تاریخ انقلاب اسلامی تنها در اسناد رسمی، بیانیهها و تصمیمهای سیاسی ثبت نشده است؛ بخش مهمی از این تاریخ در خاطرات کسانی نهفته که از نزدیک، شاهد شکلگیری جریانهای فکری، فرهنگی و انقلابی بودهاند.
روایت این افراد، نه صرفاً خاطرهگویی، بلکه بازخوانی فرآیندی است که در آن شخصیتهایی بزرگ، اندیشهای نو را در جامعه بنیان نهادند و نسلی را برای آینده انقلاب تربیت کردند.
گفتوگو با عبدالرضا ایزدپناه نماینده محترم ولیفقیه و سرپرست مؤسسه اطلاعات درباره پیشوای شهید انقلاب اسلامی، از همین منظر، واجد اهمیتی ویژه است. این گفتوگو تنها شرح آشنایی یک طلبه جوان با استاد خود نیست؛ بلکه روایتی از تولد یک جریان فکری در حوزه علمیه مشهد، شکلگیری هستههای نخستین نهضت اسلامی و شیوهای از تربیت که بعدها هزاران نیروی مؤمن، انقلابی و مدیر را پرورش داد.
آنچه این گفتوگو را از بسیاری از خاطرات مشابه متمایز میکند، استمرار این همراهی است؛ همراهیای که از آغاز دهه پنجاه آغاز میشود، سالهای دشوار مبارزه را پشتسر میگذارد، دوران استقرار جمهوری اسلامی را تجربه میکند و تا واپسین روزهای حیات رهبر شهید انقلاب اسلامی امتداد مییابد. از همینرو، این روایت را میتوان بخشی از تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی دانست.
آغاز راه؛ نوجوانی که بازار را رها کرد
راوی، سخن خود را از سالهای نوجوانی آغاز میکند؛ روزگاری که پس از پایان دوره ابتدایی، وارد بازار مشهد شد و در تجارتخانهای نزدیک مسجد گوهرشاد مشغول کار گردید. فضای مذهبی خانواده، حضور مستمر در مسجد و ارتباط با علما، از همان سالها علاقه به علوم دینی را در وجود او شکل داده بود.
بازار مشهد در آن سالها تنها محل دادوستد بود؛ بازاریانی که افزون بر فعالیت اقتصادی، در متن تحولات مذهبی و سیاسی نیز حضور داشتند. همین محیط، نوجوانی را که میتوانست مسیر دیگری در زندگی انتخاب کند، به تدریج به سوی حوزه علمیه کشاند.
او در گفتوگو، از شخصیتهایی یاد میکند که بدون هیاهو، اما با رفتار و منش خود، انگیزه طلبگی را در دلش زنده کردند؛ انسانهایی که اخلاق، دینداری و احساس مسئولیت اجتماعی آنان، بیش از هر سخنرانی و تبلیغی اثرگذار بود.
سرانجام، با وجود مخالفت بخشی از خانواده، راه حوزه را برگزید؛ تصمیمی که بعدها مسیر زندگی او را با یکی از برجستهترین شخصیتهای تاریخ معاصر ایران گره زد.
ـ خاطرات شما از رهبر شهید انقلاب به پیش از انقلاب و دوره جوانی تان در مشهد باز میگردد، چرا تصمیم گرفتید طلبه علوم دینی شوید؟
نخست روزهای یاد سوگ حضرت اباعبدالله و شهیدان کربلا و شهادت فرزند شایستهشان قائد شهید امت و چند تن از خانوادهشان به دست شیطان بزرگ آمریکا و دژخیم قرن، رژیم صهیون را، تسلیت میگویم.
امیدوارم راه و مرامشان را ادامه دهیم، اینجانب از ۱۲ سالگی در تجارتخانهای در بازار مشهد مشغول به کار شدم، تجارتخانه مرحوم حاج احمد طاقهچیان روبروی مسجد گوهرشاد و دوربست قدیم مشهد بود. او و خانوادهاش مذهبی بودند. شخصیت برجستهای داشت، باستانیکار و اهل مسجد بود، در ۱۵ خرداد علیه دستگیری امام خمینی در جمع اصناف سخنرانی کرده بود. ساواک ایشان را گرفتند پاهایش را با زنجیر بستند و گفتند که دیوانه ادواری است این برچسب هم روی ایشان مانده بود. روز اول شروع بهکار به من گفت این کار را انجام بده گفتم نمیشود گفت قانون اول، کلمه «نه» در قاموس اراده بشر اشتباه وارد شده است. از این پس نسبت به انجام هیچ کاری «نه» نگو کار را شروع کن یا انجام میگیرد و نتیجه میگیری یا انجام نمیشود در این صورت تجربه برایت میشود.
در همان بازار، سید افغانی محترمی در بازار بود که در تجارتخانه طاقهچیان هم بیشتر وقتها کار انجام میداد و گاهی روزهای تعطیل جمعه چایی ها را برای بستهبندی آماده میکرد من هم با او همکاری میکردم. گاهی کیسههای ۷۰ تا ۸۰ کیلو برنج و حبوبات و... را حمل میکرد. شخصیتی باوقار بود، تجربههای زیادی در زندگیاش داشت معلومات مذهبیاش هم خوب بود. یکی از کسانی که من را به خواندن درس حوزه علوم دینی تشویق کرد ایشان بود عامل دیگر آن بود که در همان سن و سال نوجوانی نماز ظهر را به مسجد گوهرشاد میرفتم و در جماعت آیتالله علوی که هماکنون هم شبستانی به نام ایشان کنار ایوان ورودی حرم در مسجد گوهرشاد میباشد نماز میخواند و یک ربع هم صحبت میکرد.من پای صحبت ایشان هم مینشستم، پس از آن به تجارتخانه میآمدم. در آن زمان مجالس ترحیم مراجع و بزرگان حوزوی در ایوان بزرگ مسجد گوهرشاد تشکیل میشد، بیشتر علمای بزرگ شرکت میکردند و وعاظ مشهوری سخنرانی میکردند. یادم هست در مجلس ترحیم آیتالله العظمی حکیم که مرجع بزرگ شیعیان جهان بودند شرکت کردم. آن جلسه و سخنرانی و مجلس دیگری که برای بزرگداشت جناب علامه جلیلالقدر صاحب دایرهالمعارف گراسنگ «الغدیر» تشکیل شده بود و سخنران در ویژگیهای علمی و عملی و رنجهایی که در نوشتن الغدیر کشیده بودند صحبت کردند همانجا تصمیم گرفتم بروم حوزه علمیه و راه حضرت علامه امینی را ادامه دهم.
