دکتر امیرحسین مقدس
تاریخ تنها آن چیزی نیست که در متون رسمی تاریخی آمده است، بلکه بخشی از آن را باید در متون جانبی و ازجمله کتاب های ادبی و داستانی و شعر و... جستجو کرد و البته از صافی های علمی گذراند. نوشتار زیر نمونه ای از این تلاش را درباره بخشی از تاریخ ایران باستان نشان می دهد. متن کامل را می توان در ماهنامه «اطلاعات حکمت و معرفت» (ش۱۷۸) دید.
***
آیسخولوس، «پدر تراژدی» در جهان غرب، که ۵۲۵پ.م در شهری در شمال غربی آتن متولد شد، از نسلی بود که با سپاه پارس (ایران) در ماراتون و سالامیس به ستیزه برخاست. زمانی که داریوش (۵۲۲ ـ ۴۸۶پ.م.) ارتش را به قصد انتقام از پیمانشکنان به دشت ماراتون (۴۹۰پ.م) فرستاد، آیسخولوس به همراه برادرش در سپاه آتن حضور داشت. او پس از اتمام «جنگهای یونانی ـ ایرانی» شمشیر را به گوشهای وانهاد و قلم سحّار خود را بهکار گرفت.
در حدود سالهای ۴۷۶ ـ۴۷۵پ.م به سیسیل سفر کرد و به آفرینش تراژدی مشغول شد. در سال ۴۵۸پ.م نیز که دیگر پیرمردی جهاندیده بود، مجدداً زادگاهش را ترک گفت و دو سال بعد در ۶۹سالگی درگذشت. او در طول عمر خود دستکم سیزده بار توانست در «تئاتر دیونوسوس» مقام نخست را از آن خود سازد. با آنکه منابع باستانی نگارش هفتاد تا نود نمایشنامه را به او نسبت دادهاند، تنها هفت اثرش به یادگار مانده است: پارسیان، هفت تن علیه تبس، پرومتئوس در زنجیر، پناهجویان، آگاممنون، نیازآوران و الهگان انتقام.
***
در میان آثار وی، تراژدی پارسیان نهتنها یکی از برجستهترین آثار ادبی تمام دورانهاست، که به زعم بسیاری از پژوهشگران، «یک سند تاریخی ارزشمند» بهشمار میرود؛ زیرا از دید شاهدی عینی یکی از تاریخسازترین نبردهای تاریخ روایت شده است. برخلاف ادیبان دیگر که عمدتاً موضوعات دینی ـ اسطورهای را دستمایة آفرینش آثار ادبی قرار میدادند، او از واقعهای تاریخی الهام گرفته و واکنش دربار شوش به ناکامی خشایارشا در فتح یونان را به تصویر کشیده است.
آیسخولوس دربار شوش را در نهایت شکوه و وقار آفریده، اما ایشان را بهمثابه اسیرانی نقش کرده که بازیچة دست «شهریار پرخاشجوی آسیا» (خشایارشا) شدهاند؛ همو که به گفتة آتوسا، قهرمان پارسیان آیسخولوس، «شکوه و شوکت افسانهای ایران را یکسره بر باد داد». بدین اعتبار، نهتنها پدیدآیی بنمایة «شهریار خودکامه و سستعنصر پارسی» در جهان یونانی برآمده از این متن است، بلکه این تراژدی نخستین متن یونانی است که «شرق» را در تصورات غربیان بهعنوان مقولهای «منحط»، «سوگوار»، «مجلل»، «مغرور» و «شکستخورده» ترسیم کرد.
