محمد محمودهاشمی

خاندان مستوفیان آشتیان در تاریخ معاصر ایران رجال سرشناسی در عرصه سیاسی داشته است. احمد قوام و محمد مصدق دو تن از یک شجره خانوادگی بودند که هر دو جبّه صدارت در بر کردند و هر دو از مؤثرترین رجال نامی ایران به حساب می‌آیند. رویکرد متفاوت آنها به سیاست، بحث داغی را بین کنشگران سیاسی و پژوهشگران تاریخ برانگیخته است. مصدق نماد مقاومت ملی در برابر فزون‌خواهی قدرت‌های جهانی است و سیاستمداری ایده‌آلیست تلقی می‌شود، در حالی که عملگرایی و تابع شرایط زمان بودن، اصل اساسی در کنشگری سیاسی احمد قوام بود. 
در روزهای منتهی به ۳۰ تیر ۱۳۳۱، این دو سیاستمدار آشتیانی بر سر مسأله ملی شدن صنعت نفت در برابر یکدیگر قرار گرفتند. 
مغضوب سرکار
رابطه احمد قوام با رضاشاه و پسرش محمدرضا شاه از فراز و نشیب زیادی برخوردار بود. زمانی که کودتای ۱۲۹۹ رقم خورد، قوام‌السلطنه حاکم خراسان بود. بنا به دستور رهبران کودتا  او دستگیر و تحت‌الحفظ به  تهران آورده شد و به زندان افتاد. اما پس از سه ماه که رابطه سردارسپه و سیدضیاء شکرآب شد، سردارسپه دست دوستی به سوی احمدشاه دراز کرد. سیدضیاء برکنار و تبعید شد و قوام‌السلطنه از زندان یکسره به کاخ شاه رفت و فرمان نخست‌وزیری خود را از دست احمدشاه گرفت. چندی نگذشت که اختلاف میان قوام‌السلطنه و سردارسپه بر سر بودجه وزارت جنگ بالا گرفت. سردارسپه در این رویارویی برنده شد و قوام‌السلطنه از مقام نخست‌وزیری کنار رفت. یک بار دیگر مدرس خواست تا با رساندن قوام‌السلطنه به نخست‌وزیری راه سردارسپه را برای قبضه تمام عیار قدرت ببندد، اما این بار هم سردارسپه موفق شد و قوام از صدارت افتاد. چندی نگذشت که قوام‌السلطنه به اتهام شرکت در توطئه‌ای برای سوءقصد به سردارسپه بازداشت شد. افرادی پادرمیانی کردند و قوام‌السلطنه به خارج کشور تبعید شد. 
چندی بعد رضاشاه مقام سلطنت را به چنگ آورد. قوام‌ تعهد داد که فعالیت سیاسی را کنار بگذارد تا شاه اجازه دهد او به ایران بازگردد. رضاشاه موافقت کرد و قوام‌ پس از ورود به کشور به باغ چای خود در لاهیجان رفت و تا شهریور ۱۳۲۰ که رضاشاه بر سر قدرت بود، فعالیت سیاسی انجام نداد.
حضرت اشرف
روزهای تلخ شهریور ۱۳۲۰ فرارسید. شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب، ایران را اشغال کردند. ارتش ایران بیش از چند ساعت نتوانست مقاومت کند. دولت ایران اعلام  ترک مقاومت کرد، رضاشاه از سلطنت استعفا داد و به جزیره موریس تبعید شد. محمدرضاشاه جوان در حالی بر تخت سلطنت نشست که بسیاری از رجال سیاسی درجه یک ایران از میان رفته بودند. اما چند نفری با اقبال بسیار توانسته بودند،از تصفیه‌های شهربانی رضاشاه جان سالم به در ببرند. فروغی، مصدق و قوام از جمله این افراد بودند. جالب است که هر سه مغضوب رضاشاه، خانه‌نشین یا تبعیدی بودند. 
همین سه نفر با وجود تمام اختلافاتی که داشتند کافی بودند تا دوره پرالتهاب جنگ جهانی دوم و اشغال ایران را به گونه‌ای مدیریت کنند که تمامیت ارضی ایران حفظ شود. فروغی با قانع کردن بریتانیا و شوروی از ایجاد جمهوری در ایران جلوگیری کرد. در زمانی که ایران اشغال شده بود، جمهوری شدن حکومت در ایران به مفهوم تسلط شوروی بر شمال کشور به اسم جمهوری‌های شورایی دست‌ساز این کشور بود.