وقتی به خانواده گفتم میخواهم از تجارتخانه به حوزه علمیه بروم تنها مادرم راضی بودند ولی دیگر اقوام و خویشان مخالف بودند!
ـ چرا مخالفت میکردند؟
میگفتند که شما در این سن و سال در کارت موفق هستی و حقوق خوبی هم میگیری، صاحب تجارتخانه هم که خیلی دوستت دارد هرچه کردند نتوانستند مرا از رفتن به حوزه باز دارند، یک روز گفتند برویم با یکی از مجتهدین و علمای بزرگ شهر مشورت کنیم مرا بردند خدمت آیتالله فقیه سبزواری، که آن زمان در حرم امام رضا نماز جماعت باشکوهی برگزار میکرد، پس از نماز منزل ایشان رفتیم، عجیب بود خود ایشان روی فرش نشستند و این بچه ۱۲ ساله را روبروی خودشان روی نیمکت نشاندند، پرسیدند هم جایت خوب است و حاج احمد طاقهچیان مرد خوب و نیکی است و هم کار و حقوقت خوب است چرا میخواهی طلبه بشوی، گفتم هرچه فکر کردم در بازار نمیتوانم دینم را نگه دارم و دیگر این که میخواهم دینم را بشناسم. ایشان بلند شدند مرا بغل کردند گفتند برو طلبه شو امام زمان کمکت خواهد کرد و خانوادهات اشتباه میکنند.
ـ چگونه پیش از انقلاب با رهبر شهیدمان آشنا شدید و به جمع شاگردان ایشان پیوستید؟
مرحوم پدرم نخست من را برای ثبتنام به مدرسه آیتالله العظمی میلانی بردند، آنجا طلبههای ابتدایی را نمیپذیرفتند بعد از آن به من گفتند یکی از طلبههای همشهریمان در مدرسه نواب حجره دارد برویم از ایشان کمک بگیریم، خدمت ایشان رسیدم مدرسه نواب هم به طلبههایی حجره شب خواب میدادند که شرح لمعه را خوانده باشند با این همه ایشان گفتند بیایند اتاق خودم، خودم هم برایش درس میگویم، به لطف الهی به بهترین گونه ای مدرسه و جای خوابم درست شد. نزد مرحوم استاد شیخ عباسعلی ذاکری جامعالمقدمات را خواندم، حجره ایشان معروف بود به حجره استاد محمدرضا حکیمی، پس از گذشت دو سال از ورود به حوزه علمیه، برادر استاد حکیمی علی آقای حکیمی به اتاق من آمدند، گویا برخی طلبههای مدرسه تعریف مرا کرده بودند که بازار را رها کرده و به حوزه علمیه آمده است.
استاد عارف به معارف علوی جناب علی حکیمی تربیت و آموزش مرا برعهده گرفت مانند فرزندشان و بلکه بهتر، به من رسیدگی میکردند، آنچه برای یک طلبه تراز لازم بود به من میآموختند و هم برخی روزها عصرها منزلشان خدمتشان میرسیدم و هم روز پنجشنبه و جمعه چندین سال که در سال نخست آن مرحوم استاد و حکیم نکتهسنج مرحوم استاد حشمتپور هم شرکت میکردند، از ساعت ۸ صبح تا ۱۱ منظم از خدمتشان بهره میبردم و جناب حکیمی اصول اجتماعی، قواعد تربیتی اجتماعی و سیاسی و روشها و نکتههای انقلابی را بر مبنای اندیشههای امام خمینی بیان میکردند. یک روز عصر که خدمتشان رسیدم، ایشان از اساتید خوشفکری که اندیشه اسلام انقلابی و سیاسی را پی میگرفتند و رژیم شاه هم از رفتار آنها ناخوشنود بود برایم گفتند و رهبر شهیدمان آیتالله خامنهای را در این زمینه ستودند، روز بعد از یکی از طلبههای مدرسه نواب که همشهری من بود از درسهای آیتالله خامنهای پرسیدم، او نشانی و مکان درس ایشان را دادند، فردای آن روز به نمازخانه مدرسه میرزا جعفر که امروز دانشگاه رضوی به جای آن بنا شده است رفتم نزدیک به ۴۰ نفر از طلاب پای درس بودند، در نخستین جلسه درس شیفته ایشان شدم، بیان گیرا و روان، اندیشه گسترده دامن و جامعهپرداز و روحنواز، سیمای جذاب و گیرا خلاصه به گفته قرآن و زاده فی السط علما و جسمأ و به قول شهریار شعر ایران:
عمل و علم و شجاعت همه یکجا داری
آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری
و یا به تعبیر امیری دهلوی، آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری، القصّه سر بر آستان شاگردی ایشان نهادم و نزدیک به نیم قرن تاکنون از برکات وجودی و لطف ایشان بهرهها بردم. حال و هوای روز نخست شرکت در درس ایشان را در یادداشتی با عنوان «لحظههای لطیف قرآنی» نوشتهام.
درس تفسیر ایشان سوره انفال بود، سوره انفال و سوره توبه به تعبیری انقلابیترین و جهادیترین سورههای قرآن هستند، آیاتشان درباره جهاد و اجتهاد و مربوط به جنگ بدر و درسهایی که از جنگ اُحد باید گرفته شود و چگونگی جهاد با مستبدین و ائمه کفر بود، ایشان آگاهانه این دو سوره را برگزیده بودند تفسیرشان هدفمند بود، و هدفش تربیت طالب علوم دینی براساس اندیشههای ناب و انسانساز و جامعه پرداز امام خمینی و همفکران ایشان بود. وقتی از درس بیرون آمدم احساس رسالت و مسئولیت جدیدی پیدا کرده بودم. با اینکه پیش از این هم در بازار و مدرسه مطالعات کمی نداشتم ولی پس از این درس نگاه نوی به گستره هستی در ذهنم پدید آمد و رسالتی فراخ در میدان زندگی انسانی در جان و روحم جوانه زد.
پنج آیه آخر سوره «انفال» و همه سوره «توبه» و شش آیه سوره «یونس» را تا تعطیل شدن تفسیرشان توسط ساواک خدمتشان بودم و همه را یادداشت کردم و چند سال پیش به مؤسسه احیاء آثار حضرت آقای شهیدمان جناب آقا مسعود دادم.
ـ چه ویژگیها و برجستگیهای قائد شهیدمان باعث شد که شما این همه جذب و شیفته ایشان بشوید.
من از کوچکی با تربیت مادرم روحیه ضد گناه، فساد و ظلم و بیعدالتی پیدا کرده بودم، در دهه پنجاه و آن مقطع از زندگی من هم ساواک فشارش را بر علما و روشنفکران زیاد کرده بود و هم رژیم پهلوی حزب رستاخیز و انقلاب سفید برای غربی کردن فرهنگ و جامعه و جوانان راهانداخته بود و فساد و فحشا هم کمکم داشت بهطور آشکار در جامعه رواج پیدا میکرد به طوری که در شهر مذهبی مانند مشهد تنها اطراف حرم مظاهر بیحجابی و فساد نبود بیشینه و وضع و معنای آن زمان را ما میتوانیم در مجلههای به جا مانده از آن زمان، مانند اطلاعات بانوان، پسران و دختران، اطلاعات جوانان و مجله زن روز ببینیم.
و همین روحیه ضد ستم و فساد در کلام و رفتار آیتالله خامنهای موج میزد و مرا به خود جذب میکرد و دیگر اینکه حضرت ایشان وقتی طلبه یا دانشجویی را میدید که استعداد خوبی دارد رها نمیکرد، مواظبش بود، راهش مینمود، راهنماییاش میکرد و بالاتر از آن مهر و محبت میورزید. ایشان خیلی مواظب این شاگرد ناچیزش بود در جایش حمایت میکرد و در جایش هم تذکر میدادند. یادم نمیرود که اعضای ششگانه شورای نظارت بر صداوسیما خدمتشان رسیدیم من هم عضو آن شورا بودم و آن وقت بیشتر کارم در قوه قضائیه بود، دیدار که تمام شد، به کنار من که رسیدند، آهسته و با وقار ویژهای فرمودند: «خذی الکتاب بقوه» یعنی کاری که قبول کردی خوب و استوار و محکم انجامش بده یعنی محکم و جدیتر باش هنوز هر گاه آن خاطره به ذهنم می آید ،انرژی جدیدی در وجودم پدید می آید.
ـ فضای فرهنگی و مذهبی مشهد در قبل از انقلاب چگونه بود و رهبر شهید انقلاب چگونه در این فضا فعالیتهای مذهبی و انقلابی را انجام میدادند؟
ما در حوزه آن زمان سه گونه روحانیت داشتیم. یکی روحانیون سنتی بودند، دیگری روحانیونی بودند که با دربار و دولت هم رابطه داشتند. و سومین گروه روحانیون انقلابی بودند. حوزه علمیه قم انقلابی بود و مقلدان حضرت امام هم زیادبودند، ولی در حوزه علمیه مشهد، بیشترشان مقلد آیتالله العظمی حکیم و بعد از درگذشت ایشان مقلد آیتالله العظمی خویی بودند. حوزههای علمیه سنتی و توسط این طیف از علما و روحانیون اداره میشدند و این دسته از روحانیون کارشان و حرفشان این بود که ما فقط باید درس بخوانیم و تدریس کنیم و دیگر کاری به مسائل اجتماعی و سیاسی نداشتند، مگر اموری که مربوط به حساسیتهای دینی، سنتی و خلاف احکام و مناسک مورد نظر آنها بود.
آیتالله خامنهای در قم درس خوانده بود و شش سال شاگرد آیتالله مرتضی حائری بود. علمای قم، به ویژه علمای انقلابی، ایشان را بسیار قبول داشتند یک بار خدمت آیتالله منتظری رفتیم. آیت الله منتظری گفتند که آقای سید علی آقای خامنهای پیش من منظومه خوانده است. بعد ایشان گفت که من وقتی که ایشان رهبر شدند، به ایشان تبریک گفتم و امام وقتی که آقای هاشمی رفسنجانی را قائم مقام فرمانده کل قوا کردند، یک نامه به ایشان نوشتم که آیتالله خامنهای برای این کار شایستهتر بودند.
علما در قم اینگونه ایشان را قبول داشتند. ولی پدر ایشان در مشهد مریض میشود. بالاخره با مشورت و یک خوابی که دیده بودند به مشهد باز میگردند و در مشهد یک حوزه درسی را برای خودشان با همان نگاهی که در قم وجود داشت شروع میکنند. ایشان شاگرد امام خمینی بودند و با نگاه امام خمینی فعالیت خود را در مشهد آغاز میکنند. یک مسجدی نزدیک خانه ایشان بود به نام مسجد امام حسن(ع). در آنجا نماز میخواندند. بعد کم کم مسجد شلوغ شد. افرادی از جریانات انقلابی به ویژه جوانان و دانشجویانی که روحیه انقلابی داشتند، جذب ایشان و مسجد امام حسن(ع) شدند.
در مشهد چند نفر روحانی برجسته انقلابی بودندکه با آیت الله خامنه ای همفکر بودند.استاد واعظ طبسی ، آیت الله مهامی ، شهید هاشمی نژاد و در سطح بالاتر آیات معظم، سید عزالدین زنجانی و حاج شیخ ابوالحسن شیرازی . این روحانیون بیشتر معروف بودند به اینکه مخالف وضع موجود و حکومت پهلوی هستند.
ـ آیتالله خامنهای چه ویژگیهایی داشتند که سبب شد شما تا این حد مجذوب ایشان شوید؟
جهاد ایشان علیه رژیم پهلوی و تلاش برای اصلاح جامعه و روش و منش دلپذیر و مهربانانه ایشان بود.
جالب است که ایشان از دور همیشه مواظب من بود و حتی تا زمان شهید شدن ایشان هم، این مواظبت ادامه داشت؛ یعنی از همان ابتدای آشنایی تا زمان شهادت ایشان. در همه جا وقتی میرفتم و ممکن بود با مشکلی روبرو شوم، چه از نظر سیاسی، چه از نظر مخالفت برخی علما با من، ایشان از من حمایت میکردند.
من در دوران قبل از انقلاب هم مثل همین الان که خیلی در مجالس نمیروم، در آن زمان هم نمیرفتم. اما خیلی وقتهایی که میرفتم ایشان احوال من را میپرسید یا من را میخواست.
-از ویژگی های درس تفسیر ایشان بیشتر بگویید.
من وقتی که در جلسات تفسیر ایشان رفتم، خیلی شیفته این تفسیر شدم که یک تفسیر اجتماعی، سیاسی و الهیاتی به معنای باروری ایمان انسان بود. تفسیر ایشان در حقیقت تفسیری انسان محور و جامعه محور بود. من از آن اولین جلسه تفسیر قرآن که بیرون آمدم تفسیر جدیدی از دین برایم رخ نمود؛ یعنی ایشان وجه اجتماعی و سیاسی قرآن را برای هدایت ناس و برای تحقق این هدایت در دنیا میدانست و چنین تفسیری را از قرآن بیان میکرد؛ به این شکل که ما دستورات و راهنماییهای قرآن را در زندگی شخصی، اجتماعی و سیاسی پیاده کنیم و جامعه و زندگیمان را از ظلم و ستم پاک کنیم.
با این نوع تفسیر ایشان، یک افق دید جدید همراه با یک شجاعتی به انسان تزریق میشد. عجیب بود که با تحریک ساواک علیه تفسیر ایشان، هم طیفهای سنتی حرف میزدند و هم خود ساواک علیه ایشان اقدام میکرد. به این ترتیب شاگردی و ارتباط با ایشان آسان نبود و هزینه داشت. هم به خاطر فضای سنتی که در حوزه بود و هم فشاری که از سوی عمال حکومت پهلوی در مشهد وجود داشت. اما با وجود تمام این هزینهها رفتار و گفتار ایشان جوانان مذهبی و طلاب جوان را جذب میکرد.
ما دوست فاضلی در حوزه به نام شهید کامیاب داشتیم. ایشان سید بود. به قدری جذب آیتالله خامنهای شده بود که شکل عمامهاش، طرز نشستنش و حتی حرف زدنش شبیه استادش شده بود طوری که هرکس ایشان را از دور میدید،فکر میکرد آیتالله خامنهای است. بعد از انقلاب ایشان از شهر مشهد به نمایندگی مجلس انتخاب شد و در همان زمان توسط منافقین ترور و شهید شد.
آیتالله خامنهای در درس تفسیر به مناسبتهایی که پیش میآمد آن وضعیت و نگاه سنتی حاکم بر حوزه و آن دسته افرادی که نسبت به وجه اجتماعی دین بی تفاوت بودند را نقد میکرد. مراسمی در صحن جمهوری (صحن انقلاب فعلی) در ایام برات و ایام البیض ماه شعبان برگزار میشد.
در آن مراسم روحانیونی هم بودند که سر قبرها مینشستند و برای اموات قرآن قرائت میکردند. به یاد دارم که ایشان این کار را یک نقد جدی کردند، با این نگاه که قرآن تنها برای مردگان نیست، بلکه قرآن برای زندگان است. حتی ایشان میفرمودند که نماز هم که عبادت فردی است جنبه اجتماعی و برکات دنیوی دارد. ایشان میگفتند که جوهر دین اجتماعی است. شما نمیتوانید بگویید که به بخش فردی آن عمل میکنم، ولی به بخش اجتماعی عمل نمیکنم. «نؤمن به بعض و نکفر به بعض» معنا ندارد.
به تدریج در حوزه، اصحاب و شاگردانشان بیشتر شد. ایشان با دانشجوها و روشنفکرها هم ارتباط برقرار میکرد. بخشی از هم مرید ایشان شده بودند. چون ایشان از منبر و سخنرانی منع شده بودند و در مساجد از طرف حکومت برای ایشان مشکلاتی به وجود آمده بود، بازاریها در منزلشان مجلس می گرفتند و از ایشان برای سخنرانی دعوت می کردند .
ـ از فعالیتهای انقلابی ایشان در مشهد بیشتر بگویید.
هرچه شهرت ایشان در حوزههای اجتماعی و دانشگاهی و بازار و در بین اندیشهورزان فراگیرتر میشد، فشار علیه ایشان شدیدتر میشد و مانع از سخنرانیهای ایشان میشدند. در یکی از جلسات که نگذاشتند ایشان برای سخنرانی شرکت کنند دکتر شریعتی به جای ایشان آمد و سخنرانی کرد. در ابتدای این سخنرانی دکتر شریعتی گفت قرار بود عالم دینی از تبار روحانیون و دانشوران دینی علوی اینجا سخنرانی کند که چون امکانش فراهم نشد، من به جای ایشان آمدم و از ایشان خیلی تعریف کردند.
آیتالله خامنهای مشهد را کانون انقلاب کرده بود. در آن دوران شهید بهشتی تصمیم گرفت که یک کار اساسی انجام دهد و در حوزه آموزش و پرورش و تألیف کتابهای تعلیمات دینی وارد شد. شهید بهشتی یک سمینار توجیهی برای دبیران دینی در شهر مشهد برگزار کرد. این گردهمآیی برای روش تدریس متن کتاب های دینی برای دبیرای دینی بود که در دانشسرای مقدماتی دختران مشهد برگزار شد.
من تقریبا تنها طلبهای بودم که از بیرون در این جلسه شرکت کردم، آن هم به توصیه آیتالله خامنهای بود که ایشان گفتند که یک مجلسی به این شکل هست و شما بیایید و در آن شرکت کنید. در آن مجلس آیتالله مطهری صحبت کرد. همین بحث تعلیم و تربیت معروف ایشان که الان کتاب هم شده است. آقای قرائتی برای اولین بار در این جمع نخبگانی آمد و سخنرانی کرد. رئیس دانشگاه که میخواست در این جلسه به این بزرگان خوشآمد بگوید، کلی از آیتالله خامنهای تعریف کرد، با اینکه ایشان جوانتر از شهید بهشتی بود.
در همین جلسات بود وقتی که شهید بهشتی صحبت میکرد، فکر میکردم الان مأموران حکومت میریزند اینجا و همه را دستگیر میکنند. آیت الله بهشتی گفت که ما سه دسته الگو برای زندگی داریم. الگوهای دست اول که انبیاء، اولیا و ائمه هستند. الگوهای دست دوم: عمارها، ابوذرها، سلمانها و میثمها هستند و الگوهای دست سوم آنانی هستند که در این روزگار نهایت رنجها و حتی شکنجهها را تحمل کرده و ندای شان به «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا» بلند است؛ یعنی ابوذرهای زمان. بعد با همان احساس خاص فرمودند: که نگاهی به خودمان و نگاهی به جامعه و نگاهی به وضعیتی که بر این جامعه حاکم است بکنیم. همه با هم بگوییم «اذا فسد العالِم فسد العالَم».
یکی از ویژگیهای رهبر شهید انقلاب آن بود که ایشان از کوچکترین فرصتها علیه دشمنش استفاده میکرد. چه این دشمن نظام شاهنشاهی در آن روزگار باشد و چه اسرائیل و آمریکا در بعد از انقلاب باشد.
ایشان از هر فرصتی برای آشنا کردن شاگردانش با علما استفاده میکرد. روزی به منزل جناب ایشان رفتم دیدم فردی با تلفن با فرودگاه صحبت میکند که چه ساعت در فرودگاه حاضر بشود و وقت پرواز دارد. وقتی از ایشان پرسیدم که این روحانی چه کسی است. ایشان فرمودند ایشان آیت الله مطهری است و من را به ایشان معرفی کرد.
