حمید یزدان پرست

یک‌شنبه، ۹ فروردین ۱۴۰۵
مجری می‌آید و بدون طول و تفصیل می‌گوید: بحث مهم در این روزهای جنگ، «سلامت روان» است و با این مقدمه، از دکتر سعید عزیزی (روان‌شناس) دعوت می‌کند که روی صحنه بیاید. یادم رفت تا به حال یادآور شوم که مجری علاوه بر تسلط در سخنرانی و دکلمه و شعرخوانی، آنقدر هم مؤدب است که وقتی صحنه را به کسی می‌سپارد، بلافاصله خودش می‌رود پایین. دکتر عزیزی که شاید هفته‌ای یک بار در تلویزیون برنامه دارد، می‌آید و اول کاری می‌پرسد: روحیه؟
مردم جواب می‌دهند: عالی!
ـ جیبامون؟
با خنده می‌گویند: خالی!
ـ درست می‌شه.
به همین ترتیب یخ معمول میان بیان بحث علمی و شنوندگان، شکسته می‌شود و او سخنانش را شروع می‌کند و می‌گوید: «قرآن می‌خوانم درست شود»؛ یعنی خالی‌بودن جیبها و آنگاه با صوت تلاوت کرد و پربدک هم نخواند که شنیده‌ام از حافظان است: «و نرید ان نمُنَّ عَلی الذین استضعَفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» (اراده کرده‏ایم بر کسانی که در آن سرزمین فرودست شده بودند، منّت نهیم و آنان را پیشوا گردانیم، و ایشان را وارث [زمین‏] کنیم). بعد یکراست می‌رود سر اصل مطلب: 
طرف می‌گوید: «حالم خوب است؛ اما بچه‌ام می‌ترسد. مادر هم استرس دارد.» دو کلمه داریم: اضطراب، استرس...» کاش به جای واژه فرنگی استرس، می‌گفت: تنش. خیلی تند و شلاقی حرف می‌زند که یادداشت‌برداشتن را دشوار می‌کند و الفاظی به کار می‌برد که من از آنها پرهیز دارم، اما چون می‌خواهم به اصل وفادار باشم، همان‌ها را می‌نویسم، ضمن اینکه مطالبش در کل سودمند است و مردمی حرف می‌زند:
ـ اضطراب بیماری است، استرس بیماری نیست. اضطرابی‌ها باید خود را درمان کنند، چون در هر چیزی به هم ریخته‌اند. «استرس» دلیل دارد و می‌داند چرا این‌طور شده، اما ریشه «اضطراب» مشخص نیست. بچه‌های زیر ۷ سال که استرس می‌گیرند، دلیلش این است که خود بابا ترسوست و از سوسک می‌ترسد، بچه هم می‌ترسد. پدر خیلی مهم است، پدر هیجانی و ترسو، بچه‌اش از بین خواهد رفت. پس: ۱ـ پدر نترسد، ۲ـ شبها بیشتر که می‌ترسد، چراغ‌ها باید روشن باشد و بچه‌ها در آغوش پدر باشند. 
نوجوان: اینها خدای استقلال هستند، هی اخبار تازه بگذار (از ۱۲ ـ ۲۱ سال). او دوست دارد خبر تازه بدهد، گاه خبرسازی هم می‌کند، شما تعجب نکنید. نوجوان‌ها دوست دارند در این تجمعات شرکت کنند، همراهی‌شان کنید. به‌خصوص که در فضای مجازی اذیت شده‌اند. 
بزرگترها: برخی از ماها نگران‌اند. تیپ شخصیتی «سلطه‌گر»: کسی است که تحکم می‌کند و فرمان می‌دهد و باج می‌گیرد. لج می‌کند، چراغ را بگو خاموش کن، روشن می‌کند! پنج  نوع باجگیری داریم: دادزدن، گریه‌کردن، غرزدن، قهرکردن، ... از سلطه‌گر هیچ وقت نترسید. فقط لب و دهن است. «سلطه‌پذیر»، آرام‌آرام که دلش خالی می‌شود، باج می‌دهد. این افراد نباید اخبار منفی را گوش کنند. همه‌اش یأس و ناامیدی. اینها در فضای خانواده و خویشان حرف نزنند. او می‌ترسد، باج می‌دهد، آدمهای ضعیف‌اند. او را می‌بری باشگاه تکواندو، تأثیری ندارد. عزت نفس پیدا می‌کند. ما آمده‌ایم که بگوییم عزت‌مند هستیم، سلطه‌پذیر نیستیم. ترامپ آمده و... 
