حسین سپاهی
در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، فضای سیاسی ایران تحت تأثیر تشدید نظارتهای امنیتی، بازداشتها و سیاست تبعید مخالفان قرار داشت. در این دوره، حکومت پهلوی با هدف کنترل جریانهای منتقد، شماری از روحانیون و فعالان سیاسی را به نقاط مختلف کشور تبعید و منتقل کرد. در همین چارچوب، تبعید آیتالله العظمی سید علی خامنهای به شهر ایرانشهر یکی از مواردی است که در منابع تاریخی و روایتهای شفاهی، بهعنوان بخشی از سیاستهای امنیتی آن دوره ثبت شده است.
این رخداد، صرفاً یک اقدام اداری یا امنیتی محدود تلقی نمیشود، بلکه در تحلیلهای تاریخی بهعنوان یک رخداد سیاسی–اجتماعی مورد توجه قرار میگیرد؛ رخدادی که هم بر زندگی فرد تبعیدی و هم بر فضای اجتماعی شهر میزبان اثرگذار بوده است.
بر اساس روایتهای موجود، تبعید در آن دوره معمولاً با هدف دور کردن چهرههای منتقد از مراکز اصلی قدرت و کاهش امکان ارتباط آنان با شبکههای سیاسی و اجتماعی انجام میشد. ایرانشهر در این میان، به دلیل موقعیت جغرافیایی و فاصله از مراکز سیاسی کشور، یکی از نقاط مورد استفاده برای این سیاست بود.
در این فضا، فرد تبعیدی تحت نظارت قرار داشت و محدودیتهایی جدی در رفتوآمد، ارتباطات و فعالیتهای اجتماعی اعمال میشد. حضور نیروهای امنیتی و کنترلهای غیرمستقیم، بخشی از شرایط عمومی آن دوره محسوب میشد.
با این حال، در کنار این ساختار سختگیرانه، واقعیت اجتماعی شهر نیز جریان داشت؛ جامعهای با روابط سنتی، پیوندهای خویشاوندی گسترده و فرهنگ ریشهدار مهماننوازی که حتی در شرایط امنیتی نیز بهطور کامل از حرکت بازنمیایستاد.
ایرانشهر؛ شهری در میان سیاست و زندگی روزمره
ایرانشهر در دهه ۵۰ خورشیدی، شهری با ساختار اجتماعی سنتی اما در معرض تغییرات ناشی از سیاستهای کلان کشور بود. حضور افراد تبعیدی در مقاطعی، به بخشی از تجربه زیسته شهر تبدیل شده بود، هرچند این موضوع در سطح عمومی جامعه، بیشتر در قالب یک وضعیت کنترلشده و کمحاشیه باقی میماند.
در چنین شرایطی، مواجهه مردم با این پدیده، نه در قالب کنش سیاسی آشکار، بلکه در چارچوب رفتارهای روزمره، سکوت اجتماعی و رعایت ملاحظات امنیتی شکل میگرفت که در این بخش از این گزارش، روایتهای مردم از فضای آن دوره را در گفتگو با خبرنگار اطلاعات می خوانیم.
عبدالغنی دامنی - فرهنگی بازنشسته و از معتمدین ایرانشهر: یک روز که میخواستم از ایرانشهر به محمدآباد بروم، در مسیر راهم در تقاطع خیابان نور و بلوار امام(ره)، باجه تلفنی از مخابرات قرار داشت. به آنجا رسیدم و در همان موقع چند روحانی را دیدم که منتظر نوبت تماس تلفنی به شهرستان بودند. با اولین دیدارشان، بارقهای از شادی و روشنایی در چشمم پدیدار شد و احساس کردم این روحانیون همان کسانی هستند که شوق دیدارشان در دل من وجود دارد. به سمت آنان رفتم و بعد از احوالپرسی و معرفی خود و بیان شوق ملاقات، قصد خود را گفتم که امروز این توفیق نصیبم شده است.
حضرت آیتالله خامنهای خوشحال شدند و سؤالاتی درباره مطالعات من در زمینههای ایدئولوژی اسلامی مطرح کردند که چه کتابهایی میخوانم. عرض کردم کتابهای دکتر علی شریعتی از جمله کتابهای مورد علاقه من است. ایشان نیز درباره آثار شریعتی، پدر ایشان محمدتقی شریعتی و همچنین تفسیر نوین که تفسیری جالب است اظهار نظر فرمودند.
