سید مسعود رضوی
حسین واعظ کاشفی حدود سال ۸۳۰ ه.ق در سبزوار، مهمترین پایگاه شیعیان در خراسان، متولد شد و این زمان مقارن بود با انقلاب ضد مغول و برپایی حکومت شیعی سربداران (۸۰۸–۷۳۷ ه.ق) که زان پس به عنوان نقطه عطفی در تاریخ، در یاد مردمان این شهر برجای ماند. گویا پدر ملاحسین کاشفی هم واعظی شیعه بود. وی دوران کودکی را در سبزوار گذراند و در جوانی برای ادامهٔ تحصیل راهی مشهد شد.
در تواریخ و منابع مرتبط با او، از قول پسرش فخرالدین علی صفی، نویسنده کتاب «رشحات عین الحیات» که از صوفیان سرشناس نقشبندی بود، آمده است در مشهدالرضا خوابی دید بدین مضمون که شیخ سعدالدین کاشغری او را به پیوستن به طریقت صوفی نقشبندی فرا میخواند. با تمسک به این رؤیا، کاشفی در جستجوی شیخ، درس و مدرسه را رها کرد و به هرات رفت اما فقط چند روز پیش از رسیدن کاشفی به مقصد، کاشغری درگذشته بود. با این مدعا او در هرات به حلقهٔ درس و ارادت شیخ عبدالرحمان جامی، شاعر و صوفی پرآوازهٔ نقشبندی، وارد شد و چون دانا و بسیار فاضل بود کرّ و فرّی یافت و خواهر استادش جامی را نیز به زنی گرفت.
این منزلت و جایگاه، راه او را برای معاشرت با مقامات تیموری، ایراد وعظ و خطابه در مراکز حساس حکومتی و فرهنگی، و تألیف دهها کتاب و رساله هموار کرد. با وجود این، او سبزواری و پدرش واعظ شیعی بود، پس هیچگاه در هرات از تهمت رفض و گرایش به تشیع بری نگشت. از شگفتی های زندگی این مرد آنکه در سبزوار هم به خاطر رابطه با مقامات تیموری، سکونت در هرات، خویشاوندی سببی و منزلت نزد ملا عبدالرحمن جامی و ترک هویت شیعی مورد ظنّ و طعن قرار میگرفت. یعنی سنیان هرات به او اتهام تشیع و شیعیان سبزوار به وی اتهام تسنن می زدند.
اما او انسانی برجسته و فراتر از فرقه ها و اظهار تمایل عوام بود. اعتبارش بسیار و دانشش از آن هم بیش بود. دو بار به سمت قاضیالقضات بیهق منصوب شد ولی هر بار به همان بهتان اوضاع را چندان سخت بر او دشوار ساختند که ترجیح داد کار را واگذارد و به هرات برگردد.
هم در آن روزگار و هم بعدها، بیشترین مجادلات و بحثها درباره مذهب کاشفی و حقیقت باورهای او صورت گرفته است. بهروشنی معلوم نیست ولی به احتمال، و با استناد به نوشتههایش، در گرایش فقهی سنی حنفی بود و در علایق مذهبی دوازده امامی. کسانی هم بر این باورند که ملاحسین شیعه بوده و همواره بر این مذهب مانده ولی تقیه می کرده است. نگرگاه و فرضیهٔ دیگری که بر اساس مطالعات و مستندات اخیر توسط دکتر رسول جعفریان، استاد تاریخ دانشگاه تهران، مطرح شد، مبنی بر این بود که او از «سنیان دوازدهامامی» بودهاست. این اصطلاح نوعی تناقض را در معنای تاریخی حمل می کند که برای درک و پذیرش آن حتما باید آثار مفصل و استدلال های مؤلف را به دقت خواند.