پارسیان در ایران
برگردان آثار کُهنبنیاد (کلاسیک) یونانی و رومی در ایران، کمی بیش از یک سده قدمت دارد. ترجمة گزیدة محمدحسن اعتمادالسلطنه، وزیر انطباعات (چاپ و نشر) عصر ناصری از «تواریخ هرودت» و برگردان حسینقلیمیرزا سالور عمادالسلطنه از «آناباسیسِ» کسنُفُن/ گزنفون، سپیدهدمان آشنایی ایرانیان با متون کهنبنیاد یونانی بود. در همان اوان و در طلیعة عصر مظفری بود که عمادالسلطنه نخستین تراژدی یونانی را به فارسی ترجمه کرد: «مجلس تماشاخانة الکتر» یا همان «تراژدی الکترا» اثر سوفوکلس. عمادالسلطنه ترجمة خود را بر پایة متن فرانسوی انجام داد و آن را در سال ۱۲۷۹ش، شش سال پیش از صدور فرمان مشروطه، به پایان برد.در اواخر عصر قاجار، اشارتی موجز به «پارسیان» را نیز در اثری مجهولالمؤلف با عنوان «تاریخ یونان» شاهد هستیم که تنها نام کاتب (محمدحسین کافی تفرشی) مشخص است و سال تحریرش که ۱۳۳۸ق (۱۲۹۹ش) است. در این اثر، در توصیف مصنفان تئاتر یونان باستان آمده است: «اشیل قدیمیترین تراژدینویسان معتبر یونان.... بوده... تفصیل جنگ سالامین را در جزء... تراژدی «لِ پرس» [= پارسیان] شرح داده...» هفت سال پیش از تحریر این اثر نیز در یکی از جراید عصر قاجار به نام «روزنامة برق»، به جستاری با عنوان «تیاتر و فواید آن» برمیخوریم که در آن اشارهای مجمل به پارسیان شده است.
در سدة اخیر پارسیان از ترجمهشدهترین تراژدیهایی است که رخت زبان پارسی را به تن کرده است. تا آنجا که نگارنده میداند، هفت تن به ترجمة پارسیان همت گماردهاند: ۱. عطاءالله دیهیمی؛ ۲. علیاصغر شمیم همدانی (۱۳۰۸ش)؛ ۳. سهیل محسن افنان (۱۹۵۲/ ۱۳۳۱ در پاریس)؛ ۴. کامیاب خلیلی (۱۳۵۶)؛ ۵. محمدعلی اسلامی ندوشن (۱۳۷۰)؛ ۶. فؤاد روحانی (۱۹۹۸/ ۱۳۷۶ در آمریکا)؛ ۷. عبدالله کوثری (۱۳۹۰ش). تقریباً در هر دهه یک ترجمه از پارسیان به فارسی منتشر شده که امری تحسینبرانگیز است. آنچه نگارنده را بر آن داشت تا ترجمهای دیگر بهدست دهد، کاستیهایی است که در کوششهای پیشین به چشم میآید و انتظارهایی که خوانندة امروزی از برگردان متنی کهنبنیاد دارد.
نارسایی ترجمههای پیشین مراتب و درجات گوناگون دارد و بخشی از آن البته به دلیل گذشت زمان بر این آثار است. در آنها نه از دیباچة کهن پارسیان که به احتمال بسیار علمای اسکندریه در عصر یونانیمآبی نگاشته بودند، نشانی یافت میشود و نه توضیحات و ضمائم این آثار از چند صفحه و گاه چند سطر، فراتر میرود؛ حال آنکه آنچه پیوند خواننده را با متن استوار میدارد و زوایای تاریک و گاه مبهم آن را بر وی روشن میکند، توضیحات و ضمائمی است که مترجم بر پایة منابع دست اول و مآخذ بهروز به اثر میافزاید.
غیاب این توضیحات سبب میشود دانشجویان تاریخ ایران باستان هنگام برشمردن منابع دست اولی که در کار پژوهش در تاریخ هخامنشی به یاریشان میآید، پیش و بیش از هر چیز از «تاریخ هرودُت» نام ببرند و وقعی به چامههای سیمونیدس و پیندارُس یا پارسیان آیسخولوس و اُیدیپوس تورانوس سوفوکلس ننهند؛ آن هم آیسخولوسی که برای نمونه میدانسته در عصر فترت ششماهة میان مرگ کمبوجیه و بهتختنشینی داریوش، فردی به نام «مردوس» («اسمردیس» در تاریخ هرودت و «گوماته» در سنگنوشتة بیستون) بر پارسیان حکم رانده است؛ یا ناوگانی که به فرمان خشایارشا راهی یونان شد، چه تعداد بوده و...
