به گزارش اطلاعات آنلاین، آقای حمید یزدانپرست (همکار ما در روزنامه اطلاعات) پیشتر مطلبی در روزنامه نوشته بود درباره شهید خردسال زهرا محمدی گلپایگانی. اینجا گزیده آن مطلب همراه نامههای پدر و برادر شهید زهرا محمدی تقدیم مخاطبان گرامی میشود.
سلام ما را به حضرت رقیه برسان
لطف خداوند بارها بر سرم بارید و با «دوستانی، بهتر از آب روان»، برای اربعین راهی کربلا شدم و از نعمت همصحبتی اهل وفا برخوردار گشتم. یکی از آنها، دکتر محمدجواد محمدی بود، استاد دانشور، فروتن و متخلق حوزه و دانشگاه و برادر و پسران هوشمندش؛ یکی دو بار نیز همسر متواضع و خوشرویش با کولهای بر پشت آمد که دختر کوچکی نشسته بر کالسکه را پیش میراند و من بارها با خود میگفتم چه کسی باور میکند او فرزند رهبر انقلاب باشد؟ آن دخترک امروز نوجوانی است، اما خواهر کوچکش به همراه مادر و پدربزرگش (رهبر عزیزمان) شهید شده است.این نوشتار خطاب به اوست:
فرشته کوچک من!
اکنون چند روز است که پر کشیده و از نظرها نهان شدهای؛ اما تصاویر متعدد تو در همه جا پخش شده است، با آن چشمان پاک و نمناک که هر بار دلم آتش میگیرد ، با تو حرف میزنم و در حقیقت خود را تسکین میدهم. کنار مادر بودی که یکباره زمین و آسمان یکی شد، بدن لطیفت زیر کوهی از آوار رفت وتو یکباره پریدی! آیا درد کشیدی و فریاد زدی؟ ترسیدی؟
دخترک نازنین، سالیانی دراز پیش از تو، این رنجها و بسی بیش از اینها بر سر کودکانی همسن و سال تو در کربلا آمد، بیآنکه کسی با آنها همدردی کند و دستی به مهر برسرشان بکشد. تو زود رَستی، اما آنها رنجور ماندند و کسی بر زخم تن و جانشان مرهمی نگذاشت، بلکه با تازیانه و شماتت، دردی بر دردهایشان افزودند. تشنه و گرسنه و سوگوار در گوشه و کنار صحرا دویده بودند تا از شرّ هرزگان در امان بمانند و بعد دستبسته و کتکخورده، افتان و خیزان از کنار پیکر عزیزان گذشتند و به شهری بیوفا و پیمانگسل روانه شدند. با شلاقی بر تن و تازیانهای بر روح از زخم زبانها و سرزنشها و آینده ناشناخته و افقهای تیره و تار.
تو اینها را ندیدی و کوچکتر از آن بودی که داستانشان را بدانی تا برایشان بگویی که: هنوز مانده است ای دخترکان معصوم و اطفال بیگناه، هلهله شهری که در سوگ شما به رقص میآید و به شکرانه پیروزی، مسجدها میسازند و روزه شادمانی میگیرند؛ هنوز مانده است طاقنصرتهایی که بر پا میکنند؛ هنوز مانده است بوزینگانی که میخواهند شما را به کنیزی ببرند؛ هنوز مانده است که آن بیمار را به زنجیر بکشند و دستانش را به گردن ببندند؛ هنوز مانده است برافراشتن سرهای پاک عزیزان که شهر به شهر بگردانند و شما را با چشمان ناپاک خود میخکوب کنند؛ هنوز مانده است لقمههایی که صدقه برایتان بیاورند تا ثوابی بیندوزند و بلایی از خود دور سازند؛ هنوز مانده است پیشراندن زیر آفتاب سوزان دشتها و لرزیدن در شبهای سرد صحرا و فحشخوردنها و طعنهشنیدنها.
زهرای کوچک نازنین!