کربلایی نامه
پس به روضه الشهدای کاشفی باز می گردیم که در این فضای آزاد در مکتب هرات و در آستانه قیام قزلباشان صفوی به رهبری شاه اسماعیل نوشته و تکثیر شد. روضة الشهدا به اصطلاح مقتل و از گونه کربلانامههایی به زبان فارسی و بی گمان نخستین اثر جامع در این نوع ادبی و مذهبی به زبان فارسی است. این کتاب در ۱۰ باب و به سال ۹۰۸ هجری قمری دربارهٔ سرگذشت امام حسین (ع) و وقایع حزنانگیز کربلا تألیف شد. ابواب و فصول آن به شرح مصائب سایر انبیا و امامان شیعه پرداختهاست و ویژگی هایی دارد که بدان خواهیم پرداخت. روضة الشهدا در اواخر عهد تیموریان تألیف شد، زمانی که جنبوجوش طریقتهای صوفی – شیعی و گرایش به تشیع در سرتاسر دنیای فارسیزبان از مدتها پیش آغاز شده و رو به رشد بود.
هیچ تردیدی نیست که این اثر نقش مهمی در تحریک خیزش صفویان و انگیزش شیعیان دوازده امامی داشته و غلبه ایشان را مشروعیت بخشیده است. در چنین اوضاع و احوالی که خطر عثمانی از شمال غرب و ازبکان سنی از جانب شمال شرق احساس میشد، شاه اسماعیل صفوی تبریز را فتح و تشیع دوازدهامامی را مذهب رسمی دولت خویش اعلام کرد. در این برههٔ حساس کاشفی به نگارش روضة الشهدا با حمایت شاهزاده سید عبدالله میرزا همت گماشت و کتاب نیز به او تقدیم شد.
کاشفی در این برههٔ حساس، یعنی در سال ۹۰۸ ه. ق، فقط دو سال پیش از وفاتش، به نوشتن روضة الشهدا پرداخت و آن را با فضل و دانش و قلم سحار و اطلاعات و تخیلات شگفت انگیز تحریر کرد. مورخ معاصر«عباس امانت» این وقایع تاریخی و این اثر دورانساز و موضوع کتاب را به پای اتفاق نمیگذارد و محصول تاریخ و عصری دشوار می داند. به ویژه از این نظر که فقط اندکی پس از سلطهٔ ازبکان متعصب سنّی بر هرات، آن شهر پرفروغ و محبوب در نظر کاشفی در سال ۹۱۶ ه.ق به دست شاه اسماعیل صفوی فتح شد. سرسلسله ای که در تشیع شدیداً متعصب و افراطی بود. به احتمال قوی در ۹۰۸ ه.ق یعنی یک سال پس از فتح تبریز به دست شاه اسماعیل و رسمی اعلام کردن تشیع دوازدهامامی، کاشفی و برخی بزرگان صوفیه و نقشبندیان و مشایخ متمایل به تشیع در هرات از وقایع سرنوشتسازی که در غرب ایران رخ میداد باخبر بودند.
باتوجه به دیباچه و جبین نامه روضة الشهدا، کتاب به شاهزاده سید عبدالله میرزا تقدیم شده؛ و این بدین معنی بوده است که او از تألیف کتاب حمایت مالی می کرد. سید میرزا خواهرزادهٔ سلطان حسین بایقرا، شاه محبوب و دانش پژوه و دانش دوست تیموری و داماد او بود، مریم سلطان بَیگُم، دختر سلطان همسرش بود لذا در امور سیاسی هرات صاحبنفوذ و دارای اعتبار و اقتدار بود. به عقیدهٔ امانت، سید میرزا در این لحظه از تاریخ، از کاشفی حمایت کرد تا نگارش روضة الشهدا به انجام رسد و شیوع و تکثیرش به فرجام آید.
کاشفی هم بی گمان از روی عشق و با تمام توان ادبی و دانش و قوّت نثر و شعر وارد میدان شد. او گلستان سعدی و بهارستان جامی را سرمشق و کل تاریخ و فرهنگ و ادب فارسی، خاصه شعر و نثر روایی را سرلوحه ذهن داشت. پس به لحظه موعود رسید و سرنوشت عقاید و آیین های شیعه را با اثر و تأثیرش تغییر داد.
احتمالا سید میرزا هم با تأکید بر اصل و نسب شیعی خویش، در پی آن بود که بخت خود را برای جانشینی سلطان حسین در روزگار رونق نهضتهای شیعی و رواج و قبولش که در اذهان مردم افزون سازد. این موضوع را بی واسطه می توان از مقدمهٔ کاشفی بر روضة الشهدا دریافت.