باز یک بار دیگر به منزل ایشان رفتم. من کتاب امیرکبیر آقای هاشمی رفسنجانی را خوانده بودم. این کتاب هم خیلی اثر در جامعه سیاسی آن روز کشور گذاشته بود .
در این کتاب امیرکبیر یک چهره ضد استبداد سلطنتی و ضد استعمار معرفی شده بود. آقای هاشمی در این زمان فراری بود مخفیانه به دیدار آیتالله خامنهای آمده بود و این دیدار در مسجد امام حسن انجام گرفت که آن زمان مسجد تعطیل بود.
آیتالله خامنهای به من گفتند که نویسنده کتاب امیرکبیر الآن در مسجد است، برو ایشان را ملاقات کن و بگو من شما را فرستادم. من وارد مسجد شدم. مسجد تعطیل و تاریک بود تا دیگران نفهمند کسی داخل مسجد است. پیش ایشان رفتم و گفتم من کتاب شما را قبلاً خوانده بودم و بعد شروع کردم سوالاتی را در مورد کتاب از ایشان پرسیدم. و بعدها تقدیر چنان شد که من روزگاری مسئول مرکز تفسیر راهنمای ایشان شدم. آیتالله خامنهای این گونه افراد را رشد میدادند و به بزرگان دیگر وصل میکردند.
بعد از اینکه مسجد امام حسن(ع) تعطیل شد یک شخصی بود به نام کرامت که از پولدارهای مشهد بود. یک حسینیه ساخته بود. یک آقایی بود که جزء مبارزین قدیم بود و با مهندس بازرگان و طیف نهضت آزادی در ارتباط بود. مغازه او نزدیک مغازه کرامت بود و با او دوست بود. وی آیتالله خامنهای را به آقای کرامت معرفی برای اقامه نماز جماعت کرد.
کرامت هم قبول کرد که آیتالله خامنهای را دعوت کند که پیشنماز آن مسجد شود. شب کرامت خواب میبیند که حاج آقا حسین قمی به مسجد کرامت آمده است و امام جماعت است. به این ترتیب آیتالله خامنهای به مسجد کرامت رفت و این مسجد یک مرکز مهم حضور و ارتباطات و برنامهریزیهای انقلابیونی شد که ضد رژیم بودند.
همانطور که حسینیه ارشاد به یک کانون در تهران تبدیل شد، در مشهد هم حسینیه کرامت کانون مبارزه بود. ایشان در مناسبتهایی مناسبت وفات و اعیاد و ... یک تخته سیاه گذاشته بودند یک حدیث مینوشت و بعد یک ربع درباره آن حدیث توضیح میداد. کمکم جلسههای بعدی این یک ربع تبدیل به یک ساعت و بیشتر میشد و در عمل ایشان سخنرانی خود را انجام میداد و به تربیت نسل انقلابی میپرداخت. از افرادی که در این جلسات حضور مییافتند، شهید صیاد شیرازی و دیگری دریادار حبیبالله سیاری بود. آنها با اینکه ارتشی بودند با لباس غیرنظامی در این جلسات حاضر میشدند.
تا این که رژیم پهلوی تصمیم گرفت نماز ایشان را تعطیل کند، تعطیلی مسجد در افکار عمومی برای رژیم هزینه داشت برهمین اساس در مشهد به سراغ یکی از روحانیون سنتی و همراه رفتند. آنها در کسوت دفاع از تشیع به سخنرانی علیه انقلابیون، به ویژه آیتالله خامنهای، میپرداختند.
آن فرد در مسجد حاج ملاهاشم که پایگاه اصلی مذهبیهای سنتی بود و به منبر رفت و با لحن و بیان دلسوزانه به مردم گفت که دامهای زیادی برای انحراف جوانانمان پهن شده است که افکار وهابی و مارکسیستی را ترویج میکنند.
آن فرد پس از نماز صبح در مسجد ملاهاشم به منبر رفت و با بیانی دلسوزانه دامهای زیادی علیه ایمان جوانانتان پهن شده است که آنها را بیچاره میکند. یک پایگاه آنها در تهران و در حسینیه ارشاد است که شریعتی در آن سخنرانی میکند و دیگری در مشهد و حسینیه کرامت است. و ساواک هم همین را بهانه کرد و مسجد کرامت را تعطیل کرد.
یکی دیگر از تبلیغات مخالفان علیه علیه ایشان آن بود که در حوزه مشهد شایع میکردند، ایشان سواد فقهی ندارد. یک روز من به منزل ایشان رفتم و بعد به ایشان گفتم که مخالفان ایشان این شایعات را علیه ایشان مطرح میکنند. ایشان یک کمد دیواری در منزلشان داشتند. در کمد را باز کردند. من دیدم که تا وسط کمد نوشته و دفتر با کاغذهای بزرگ وزیری و دفتری است. ایشان فرمودند، اینها همه تقریرات فقهی من است. من الان اینها را چاپ کنم، به عنوان آیتالله العظمی معرفی می شوم. اما ضرورت نمیدانم که الآن این کتاب را چاپ کنم. اکنون ما باید فعالیت کنیم تا رژیم شاه عوض شود.
ایشان مربی دلسوزی برای ما بودند . یعنی مثل فرزند و بلکه دلسوزتر از فرزندشان با ما رفتار میکردند. وقتی به خواستگاری همسرم رفتم. به پدر همسرم گفته بودند که این فرد چون شاگرد آقای خامنهای است، گرفتار زندان میشود و فراری است و دخترت اگر با او ازدواج کند بدبخت میشود. اما به هر حال با اینکه من سر موضع تقلیدم از امام خمینی ایستادم، دوستان پدر همسرم که از روحانیون سنتی مشهد بودند از این صراحت من خوششان آمد و موافقت پدر همسرم را برای این ازدواج گرفتند.
آیتالله خامنهای وقتی فهمید که من شب عقدم هست، من را خواست و به من گفت که این ماشین من گلگیرش در اثر تصادف خراب شده و آن را به تعمیرگاه دادهام تا درستش کنند. بیا با هم برویم ماشین را تحویل بگیریم. رفتیم و ماشین را از تعمیرگاه گرفتیم. ایشان من را تا در منزل پدرِ همسرم رساند که قرار بود مجلس عقد در آنجا برگزار شود و در راه ایشان یک سری مطالب اخلاقی راجع به زندگی مشترک و دعاهای مربوط به این شب را به من گفت و چون میدانست اگر در این جلسه شرکت کند، باعث حساسیت ساواک بر روی من خواهد شد، من را نزدیک محل عقد پیاده کرد و رفت.