یکباره صدای ضدهوایی آمد و تکبیر مردم بلند شد. بچه‌ها زدند زیر خنده، حتی بچه‌های کوچک! او می‌گوید: اسرائیلی‌ها در برابر موشک، به پناهگاه می‌دوند و پناهگاه ما: «أینَما تَکونوا یُدرککُمُ المَوت و لو کُنتم فی بُروج مُشَیّدَه» (هر کجا باشید، مرگ شما را درمی‏یابد، گرچه در دژ‏های استوار). مرگت که برسد، هر جا باشی می‌رسد، حتی در محکم‌ترین پناهگاه. یکی از بچه‌های ۱۶ساله می‌خواست برود جبهه، رفت و در آن سن شهید شد، دوستش را پدر نگذاشت، آبگرمکن ترکید و مُرد! پناهگاه ما: «ولایت علی بن ابی‌طالب حِصنی. و مَن دَخَلَ حصنی، أمِنَ مِن عذابی». پناهگاه ما عشق امیرالمؤمنین و بچه‌هایش است...
مردم فریاد می‌زنند: «حیدر، حیدر!» و بعد چند بار می‌گویند: «ای لشکر حیدر کرار/ خنجر یمنُ بردار!» او هم که شلاقی حرفش را زده، می‌رود پایین. البته تند حرف‌زدن هنر است؛ اما گاه خودش اضطراب ایجاد می‌کند. از سویی توانمندی سخنران و تسلطش بر موضوع را هم می‌رساند؛ ولی از طرف دیگر ممکن است عده‌ای نفهمند یا به‌سرعت از ذهنشان پاک شود.
دو موقعیت
 حالا پرچم یمنی‌ها روی پرده نمایش می‌آید: مربع مستطیل سفیدی که در آن چند شعار نوشته‌اند: «الله‌اکبر، الموت لامریکا، الموت لاسرائیل، اللعنۀ علی الیهود، النّصر للاسلام». مجری این شعار را می‌دهد و مردم تکرار می‌کنند: «شعار ایرانِ من:/ شکراً جزیلاً یمن» (یمن، خیلی ممنون). آنگاه شیخی بلندقامت و خوش‌سیما به نام علی خزاعی که جوان است و ریش بلند و نسبتاً بوری دارد، برای سخنرانی می‌آید و با این آیه شروع می‌کند: 
«انّ ‌الله یُحبّ الذینَ یُقاتلونَ فی سبیل الله صفّاً کانّهم بُنیانٌ مَرصوص» (خدا دوست دارد کسانی را که در راه او صف در صف جهاد می‏کنند، چنان‌که گویی بنایی سُربی هستند). دیروز سالروز تخریب بقاع بقیع بود که ان‌شاءالله با سرنگونی آل‌سعود، عازم بقیع خواهیم شد، برای ساختن حرمی زیباتر از مشهد مقدس... 
حواسم یک لحظه پرت شد: دارند با بچه‌ای که گلدان سرو و پرچم در دست گرفته، مصاحبه می‌کنند. بعد گلدان را می‌دهند دست کودکی دیگر و از قبل هم یادشان می‌دهند که ما این را می‌پرسیم و تو بگو: «من درخت می‌کارم و...» جمعیت زیاد و فشرده شده. باد می‌وزد و از تکان دادن پرچم‌ها نیز باد بیشتری درست می‌شود. انگار پدافند حال و هوش مردم را سر جا آورده است! شیخ ادامه می‌دهد: امام‌حسین(ع) یاد داد که تا آخرین قطره خون بایستیم و فریاد بزنیم: «هیهات منّا الذّله»! 
همین جور نام چهارده معصوم را می‌برد و چیزی می‌گوید تا اینکه: سلام از کف میدان انقلاب به شمس‌الشموس، انیس النفوس و غریب ارض توس و... خاصه حضرت صاحب‌الزمان(عج) که تا آخرین لحظه توفیق مجاهدت در راه او را داشته باشیم. قطرات خونی که در این سرزمین می‌ریزد، زمینه‌ساز ظهور اوست. خدا را شاکریم برای توفیق جهاد و گشوده شدن باب شهادت برای ما. تمام شیعیان روز به روز از مهد تا لحد (یعنی گهواره تا گور)، آرزو می‌کنیم که برای دین و به پای ولایت، از حیدر کرار تا آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای، به شهادت در راه خدا نایل شویم. خدا را شکر که به ما توفیق داد در برابر کثیف‌ترین افرادی که ابایی ندارند از تجاوز و خوردن انسان‌ها، سیلی به صورتشان بزنیم...
پسری به نوشته‌ام نگاه می‌کند، می‌گویم: «مشق عید است!» (بچه‌های این نسل می‌فهمند یعنی چه؟) امشب باران نمی‌آید و چقدر دور و بر پر شده از مصاحبه‌کننده، یکی‌اش حسینی‌بای خبرنگار صدا و سیما. و سخنران همچنان ادامه می‌دهد:ما فرزندان کسی هستیم که نامش به گوش دنیا خورده و در هیچ میدانی شکست نخورده، فاتح بدر و خیبر بود و فرزندش امروز در مقابل دشمن می‌ایستد و مقابله می‌کند و به مدد حیدر کرار پیروز است. امروز ما همزمان در دو موقعیت هستیم: موقعیت اُحد و موقعیت خیبر. در موقعیت خیبریم که باید تمام سنگرها (میدان، مساجد، میدان رزم) را حفظ کنیم و بایستیم. یهودیان خیبر می‌بالیدند که در دژ استوار قرار دارند. ای فرزندان خیبر! بدانید که  گنبد آهنین و سامانه های ضد هوایی «فلاخن ‌داوود»، «پاتریوت» و  «پیکان» مثل قلعه‌های اجدادتان است. اگر علی مرتضی درب قلعه خیبر را کَند، ما فرزندان علی هم درب قلعه‌های شما را می‌کَنیم و می‌بینید که از زمین و آسمان بر شما آتش می‌بارد. مردم! امروز وقت اتحاد با تمام مجاهدین عالم است، پرچم‌هایی که دست شماست، بیرق مجاهدین یمن است... 
در همین لحظه یک موشک کاغذی جلویم می‌افتد. مردی می‌گوید: «آمریکا کم آورده، کاغذی می‌زند!» برمی‌دارم و به پسر خندانی که دنبالش آمده، می‌دهم. شما که غریبه نیستید، دلم می‌خواست با قدرت تمام در آسمان پرتابش می‌کردم و می‌ایستادم به تماشا. از کودکی موشک‌های خیلی خوبی می‌ساختم: نوک‌تیز و شبیه میگ، پهن‌بال و یکی دیگر که لبه‌های بالش را بالا می‌آوردم و درنتیجه خیلی آرام در هوا شناور می‌شد. حیف هزار حیف رویم نشد جلوی این‌همه چشمان تیزبین، موشک پسرک را به طرفش پرواز دهم. فقط از ترس اینکه بگویند: این پیر نگر که همچنانش/ از یاد نمی‌رود جوانی! وای که اگر برخی مسجدی‌ها نیز مرا بپایند؛ «استاد، استاد» بارم می‌کنند و دست و پایم را می‌بندند. باید بی‌خیال شوم و پند شیخ اجل را به کار ببندم:
شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب
کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی!
 جمعیت شعار «مرگ بر اسرائیل» سر می‌دهند و سخنران توصیه می‌کند که: «از دعا به درگاه حق و توسل به درگاه ائمه غافل نشوید!» بعد هم برای مردم ایران، یمن، لبنان و عراق صلوات می‌گیرد و می‌رود.