سیادت و جستن نسب در این عهد رونقی و قبولی یافته بود و صفویان هم نهایتا نخ اتصال را بدان گره زدند. پس عجیب نبود که کاشفی در مقدمهٔ روضه الشهدا اصل و نسب سید میرزا را، هم از جانب پدر و هم از جانب مادر میستاید و برای بالا بردن وجهه دینی و اجتماعی برای اهداف سیاسی شاهزادهٔ تیموری، ترویج عقاید تشیع را بدان سیاق و با آن سبک به پایان می برد. طرفداران تشیع رو به فزونی و دارای قدرت و اعتماد به نفسی غیر قابل انکار بودند و احوال سید میرزا، تا آنجا که معلوم است، مؤید چنین برنامهٔ سیاسیای فقط در اواخر عهد تیموریان است.
سرنوشت سید میرزا
در کشاکش عداوتها و رقابتهای خانمانسوز اواخر سلطنت سلطان حسین بایقرا و نیز بلافاصله پس از مرگ او که نهایتاً منجر به فروپاشی تیموریان شد، سید میرزا میکوشید اصل و نسب شیعی خویش را برجسته کند تا حمایت قشرهای مردمیِ هرات را به دست آورد. او در سال ۹۰۶ ه.ق در دفاع از هرات با بدیعالزمان میرزا، پسر ارشد سلطان که علیه پدر شوریده بود، جنگید اما شکست خورد و به جانب اردوی سلطان گریخت. با مرگ سلطان به سال ۹۱۱ ه.ق آرزوی دستیابی به قدرت دوباره در او بیدار شد. گرچه زنان دربار از جمله همسرش، او را تحت فشار گذاشتند تا با بدیعالزمان میرزا بیعت کند، اما ظاهراً او نسبت به حکومت زودگذر بدیعالزمان اعلام وفاداری نکرد. با این وجود، سید میرزا در آخرین روزهای عمر حکومت تیموریان، تغییر عقیده داد. او از مقابل سپاهیان ازبک در هرات گریخت و به سپاه بدیعالزمان در مشهد پیوست اما این مقاومت با شکست تام مواجه شد. با این وجود، سید میرزا طی تلاش مذبوحانهٔ دیگری، این بار در سبزوار و به امید حمایت شیعیان این شهر از او به مقاومت علیه ازبکان برخاست که این تلاش نیز ناکام ماند و او در همانجا به سال ۹۱۳ ه.ق کشته شد.
اتفاقا در این نکته باید قدری درنگ کنیم. تاریخ بازی های غریبی دارد. از جمله همین کتاب در این روزگار. از همان زمان اصطلاحات «روضه» و «روضهخوانی» با استناد به خوانش این اثر و رواج آن میان اهل منبر شیوع یافت. این کتاب منشأ روایی تمام مقتلها و مرثیه ها و مجلس ها و خطابه ها و اشعار و تأویلها، و بن مایه متن و اجرا در نمایش تعزیه است. روضه الشهداء به شکلگیری با نوعی فرهنگ عامهٔ شیعی در ایران و سایر مناطق شیعهنشین تشریک مساعی کرد. شاعران، نویسندگان، و داستانسرایان متعددی از این کتاب و روایات و قصص آن برای خلق آثار ادبی و هنری الهام گرفتند.
امروزه برداشت اکثر خطبا، روحانیون و عامهٔ مردم از واقعهٔ کربلا همچنان متأثر از متن و مضمون این کتاب است. شاه اسماعیل و قزلباشان به محض غلبه و برپایی حکومت صفوی، پی به ارزش و اهمیت این اثر بردند و در بهرهبرداری از آن برای قوام بخشیدن به نهضت خود لحظه ای تردید و درنگ نکردند. از سوی دیگر، روضة الشهدا به اندیشهٔ تشیع رنگ و بوی ایرانی بخشید، همچنان که روند گسترش تشیع در ایران را همچون راهی و مقصدی در مقابل عالمان و عامیان و حاکمان و رعایا هموار کرد.
شما چه نظری دارید؟