 مصدق بر تصویب قانونی در مجلس چهاردهم پافشاری کرد که در نتیجه آن، دولت ایران  اجازه نداشته باشد تا زمان پایان اشغال کشور هرگونه قراردادی را با دولت‌های اشغالگر منعقد کند. با تصویب این قانون در مجلس چهاردهم، راه بر فزونخواهی شوروی در گرفتن امتیاز نفت شمال و بریتانیا در نفت جنوب بسته شد؛ اما بازی قوام بسیار پیچیده‌تر و هنرمندانه‌تر بود. استالین رهبر اتحاد جماهیر شوروی به شمال ایران طمع کرده بود. حزب توده نیز بازوی تبلیغاتی و سیاسی او در ایران بود. 
این حزب با شعار حمایت از طبقه کارگر توانسته بود، چند کرسی پارلمان را به دست بیاورد و در آنجا به نفع شوروی فعالیتش را دنبال کند. پیشه وری در آذربایجان و قاضی محمد در کردستان در زیر چتر حمایت اشغالگران شوروی بنای تجزیه طلبی گذاشته بودند. مسکو نیز با حمایت حزب توده امتیاز نفت شمال را در ایران طلب می‌کرد.
قوام که مقام نخست وزیری را به دست آورده بود، برای جلب رضایت شوروی چند تن از اعضای حزب توده را در دولت وارد کرد و در سفری که به شوروی داشت، پیشنهاد اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی را پذیرفت، به شرط آنکه شوروی ارتش خود را از شمال ایران خارج کند. 
او قراردادی را با شوروی امضاء و قطعی شدن آن را منوط به تصویب مجلس ایران پس از خروج شوروی از خاک کشور کرد.
شوروی آذربایجان و کردستان را تخلیه کرد و بلافاصله ارتش ایران به این مناطق وارد شد و به خودسری پیشه‌وری و قاضی محمد پایان داد. مجلس هم با اشاره قوام قرارداد نفت شمال را رد کرد. همچنین اعضای حزب توده از دولت قوام کنار رفتند. به این ترتیب قوام توانست با بازی دادن استالین آذربایجان و کردستان را نجات دهد. به پاس این خدمت لقب «حضرت اشرف» به قوام اعطا شد.با این حال،ماه عسل شاه و قوام چندان طول نکشید. پس از آنکه قوام از مقام نخست‌وزیری کنار رفت، چند پرونده علیه وی در مجلس و دادگستری باز کردند. پس ازآنکه شاه  جوان در بهمن سال ۱۳۲۷ از ترور دانشگاه تهران جان سالم به در برد، در اوایل سال ۱۳۲۸ تصمیم گرفت تا مجلس مؤسسان تشکیل دهد و اختیارات خود را در قانون اساسی فزونی بخشد و اختیار انحلال مجلس را به دست آورد. قوام این کار را خلاف روح انقلاب مشروطه می‌دانست.
 از همین رو، با نوشتن نامه‌هایی به شاه با این اقدام مخالفت کرد. به همین سبب شاه از او خشمگین شد و لقب «حضرت اشرف» را از او پس گرفت. دوستی کوتاه مدت بین شاه و قوام به این شکل پایان پذیرفت.
اما،سابقه دشمنی شاه با قوام به ابتدای سلطنتش باز می‌گشت. قوام می‌خواست تا در قامت نخست‌وزیر مشروطه ظاهر شود و همان رابطه‌ای که با احمدشاه داشت، با محمدرضاشاه به عنوان شاه مشروطه داشته باشد، اما محمدرضاشاه از پدر آموخته بود که باید سررشته امور را  خود در دست  داشته باشد وگرنه افرادی پیدا می‌شوند که او را از سلطنت برکنار کنند و سرنوشت تلخی برایش رقم بزنند. به همین خاطر، همواره با نخست‌وزیرانی که می‌خواستند مقام او را در چارچوب قانون اساسی مشروطه محدود کنند، دچار مشکل می‌شد. قوام از جمله سرسخت‌ترین و زیرک‌ترین نخست‌وزیرانی بود که با سیاست خاص خود به شاه جوان اجازه دخالت خارج از چارچوب قانون نمی‌داد. همچنین با افراد نزدیک به دربار هم رفتار سردی در پیش گرفت و اگر قبلا با او دشمنی کرده بودند، از تسویه حساب با آنها خودداری نکرد. چنانکه سیدضیاء  الدین طباطبایی و میرزا کریم خان رشتی را به زندان انداخت. آنها کسانی بودند که هم به شاه نزدیک بودند و هم در کودتای ۱۲۹۹ بازیگر اصلی به حساب می‌آمدند و قوام را در آن روزها به زندان انداختند. میرزا کریم خان رشتی ناراحتی قلبی داشت و اثرات این زندان سبب شد که چندی بعد در اثر سکته قلبی جانش را از دست بدهد.