غیرتشان کجاست؟
 مجری می‌آید و در وزن دشواری شعر می‌خواند:
سپرده‌ایم به او دل، گرفته‌ایم به کف، جان
که راه، راه حسین است و ما موالی ایشان
نگاه هر چه یزیدی، اگر به کاخ سفید است
ولی نگاه من و تو به کربلاست کماکان
ترامپ بدبخت چه راحت رفت کنار شمر و یزید! هیچ فکر اینجایش را کرده بود که در نگرش شیعی چه جایگاهی برای خودش تدارک می‌بیند؟ و پیامد این تصویر و تصورها چه خواهد بود؟
میان بغض و هیاهو، بگو: حقوق بشر کو؟
چقدر گرگ به هر سو، گرفته هیبت انسان!
جهان سکوت و تماشا، جهان فریب و معما
حواس‌ها همه پرت و نگاه‌ها همه حیران
سازمان‌های حقوق بشری که واقعاً در این ایام گل کاشته‌اند! حقوق بشر هم مثل آزادی، شعاری است که غربی‌ها هر گاه نفعشان در آن بود، مطرحش می‌کنند و الم‌شنگه به پا می‌کنند و هر وقت صرفه‌ای برایشان نداشت، می‌گذارند در کوزه و آبش را می‌خورند. همین چند سال پیش که یان کی مون دبیرکل سازمان ملل بود، عربستان با آن سابقه درخشانش، شد رئیس شورای عالی حقوق بشر و جناب دبیرکل وقیحانه توجیه کرد که: «عربستان بخش مهمی از هزینه سازمان ملل را می‌دهد!» پول بده، رو سبیل شاه نقاره بزن!
اویس و ... مالک/ به سرزمین ملائک، چه جای پرسه‌ شیطان؟
شعر خوبی است، اما آنقدر تند می‌خواند که نمی‌توانم درست و کامل بنویسم.
به نام مالک اشتر، امیر لشکر حیدر
شکسته می‌شود آخر طلسم نیزه و قرآن
یمن گلوی بریده یمن به سر نرسیده
به بوی پیرهنی باز دیده‌ها شده بینا
کسی می‌آید از آن سو، آهای مردم کنعان!
 ماشاءالله کی و کجا مانده که شاعر به آن نپرداخته باشد؟ تا سر از نوشتن برمی‌دارم که جمعیت را برانداز کنم، می‌بینم به طرز محسوسی بیشتر شده‌اند و تعداد پرچم‌داران نیز به نظر می‌رسد هر شب بیشتر می‌شوند. شبهای اول تعداد فروشندگان پرچم، کم بود و به‌مرور بیشتر و بیشتر شد و حالا در چند جای مسیر و میدان عرضه می‌کنند. میدان و اطرافش برای بچه‌ها و خصوصاً پسرها، حکم تفریحگاه را نیز پیدا کرده است؛ چون از زندان خانه‌های کوچک و بی  کودک نیز نجات یافته‌اند. 
به سبک ادیبانه
از مهندس مهدی چمران ـ رئیس شورای شهر تهران ـ دعوت می‌شود که بیاید و او هم به سبک ادیبانه مرسومش حرف می‌زند: 
ـ با ترامپ روان‌پریش بی‌ادب که حتی با دوستانش همچون نوکر رفتار می‌کند، حرفی نیست؛ اما متأسفم برای ملت عربستان که این خبیث کثیف این‌گونه با جسارت با پادشاهشان حرف می‌زند. توهین می‌کند و آنها می‌پذیرند. غیرتشان کجاست؟ یاد بگیرند از مردم شجاع یمن (مردم: مرگ بر آمریکا)، از شیعیان مظلوم لبنان که در یک روز، ۲۹ تانک مرکاوا را به آتش کشیدند که می‌گویند سلاحی بر آن کارگر نیست. در یک روز نزدیک به ۸۰ عملیات انجام دادند. همین‌طور مردم مبارز عراق، به همه اینها می‌بالیم و به مردم غیرتمند ایران که همه‌شب میادین کشور را پر کردند. 
شما دنیا را به شگفتی واداشتید. مردمی که در آمریکا و اروپا تظاهرات کردند و روزهای دیگر بیشتر خواهند کرد، از شما آموختند. شما معلم آنها هستید و تا رسیدن به پیروزی و سقوط ترامپ و نتانیاهو که در کثافت بی‌نظیرند، تا سقوط ظالمان، ادامه خواهیم داد. خدا پیروزی ما را تثبیت کرده، یاد و نام همه شهیدان را گرامی می‌داریم و همه کسانی که در برابر این کثافت‌های روی زمین می‌جنگند و بر دست و بازویشان بوسه می‌زنیم. خداوندا، هر چه زودتر شاهد پیروزی‌هایی باشیم و فرح مولایمان را شاهد باشیم...
