حمید یزدان پرست
شنبه، یکم فروردین ۱۴۰۵
زنی دارد از دو بچه که عکس تکان میدهند، عکس میگیرد. پسرک ۶ سالهای هم پرچم در دست دارد. سرودخوانها ادامه میدهند: «ایران، ایران، ایران، دشمنان پرچمت ویران/ اتحاد، اتحاد، اتحاد/ خار چشم دشمن...» مردی بر مقوایی که در دست دارد، نوشته: «مرگ بر سازمان حقوق بشر آمریکایی ـ صهیونی».
مگر سازمانهای دیگرشان که عنوان جهانی نیز دارد، غیر آمریکایی است؟ جهان غرب با نگاه متعصبانهای که به خود و مبانی تمدن و فرهنگ و هنر و تصمیاتش در زمینههای مختلف دارد، در کل یک مجموعه واحد است با پذیرش سلایقی در آن.
دیگران نیز یا انسان نیستند، یا اگر باشند، انسان درجه دوماند. یادم است چند سال پیش جوزپ بورل ـ مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا ـ در مراسم گشایش مرکز تربیت دیپلماتهای نسل آینده اتحادیه اروپا، آشکارا گفته بود: «اروپا باغ است و بقیه جهان جنگل و این جنگل میتواند باغ زیبای ما را تسخیر کند!»
نگاهشان همین است و برای اینکه مبادا باغشان آسیب ببیند، باید در برابر جنگلیها، از انواع سلاحها استفاده کنند: بمب اتمی و نوترونی و شیمیایی و خوشهای و فسفری، فقط نمونهای از تجهیزات نظامی آنهاست؛ در زمینههای دیگر از تجهیزات مناسب خودش استفاده میکنند: حقوق بشر برای آنها یک اسلحه است، وگرنه چرا کشتار کودکان میناب را محکوم نکردند؟ خداوکیلی اگر ایران چنین کاری کرده بود، آنها چه میکردند؟ سازمان ملل اسلحه دیگرشان است، جشنوارههای هنری (از اسکار گرفته تا کان) اسحله دیگرشان، جایزه صلح نوبل همینطور، انواع رسانههای خبری و تبلیغاتی همینطور. سادهدل ما که برای این چیزها تره خرد میکنیم!
سنگر ما خیابان
تعداد پرچمدارها روز به روز (بلکه شب به شب) بیشتر شده و اینجور هم که تکان میدهند، با وجود کلاه کلفت، سرم از بادشان درد میگیرد. مجری شعار میدهد: «برای حفظ ایران/ سنگر ما خیابان»؛ مردم هم تکرار میکنند و او توضیح میدهد: این را خانمی از من خواست که هر وقت به میدان میآیم، بگویم. باز سر و کله مصاحبهگران پیدا شد.
مجری دعوت به فرستادن تکبیر میکند و توضیح میدهد: «خرج آن موشکی که به جنگنده آمریکایی میخورد، همین کلمۀ الله هی العلیاست، الله اکبر!» مردم نیز تکرار میکنند. شاعری به نام آقای یوسفی روی صحنه میآید و میخواند:
در سینههامان زخم صدها بغض پنهانیست
چشمانمان از این مصیبت، ابر بارانیست
ای بادهای هرزه، در فکر کفن باشید
این شهر، این خانه پر از یار خراسانیست
آری، عزاداریم، اما غرق امّیدیم
آری، پس از این روزهای سخت، آسانیست
در این هنگام عکس آقامجتبی روی پرده میآید ، با این شعر حافظ: «چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی/ آن شب قدر که این تازهبراتم دادند»؛ چشمزدی است به اعلام خبر رهبری ایشان در شب قدر. شاعر همچنان میخواند، در وزنی دیگر:
با ظلم، با تبعیض، با ظالم هماوردیم
چون باد دیدیم، اینچنین طوفان بهپا کردیم
هیهیات، ما نان ز دست دشمن مولا نمیگیریم
ما مرد میدانیم، ما در بستر نمیمیریم
میروم به طرف خیابان انقلاب. تا جایی که دیدم، تنها «کتابفروشی پدر» و «فرهنگسرای سبز» باز هستند، در حالی که بسیاری از مغازههای اطراف بستهاند. امشب چقدر هم تعداد موافشانها زیاد شده است! سراسر عرض دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران (تا خیابان ۱۶ آذر) موکب زدهاند و من که جانم تمام شده، همچون سلمانیهای بیکار، شمردم: به طول ۱۵۹ قدم صف ایستادهاند برای یک موکب! دانشگاه تربیت مدرس هم موکب زده و زنی مکشوفه در کنارش مشغول سیگار کشیدن است.
برخی صندلی آوردهاند و مینشینند. من هم روی پلکان سهسطحی مرکز میدان مینشینم. کنارم پیرمرد عینکی موسفیدی روی صندلی نشسته و به همان صورت شعار میدهد. سطح میدان رو به پرشدن است و رفتهرفته راه برای عبور ماشینها بسته میشود.
ما اهل کوفه نیستیم
یکی میگوید و بقیه بهموافقت تکرار میکنند: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.» در طول پنج دهه انقلاب، هیچ شعاری به این اندازه در عمق روحم راه نیافته و قلبم را نلرزانده است که زمان امام(ره) با لحنی آرام و نسبتاً کشدار میگفتیم: «ما اهل کوفه نیستیم، ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند/ ملت مگر بمیرد (۲)، امام تنها بماند!» گاهی اوقات نیز «حسین تنها بماند» میگفتیم. یک بار مرحوم هاشمی رفسنجانی در نمازجمعه شوخی یا جدی گفت: مردم کوفه پیغام دادهاند که ما هم دیگر آنجور نیستیم! برخی عبارات یک جهان حرف و تاریخ و هشدار و تذکر در خود نهفته دارند. این شعار یکی از آنهاست.
مردم کوفه به دلایل مختلف، ازجمله اینکه گردآمده از قبایل مختلف و بادیهنشینان بودند، ویژگیهایی داشتند که بیوفایی و سرکشی و نظمگریزی و قانونستیزی، از خصایل ماندگارشان شده بود. کوفه شهری پادگانی بود برای مقابله با ایران ساسانی، آمادگی لازم را برای برخورداری از شهرشدن و لوازم مدنیت نداشت و حضرت امیر(ع) که برای سرکوب اصحاب جمل، ناچار از مدینه راهی بصره شده بود، پس از پیروزی بر آنها و مواجهه با لشکرکشی شامیان، ناچار شد در کوفه مسقر شود و دید از کوفیان آنچه دید و سالیان بعد، آنچه در ماجرای کربلا به دلیل ناپایداری کوفیان به قول و قرارشان، بر سر امام حسین(ع) و خاندان و یارانش آمد. فشردة این تاریخ غمبار در این شعار چندکلمهای جمع شده است.
حالا دختری آمده برای دکلمه با آن اداـ اطوارهای مرسوم که نمیدانم کدام خیرندیدهای رواج داد که شعر را با آن لحن عجیب و حرکات نسنجیدة دست و صورت بخواند: «ویرانه شوی شهر تلآویو بهزودی/ والله نماند اثر از آلسعودی/ با آل علی هر که درافتاد، ورافتاد...» جمله آخر را مردم تکرار میکنند. بعد گروهی میآید و سرودی میخواند که از بدی دستگاه پخش صوت، بخشهایی نامفهوم است، حتی اگر نزدیکش باشی. اگر در زاویه دیگر باشی، با تأخیری نسبت به باند دیگر صدا میآید؛ بنابراین تلاش وحدتبخش مجری و مداح و سرودخوانان، در عمل هدر میرود و دو سمت میدان همزمان نمیتوانند پاسخ دهند: «از برکت خون شهیدان/ انقلابی شد همه ایران/ ای خاک، ای میراث اجدادی!/ از دامن تو دست دشمن دور...»
حواسم پرت کودکی نشسته در کالسکه میشود که خیلی کوچک است و پرچم تکان میدهد. چند شیخ نیز حاضرند که یکی روی صندلی نشسته و البته که تعدادشان در این شبها به نظرم چشمگیر نیامد. برخلاف روزهای اول که اصلاً یکی از راهاندازان این تجمع دستکم در روز، سیدی بود که پول جمع کرد برای خرید مقوا و ماژیک تا رویشان شعار بنویسند.
دختری که سربند «لبیک یا خامنهای» دارد، رفته روی دوش پدر و از سر احتیاط، خم شده است. پدرش نهیب میزند: «صاف بشین، نمیافتی!» و این شیربچه میترسد.
پسرهای کوچکتر از او راحت مینشینند و پرچم هم تکان میدهند! مرد جوانی پرچم بزرگ ایران را میچرخاند، مثل عَلمکشهای محرّم و مجری میگوید: «قوّت بازوی او: حیدر، حیدر!» مردم نیز «حیدر، حیدر» میگویند و یکی به یاریاش میرود. یک سر دسته را روی زمین میگذارند و افراد مختلف میآیند و آن را بهسرعت میچرخانند.
سوگند می خورم
مجری از پزشکی آمده از میناب دعوت میکند روی سکو برود و برای سلامتش از مردم صلوات میخواهد و تشویق میکند به ثبتنام در هلال احمر که همین نزدیکی غرفهای بر پا کردهاند. آقای دکتر سلیمی کوچی ـ متخصص جراحی ـ با دست شکسته و بسته میآید و سخنرانی میکند: من میخواهم سوگند بخورم: قسم به این خونهای پاک ریخته شده، قسم به شهدای ناو دنا، و قسم به خاک پاک میهنمان که تقاص تکتک خونهای ریختهشده را خواهیم گرفت! من جراح هستم؛ شاهد صحنههای دلخراش.
آن روز (یعنی ۹ اسفند ۱۴۰۴) در شهر بودم که صدای اولین انفجار را شنیدم. رفتم طرف بیمارستان که صدای انفجار دوم و سوم هم آمد. چیزی نگذشت که سیل زخمیها را آوردند.
بیش از ۱۲۰ نفر بودند. بهسرعت آنها را اولویتبندی کردیم تا زودتر به سراغ کسانی برویم که وضعیتشان خطرناکتر است.
زن بارداری به من اعتراض کرد که: «چرا زود از شوهرم رد شدی؟» ترکش به مغزش خورده بود و کاری از ما برنمیآمد؛ قلبم مچاله شد که حقیقت را از او پنهان کردم.
بچهای پستانک در دهان داشت و ترکش قفسه سینهاش را پاره کرده بود؛ گفتم: «به کدامین گناه دخترانمان تکهتکه میشوند؟» همکاران از شهرهای اطراف آمدند و عملهای جراحی را شروع کردیم: دختری رودههایش پاره شده بود و پسری نایش آسیب دیده بود؛ برای تصمیمی گیری یکی دو دقیقه بیشتر فرصت نداشتیم. در این حین دستم مجروح شد و خونریزی کرد. دیدم اگر دیر بجنبم، او از دست میرود. پس از هفت عمل، دستم را بستیم. ۲۰ نفر از کادر درمان شهید شدند.
من از سیاست خیلی سر درنمیآورم. در جنگ صفین، تا خیمه معاویه چند قدم بیشتر نمانده بود. امروز روز کوتاهآمدن نیست. امروز باید خیمه دشمن را فتح کنیم. (مردم: «نه سازش، نه تسلیم، نبرد تا پیروزی»). از مسئولان میخواهم کوتاه نیایند.
مردم میگویند: «حرف ما یک کلام: انتقام، انتقام!» پیرمردی که همیشه هست و ظاهراً با فروش برخی چیزها، گدایی هم میکند و صدای بلندی دارد، فریاد میزند: «کادر درمان، تشکر، تشکر!» مردم نیز همراهی میکنند.
او عصا دارد و در وقت شعاردادن، تقریباً از جا میپرد. پزشک سخنور ادامه میدهد: «ما نماینده تمام آزادگان جهان هستیم و نه فقط ایران؛ نماینده این عقیده دینی. انشاءالله به هدایت رهبری شجاعمان، پیروزی نصیب جبهه حق است...»
تمام جهان
حرف پایانی این پزشک فداکار مرا باز به فکر فرو میبرد، به آنچه سالیانی است معتقد شدهام: ایرانی هرگز ناسیونالیست (به معنی متداولش: خودبرتربینی نژادی و قومی) نخواهد شد، از بس دغدغه جهانی دارد و این بازماندة نگرش جهانی هخامنشیان و قرنها پیش از ایشان، زرتشت است: ستایش جهانِ مزداآفریده: « آب را میستاییم، باد را میستاییم، کوه را میستاییم، جانوران آبی و دشتی را میستاییم، این زمین را میستاییم، آن آسمان را میستاییم، روان مردان و زنان نیکوکار ایرانی را میستاییم، روان مردان و زنان نیکوکار تورانی را میستاییم، روان مردان و زنان نیکوکار سَرمَتی را میستاییم؛ کوتاه سخن هر موجود نیکوی مزداآفریده را میستاییم...» این تفکر جهانی بعدها با آموزههای اسلامی تأیید و تکمیل شد و درنتیجه به هنگام جشن مبعث، اگر گذرمان به فلان دهکورة ابرقو بیفتد، میبینیم پارچهنوشتهای زدهاند که: «عید سعید مبعث را به مسلمانان جهان تبریک میگوییم»، بعد میرویم فلان روستای هرمزگان: «ولادت باسعادت امامزمان(عج) را شیعیان جهان تبریک میگوییم»، بعد آن روستای دورافتاده خراسان: «فرارسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان(ع) را به تمامی آزادگان جهان تسلیت میگوییم» و همینجور موارد دیگر. در وقتی که مطمئنیم هیچ غیرمحلی از آن منطقه عبور نمیکند، این مسئولیت در برابر جهان را از کجا آوردهایم؟ از همان رسوبات فرهنگی چندهزار ساله. حالا این آقای جراح شریف میگوید: «ما نماینده تمام آزادگان جهان هستیم و نه فقط ایران»، به چه دلیل؟ به همین دلیل که ذکر شد. آیا این را مسئول سیاست خارجی باغ اروپا ممکن است بفهمد؟!
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