سپس آیت الله خامنهای از خانوادهام و پدرم پرسیدند که کجا هستند و چه شغل و مقامی دارند. گفتم روحانی و مولوی هستند و در محمدآباد ساکناند. ایشان فرمودند: ما قصد دیدار پدرتان را داریم، مشکلی پیش نمیآید؟ عرض کردم مهمان حبیب خداست، بیایید در خدمتتان خواهیم بود. ایشان فرمودند: یک روز ما به محمدآباد میآییم.
از یکدیگر جدا شدیم. بعد از مدتی، یک روز آیتالله خامنهای و همراهان ایشان به سد بمپور رفتند و از آنجا به محمدآباد و محمدان فعلی رفتند و از مردم سراغ خانه و منزل پدرم مولانا عبدالغفور دامنی را گرفتند. مردم از دیدن آنان تعجب کردند که چه کاری دارند. برادر کوچکم را خبر کردند که چند نفر روحانی اهل تشیع سراغ خانه شما را میگیرند و گویا با پدر شما کاری دارند. برادر کوچکم آنان را به منزل برد.
پدرم مولانا عبدالغفور دامنی (رح) با آغوش باز پذیرای آنان شد. از احوالشان پرسید و آنان نیز از ظلم و جنایت رژیم پهلوی و تبعید خود سخن گفتند. پدرم از این ملاقات اظهار خرسندی کرد و به گفتگو پرداختند. درباره اینجانب پرسیدند که کجاست؟ پدرم گفت: برای کار اداری و اعزام به خدمت نظام وظیفه به زاهدان رفته است.
ملاقات پدرم با آیتالله خامنهای چند ساعتی طول کشید. پدرم با خرما و ماست و غذای ماحضَر از ایشان پذیرایی کرد. آنگاه رهبر انقلاب و همراهان، قصد رفتن به ایرانشهر را کردند. پدرم اصرار کرد که برای ناهار بمانند، اما ایشان تشکر کردند و فرمودند با اجازه شما میرویم.
پدرم وقتی دید مهمانان قصد ماندن ندارند، صد تومان به عنوان ناهار هدیه کرد که رهبر انقلاب پذیرفتند و سپس با تشکر به پدرم مسترد کردند و فرمودند الحمدلله به ما کمک مردمی میشود و مشکل مادی نداریم. سپس عازم ایرانشهر شدند.
بعد از بازگشت من از زاهدان، پدرم و خانوادهام از آمدن رهبر انقلاب و همراهانشان گفتند که آمدهاند و از من پرسیدهاند. بلافاصله برنامهریزی کردم و چند روز بعد مستقیم سراغ بیت ایشان را گرفتم و رفتم.
آیتالله خامنهای از دیدن من خوشحال شدند و درب منزل را به روی من گشودند و با شیرینی و چای از من پذیرایی کردند. ایشان از ملاقات با پدرم و علم و فضل و مهماننوازی او سخن گفتند و نسبت به کتابهایی که علیه عقاید برادران اهل تشیع نوشته میشود گلهمند بودند.
من مطرح کردم و گفتم وقتی افرادی از اهل تشیع درباره عقاید اهل سنت در کتب و مجلات کشور مینویسند، چه انتظاری است که مردم اهل سنت و روحانیون ساکت بنشینند و در پاسخ آنان کتاب ننویسند؟ مسلماً مینویسند.
آنگاه به آیتالله خامنهای گفتم فراموش نکنیم که ما مسلمانان جهان اسلام ۲ دشمن مشترک داریم، چه شیعه و چه سنی، و آن استکبار جهانی آمریکا و صهیونیسم بینالمللی است که برای آنان شیعه و سنی تفاوتی ندارد و دشمن هر دو هستند.آیتالله خامنهای از این سخن من خوشحال شدند و تأیید کردند و از من خواستند که در آن مقطع به خدمت نظام وظیفه نروم تا بتوانیم مردم را از ظلم و جنایت رژیم پهلوی آگاه کنیم. من نیز وضعیت و محدودیتهای محیط کوچک ایرانشهر آن زمان و امکان نداشتن این امر را مطرح کردم و اجازه مرخص شدن گرفتم و به خانه رفتم.
پس از آن، در اسفند و فروردین سال ۵۷ به خدمت نظام وظیفه اعزام شدم و مدت یک سال از سال ۵۷ تا ۵۸ در بحبوحه انقلاب، لباس مقدس نظام وظیفه را بر تن داشتم. در همان دوران آموزشی در مرکز پیاده شیراز، در روزنامهها خواندم که ایرانشهر دچار بارندگی شده و سیل جاری گشته است.
ملاقات با آیت الله خامنه ای در ایرانشهر و تهران
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در اولین سفری که ایشان به استان سیستان و بلوچستان و بهویژه ایرانشهر ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ داشتند، در جلسهای که با حضور روحانیون و اقشار مردم و معلمان در کتابخانه مسجد نور برگزار شده بود ملاقات حضوری انجام گرفت و حقیر در آن جلسه که از هر دری بحث و گفتگو بود، سخنانی بیان کردم.
همچنین سالهای ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ بود که بار دیگر زمانی که آیت الله خامنه ای امام جمعه تهران بودند، در تهران خیابان ایران (عینالدوله قدیم) جنب مدرسه علوی، شماره ۲ کوچه نبرد ملت در منزلشان به اتفاق حضرت مولانا شهداد مسکانزهی به خدمتشان رسیدیم و مسائل و مشکلات منطقه بهویژه تخلفات انتخاباتی خاش مطرح گردید که ایشان قول مساعدت و پیگیری را دادند.
و بعد از آن به اتفاق برادرم مولانا حامد دامنی در سال ۱۳۶۱ راجع به مسائل مردم و مشکلاتشان خدمت ایشان در زمان ریاست جمهوری رسیدیم. ایشان ضمن تفقدشان نسبت به حقیر فرمودند چنانچه تمایل داشته باشید برای ادامه تحصیل فوقلیسانس ادبیات فارسی شما را به هندوستان بورسیه خواهم کرد. حقیر استقبال کردم ولی بعد از برگشتن به ایرانشهر تقدیر و سرنوشت چنان رقم زد که این آرزوی تحصیل ما و سعادت آن فراهم نگردید.
در سال ۱۳۶۴ ایشان باز هم در دوران ریاست جمهوریشان سفری به استان سیستان و بلوچستان داشتند و در طی جلسهای که در استان بهعنوان معارفه همراه با نمایندگان استان تشکیل میشود، برادرم مولوی حامد دامنی نماینده مردم خاش شرکت داشتهاند و در هنگام معارفه و معرفی راجع به مولوی حامد دامنی میفرمایند: ایشان و برادرش و خانواده و پدرش مولانا عبدالغفور دامنی را کاملاً میشناسم. سپس معظمله اظهار میفرمایند: زمانی که هیچگونه بحثی از وحدت و شیعه و سنی در استان مطرح نبود ما با این خانواده وحدت و اتفاق و اتحاد داشتیم.آنگاه به مولانا حامد دامنی سفارش میکنند که در ایرانشهر برادرتان عبدالغنی را میخواهم از نزدیک ببینم. چون هنگام ورود رهبر انقلاب، برای حقیر کارت ویژه ملاقات از طرف فرمانداری صادر نشده بود، ایشان در هنگام ورود خطاب به فرماندار ایرانشهر میفرمایند که چرا عبدالغنی دامنی نیامدهاند. فرماندار از شناخت حقیر اظهار بیاطلاعی میکنند که رهبر میفرمایند آیا ایشان پیش شما نیامده است و بگوید که رهبر انقلاب و آقا مرا میشناسد؟... فرماندار میگوید خیر.
آیتالله خامنهای به مولوی حامد دامنی میفرمایند که به عبدالغنی زنگ بزنید تا بیایند. بعد از تماس تلفنی برادرم مولوی بود که حقیر به فرمانداری آمدم و تقریباً بعد از ماندن یک ساعت پشت درب انتظار برای داخل شدن، از دیدن آقا خوشحال شدم.
در نگاه مردم منطقه، این حضور و پیگیریها نشانهای از توجه واقعی به مشکلات اجتماعی و رنج مردم بود و همین موضوعات باعث شد این خاطرات به بخشی از حافظه تاریخی مردم ایرانشهر تبدیل شود.
لالبخش – کاسب قدیمی بازار ایرانشهر: آن زمان بازار مثل امروز نبود. همه چیز تحت نظر بود و مردم در حرف زدن احتیاط میکردند. درباره مسائل سیاسی کسی راحت صحبت نمیکرد. ما حضور افراد تبعیدی را بیشتر از دور احساس میکردیم تا اینکه ارتباط مستقیمی داشته باشیم. فضای شهر آرام بود، اما این آرامش همراه با نوعی احتیاط دائمی بود. برخورد مردم هم معمولاً محترمانه بود، چون در فرهنگ ما احترام در شرایط سخت جایگاه خاصی دارد.
حاج علی – معتمد محلی و ریشسفید منطقه :دهه ۵۰ دورهای بود که کنترل امنیتی در بسیاری از شهرها سنگین شده بود. ایرانشهر هم از این قاعده جدا نبود. حضور افراد تبعیدی بیشتر یک موضوع مدیریتی برای حکومت بود تا یک مسئله اجتماعی برای مردم. جامعه محلی زندگی خودش را داشت. مردم بلوچ به مهماننوازی و احترام معروفاند، اما شرایط امنیتی اجازه ارتباطات گسترده یا بحثهای آزاد را نمیداد.
رضا – شهروند ایرانشهری :ما بیشتر افراد تبعیدی را در رفتوآمدهای ساده میدیدیم. نه تجمعی بود و نه ارتباط خاصی. هر حرکت غیرعادی میتوانست حساسیت ایجاد کند. چیزی که به یاد دارم، سکوت فضا بود؛ آرامشی که طبیعی نبود و بیشتر حاصل نظارت و احتیاط بود.
حاج محمد – فرهنگی بازنشسته آموزش و پرورش: در آن سالها فضای فکری جامعه بسته بود، اما همین حضورهای محدود در برخی جوانترها نوعی پرسشگری ایجاد میکرد. جامعه در ظاهر آرام بود، اما در لایههای زیرین، نوعی آگاهی تدریجی نسبت به تحولات سیاسی در حال شکلگیری بود.
در آن روزها سیل شدیدی در منطقه رخ داد که موجب آبگرفتگی گسترده منازل و خسارات قابل توجه شد. در همان مقطع، آیتالله خامنهای نیز در حد امکان و در چارچوب شرایط موجود در روند کمکرسانی به مردم آسیبدیده مشارکت داشتند. این همراهی در حافظه بخشی از اهالی بهعنوان یک تجربه قابل توجه باقی مانده است.
چرا رژیم شاه به هدفش نرسید ؟
تبعید آیتالله خامنهای به ایرانشهر را میتوان در چارچوب سیاستهای امنیتی حکومت طاغوت برای مهار مخالفان سیاسی تحلیل کرد. این سیاست با هدف کاهش اثرگذاری چهرههای منتقد، آنان را در محیطهایی دور از مراکز قدرت قرار میداد.
با این حال، روایتهای شفاهی نشان میدهد که جامعه محلی ایرانشهر، علیرغم شرایط امنیتی، واکنش تنشآلود یا تقابل آشکار نداشته و رفتارهای اجتماعی عمدتاً در قالب سکوت، احترام و ملاحظات روزمره شکل گرفته است.در نهایت، این رخداد در حافظه تاریخی منطقه تنها یک رویداد سیاسی باقی نمانده، بلکه به بخشی از تجربه زیسته مردم و نمونهای از همزیستی سیاست و زندگی روزمره در دهه ۵۰ تبدیل شده است.همچنین بیت آیت الله خامنه ای در ایرانشهر بهعنوان یکی از بناهای مرتبط با این دوره تاریخی، در حافظه فرهنگی شهر جایگاه ویژهای دارد و بهعنوان یکی از نشانههای تاریخی ایرانشهر شناخته میشود.
شما چه نظری دارید؟