از آنها بپرس: وقتی میآمدید، بیست و چهار کودک با شما بود؛ چه شد که در برگشت، از هجده نفرتان دیگر خبری نشد؟ یکی را در عاشورا حرمله ربود و دیگری را در دمشق به یادگار نهادند. کجاست شانزده طفلک معصوم دیگری که کسی به خاطر نمیآورد، جز شما همنوردانِ شبانه که ناگاه میدیدید نیمهشب، برادر یا خواهر خردسالتان که از خستگی خوابش برده، از شتر میافتد و کسی درنگ نمیکند تا او را برگیرد و به مادر و خواهرش بسپارد.
فریاد یاریخواهیِ شما با تازیانه و سیل دشنامها پاسخ میگرفت. افسوس بر آن کودکان که یا از سرما فسردند یا فردا خوراک گرگان و کفتاران شدند! اگرنه، نام و نشانشان کو؟ به دست کدام بیابانگردی افتادند و چه بر سرشان آمد؟
فرشته کوچک من!
تو فرصت نیافتی که روزی با برادرانت همسفر اربعین شوی و خود ببینی روزی هم رسیده که کربلا تا چشم کار میکند، لبالب از زائر میشود و عزاداران بر سر و سینه خود میکوبند. «اکنون به دست آورید مساحت عشق را که چندها برابر عالَم است!» در راه، بارها و بارها یاد آن لحظات امام سجاد(ع) میافتادم که وقتی دشت را از کشته پر دید، نزدیک بود قالب تهی کند وعمهاش دلداری داد که پیامبر(ص) فرموده در آینده زائران از چهارسوی گیتی میآیند، کربلا قبله دلها میشود، این خفتگان فراموش نمیشوند و هرگز از یاد نمیروند. و من بارها به یاد این دلداری، شعر سایه را زمزمه کردم:
مبین کاین شاخه بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید و مشک است
مگو کاین سرزمینی شورهزار است
چو فردا دررسد، رشک بهار است
بهارا، باش کاین خون گِلآلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخگل خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
قطرهای آب از خاندان پیغمبر دریغ کردند و امروز به رایگان و از دل و جان، آب و غذا و جا در اختیار زائرانِ همان کشتگان نامدفون میگذارند و خلقی پیاده و گریان از دور و نزدیک خود را به اینجا میرسانند! آن رزمگاه امروز بارگاه شده و آن خفتگان، اکنون ستارگان آسمانند.
زینب بزرگ فریاد برمیآورْد که: «بدن آن شهیدان به چنگال گرگان صحرا افتاده و پیکر مقدسشان لگدکوب اسبان است و سرشان برفراز نیزه و سنان!» خاک غرق خون، و زندگان کیستند؟ چند زن و کودک تحقیرشده شکستخورده اسیر که در تیررس چشم هرزگان قرار گرفتهاند با هزار داغ بر دل، و تن کبود از تازیانه، جگرهای تشنه، چشمان سوخته از اشک و غبار، پاهای مجروح، قهقهه کفتاران و خنده سرمستان!
تو فرشته نازنین!
بگو: ای زینب بزرگ، ای امام سجاد عزیز، ای سکینه، ای رباب، ای کودکان بیگناه، همه مردم به یاد شما هر اربعین میآیند. برای دلخوشی شما، برای اینکه بگویند شما فراموش نشدهاید و از یادها نرفتهاید. ما فراموشتان نمیکنیم. گواه ما این چشمهای اشکبار، این پاهای مجروح از پیادهروی، این تنهای غبار گرفته، این فریادهای برخاسته از عمق جان که «لبیک یاحسین» و «لبیک یا عباس» میگویند و هر بار، دلم از جا کنده میشود و صدا در گلویم میشکند.
شما را به خدا صدای ما را بشنوید و در هر کجای عالَم که پراکندهاید، ما را ببینید. به آنها بگو که من در این سفرها هیچ چیز نمیخواهم؛ هیچ حاجتی ندارم؛ به امید برآوردن هیچ خواستهای نیامدهام؛ فقط آمدهام تا نگویند که از یاد فراموشانید!