در همان زمان یک بار نزدیک ماه مبارک رمضان من را خواست و گفت که نامهای به آیت الله شهید فضل الله محلاتی نوشته و من را برای سخنرانی در یکی از مساجد تهران معرفی کرده است. من در همان موقع که به تهران رسیدم، آقای بازرگان و آیتالله طالقانی از زندان آزاد شده بودند.
شهید محلاتی یک نگاهی به من کرد و یک نگاه به این تعریفی انداخت که آقا کرده بود و به قیافه من و جوانی من نمیخورد. چون آن زمان۲۰ تا ۲۱ سال بیشتر نداشتم. ایشان به آیت الله محمد تقی فلسفی زنگ زد و به ایشان گفت که آیتالله خامنهای آقایی را برای سخنرانی معرفی کرده و این مطالب را هم نوشته و یواش مطالبی گفت که من نشنیدم چه بود.
آقای فلسفی گفت که من را برای سخنرانی به دامغان بفرستد. در حالی که آن شهر احتیاج به سخنرانی باسابقه داشت که بتواند مجالس را اداره کند و صدای خوش داشته باشد تا بتواند روضه گیرا بخواند. به هر حال این شهر یک منبری کارکشته سنتی میخواست.من دیدم که نمی توانم چنین مجلسی را اداره کنم .گفتم که إنشاءلله خدمتتان میرسم. نامه را آنجا گذاشتم و برای دیدن مهندس بازرگان و آیتالله طالقانی رفتم. مهندس بازرگان در منزل نبود، اما آیتالله طالقانی در منزل حضور داشت.
به منزل ایشان رفتم.ایشان گفتند که من نماز خواندن در اول وقت را احتیاط واجب میدانم. نماز اول وقت را خواندیم و ایشان نشست و گفت چه خبر از آیت الله خامنهای؟ آیت الله خامنهای چه کار میکند؟ گفتم که ایشان الآن در مسجد کرامت نماز میخوانند و با اینکه از سخنرانی منع شدند حدیث اخلاقی مینویسند. آیت الله طالقانی گفتند که اخلاق اسلامی ثمرهاش را در حکومت اسلامی میدهد. در حکومت جور اخلاق اسلامی ثمره ندارد. وقتی خدمت آیتالله خامنهای رسیدم. گفتم خدمت آیت الله طالقانی بودم و این مطالب را گفت. بعد آقا فرمودند که اخلاق اسلامی ضامن بقاء و استقرار جمهوری اسلامی است.
-در دوره پس از انقلاب آیتالله خامنهای با حکم امام خمینی به عضویت شورای انقلاب درآمدند و راهی تهران شدند و بعد هم امام جمعه تهران، رئیس جمهور و از ارکان اصلی انقلاب شدند. پس از ارتحال امام نیز ایشان رهبری نظام اسلامی را بر عهده گرفتند. شما در آن دوره در حوزه علمیه فعال بودید و به فعالیتهای علمی و فرهنگیاز جمله نشر مجلههای حوزوی میپرداختید. در آن دوره اولاً ارتباط شما با آیت الله خامنهای به چه شکلی بود و در دورهای که این فعالیتها را انجام میدادید، ایشان چه نظراتی راجع به این نوع فعالیتها داشتند؟
پس از پیروزی انقلاب در کمیته، حزب جمهوری اسلامی و بخشهای دیگر فعال بودم. آقا که تهران آمدند دست ما از ایشان کوتاه شد و همراه با آیت الله واعظ طبسی فعالیت میکردم. جالب است که وقتی به حزب جمهوری هم رفتم مشغول کار مطبوعات و نشریات شدم. تا اینکه سال ۱۳۵۹ به قم رفتم. در قم بودم که در سال ۱۳۶۰ ایشان رئیس جمهور شدند. وقتی ایشان رئیس جمهور بودند ما رفتیم خدمتشان و گفتیم که ما میخواهیم همان افکار انقلابی قبل از انقلاب را پیگیری کنیم و با فعالیتهای فرهنگی تحولی در آموزش، تشکیلات، برنامهها و متون درسی حوزه سنتی آن زمان به وجود آوریم و حوزه را پشتوانهای برای نظام قرار بدهیم.
چون نظام جمهوری اسلامی پشتوانه تئوریک و معرفتی لازم دارد. بعد با محمد آقا و محمدرضا حکیمی مشورت کردیم. آن زمان محمدرضا حکیمی در مدرسه فیضیه مشغول تدریس درباره هویت صنفی روحانیت بود. قوه قضائیه تازه دارالتبلیغ اسلامی را به دفتر تبلیغات اسلامی داده بود و آقای ایازی مسئول انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی شده بود.
من که به قم رفتم آقای ایازی از من دعوت به همکاری کرد و گفت میخواهند مجله صنفی ویژه حوزههای علمیه را راه بیندازند و در این زمینه از من دعوت به همکاری کردند. یک جمعی از کسانی که از قبل انقلاب شاگرد حضرت آقا بودیم تشکیل شد.
مقدمات کار را آماده کردم و من به عنوان مسئول واحد مجلات انتشارات مشغول شدم و رفتیم با آیت الله خامنهای که رئیس جمهور بودند مشورت کردیم و گفتیم ما میخواهیم این کار را انجام دهیم. ایشان رهنمود دادند و تشویق کردند.
کار مجله را با نظارت محمدرضا حکیمی و همکاری استاد محمد حکیمی شروع کردیم. در این مجله هم همان روحیه انقلابی و خط شکنی قبل از انقلاب را دنبال کردیم و متوجه نبودیم که در قم چند مرجع عالیقدر هست و ما روحانیون جوان کجای عالم هستیم! بالاخره کار را شروع کردیم و شروع به برنامه ریزی برای نقد تشکیلات روحانیت، نقد فقه و نقد کتابهای درسی کردیم. بعد یک مرتبه موجی از اعتراض علیه ما بلند شد. اول ما را متهم کردند که اینها روحانیون بیدارند و با سید مهدی هاشمی در ارتباط هستند. آقا از ما حمایت میکردند. دوباره آقای آذری قمی و بخشی از جامعه مدرسین علیه ما اعتراض کردند. آقای آذری در مدرسه فیضیه و در مجلس شورای اسلامی علیه مجله حوزه ما سخنرانی کرد. ولی آقا و همچنین محمدرضا حکیمی از ما حمایت میکردند و ما به حرکت خود ادامه میدادیم.
