ـ فروردین ۱۳۸۶: خشایار اسفندی، جوان ۱۵ ساله اراکی زنگ زده بود از صفحه دلشوخی (شاهنامه و ماهنامه!) گله داشت که به فردوسی توهین شده، گفتم اولا (دلشوخی) است. ثانیاً دوباره بخوان، توهینی در کار نیست، فردا زنگ زد و گفت: شما درست میگوئید.
کجائی مرد بزرگ ۳۴ ساله قانع؟!
۱۸ تیر ۸۶: مرحوم مهندس رفیع مجله را نشانم داد و گفت: جلد چیزی میبینی؟ گفتم نه، گفت: میگویند! زیردست خواننده محبوب جلد، روی سنگ، ستاره۶پری وجود دارد که شبیه لوگوی مرکز خدماترسانی بزرگ شهری! است، ولی مثل اینکه گیر دادهاند نشانه صهیونیستی است، خواننده هم به افق خیره شده! گفتم: ما مو میبینیم و دیگران پیچش مو!
۲۷ آبان ۸۶: دختر آقای دکتر پژوهان، برای تحویل مطلبی آمده بود دفتر من. میگفت: از سه قشر بیشتر میترسم: پلیس، سردبیر و (؟) گفتم خدا را شکر، لااقل در دنیا یک نفر هست که از من میترسد!
۳۰ آبان ۱۳۸۶: برای طرح جلد، مثل همیشه مشکل داشتیم، با شادروان مهندس رفیع به این نتیجه رسیدیم که تا به حال علیرغم خواست قلبی، از عکس هنرمندان، ورزشکاران و اصطلاحاً سلبریتیها استفاده کردهایم و خیری هم ندیدهایم! زین پس هدف و برنامه این باشد که جوانان امروز را به یک مجله وزین فرهنگی ـ اجتماعی تبدیل کنیم، تا پس از سالها، به خواست خودمان هم احترام بگذاریم، نه همیشه به خواست مخاطب!
۱۸ بهمن ۱۳۸۶: چاپ داستان «کنار دریاچه طرقرود» داستانی شد برای ما. خانمی از طرقرود زنگ زده بود روابط عمومی مجله و به شدت شاکی که نویسنده قصه زندگی ما را نوشته است، با اسامی واقعی. زن دوم شخص اول داستان هم از تهران به من زنگ زد که قصه ما روایت شده است و نیم ساعتی صحبت کردیم و گفت: چون مشتری دائمی جوانان امروز هستم، فقط از نویسنده داستان شکایت میکنم! گفتم فرقی نمیکند، باید ما پاسخگو باشیم. گفت: من شکایت نمیکنم، فردا آقایی تماس گرفت که من همه شخصیتهای داستان را میشناسم. کار به شکایت کشید و ماجرا، تا اردیبهشت ۱۳۸۷ کشید و عاقبت، با رضایت (ابو...) شخصیت اول داستان، ماجرا خاتمه یافت.
۲۴ تیر ۱۳۸۷: مسئول مناسبتها و رویدادها، وفات حضرت زینب(س) را با ولادت اشتباه گرفته بود و تبریک گفته بودیم! داستانی شد برایمان!
۱۶ فروردین ۱۳۸۹: یک نفر که خودخوانده مواظب اعمال و احوال ما در موسسه بود، زنگ زد که: چرا نوشتهاید بعضیها همه جایشان را بیمه میکنند؟ چرا در دنیای مجردها نوشتهاید: دانشجو میرود دانشگاه و چهره عوض میکند؟
گفتم: چی باید مینوشتیم؟ گفت: من چی میدانم!
۲۵ بهمن ۱۳۸۹: صبح زود خانمی تماس گرفت، برای عکس جستجوگر (گرانترین ماشین ایران، ماشین بنز، با نان بربری پر) و گفت: شما به عنوان سردبیر، توضیح بدهید، هدف از چاپ این عکس چیست؟ گفتم: به عنوان سردبیر، هدف خاصی نداشتیم، من و شما میتوانیم برداشت متفاوتی از عکس داشته باشیم، تلفن را قطع کرد و با مرحوم مهندس رفیع هم تماس گرفت. مرحوم گفته بود: «عکس ماشین پدر من است و برای تبلیغ فروش چاپ کردهایم و قانع شده بود!
ـ مهرماه ۱۳۹۰: داستانی با عنوان (بنبست) چاپ کرده بودیم. قبل از ما، شکایت پیش مرحوم دعایی برده بودند. روزی در جلسه مدیران موسسه مرحوم دعایی موضوع را مطرح کرد و من در مقام دفاع از پیام مثبت داستان، برآمدم.
آقای دعایی به من گفت چند تا کپی از داستان برای من بفرست. این را گفت و جلسه را با این جمله ترک کرد: شما به دستور جلسهتان برسید!
گویا داستان را به چند نفر داده بود که نظر بدهند و خوشبختانه یکی از آن سهنفر، آقا جلال رفیع بود. خیالم راحت شد که آقاجلال هرنظری بدهد، برای من ارزشمند است (چه خلافنظر من، چه تائید نظر)
۱۲ مهر در مورد داستان، یک ساعتی در دفتر آقا جلال صحبت کردیم. نظرش پیام مثبت داستان بود و همراستا با نظر من، با این توضیح: «عاقبت آشناییهای خیابانی، بیابانی، اینترنتی و ... بنبست است، اما لحن نوشته و واژههای به کار رفته در داستان حساسیتبرانگیز است»
مرحوم حاج آقا دعایی چند روز پس از این ماجرا، مرا دید و گفت: «موضوع و حواشی آن داستان (۱ـ۳) به نفع شما شد، برو حالشو ببر!»
ادامه دارد...
شما چه نظری دارید؟