ای طفل خُرد بیگناه!
بارها صدای رباب در گوشم پیچده است: «ای کودکان زار و پریشان، زار و پریشان/ آهسته آیید، اصغر به خواب است، اصغر به خواب است/ لاییلایی از سفر برگشته اصغر...» به او بگو: ای زن باوفا که یک سال تمام زیر سایه نرفتی و در آفتاب سوختی تا جان دادی، ما آمدیم تا گهواره خالی و قنداقه خونین علیاصغر را از تو بگیریم و مژده دهیم که: او زنده است. اگر یکی بود، امروز هزار شده، صدهزار شده. نگاه کن به این طفلهای بیگناه که در عاشورا سفید میپوشند و علیاصغر میشوند؛ اینها کودکانِ تواند.عالَم همه پر ز آشنایان داری.
من خود چه کسم؟ چه آید از خدمت من؟ تو سوخته در جهان فراوان داری
بگو: ای دخترکان معصوم که از ترس گرگانِ دزد، دویدهاید و در صحرا گم شدهاید! ما آمدیم که بگوییم دیگر هراسان مباشید. هزاران هزارتن با شما هستند. کاش نسیم بودم و بر شما میوزیدم و غبارتان را میروفتم. کاش آب بودم و آتشِ تشنگیتان را مینشاندم. کاش ابر بودم و بر سرتان سایه میافکندم. کاش خاک بودم و زیر پایتان نرم میشدم! امروز همه با شما هستیم.
زهرای عزیز!
به رقیه خردسال سلام برسان و بگو: دیگر فرار مکن، این هزاران دست که دراز شده، میخواهند تو را یاری کنند. حتی اگر فقیرترین دخترِ روی زمین باشد و داراییاش تنها یک عروسک، آن را به تو میبخشد. دیگر کسی موهایت را نمیکشد و اگر بهانه پدر را بگیری، دعوایت نمیکند و لقمه از دهانت نمیگیرد و تو را نمیزند.
آنگاه بگو: ای امام حسین عزیز، ای عباس یگانه دلاور، ای علیاکبر نازنین، ای قاسمِ نوکدخدا، ای شهیدان کربلا، شما را به خدا نگاه کنید. ما برای شما آمدهایم. اگر آن روز هم بودیم، میآمدیم. گواه ما هزاران هزار شهیدی است که به نام و عشق شما، بر خاک افتادند و اینک در هر شهر و روستایی، نشان کشتهای از ماست. این مردم شما را فراموش نکردهاند.
بگذار دشمنان تهدید کنند. همین ما ایرانیان را جریتر میکند که بیشتر به صحنه بیاییم. خون ما آنها را غرق خواهد کرد. جنون کشتارشان که فرونشست، ققنوسوار دوباره زنده میشویم و همچون پرِ سیاوشان سر از خاک و خون برمیآوریم و ایران را آباد میکنیم.
زهراجان، شهید خردسال! هر وقت توانستی، به خواب زینب و محسن و محمدحسین بیا که خیلی دلشان برای تو تنگ شده است.
کاری بزرگ در عمر کوتاه
بعد از اینکه نوشتار فوق به چاپ رسید، پدر دانشور زهرا نامه پرمهری نوشتند که در بخشی از آن آمده است:
... غرض از این مکتوب، اولاً عرض سلام و تجدید ارادت بود و ثانیاً تشکر فراوان بابت آن مطلب محبتآمیز و غمنامه صمیمانه و خالصانهای که راجع به دخترم زهرا نوشته بودید. شما از تولد این بندهزاده آخر مطلع نبودید. راستش را بخواهید، چون نسبتاً دیر به دیر شما را زیارت میکردم، یادم میرفت بگویم و گاهی هم که به ذهنم میرسید به شما این خبر خوش را بدهم، با خودم میگفتم بگذار کمی بزرگتر بشود تا ناگهان خودش را ببینید و شگفتزده شوید!