قیام ۳۰ تیر
روزهای جنبش ملی شدن صنعت نفت بود. دولت مصدق در دیوان بین المللی لاهه درگیر دعوی حقوقی با  بریتانیا بر سر ملی شدن صنعت نفت ایران بود. با دفاع قدرتمند مصدق دیوان لاهه با سلب صلاحیت از خود درباره رسیدگی به دعوی بریتانیا، به نفع ایران رأی داد. این اتفاق در  ۳۰ تیر ۱۳۳۱ رقم خورد. 
چند روز قبل، دکتر مصدق برای جلوگیری از کارشکنی‌های ارتش از شاه خواست تا اختیار انتخاب وزیر جنگ را به او واگذار کند، ولی شاه نپذیرفت. مصدق هم به همین سبب از مقام نخست‌وزیری استعفا کرد. شاه دریافته بود در چنین شرایط پرالتهابی تنها کسی که می‌تواند بر بحران‌ها غلبه کند، احمد قوام است. درنتیجه از دشمنی گذشته چشم‌پوشی کرد و به او پیشنهاد داد تا نخست وزیر شود.قوام که در سنین پیری به سر می‌برد، کسی نبود که چنین فرصتی را از دست بدهد. او مقام نخست‌وزیری را پذیرفت و قرار شد دولت خود را به مجلس معرفی کند. او پیامی شدیداللحن خطاب به مردم صادر کرد و از تغییر سیاست دولت خود سخن گفت و به طرفداران نهضت ملی هشدار داد که با هرگونه ناآرامی و اعتراض با شدت برخورد خواهد کرد.
 در این پیام، مصرع« کشتنیان را سیاستی دگر آمد» از منوچهری آمده بود، اما مجری رادیو که متن اعلامیه قوام را قرائت می‌کرد، وقتی به این مصرع رسید، خواند: «کِشتی‌بان را سیاستی دگر آمد» و قوام هم آن را هیچ وقت تکذیب نکرد.
این اعلامیه به همین نام موسوم شد و التهاب شدیدی در جامعه آفرید. طرفداران نهضت ملی، دولت قوام را مانعی در برابر احقاق حقوق ملت ایران در مسأله ملی شدن صنعت نفت می‌دیدند. آیت الله کاشانی طی اعلامیه‌ای از مردم خواست که به حمایت دولت ملی و دکتر مصدق به خیابان‌ها بیایند. حزب توده هم که پس از قضیه آذربایجان با قوام دشمن شده بود و او را عامل امپریالیسم می‌دانست، نیروهای سازماندهی شده خود را وارد عمل کرد و به اعتراض خیابانی علیه قوام پرداخت. بسیاری از مردم عادی هم که دست بریتانیا را در کنار رفتن مصدق می‌دیدند، تمام قد به حمایت او برخاستند. در روز ۳۰ تیر اعتراض عمومی سراسر پایتخت را فراگرفت و ده‌ها نفر از مردم معترض توسط نیروهای انتظامی به خاک و خون کشیده شدند. 
فاجعه آن قدر عمیق بود که پایان عمر سیاسی قوام را رقم زد. قوام استعفا کرد و شاه مجبور شد تا در روزی به نخست وزیری دوباره مصدق تن دهد که رأی پیروزی دولت ایران در دیوان لاهه اعلام شد.
مرگ در انزوا
پس از آنکه قیام مردمی ۳۰ تیر به ثمر نشست و دولت ملی دوباره تشکیل شد، گروهی از نمایندگان جبهه ملی به دنبال محاکمه و مصادره اموال احمد قوام برآمدند. اما دکتر مصدق با این کار مخالفت کرد. این شکست برای قوام از سایر شکست‌های عمرش سخت‌تر بود. او چندین بار از اوج به حضیض افتاده بود اما توانسته بود دوباره در مقاطع حساس تاریخی وجهه خود را بازسازی کند و به کنشگری سیاسی بپردازد؛ اما قیام ۳۰ تیر، تیر خلاصی بر فعالیت سیاسی قوام بود. سه سال بعد؛ یعنی در اواخر تیرماه سال ۱۳۳۴، احمد قوام در اثر سکته مغزی درگذشت و پایان زندگی قوام السلطنه ـ مردی که پنج بار در دوران قاجار و پهلوی به نخست وزیری رسیده بود ـ در انزوا و تنهایی رقم خورد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی