این بار مثل دفعات قبل که از جبهه آمده بود گرد و خاک بر لباس ها و سرو صورتش نشسته بود، جلو رفتم پیشانی خاک آلودش را بوسیدم و او را در آغوش گرفتم.
در حالی که آرام آرام صلوات می فرستادم، دستم را به سر و صورتش کشیدم و به عنوان تیمم و تبرک به سر و صورتم زدم. معلوم بود خسته راهی طولانی است، اما با این همه ،تبسم از لبانش نمی افتاد.
مادرم را که دید سریعاً به طرف او رفت و خم شد و چندین بار دستش را بوسه باران کرد، چون می دانست که بسیاری از شب ها به خاطر او خواب و آرام ندارد.
اما باید گفت که بعد از آن، اشکِ شوق مادرم سر علی را خیس کرده بود.دختر کوچک او که صدای بابا را شنید، سراسیمه به طرف او دوید و در آغوش گرمش جای گرفت.
لحظاتی سرش را بر روی شانه اش گذاشت و با دست کوچکش سر و صورت او را نوازش می داد و دائم او را می بوسید و می بویید. طولی نکشید که از آغوش علی جدا شد و فریادکنان به طرف منزل رفت.
با دست های کوچکش که از شدت سرما قرمز شده بود به در خانه می کوبید و فریاد می زد: « مامان! مامان! بابا! بابا! بابا! از جبهه آمد.»
همسر علی که گویی منتظر آمدن او بود بلافاصله در را باز کرد و در حالی که از خوشحالی اشک در چشمانش جمع شده بود، از لابلای بغض شکسته اش گفت: « علی خوش آمدی خوب شد رسیدی، چند روز است که دخترمان بهانه تو را میگیرد.»
علی لبخندی زد و گفت:« شما که زن صبوری بودید پس گریه چرا؟»
همسر علی در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت:« حالا بفرمایید داخل منزل.»
همگی وارد منزل شدیم، برادران و خواهرانم که از آمدن او خبردار شدند سراسیمه به آنجا آمدند چون این بار هم شایعه زیاد بود و آمدنش از جبهه حدود دو ماه طول کشیده بود.
معمولاً علی که از جبهه می آمد همگی افراد خانواده دور هم جمع می شدند و هر کس از اوضاع روز، جنگ، انفجار گلولههای توپخانههای دشمن، بمبارانهای هوایی و انفجار موشک های ۱۲متری که به سمت دزفول شلیک و پرتاب می شد، سخنی و خاطراتی می گفت. اما علی فقط گوش می داد و کمتر از خودش حرفی به میان می آورد و چیزی که اسرار جبهه را فاش می کرد، نمی گفت.
خیلی دلم می خواست بدانم علی چه مسئولیتی در جبهه دارد و در چه پست و مقامی خدمت می کند، امّا سکوت و ابهت او اجازه نمی داد سئوال کنم، ولی این بار دلم را قوی کردم و گفتم: « علی جان من از شما یک سئوال دارم تو را به خدا راستش را بگو؛ کار، فعالیت و مسئولیت شما در جبهه چیست؟»
شهید علی تبسمی کرد و گفت: «برای شما چه فرقی دارد که من چکاره هستم.» گفتم: « خیلی از بچههای محله و مسجد و اقوام این سئوال را از من می کنند.»
علی سکوتی کرد و گفت:« به آنها بگو من کفش های رزمندگان بسیجی را که به جبهه اعزام می شوند، واکس می زنم و جلویشان جفت می کنم.»گفتم: ما آمدیم یک سئوال درست و حسابی از شما بکنیم، اما جواب درست و حسابی نشنیدیم.علی گفت: «خدا به شما خیر بدهد، مگر این کم کاری است»
گفتم: « نه ولی می خواستم مسئولیت و کار اصلی تو را در جبهه بدانم.»گفت: «چه فرقی می کند چه کاره باشم. آنچه مهم است، کاری که انجام می دهم چقدر موثر است و چقدر مخلصانه و چه مقدار مقبول درگاه الهی باشد.» خواستم ادامه بدهم ، او حرفم را قطع کرد و ادامه داد: « فردای قیامت از ما نمی پرسند که بوده اید و چه آورده اید و هیچ پست و مقامی به درد آدم نمی خورد. فقط از شما می پرسند چقدر کار و فعالیت خالصانه انجام داده اید.» حرف که به اینجا رسید رنگ و روی چهرهاش سرخ شد آن گونه که گویی یاد قیامت امانش را بریده بود و نگاهش اجازه نمی داد سئوال دیگری بکنم.
آری او هیچ وقت از خودش نگفت و اگر هم گفت از دلاور مردی های برادران سلحشوران ارتش، دلاورمردان پاسدار ، رزمندگان بسیجی و ایثار و گذشت آنها سخن به میان می آورد و بعد از شهادتش از زبان همرزمانش، شجاعت و جوانمردی و مسئولیت هایش را شنیدم وبسیار افتخار کردم.
پژوهشگر،محقق و نویسنده
غلامرضاکاج
شما چه نظری دارید؟