به هر حال تقدیر الهی جور دیگری رقم خورد و من انشاءالله راضی به رضای خداوند هستم. چه انسانهای صالحی که در آرزوی شهادت پیر میشوند و چه نوگلان نشکفتهای که یکشبه ره صدساله میروند. زهی سعادت!
در مورد این بچه چیزهای زیادی میتوانم به شما بگویم که فعلاً فرصت بیان آن نیست؛ ولی همینقدر بدانید که این کودک در این عمر کوتاهش، کار بزرگی در این دنیا کرد و آن اینکه میتوانم بگویم در یک سال گذشته شاید بزرگترین مایه دلخوشی و شادابی و خوشحالی رهبر شهید و عظیمالشأن انقلاب بود، به طوری که ایشان یک بار و یا بیشتر فرمود: «این بچه را خدا برای من فرستاده است.» تقریباً روز و شبی از عمر زهرا بدون مرحوم آقا نگذشت و هر روز به آن مرد الهی، روحیه و نشاط و دلخوشی میبخشید و این چیز کمی نیست. از این بابت خداوند متعال را شاکرم. انشاءالله در خلد برین هم مثل این دنیا، انیس و مونس جد مطهّرش باشد...
بیشتر بخوانید: پدر شهید ۱۴ ماهه بیت رهبری کیست؟
محمدجواد محمدی
۲۹ فروردین ۱۴۰۵
هدیه سیدالشهدا(ع)
آنچه در پی میآید، بخشی از نامه آقای محمدحسین محمدی است، نوه شهید و فرزند شهید و برادر شهید که در نوشتار مختصر زیر، به هر سه عزیز اشاره شده است. از خداوند برای همه بازماندگان شهیدان و بهویژه این خاندان علم و فضیلت، اجر و شکیبایی و همنشینی با اجداد طاهرینشان را درخواست مینماییم.
«لازم دانستم جهت تشکر از مطالبی که منتشر کرده بودید، این نامه را بنویسم؛ بهخصوص مطلبی که خطاب به زهرای کوچک لطف کرده بودید و نوشته بودید. از عمق دل بابت نوشتن مقاله، از شما ممنون شدم.زهرای کوچک حقیقتاً متعلق به این دنیا نبود و نشانهاش هم از نگاه من، این است که کأنه همه محاسن در او جمع بود: هم زیبا بود و هم بسیار خوشاخلاق؛ به طوری که آقا فرمودند: «این بچه بسیار خوشاخلاق است؛ چون از وقتی بیدار میشود و چشمهایش را باز میکند، برخلاف بقیه بچهها که گریه میکنند، او میخندد تا وقتی دوباره بخوابد.» بسیار هم باهوش بود.
آقا مکرر میگفتند: «این بچه همه چیز را میفهمد و فقط قدرت صحبتکردن ندارد تا جواب بدهد، وگرنه واکنشهایش کاملاً متناسب با موقعیت و حرفهای دیگران است.» اوایل بیشتر این را به خاطر علاقه بسیار زیاد و خالص آقا به او تلقی میکردم؛ اما بعدتر هرچه گذشت، دیدم انگار که درست است و حداقلش آن است که بگوییم آن سطح از فهم و ادراک و واکنش برای سن او که یک سال و دو ماه داشت، غیرعادی بود. و در یک کلام همه این ویژگیها را میتوان در این معنا یافت که مادرم مکرر گفته بود: زهرا را از امامحسین علیهالسلام گرفته است و جز این هم از هدیه حضرت سیدالشهدا علیهالسلام، انتظاری نیست.
نکته بسیار ارزشمند در نوشته شما آن است که او را ندیده بودید و اصلاً از وجود او اطلاع نداشتید و اینگونه بذل محبت کردید.همچنین در بخشی از متن، تعریفی بسیار ظریف، دقیق و بهاندازه از مادرم کرده بودید...
محمد حسین محمدی
۲۹ فروردین ۱۴۰۵