قسمت نخست «کلاغ» از نظر طراحی فضا، ادامه منطقی مسیر سینمایی محمدحسین مهدویان است؛ فیلمسازی که همواره به بازسازی دقیق دورههای تاریخی معاصر و خلق حس زیست در یک زمان مشخص علاقه داشته است. از «ایستاده در غبار» تا «ماجرای نیمروز»، و حتی در آثار متأخرترش هم، این وسواس در جزئیات بصری یکی از امضاهای اصلی او بوده است.
در «کلاغ» نیز این ویژگی به شکل پررنگی دیده میشود. دکورها، لباسها و اشیای روزمره با دقتی طراحی شدهاند که مخاطب را به یک جهان قابل باور تاریخی وارد میکنند. این جهانسازی، یکی از نقاط قوت سریال است و زمینهای قابل اتکا برای روایت فراهم میکند.
در برخی لحظات البته تمرکز بر جزئیات بصری ممکن است از سرعت روایت بکاهد، اما در عین حال باید در نظر داشت که این انتخاب، بخشی از سبک آگاهانه اثر است؛ سبکی که بهجای شتاب، بر ساختن فضا و تثبیت حس زمان تکیه دارد. در همین بستر است که سریال تلاش میکند آرامآرام شخصیتها را در دل موقعیتهای پیچیدهتری قرار دهد.
از طرف دیگر، در کنار این تأکید بر فضا، نشانههایی از یک درام در حال شکلگیری نیز دیده میشود. روابط میان شخصیتها، بهخصوص در محور داریوش و سایه، ظرفیت حرکت به سمت یک گره روایی جدیتر را دارند. سریال هنوز این ظرفیت را بهطور کامل فعال نکرده، اما زمینههای آن در حال چیده شدن است و میتوان گفت که اولین قسمت از این قصه، پایههای همین بنا را چیده است.
در نتیجه، «کلاغ» را میتوان مرحلهای تازه در کارنامه مهدویان دانست؛ جایی که خلق جهانی که امروز سالها از آن گذشته، همچنان در اولویت است، اما تلاش برای حرکت به سمت یک روایت شخصیتر و درامی پرتعلیق نیز بهتدریج در حال شکل گرفتن است.
حالا و در پس پخش قسمت نخست سریال جدید محمدحسین مهدویان، مخاطب تشنه محتوای جذاب، منتظر و مشتاق در انتظار تکانههای یک راز سر به مهر، داماد سرگردان میان دو زندگی متفاوت، و پدر زنی که از ماجرا باخبر شده و در کمیته ضد خرابکاری یک جلاد واقعی است، نشسته است.