از ضمائم که بگذریم، ترجمة گزارندگان پیشین نیز از سهوهای خرد و کلان دور نبوده و دلیل اصلی آن، اتکای برخیشان به ترجمة انگلیسی یا فرانسوی اثر بوده است، بیآنکه گوشهچشمی به متن یونانی داشته باشند.
این تراژدی به لحاظ فرمی مشحون از «تقابُلهای دوگانی» است. تمام تلاش آیسخولوس بر آن بوده تا یونان را در عظمت و اقتدار، همپایه با ایران هخامنشی و چه بسا برتر از آن نشان دهد. از اینرو، تقابل میان «ایران» و «یونان» نهتنها در پیرنگ و مضمون که در جزءجزء فرم و ساختار تجلی یافته است.
نگارنده کوشیده است حتیالامکان ترجمهای نزدیک به متن یونانی بهدست دهد و از وجه نمایشی اثر نیز غافل نبوده. از سوی دیگر، تلاش شده به وجه تاریخی اثر نیز توجه بیشتری شود و هر آنچه آیسخولوس از ایران هخامنشی نوشته، در بخش یادداشتها مورد بررسی قرار گیرد. اینک بخشهایی از آن:
بندهایی از برگردان پارسیان
همنوایان: تا بدین لحظه، سپاهیان شهرافکن۱ شهریار/ در راه اقلیم همجوار/ بر گذرگاهی از زورقهای شناور/ درپیوسته از کلافهای کتانی و مسمارهای بسیار/ از تنگهای۲ که به نام هله بلندآوازه است گذر کرده/ بر گُردة دریا لگام بستهاند.
[نیم دیگر در پاسخ میگویند]
همنوایان: سالار سرکش آسیای پُرنُفوس/ آن بغپایة زرّتخمه،۳/ رمة یزدانصفت خود را/ به پشتگرمی سرداران استوار خود/ علیه جملگی اقالیم در دو جبهه۴ به حرکت درآورد: نیمی به خشکی و نیمی به دریا.
[گشت]
همنوایان: او [=خشایارشا] که از چشمانش/ مشکینشرارة نگاه اژدری به خون تشنه زبانه میکشد،/ [به یاری] بازوان و ناوخدایان بیشمار/ سوار بر ارّابة سوریاییاش۵ به پیش میتازد/ و علیه مردانی که در زوبینوری سرآمد زمانهاند،/ [جنگیخدای] کمانکش، آرس۶ را به میدان آورده است.
[واگشت]
همنوایان: هیچ تنابندهای را یارای ایستادگی/ در برابر سیلابی چنین خروشان از آدمیان نیست.../ چه دریا را نتوان بستن [حتی] به سدّی سدید./ سپاه پارس مقاومتناپذیر است و /مردانی جگرآور دارد.
[پسآوا]۷
همنوایان: اما کدامین میرنده را از تلبیس بَغان گریختن است؟/ چابکپایی کو که به خیزی بر سر [دامهای بغانه] جست زند؟/ آته۸به خوشرویی/ آدمیان فانی را میفریبد و به دام میکشد/ و هیچکس را از او گریختن نیست!
[گشت]
همنوایان: دیریست که تقدیرـ آن برگماشتة بغان ـ با استیلای سرمدیاش،/ پارسیان را به جنگافروختن، باروبرافکندن،/ به گرمتازی سواران،/ و درهمکوفتن شهرها برانگیخته است.
[واگشت]
همنوایان: [پس] آموختند که بر دریای گُشادهراه سپیدجامه از بادهای توفنده/ چشم بدوزند.../ پشتگرم به دستسازهای از ریسمانهای بههم بافتة فاخر که معبری از برای مردان میتوانست گشود!
[گشت]
همنوایان: ازیراست که مرا دل سیاهپوش است/ و از تشویش، شرحهشرحه./ آه! سپاه پارس!/ مباد که [باد] فغان مرا به گوش شهر رساند/ [و همگنان دانند] که ارگ عظیم شوش از مردان مردش تهی است!