چقدر مهندس چمران پیر شده با ریش بلند و ‌سفید و لحنی که همچنان یادآور صدای برادر عزیزش است.
گروهی از یمن آمده‌اند و شعاری برای رهبرشان (سید عبدالملک بدرالدین) سر می‌دهند: «عبدالملک یا حبیب/  ... کل ابیب».  عربهایی که به جای عربی فصیح و رسمی، عربی محلی حرف می‌زنند، مثل کسانی هستند که فارسی محاوره‌ای می‌نویسند و عده زیادی را از درک سخنانشان ناتوان می کنند. می‌گویند مرد یزدی آمد ماشینش را پارک کند؛ مغازه‌دار شرط کرد که مانع سرجایش باشد. صاحب ماشین به گویش یزدی گفت: «اگه اِلّی بِلّم، مِلّم بلّی؛ اگه نِلّی بلّم، نلّم بلّی؛ حالا الّم یا نلّم؟» این جمله را چند درصد ایرانی‌ها متوجه می‌شوند؟ حالا گویش تهرانی‌اش هم که فرق چندانی ندارد: «اگه بذاری بذارم، می‌ذارم بذاری؛ اگه نذاری بذارم، نمی‌ذارم بذاری؛ حالا بذارم یا نذارم؟» در فارسی رسمی: «اگر بگذاری بگذارم، می‌گذارم...» اما گفتة یزدی در اصل این بود: «اگر بِهلی (بگذاری) بهلم، می‌هلم بهلی...» همان که علامه طباطبایی در شعرش گفت: بهل گر بگیرند بیکارها!
جمعیت امشب نمی‌دانم چرا خیلی زودتر آمده‌اند و اکنون نماینده یمنی‌ها سخنرانی می‌کند و در کل از وحدت شعار و مرام و احساسات مردم منطقه می‌گوید: «صوتٌ واحد، موقفٌ واحد و قلبٌ واحد: الموت لاسرائیل!» (یک ندا، یک موضع، یکدل: مرگ بر اسرائیل). بعد یمنی‌ها سرود می‌خوانند، خیلی کلفت و مردانه. تک‌کلماتی را متوجه می‌شوم، اما هم تند می‌خوانند و هم صدارسانی خوب نیست و هم من از تنه‌زنان در امان نیستم که قربۀ الی الله از چپ و راست هجوم می‌آورند و دستم را خط می‌زنند.
ماشاءالله شمار پرچم‌ها زیاد شده و چون آنها را با حدّت و شدت می‌تکانند، سرم می‌چاید! حالا یک ربع به ۱۰ است و جمعیت از هر شب بیشتر. بیچاره اینها داشتند حرف می‌زدند و من مثل دانش‌آموزِ مشق‌نویس سرم به زیر و تندتند نوشتن، که خبرنگار ایسنا آمد و پرسید: «چرا آمده‌ای و چه احساسی داری؟» مرد حسابی این هم شد سؤال؟ معلوم نیست برای چه آمده‌ایم؟ به نظر تو آمده‌ایم کفتر چاهی بگیریم یا اسکی کنیم؟! نمی‌دانم این سؤال را از کجا یاد گرفته‌اند که تا چند قطره باران می‌آید، دو تا خبرنگار صداوسیما در این شهر و در آن شهر از مردم می‌پرسند: «چه احساسی داری؟» در این ایام نیز چه احساسی باید داشت؟ این است که جواب‌ها کلیشه‌ای می‌شود: احساس پیروزی، شعف، افتخار و در کنارش، خشم و اندوه و انتقام... باورتان می‌شود هیچ یادم نیست چه گفتم؟ من در میان ایسنا و دل جای دیگر است! وسط سرودی که می‌خوانند، بخشی از سخنان سیدحسن نصرالله پخش می‌شود و بعد سرودی نیز برای قدس می‌خوانند که خیلی محکم است: «یا قدس، یا قدس!» 
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی