به گزارش اطلاعات آنلاین، نخستین گفتگوهای برندگان نوبل پس از خبر دریافت جایزه یکی از حواشی جذاب این رویداد معتبر محسوب میشود؛ با همین رویکرد سراغ نخستین گفتگوی این شاعر مطرح کانادایی با آکادمی نوبل میرویم.
جنی رایدن: سلام، من جنی رایدن از بنیاد جایزه نوبل هستم.
آن کارسون: اوه، خیلی خب. متوجه شدیم. بفرمایید.
ج.ر: بسیار عالی، خیلی ممنون! پیش از هر چیز، تبریک فراوان میگویم!
ک: ممنون. واقعاً دیوانهکننده است.
ج.ر: الان چه حسی دارید و خبر را چطور دریافت کردید؟ لطفاً فضایی که در آن هستید را برای ما توصیف کنید.
ک: دارم بیسکوییت میخورم و یک فنجان چای مینوشم. فعلاً که اتفاق خیلی دراماتیک خاصی نیفتاده. هنوز صبح است. همینطور نشتهام توی آشپزخانه، دارم «لندن ریویو آو بوکس» را میخوانم و چای میخورم. دیدم کف آشپزخانه نیاز به جارو کردن دارد، برای همین پریدم بالا تا جاروش کنم. بعد هم اینهمه تلفن زنگ خورد مدام قطعشان میکردم، چون من همیشه تا تلفن زنگ میخورد قطعش میکنم.
رابرت کوری: من شوهرش هستم، و به من مدیونی چون من بودم که وادارت کردم واقعاً به شمارهشان زنگ بزنی.
ک: آره، او تلفن را جواب میدهد. من معمولاً تلفن را خاموش میکنم. او جواب میدهد و بعد وادارم میکند که برگردم زنگ بزنم. کلاً به نظرم کمی جنونآمیز میآید. فکر میکنم همهتان دیوانهاید.
ج.ر: چرا این حس دیوانگی و جنون را دارید؟ انتظارش را نداشتید؟
ک: خب، به پروردگار قسم چه کسی انتظارش را دارد؟
ج.ر: گفتید در خانهتان هستید، این خانه کجاست؟
ک: در ریکیاویک است، لب دریا. یعنی رو به اقطاب و قطب شمال. شرمنده که دارم برایتان خیلی دراماتیک رفتار نمیکنم. اینجا فقط یک روز معمولی است.
ج.ر: آیا به این فکر کردهاید که این جایزه نوبل برای شما چه معنایی دارد؟
ک: نه، اصلاً فکر نکردهام. فقط داریم به راههایی فکر میکنیم که چطور پولش را ببخشیم. دوستی داریم که به خانه نیاز دارد، و ما همیشه مبلغ زیادی را به پزشکان بدون مرز کمک میکنیم. بله، چیزهایی از این دست.
ج.ر: چگونه این خبر غیرمنتظره را جشن خواهید گرفت؟
ک: راستش را بخواهید، میخواهیم بزنیم به کوه و جنگل و پیادهروی تا مجبور نباشیم جواب تلفن را بدهیم. بعد هم میخواهیم به سکوت گوش کنیم.
ج.ر: عالی است. بیایید درباره شما به عنوان یک نویسنده و کارهایتان صحبت کنیم؛ برای کسی که شاید شما را چندان خوب نمیشناسد، نویسندگیتان را چطور توصیف میکنید؟
ک: آن را «سهوی و تصادفی» توصیف میکنم. همیشه دارم تلاش میکنم کار دیگری انجام دهم.
ج.ر: اگر کسی شما را خیلی خوب نشناسد و بخواهد درباره کتابها و کارهایتان بیشتر بداند، پیشنهاد میکنید از کجا شروع کند؟
ک: نمیدانم. از هر جایی میشود. بیشتر مردم زندگینامه خودنوشت را میخوانند. خودم خواندهام، به نظرم قابل دسترس میآید. اما نمیدانم. من همیشه میگویم: از وسطش شروع کنید.
ج.ر: صحبت از شروع شد؛ وقتی پروژه کتاب جدیدی را آغاز میکنید، چطور شروع میکنید و روند نویسندگیتان چطور است؟
ک: از وسط شروع کن. این تنها قانونی است که دارم.
ج.ر: چطور یعنی؟
ک: خب، هر برداشتی که از این حرف دارید، وسط کار را پیدا کنید، از همانجا شروع کنید.
ج.ر: آیا منابع الهامی دارید که به سراغشان بروید؟
ک: هومر.
ج.ر: پس شما استاد ادبیات کلاسیک هستید و از بسیاری از این داستانها در بستری مدرنتر استفاده کردهایم. به نظر شما چرا این موضوع برای انسانهای امروز اهمیت و موضوعیت دارد؟
ک: ندارد. فکر نمیکنم به موضوعیت داشتن علاقهای داشته باشم. من علاقهمندم به اینکه ما برای آنها موضوعیت داشته باشیم.
ج.ر: خواندهام که گفتهاید برای شما مهم است که از خستگی و ملال دوری کنید. چرا اینطور است؟
ک: خب، هیچکس دوست ندارد حوصلهاش سر برود، مگر کسی دوست دارد؟ مگر شما از آن دوری نمیکنید؟
ج.ر: به نظرتان چرا اینقدر برایتان مهم است؟
ک: خب، خیلی هم مهم نیست. این فقط معیاری است برای اینکه ببینم در ادامه روز چه کار کنم، میدانید؛ کف خانه را جارو کنم، هومر بخوانم. بیشتر وقتها مسئله فرار کردن از ملال و بیحوصلگی است. زندگی خستهکننده است.
ج.ر: اینطور فکر میکنید؟
ک: با آن کاری بکنید.
ج.ر: این توصیه خوبی است. و اگر کسی آرزو دارد نویسنده شود، پیامی برایش دارید؟
ک: نه، همان حرف قبلی؛ از وسط شروع کنید.
ج.ر: میتوانم صدای زنگ تلفنها را در پسزمینه بشنوم. خیلیخیلی ممنون که وقت گذاشتید. دوباره تبریک میگویم.
ک: خیلی از شما ممنونم.
ج.ر: خدانگهدارتان.
ک: خدانگهدار.