[واگشت]
همنوایان: [و مباد] که شهر کیسیا۹در پاسخ گوید:/ «دریغا... وادریغا!»/ و انبوه زنان به شنیدن این فغان جامة کتان بر تن بردرند.
[گشت]
همنوایان: [مردان پارس]، پیاده و سواره،/ یکرهه به کردار دستهای زنبور/ به راه سرکردة خود رفتند/ و به یوغبستن بر دریا/ از دماغهای به دماغة دیگر گذر کردند.
[واگشت]
همنوایان:بالین نوعروسان در آرزوی [بازگشت] همسران به اشک غرقه است/ و جملة پارسزنانی که همدمان ژیان خود را به پسواز رفته بودند،/ کنون مویهکناناند،/ و یوغ ازدواج را بهتنهایی به گردن میکشند.
مهتر همنوایان: لیک فراز آیید پارسیان!/ بر ماست که در پای این بُنسالهبام/ به تأمّل پردازیم/ که ما را نیازی سخت بدان افتاده:/ بر خشایارشا شاه چه میرود؟/ آن داریوشزاد./ کمان کشیده را فیروزی [و فرّهی] بوده،/ یا توان نیزههای تیغسر/ چیره گشته است؟
[آتوسا سوار بر گردونه با ملازمان خود به صحنه پای مینهد]
مهتر همنوایان: هان... بنگرید!/ او که در رخشندگی به نور چشم بغان تنه میساید،/ مادر تاجدار شهریار، شهبانوی من،/ به اندرون میآید!/ باشد که بر پاش اوفتیم/ و یکصدا بر او درود فرستیم!
[بانو از گردونة خود پیاده شده، به همنوایان نزدیک میشود. همنوایان در برابرش تعظیم میکنند و خوشامد میگویند]
همنوایان: ای شهبانوی پارس، والاترین تنگمیانبستگان۱۰/ ای سالدیدهمام خشایارشا، همسر داریوش، درود!/ پارسخدایی۱۱را انباز و خداوندگاری۱۲ دگر را مادرستی.../ مگر آنکه تقدیر دیرسال، سپاه ما را به حال خود وانهاده باشد!
پینوشتها:
۱. در اساطیر یونان، ایزدبانو آتنا را به «پرسپتولیس» میشناختند که «ویرانکنندة شهرها» معنی میدهد.
۲. تنگة «هلسپونت» یا «داردانل» که دریای مرمره را به دریای اژه و مدیترانه متصل میدارد. هرودُت آورده است: خشایارشا برای عبور پیادگان سپاهش، به ساخت پلی شناور از زورقهای بههمپیوسته دستور داد .
۳. هرودُت گوید هخامنشیان از اعقاب پرسئوس، قهرمان یونانی بودند. زئوس به شکل بارانی از طلا بر مادر پرسئوس بارید و اینچنین، نطفة پرسئوس در زهدان وی بسته شد. از این روست که آیسخولوس خشایارشا را «زرّتخمه» لقب میدهد.
۴. مراد «ناوگان» و «سپاهیان» خشایارشاست.
۵.روی «مُهر استوانهای داریوش بزرگ»، تصویر گردونههای جنگی پارسیان مشهود است.
۶. آرس (Ares)، خدای جنگ در اساطیر یونان.
۷. «پسآوا» بخشی از «چکامة آغازین» در نمایشهای یونان بود.
۸. آته (Ate)، مظهر بلاهت بود و قربانیانش را از انتخاب عاقلانه بازمیداشت.
۹. از نواحی حاصلخیز شوش در عصر هخامنشی.
۱۰. «تنگمیانبسته» برای توصیف کمر باریک زنان بهکار میرفت.
۱۱.هیچ شاهدی دال بر پرستیدهشدن شهریاران هخامنشی بهمثابة «بغ» در دست نیست.
۱۲. در این بند، داریوش و خشایارشا، هر دو «خدا» (بغ) لقب گرفتهاند. دیری نمیگذرد که داریوش چهرة بغانة خود را حفظ میکند و خشایارشا که مغلوب یونانیان شده، القاب شکوهمندش را از دست میدهد.
شما چه نظری دارید؟