هر وقت که با حملهای از جانب سنتیها و مخالفان دفتر و مجله حوزه روبرو میشدیم ایشان برای دفاع از ما پای کار میآمدند. تا به دهه۷۰ رسیدیم. مقالات فقهی زیادی برای مجله ما میآمد. من گفتم خوب است که یک مجله فقهی راه بیندازیم. آقا هم در سفری که به قم آمدند گفتند خوب است که حوزه دو سه تا مجله درباره فقه داشته باشد تا توانمندی فقه را در خدمت حل معضلات فکری نظام اسلامی قرار گیرد. من، آقای صالحی، آقای مجتبی احمدی و آقای محمدحسن نجفی از مجله حوزه آمدیم و کار را شروع کردیم و من سردبیر بودم و کارها را انجام میدادم. شماره اول را که آماده کردیم و به رئیس دفتر تبلیغات قم که آقای عبایی خراسانی بودند دادیم، آقای عبایی خراسانی وقتی مجله را دید گفت که محتوای این مجله دفتر را با مشکل مواجه میکند. گفتم شما فقط از صندوق قرضالحسنه مبلغی به ما قرض دهید، ما با نام خودمان منتشر میکنیم و هزینه سیاسی - اجتماعی آن را هم خودمان میدهیم. آقای عبایی هم آدم شجاعی بود و اگر میتوانست کاری برای کسی انجام دهد از انجام آن کار فروگذار نمیکرد و چنین کردند.
به هنگام نشر دیدم به این زودی نمیتوانیم امتیاز مجله جدیدی را بگیریم. با عنوان ویژهنامه مجله حوزه با تیتر کتاب اول فقه منتشر کردیم. در آن شماره ما برای اولین بار آوردیم که بلوغ دختران ۹ سالگی نیست. دوم اینکه چه مشکلی وجود دارد که خانمها مرجع بشوند. سوم اینکه در فقه عناصر دیگر هم برای اجتهاد باید در نظر گرفته شود. از جمله آن عناصر، روح فقه است و ما باید ببینیم مقاصد شریعت چیست و بعد اجتهاد کنیم. یک مطلبی هم آقای محمدجواد مغنیه نوشته بود که با اندیشه فقه سنتی همراه نبود. آن را هم ترجمه کردم و مقدمهای که در حقیقت سرمقاله مجله بود به عنوان فقه ناب نوشتم که در آن فقه سنتی را برای چنین جامعهای اسلامی ناکافی دانستم و استدلالهایی آورده بودم.
با بیرون آمدن این شماره، حملات علیه مجله شروع شد و آقا با اینکه پیش از انتشار کار را با ایشان در میان نگذاشته بودم، در حمایت ما تمام قد ایستاد. آقا از این کار ما خوششان آمد و روزی که خدمت ایشان رسیدیم، فرمود که من از این جسارتتان خوشم آمد. دوشنبهها در آن زمان ایشان با اهل فرهنگ ملاقات داشتند. در یک روز دوشنبه خدمت ایشان رسیدیم و من توضیح دادم که ما بر اساس رهنمودهای امام راحل و شما تصمیم به انتشار این مجله فقهی با این رویکرد گرفتهایم. ایشان فرمودند که من این مجله را مطالعه کردم. اگر نگویم که بهترین کار است، لااقل یکی از سه بهترین کارها در این زمینه است. البته درباره نوشته شما من مطالبی دارم. متوجه شدم که به برخی نظرات ابراز شده در سرمقاله اشکالاتی دارند.
وقتی ایشان به مشهد رفتند. در نشستی با مجموعه روحانیت مبارز مشهد با خواندن مقدمه این مجله برای روحانیون حاضر در جلسه فرموده بودند الآن وظیفه حوزه همین است.
آقای محمدی عراقی گفتند ما فارغالتحصیلان مدرسه حقانی هستیم سالیانه خدمت آقا میرویم. آقا فرمودند که کاری که این آقایان شروع کردهاند از صدتا یا ده تا درس خارج فقه بهتر است. بعد به تبریز هم که رفتند در جمع روحانیون از این مجله حمایت کردند.
ببینید ایشان یک کار خوبی را که جمعی کوچک از طلبهها انجام داده اولا درمییابند که این چه سودمندیهایی برای آینده کشور دارد و برای آینده نظام چه برکاتی خواهد داشت و چه تأثیراتی در حوزه خواهد داشت. چون ما میخواستیم آن سنت گفتگو و اختلاف العلما را احیاء کنیم. باور کنید اگر ایشان نبود شاید ما را خلع لباس و از حوزه بیرون میکردند.
آقا در همه این مراحل از ما دفاع می کردند و در هر زمینهای وقتی میدیدند کاری نو است حتی از آبروی خودشان هزینه میکردند تا آن کار نو به نتیجه برسد و هر استعدادی را میدیدند روی آن متمرکز میشدند و پیگیر میشدند که کار آن استعداد به نتیجه برسد چه این استعداد شاعر، نویسنده، ادیب باشند یا نخبگانی که روی مباحث دانش بنیان کار میکردند. ایشان تمام قد از همه آنها حمایت میکردند..
ویژگی دیگری که ایشان داشتند این بود که در بیان حق و اقدام در زمینه حق هیچ واهمهای نداشت. من تعبیری کردهام که ایشان مثل جدشان امام علی(ع) زرهشان پشت نداشت. یعنی در مقابله با دشمن اصلا بحث عقب گرد برای ایشان مطرح نبود. ایشان تاکتیک و جای نبرد را عوض میکردند ولی پشت به دشمن نمیکردند. این یکی از ویژگیهای ایشان است که برکاتی برای نظام داشت.
- شما بیش از یک سال است که نماینده ولی فقیه و سرپرست مؤسسه اطلاعات هستید و حکم از طرف رهبر شهید انقلاب گرفتید و ایشان مؤسسه اطلاعات را به شما سپردند. دغدغههای ایشان چه بود و در ملاقاتهایی که داشتید به ویژه در ملاقات آخر شما با ایشان، چه دغدغههایی راجع به موسسه، کلیت رسانه و ایران داشتند؟
بعد از درگذشت آقای دعائی خیلی افرادی از جریانات مختلف تلاش کردند تا مدیریت روزنامه را برعهده بگیرند. چون روزنامه اطلاعات روزنامه رسمی کشور و معتبرترین روزنامه است. جریانهای مختلف سعی میکردند که یاران خودشان را به روزنامه بفرستند. آقای صالحی مدتی بود که به تهران آمده بود و در منصب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خدمت میکردند و آقا ایشان و ابوی ایشان را از قبل میشناختند. حضرت آقا آقای صالحی را به سمت سرپرستی مؤسسه اطلاعات تعیین کردند و همه از این انتخاب مبهوت شدند. حکمی هم که به آقای صالحی دادند خاص بود و به تفصیل بیان کردند که باید سلایق مختلف وفادار به نظام را در روزنامه نمایندگی کنید. این ادامه راه آقای دعائی بود با این تفاوت که آقای دعائی مقداری احتیاط میکرد ولی اینجا آقا احتیاطهای آقای دعائی را هم برای آقای صالحی برداشتند که من همان زمان به آقای صالحی این مطلب را گفتم.
-یعنی رهبر شهید انقلاب میخواستند که مرحوم دعائی به این سمت بروند؟
بله و حتی گاهی ایشان را تشویق به این کار هم میکردند. وقتی آقای صالحی وزیر شدند. این روایت خود آقاست که گفتند آقای صالحی که وزیر شدند من به ایشان گفتم که وزارت با روزنامه هر دو با هم جور در نمیآید. نظر من این است که شما به وزارت بروید و روزنامه را به فرد دیگری بدهیم و فرمودند که چون من دیدم آقای صالحی تعلق خاطر به روزنامه دارند. گفتم خود ایشان کسی را معرفی کنند. آقای صالحی تا دی ماه سال ۱۴۰۳ فردی را معرفی نکرد. من دیدم آقا وقتی در این باره صحبت میکردند از این قضیه خوشحال نیستند و دوست داشتند که آقای صالحی کسی را معرفی کند. عرض کردم آقای صالحی به من گفته بودند که آقا از من خواستهاند فردی را برای اداره مؤسسه اطلاعات معرفی کنم ولی من به این نتیجه رسیدم که کسی را ندارم که به ایشان معرفی کنم. ملاحظه ایشان را کردم و با خودم گفتم شاید کسی را که من معرفی کنم اوّلا اگر ضعف و مشکلاتی داشته باشد من مسئول خواهم بود و شاید هم آقا در ذهنشان فرد دیگری برای اداره این مجموعه باشد که من با معرفی فردی مانع اجرای نظر ایشان شوم. آقا اولی را جواب دادند و گفتند وقتی من مطلبی را میگویم با کسی تعارفی ندارم و هر کسی را معرفی میکردند من تأیید میکردم.
پس از رفتن دکتر صالحی هم باز فرصتی پیش آمده بود که جریانات مختلف سیاسی بخواهند مدیریت مؤسسه را برعهده بگیرند. آقا فرمودند که اسامی مختلف را میآوردند ولی من اسم شما به ذهنم آمد. تا به آقای حجازی اسم شما را گفتم. آقای حجازی گفت که چرا چنین مورد خوبی به یاد ما نیامده است. من به ایشان گفتم که من مدتی است که از تهران فاصله گرفتهام و شاید نتوانم. ایشان گفتند نه. شما میتوانید از عهده این مسئولیت برآیید.
وقتی که برای ملاقات ایشان رفتم و این ملاقات ۱۵ روز مانده به جنگ دوازده روزه بود. بعد از نماز ایشان فرمودند که آقای ایزدپناه را به اتاق من ببرید. من رفتم به اتاقی که کتابخانه ایشان بود. ایشان رو به آقای حجازی و آقاحسین محمدی کردند و فرمودند من با ایشان سابقه داریم سپس رو به من کردند و گفتند من کتاب «اربعین سالکان» شما را خواندم. با دقت هم خواندم و کنار خودم گذاشتم و به کتابخانهام هم نفرستادم و به دیگران هم این را گفتهام.
بعد فرمودند که ما به این نتیجه رسیدیم که شما را برای مدیریت مؤسسه اطلاعات در نظر بگیریم و افزودند لازم نیست روزنامه اطلاعات مانند کیهان باشد. روزنامه کیهان هم هست و باشد، ولی روزنامه اطلاعات باید هویت و رسالتی متفاوت با کیهان داشته باشد. ایشان ویژگیهایی را برای روزنامه اطلاعات برشمردند که باید به این ترتیب باشد که یکی از آنها زیبا بودن روزنامه بود. سپس فرمودند که این روزنامه باید تریبون آن بخش از جامعه معرفتی کشور باشد که رسانههای رسمی به طور معمول آنها را نشر نمیکنند ولی باید نسبت به انقلاب صادق باشند و مرز، صداقت به انقلاب است و اگر طرحها و نظرات مختلفی هم دارند، ما میتوانیم همه اینها را پوشش دهیم. بعد گفتند که من اینها را در حکم شما میآورم. بعد خطاب به آقای حجازی فرمودند که من خودم امشب حکم انتصاب آقای ایزدپناه را مینویسم. بعد دوباره وقتی بلند شدند نیز تأکید کردند که من خودم حکم ایشان را مینویسم. من عرض کردم که دعا کنید بتوانم این مسئولیت را درست انجام دهم. ایشان فرمودند که شما قطعا موفق خواهید شد.
قبل از آنکه جلسه تمام شود سرشان را به من نزدیک کردند و من هم سرم را به سمت ایشان خم کردم. فرمودند من دشمن بدی دارم. دشمنهای بدی داریم. آینده سخت است! باید برای مشکلات آماده شوید. همینطور که ایشان سخن میگفتند، من دیدم که حالم دارد بد میشود و تحمل ندارم.
یک مرتبه سرم را بلند کردم و جسارت کردم صحبت ایشان را قطع کردم و گفتم آقا حاج خانم همسرم از چادری که برای ایشان فرستادید، تشکر کردند. ایشان هم فهمیدند که من تحمل ادامه مطلب را ندارم. گفتند چند تا بچه دارید؟ گفتم آقا من امثله را خوب خواندم و سه فرزند دختر و سه فرزند پسر دارم. آقا خندیدند. گفتم آقا بالاتر. گفتند یعنی چی؟ گفتم گفتهاند سعادت مرد آن است که فرزند اولش دختر باشد و من فرزندانم یکی در میان اولی دختر و بعدی پسر هستند.آقای محمدی و آقای حجازی خندیدند و گفتند چه چینشی؟
بعد که حکم را دیدم واقعا تکان خوردم. چون هم توصیفاتی که درباره بنده بیان کردهاند و هم تعریف های فنی و معنوی که فرمودند من را شرمنده کرد و تأثیر بسیاری در روانم به جای گذاشت. ان شاء الله که با کمک شما و سایر همکاران در مؤسسه بتوانیم به اهدافی که مد نظر ایشان هست جامه عمل بپوشانیم.
شما چه نظری دارید؟