محل کار رفت.
من چون نمی توانستم ارتباط برقرار کنم ، دیگر اطلاعی از ایشان نداشتم. حوالی ساعت ۳و ۱۵ بامداد ،وقتی شهرک محل سکونتمان را با موشک زدند ، من بچه ها را از خواب بیدار کردم و از خانه خارج شدیم و به سمت محلی که انفجار رخ داده بود رفتیم با این تصورکه شاید بتوانیم کمکی بکنیم.
اما با اصابت موشک دوم که آن را کاملا دیدیم ،تصمیم بر این شد که از شهرک خارج شویم و در حال خروج هم سومین موشک را زدند.همه جا را بوی باروت و دود گرفته بود و بچه ها همگی بی قراری می کردند. پسر من هم بهانه پدرش را می گرفت و می گفت پس بابا چه می شود.
از شهرک خارج شدیم و به خانه والدینم رفتیم. وقتی متوجه شدم که علاوه بر شهرک ما به جاهای دیگری هم حمله موشکی شده است ، نگران و مضطرب شدم ولی با هر جایی هم که تماس می گرفتم آنها درباره همسرم وسایر فرماندهان اظهار بی اطلاعی می کردند و تا صبح بی خبر بودم و وقتی زیرنویس اخبار تلویزیون اسامی فرماندهان شهید را نشان داد و نام سردار حاجی زاده را دیدم،دیگر مطمئن شدم که همسرم هم جزو شهدا است و ساعت ۱۱ ظهر صددرصد اطمینان یافتم که ایشان شهید شده اند.
خانم دوستی با بیان اینکه شهید طاهرپور درکنار فرمانده ارشد و دیگر فرماندهان هوا و فضا در یک زمان و مکان به شهادت رسیدند، درباره نحوه شناسایی پیکر شهدا می گوید: این شهدا در چند طبقه بودند ،همسرم در آخرین طبقه بوده و پیکرش را تا ۸ روز پیدا نکردند و می گفتند چون موشک مستقیما به پیکر شهید اصابت کرده، احتمال پودر شدن است.
آن هشت روز سخت به اندازه ۱۰۰سال بر من گذشت. من برای چند روزی به منزل مادرشوهرم در خرم آباد رفته بودم اما دیگر نتوانستم بمانم و برگشتم .
بعد ما را به همان محل اصابت موشک بردند . آنجا پاکسازی کامل شده بود و به حدی رسیده بودکه همکارانش می گفتند بدون ابزار با ناخن های خودتکه های گوشتی که به سنگ ها چسیبده اندرا جدا می کنیم تا بتوانند دی ان ای بگیرند. من خیلی ناامیدشدم ودلم شکست .همانجا نشستم وتوسل کردم به خانم حضرت فاطمه ( س) و شهید را قسم دادم وخطاب کردم که شما بی تفاوت نسبت به شهدا نبودی ، همین الان قسم می دهم به خون شهدایی که در این محل ریخته است، نشانه ای از خودت به من نشان بده. بی انصافی است که بعد از این همه انتظار و سختی زندگی، من حتی مزاری از تو نداشته باشم.
وقتی به خانه برگشتم در کمتر از یک ساعت به من اطلاع دادندکه پیکر سالم همسرم پیدا شده است . به گفته دوستانش بوی عطری که در آن فضا پیچیده بود آنها را به سمتی کشانده که فکر می کردند پاکسازی شده بود و درهمانجا هم پیکر شهیدم پیدا شده بود.
برادرم که برای شناسایی رفته بود گفت که حتی یک دکمه از لباس محمدباقر کنده نشده بود و هیچ خراشی هم در پیکرش نبود و سوئیچ خودرو اش هم در جیبش بود. من در معراج شهدا دیدمش و بعد به واسطه اینکه شهیدم همیشه حسرت دور بودن از مادرش را می کشید و برای اینکه حق مادرش هم ادا شود ، پیکر شهید طاهرپور را درگلزاری شهدای خرم آباد تدفین کردیم. البته من و بچه ها نیاز داشتیم که مزاری باشد که بتوانیم بعضی روزها به آن سربزنیم اما احساس کردم که حق مادرش بیشتر از ماست .
این همسر شهید درباره خواسته خود و فرزندانش اظهار می دارد: خواسته دیرینه همسرم همین شهادت بود. فقط دلتنگی و حسرتی که برایمان باقی مانده این است که چرا در آن شب ما سالم ماندیم و همسرم به آن چیزی که می خواست، رسید. همین قدردانی که از شهدا در جامعه می شود ، همین که یادشان را زنده نگه می دارند ، همین سبب دلگرمی خانواده شهداست و برای ما کافی است. ما هیچ انتظاری دیگری نداریم .
این همسر شهید درباره اینکه آیا فرزندانش آرزو دارند که راه پدرشان را ادامه دهند ، اضافه می کند: این آرزو نه برای بچه ها که برای خود من هم هست . ولی صرفا این نیست که فرزندان حتما باید یک نظامی یا خلبان باشند. نصیحت همسرم به فرزندانم این بود که در هر کاری، بهترین و مفیدترین برای جامعه باشند و این خود یعنی جهاد. دانشمندان هسته ای شهید هم داشتیم که در حوزه کار خود جهاد می کردند و معتقدم فرزندانم به هر کاری که برسند مهم این است که برای جامعه مفید باشند.
شما چه نظری دارید؟